7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپ
#ویدیو
🔹بیشتـر از اینکـه غـرقِ لحـظـه باشیـم
غرقِ چشم و هم چشمی شُدیم..
🔹بیشتـر از اینکـه محـو لبخنـدهای هم بشیم
درگیـر سلفی گرفتنهـا شُدیم
🔹بیشتـر از اینکه حواسـمـون بهم دیگه باشه
حواسمـون درگیر فکر مردم شُد ...
🔹کـاش زنـدگی کنیم بـرای خودمـون
نـه بـرای نمـایش زندگیمون بـه بقیـه ...
🔹کـاش لبخندهـامون مثال عکسهای سلفی از تـه دل بـود
🔹خـدایـا درکِ خوشیِ واقعی رو بهمـون یـاد بده ؛ لطفا..
آمین
@Manavi_2
@Manavi_3
#دو_دستور_رفع_بی_رغبتی_در_نماز
#نماز
#رغبت
📒در کتاب خواص السّور آمده ،کسی که در نماز بی رغبت باشد ↯↯
1⃣🔸آیات《 58-56》 سوره ذاریات را بنویسد و با خود نگهدارد برای او در نماز خواندن ذوق و شوق حاصل می گردد:↯↯
✨{{وَ مَا خَلَقتَ الجنَّ وَ الاِنسَ الَّا لِیَعبُدُون ما اُریدُ مِنهُم مِن رِزق وَ اُرِیدُ اَن یُطعِمُونِ اِنَّ اللهَ هُوَ الرَّزّاقُ ذُوالقُوَةِ المَتِینُ}}✨
2⃣🔹و نیز اگر سوره مؤمنون را هفت《7》 بار بخواند در نماز رغبت می یابد.
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#احسن_القصص #تشرفات #امام_زمان یکی از شاگردان مرحوم حاج ملا آقاجان رحمةالله علیه آقای دکتر ابوالقا
#احسن_القصص
#امام_زمان
#تشرفات (قسمت اول)
💥مرحوم نهاوندی در کتاب العبقری الحسان نقل می کند که:
احمدابن فارس می گوید: زمانی به همدان رفتم و طایفه ای به نام بنیراشد دیدم که همهٔ آنها شیعه بودند، از حال آنها پرسیدم، پیرمردی از آنها که آثار ایمان و تقوا در او ظاهر بود فرمود: جد ما راشد که ما به او منسوب هستیم، میگفت: من به مکه مشرف شدم، پس از اعمال حج، در راه برگشت تصمیم گرفتم مقداری پیاده روی کنم، قدری که راه رفتم جهت رفع خستگی در کناری خوابیدم و قصد داشتم وقتی قافله ای به من رسید بیدارشوم و با آنها بروم.
✨💫✨
وقتی بیدارشدم آفتاب برمن تابیده بود و در حقیقت حرارت آفتاب مرا بیدار کرد ، کسی را ندیدم و از طرفی راه را هم بلد نبودم، به هر حال با توکل به خدا راه افتادم ، مقداری راه رفتم، اما نمی دانستم به کدام طرف باید بروم، سرگردان بودم که ناگهان به سرزمین سرسبز آبادی رسیدم، مثل اینکه روی آن سرزمین تازه باران آمده بود و به قدری با طراوت بود که مثل آن سرزمین و آب و هوا ندیده بودم، در وسط آن سرزمین قصری را دیدم که مثل خورشید درخشندگی داشت، با خود گفتم: ای کاش می دانستم که این قصر از آنِ کیست؟ به طرف قصر رفتم، دم در دو خادم ایستاده بودند که لباس سفید به تن داشتند، به آنها سلام کردم، آنها جواب گرمی دادند.
✨💫✨
من خواستم وارد قصر بشوم به من گفتند: اینجا منتظر باش تا اجازه بگیریم و آنوقت وارد شو. یکی از آنها داخل شد و پس از مدتی برگشت و گفت: بیا داخل شو. من داخل قصر شدم، خادم جلو می رفت تا به اتاقی رسیدیم، او پرده را بالا زد و به من گفت وارد شو، من داخل شدم، چشمانم به جمال آقای بزرگواری روشن شد، وجودم دگرگون گردید و حال خوشی به من دست داد، دیدم جوانی در آن اتاق کنار دیوار نشسته که همچون ماه شب چهارده می درخشد. سلام کردم، با لطف و مهربانی مخصوصی جوابم را داد...
ادامه دارد...
@Manavi_2