eitaa logo
داروخانه معنوی
8.9هزار دنبال‌کننده
11.7هزار عکس
6هزار ویدیو
238 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ذکر یاعظیم: یعنی بسیاربزرگ؛ و بزرگان و مقامات و هیبت و شوکت یافتن نزد مردم 《1020》بار گفتن هر روز فوائد عظیم دارد. @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
#احسن_القصص ☘آیت‌الله العظمی شهاب‌الدین مرعشی نجفی (٣١) ✨ آیت الله مرعشی نجفی می فرمودند: شب اول قب
☘آیت‌الله العظمی شهاب‌الدین مرعشی نجفی (٣٢) آیت الله میرزا محمد علی مدرس تبریزی خیابانی(مؤلف ریحانة الادب) این خاطره را درباره آیةالله العظمی مرعشی نجفی اعلی الله مقامه نقل فرمودند: در زمان تألیف کتاب ریحانة الادب نیازم به کتابی افتاد. که نسخهٔ منحصر به فرد آن فقط در کتابخانهٔ شخصی آیت الله مرعشی نجفی بود. چون تا آن زمان به سجایای اخلاقی ایشان چنانکه شاید و باید آشنائی نداشتم؛ نامه ای به حضور ایشان نوشتم و اجازه خواستم در قم خدمتشان برسم و موارد استفادهٔ خود را از کتاب مورد نظرم یادداشت کنم؛ سپس به تهران برگردم. ⚡️⚡️⚡️ منتظر جواب نامه بودم، که بارنامه ای از گاراژ قم واقع در خیابان ناصرخسرو روبروی شمس العماره به دستم رسید؛ تا صندوقی را دریافت کنم. صندوق را به حجره واقع در مدرسهٔ سپهسالار قدیم آوردم، باز نمودم؛ دیدم علاوه بر کتاب بسیار نفیس مورد نیازم، کتابهای دیگر را هم که با موضوع مورد تحقیقم مرتبط است، برایم فرستاده اند. از این سعهٔ صدر و بزرگواری که تا آن زمان از کسی ندیده بودم، متعجب بوده و شرمنده شدم. آری، جود آنست که ناخواسته باشد. بعد از رفع نیاز، آنها را خودم به قم بردم و خدمتشان مستردّ نمودم و از این لطف و عنایت شان حضوراََ سپاسگزاری کردم. @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹بیشتـر از اینکـه غـرقِ لحـظـه باشیـم غرقِ چشم و هم چشمی شُدیم.. 🔹بیشتـر از اینکـه محـو لبخنـدهای هم بشیم درگیـر سلفی گرفتنهـا شُدیم 🔹بیشتـر از اینکه حواسـمـون بهم دیگه باشه حواسمـون درگیر فکر مردم شُد ... 🔹کـاش زنـدگی کنیم بـرای خودمـون نـه بـرای نمـایش زندگیمون بـه بقیـه ... 🔹کـاش لبخندهـامون مثال عکسهای سلفی از تـه دل بـود 🔹خـدایـا درکِ خوشیِ واقعی رو بهمـون یـاد بده ؛ لطفا.. آمین @Manavi_2 @Manavi_3
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📒در کتاب خواص السّور آمده ،کسی که در نماز بی رغبت باشد ↯↯ 1⃣🔸آیات《 58-56》 سوره ذاریات را بنویسد و با خود نگهدارد برای او در نماز خواندن ذوق و شوق حاصل می گردد:↯↯ ✨{{وَ مَا خَلَقتَ الجنَّ وَ الاِنسَ الَّا لِیَعبُدُون ما اُریدُ مِنهُم مِن رِزق وَ اُرِیدُ اَن یُطعِمُونِ اِنَّ اللهَ هُوَ الرَّزّاقُ ذُوالقُوَةِ المَتِینُ}}✨ 2⃣🔹و نیز اگر سوره مؤمنون را هفت《7》 بار بخواند در نماز رغبت می یابد. @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
#احسن_القصص #تشرفات #امام_زمان یکی از شاگردان مرحوم حاج ملا آقاجان رحمةالله علیه آقای دکتر ابوالقا
(قسمت اول) 💥مرحوم نهاوندی در کتاب العبقری الحسان نقل می کند که: احمدابن فارس می گوید: زمانی به همدان رفتم و طایفه ای به نام بنی‌راشد دیدم که همهٔ آنها شیعه بودند، از حال آنها پرسیدم، پیرمردی از آنها که آثار ایمان و تقوا در او ظاهر بود فرمود: جد ما راشد که ما به او منسوب هستیم، می‌گفت: من به مکه مشرف شدم، پس از اعمال حج، در راه برگشت تصمیم گرفتم مقداری پیاده روی کنم، قدری که راه رفتم جهت رفع خستگی در کناری خوابیدم و قصد داشتم وقتی قافله ای به من رسید بیدارشوم و با آنها بروم. ✨💫✨ وقتی بیدارشدم آفتاب برمن تابیده بود و در حقیقت حرارت آفتاب مرا بیدار کرد ، کسی را ندیدم و از طرفی راه را هم بلد نبودم، به هر حال با توکل به خدا راه افتادم ، مقداری راه رفتم، اما نمی دانستم به کدام طرف باید بروم، سرگردان بودم که ناگهان به سرزمین سرسبز آبادی رسیدم، مثل اینکه روی آن سرزمین تازه باران آمده بود و به قدری با طراوت بود که مثل آن سرزمین و آب و هوا ندیده بودم، در وسط آن سرزمین قصری را دیدم که مثل خورشید درخشندگی داشت، با خود گفتم: ای کاش می دانستم که این قصر از آنِ کیست؟ به طرف قصر رفتم، دم در دو خادم ایستاده بودند که لباس سفید به تن داشتند، به آنها سلام کردم، آنها جواب گرمی دادند. ✨💫✨ من خواستم وارد قصر بشوم به من گفتند: اینجا منتظر باش تا اجازه بگیریم و آنوقت وارد شو. یکی از آنها داخل شد و پس از مدتی برگشت و گفت: بیا داخل شو. من داخل قصر شدم، خادم جلو می رفت تا به اتاقی رسیدیم، او پرده را بالا زد و به من گفت وارد شو، من داخل شدم، چشمانم به جمال آقای بزرگواری روشن شد، وجودم دگرگون گردید و حال خوشی به من دست داد، دیدم جوانی در آن اتاق کنار دیوار نشسته که همچون ماه شب چهارده می درخشد. سلام کردم، با لطف و مهربانی مخصوصی جوابم را داد... ادامه دارد... @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا