🔹آیت الله حائری شیرازی🔹
🔸خدا چگونه به انقلاب اسلامی کمک می کند؟ (1)🔸
من به شما می گویم روی این مسئله دقت بکنید: «این ممکلت صاحب دارد»، یک پرانتزی هم برای صاحب آن باز بگذارید!!
در مورد این قسمت هایی که مربوط به ما نیست، نگران مدیریت اینها نباشید. در آنچه که از حد ما خارج است، راحت بخوابید! هیچ نگران نباشید. در آنچه که در حد توانمان است، باید بی خوابی بکشیم و خوابمان نبرد؛ اما در مواردی که در حد توانمان نیست، نگران نباشیم.
«ان تنصروا الله ینصرکم» یعنی: «ان تنصروا الله [فی ما تستطیعون]، ینصرکم [فی ما لا تسطیعون]» [اگر خدا را در آن مسائلی که در توانتان هست یاری کردید، خدا شما را در مسائلی که در توانتان نیست، یاری می کند]
حملۀ آمریکا به طبس، خارج از حدّ ما بود؛ جزء حدّ خدا بود و برای همین، طوفان را آورد. اما دیگر اینجوری نیست که هر دفعه می رویم در عملیات، خدا یک طوفانی بفرستد و آنها را از بین ببرد. آنها حدّ خود ما است. شهید می دهیم و طبیعی است که بدهیم.
چرا؟ چون روش تربیتی خدا این نیست که ما را تنبل و پرتوقع بار بیاورد. در آن مقطع که شما ناتوان هستید، روی توانایی خدا حساب بکنید. درست هم هست. اما وقتی شما از آن مقطع گذشتید و توان پیدا کردید، حتما باید از #ابزار استفاده کنید.
اگر یک دست غیبی پیدا شده بود و صدام را با یک نفرین از بین برده بود، حالا کجا بودیم؟ هیج جا! هیچ جا! هیج جا! حالا دیگر قاسم سلیمانی را نداشتیم! چون قاسم سلیمانی را به خاطر این فشارها به دست آوردیم. به دلیل اینکه شب تا صبح در اتاق جنگ نشسته بدست آوردیم. بهترین کمک خدا، همین نوع است که به آدم کمک نکنند! «خیر الناصرین» یعنی همین! اگر خودت می توانی، به تو کمک نمی کنم. بکن و اگر نکردی هم چوبش را خواهی خورد! اینها «لطف خفی» است و آنها «لطف جَلی» است.
@haerishirazi
01) Jazz Fruits Music - Welcome to Paradise.mp3
3.26M
╭─┈┈
│𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ #باهم_بشنویم
│𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH
╰─────────────
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
بسم الله الرحمن الرحیم
#یکسالونیمباتو
#پارت27
#ز_سعدی
با خودم گمان می کردم که از فرصت استفاده کرده و خوابیده و حالا من چه طور باید او را صدا بزنم و بیدارش کنم اما همین که در اتاق را باز کردم و پرده را کنار زدم دیدم مشغول نماز است.
هنوز تا اذان صبح مانده بود.
به گمانم نماز شب یا نماز مستحبی دیگری می خواند.
خودم را درست و حسابی خشک نکرده بود و باد پنکه سقفی اتاق باعث شد کمی سردم شود.
به طرف رختخوابی که گوشه اتاق پهن شده بود رفتم.
روی تشک نشستم و لحاف قرمز رنگ را دور خودم پیچیدم.
گرم شدم و چون تمام شب را بیدار بودم چشمانم کمی سنگین شد و همان طور نشسته خوابم برد.
نمی دانم چقدر خوابیدم اما او که صدایم زد بیدار شدم.
هوا کمی روشن شده بود.
وقتی خواب بودم انگار فراموش کرده بودم که دیشب چه اتفاقی افتاده است و او حالا محرم و شوهرم است.
اول که چشم باز کردم و او را روبرویم و دستش را بر شانه ام دیدم ترسیدم و قلبم به شدت می تپید اما کم کم یادم آمد.
سریع از جا برخاستم و به حیاط رفتم.
با آب حوض وضو گرفتم، به اتاق برگشتم و نماز خواندم.
او در گوشه اتاق نشسته بود و قرآن می خواند.
نمازم را که تمام کردم همانطور سر جانمازم نشستم.
کمی ذکر گفتم و بعد ساکت نشستم و به او چشم دوختم.
احمد قرآن را بست، بوسید و بر روی طاقچه گذاشت.
لبخندی به من زد، از جا برخاست و روبروی آینه ایستاد.
از داخل جیب کتش که روی طاقچه بود شانه ای در آورد و موهایش را مرتب کرد.
کمی عطر زد و بعد مشغول بستن کراواتش شد.
هوا روشن شده بود.
بوی اسپند داخل حیاط پیچید.
هر روز صبح موقع طلوع آفتاب خانباجی در حیاط اسپند دود می کرد.
صدای خانباجی از پشت در اتاق به گوشم رسید که صدایم می زد .از پنجره سلام دادم.
جواب سلامم را داد و گفت:
تو مهمانخانه سفره پهنه.
آقاجان و مادرت هم منتظر شما هستند که با هم صبحانه بخورید.
_چشم الان میآییم.
احمد کتش را پوشیده بود.
تمیز و مرتب و آراسته کنار آینه ایستاده بود و با نگاهی محبت آمیز خیره ام شده بود.
به سمت رختخواب رفتم. تشک و لحاف را جمع کردم و گوشه اتاق گذاشتم.
جلوی آینه ایستادم و چارقدم را مرتب کردم.
جرات نکردم آن را در بیاورم هم خجالت کشیدم هم ترسیدم احمد موهای شانه نخورده و در هم گره خورده ام را ببیند و در نظرش دختری شلخته جلوه کنم خصوصا که دیدم او چقدر وقت گذاشت تا جلوی آینه خودش را مرتب کند.
به سمت در رفتم و تعارف کردم تا خارج شود.
او هم آرام لپم را کشید و لبخند زنان از اتاق خارج شد.
جلوی مهمانخانه که رسیدیم خانباجی را دیدم که با سینی چای به سمت مهمانخانه می آید.
احمد سلام و احوالپرسی گرمی با او کرد و تعارف کرد اول او وارد شود
مرا هم جلو انداخت و خودش یا الله گویان بعد از من به اتاق آمد.
آقاجان، مادر و محمد علی سر سفره نشسته بودند.
محمد امین و حمیده همیشه در اتاق خودشان و جدا صبحانه و غذا می خوردند و امروز هم نیامده بودند.
من با سری پایین و خجالت زده سلام کردم و کنار سفره ایستادم ولی احمد خیلی گرم و صمیمی احوالپرسی کرد و با محمد علی دست داد و کنار من ایستاد.
آقاجان تعارف کرد بنشینیم و من هم با شرم کنار احمد بر سر سفره نشستم.
خانباجی هم سمت دیگرم نشست و استکان های چای را جلوی مان گذاشت.
محمد علی دقیقا روبرویم بود و نگاه سنگینش را حس می کردم ولی
آقاجان طوری رفتار می کرد انگار که احمد سال هاست با ماست و غریبه نیست.
آقاجان که هر جمعه صبح برای دعای ندبه به مسجد می رفت از خانباجی پرسید:
شما هم میایید بریم مسجد؟
❌کپی نکنید❌
#یکسالونیمباتو
#پارت27
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
بسم الله الرحمن الرحیم
#یکسالونیمباتو
#پارت28
#ز_سعدی
خانباجی استکان چایش را سر کشید گفت:
نه آقا امروز کلی کار دارم.
یکم دیگه خواهرام میان خونه رو جمع کنیم. شما برید التماس دعا.
آقاجان گفت:
شرمنده همه زحمت های قبل وبعد مراسم افتاد رو دوش شما
خانباجی گفت:
این چه حرفیه آقا وظیفه است.
محمد علی سریع از سر سفره بلند شد تشکر و خداحافظی کرد تا برود.
مادر در حالی که لقمه ای را که برای آقاجان درست کرده بود را در دست آقاجان می گذاشت پرسید:
کجا با این عجله بشین صبحانه تو بخور
محمد علی گفت:
ممنون خوردم
با بچه ها قراره بریم کوه های خلج تا غروب بمونیم.
مادر گفت:
نمیشه بری
محمد علی جا خورد. آمد نشست و علت را پرسید.
مادر گفت:
دیشب خانم والده احمد آقا وعده گرفتن امشب بریم خونه شون برای پاگشای رقیه
محمد علی گفت:
حالا چه عجله ایه؟
نمی شد بندازن برای چند شب دیگه هفته دیگه
مادر لب گزید و با چشم و ابرو به احمد اشاره کرد که زشت است.
آقاجان گفت:
نه باباجان، نمیشه
احمد آقا فردا راهی سفرن تا ده دوازده روزی کارش طول می کشه واسه همین گفتن امشب بریم که تاخیر نیفته.
محمد علی گفت:
آخه من نمی دونم مطمئن نیستم زود برگردم.
پس شماها برین از طرف من عذرخواهی کنید.
مادر دوباره با چشم و ابرو به احمد آقا اشاره کرد و لب گزید و گفت:
عه ... نمیشه زشته
بعدشم دیشب عقد خواهرت بوده الان کلی کار روی سرمون ریخته وقت کوه رفتن نیست. بذار واسه هفته دیگه
محمد علی با اعتراض گفت:
مادر جان اون روزی که ما قرار خلج رو گذاشتیم هنوز صحبت خواستگاری رقیه هم نبود چه برسه به عقدش
نمیشه این همه برنامه و قرار مدارو بهم بزنم.
آقاجان گفت:
باشه بابا جان برو
ولی قبل غروب این جا باش.
ما نماز مغرب بخونیم راه می افتیم بریم.
دیر کنی کلاه مون میره تو هم.
محمد علی خوشحال از جا برخاست و گفت:
چشم آقاجون قبل غروب خونه ام.
به سمت در رفت خداحافظی کرد و رفت.
مادر به آقاجان اعتراض کرد و گفت:
آقا چرا قبول کردین؟ اگه دیر بیاد چی؟
آقاجان گفت:
غصه نخور خانم جان.
پسرم مرد شده سرش بره قولش نمیره.
ان شاء الله زود میاد و همه با هم سر وقت میریم و شرمنده خانواده حاج آقا صفری نمیشیم.
احمد از خوردن دست کشید و تشکر کرد.
هرچه مادر اصرار کرد باز هم بخورد تشکر کرد و گفت سیر شده است.
کم کم سفره را جمع کردیم که آقاجان کنار احمد آقا نشست .
احمد رو به آقا جان گفت:
آقاجان شرمنده می دونم پر روئیه و رسم نیست
ولی خودتون که در جریان هستین من فردا میرم تبریز و تقریبا دو هفته ای نیستم.
میشه اجازه بدین من و خانومم ... من و دخترتون امروز با هم بریم حرم و بعدش یکم با هم بگردیم؟
آقاجان یک نگاهی به من و بعد او کرد.
من که مشغول پاک کردن سفره بودم از خجالت سرخ شدم و سر به زیر انداختم و با عجله بیشتری سعی کردم سفره را جمع کنم.
احمد گفت:
اگه اجازه بدین ممنون میشم.
قول میدم تا حدود ساعت 1 دخترتون خونه باشه.
پدر کمی به او، بعد به مادر و خانباجی نگاه کرد و بعد گفت:
پسر جان خودت که می دونی مرسوم نیست دختر پسر تازه عقد کرده باهم برن بیرون اونم تنها
ولی چون تویی و کامل می شناسمت و خاطرت برام خیلی عزیزه اجازه میدم
ولی دیر تر از یک دیگه نیایین
قبل ساعت 1 رقیه بایدخونه باشه
❌کپی نکنید❌
#یکسالونیمباتو
#پارت28
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
توی پارک کنار فوارهها ایستاده بودم. یک خانم جوان از آنجا رد میشد. به من که رسید یک لحظه مکث کرد. لبخندی زد. رو کرد به من و
سلام داد. یک چادر عربی پوشیده بود با یک شال سبز پستهای. با کفشهای تابستانی. همین. چیز بیشتری نمیشد دید. احوالم را پرسید.
بعد هم با یک ذوق و مهربانی به من گفت عزیزم چقدر موهای زیبایی داری. چون از پشت و جلوی شالت اومده بیرون دیدمش. لبخند به لبم آمد. تشکر کردم.
بعد هم تن صدایش را خیلی آرام کرد. سرش را پایین انداخت گفت ولی! مکثی کرد. ادامه داد: نامحرم که نباید موهامون رو ببینه فدات شم.
خیلی مهربان و مودب گفته بود. جواب دادم : آخه بلنده. اذیتم میکنه خودش میاد بیرون. بهانه آورده بودم. خودم هم میدانستم.
گفت ای جونم، میدونم. آره حق با توئه. موهات ماشاءالله مثل موهای برادرزاده منپر پشتِ. واسه اونه. اتفاقااونم هم سن شماست. میگم بنظرت میشه بندازی داخل مانتو؟ گفتم نه گرمم میشه. گفت آره راستش منم گرمم میشه. اینم سخته. کمی فکر کرد گفت میتونی ببافیش؟ بعد جمعش کنی؟ با کلیپس کوچولو البته، برج ایفل منظورم نیست. هر دو مان خندیدیم. گفتم آخه بافتنش برای خودم سخته. بلدما ولی خودم واسه خودم سخته. راست گفته بودم. کمی غمگین شد گفت آره. سخته. منم دو ساله که موهامو نبافتم. همیشه خواهرم این کارو میکرد. خواهرم که فوت شد دیگه.... نفس عمیقی کشید و چهرهاش در هم شد. چشم دوخت سمت مزار شهدا. به خودش مسلط شد. دوباره با لبخند به من گفت دیگه پیشنهادی به نظرم نمیرسه. اما خواهش میکنم زیباییهات رو به هر روشی که واست مقدوره و مناسب میبینی بپوشون. حیفه توئه گلم که هر نگاهی بتونه زیباییهای خدادادی تو رو راحت رصد کنه. باشه؟ جز چشم چیزی نتوانستم بگویم.
بعد هم سریع خداحافظی کرد و به سمت مزار شهدا رفت.
╭─┈┈
│𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ #واجب_فراموششده
│𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @Hayateghalam
╰────
روایتی از حضور در یک هنرستان پسرانه دولتی
چندی قبل دوستی زنگ زد و گفت برای سخنرانی در جمع تعدادی از دانش آموزان دبیرستانی حاضر می شوی؟ پرسیدم چه تیپی هستند؟ گفت یک دبیرستان دولتی که دانش آموزانش همه مدل هستند. از مذهبی تا غیر مذهبی. پذیرفتم چون دقیقا دوست داشتم در چنین جمعی حاضر شوم و با فضای ذهنی این تیپ بچه ها بیشتر آشنا شوم.
روز مقرر در جمع شان حاضر شدم. حدود سی نفر دانش آموز متولد نیمه دهه 80 بودند که همه تیپی در بین شان بود. از موافق تا مخالف.
بحث را شروع کردم و مقدمه ای گفتم که چرا ایران کشور مهمی است و اگر به جای جمهوری اسلامی هر نظام سیاسی دیگری هم وجود داشت بازهم ایران یک کشور مهم بود و دشمنان زیادی داشت. چون به لحاظ نفت و گاز و انرژی و ژئوپلتیک و ... خاص هستیم، چون با 15 کشور دنیا همسایه هستیم، چون به لحاظ جغرافیایی جای مهمی از دنیا قرار گرفته ایم، چون به لحاظ تاریخی و تمدنی کشور مهمی هستیم و حتی 70 سال قبل در زمانی که شاه سلطنت می کرد و نخست وزیرش یک پیرمرد کراواتی ِسکولارِ تحصیل کرده سوییس بود که نه آخوند بود و نه بسیجی، همان را هم امریکایی ها و انگلیسی ها تحمل نکردند و علیه او کودتا کردند. همانجا پرسیدم از محمد مصدق حرف می زنم، می شناسید؟ پاسخ ناامید کننده ای گرفتم! جز چهار پنج نفر، هیچ کس او را نمی شناخت...
جلوتر رفتم و درباره چند مساله دیگر که فکر می کردم جزو شبهات بچه ها باشد حرف زدم. از اینکه در دنیای امروز هیچ چیز جدای از سیاست وجود ندارد، حتی ورزش. و این فقط به ایران ربطی ندارد و در تمام جهان همینطور است. برای مثال به «مسعود اوزیل» ستاره ترک تبار فوتبال آلمان اشاره کردم که علیرغم درخشش در فوتبال آلمان، چه طور به خاطر برخوردهای نژاد پرستانه آلمانی ها و حتی اهانت های مکرر ژرمن ها به او به خاطر مسلمان بودنش، نهایتا قید آلمان را زد و به ترکیه برگشت. اما برایم جالب بود، تعدادی از بچه ها حتی مسعود اوزیل را هم نمی شناختند...
بحث جلوتر رفت و کمی چالشی شد. بچه ها سوالاتشان را پرسیدند. یکی بپرسید: چرا در اوین 350 نفر کشته شدند؟ تعجبی همراه با خنده وجودم را فرا گرفت. گفتم چرا می گویی 350 تا؟ گفت پس چندتا؟ گفتم 3500 تا! تعجب کرد، توضیح دادم اگر قرار بر گفتن یک عدد و رقم روی هوا باشد، هر چیزی را می شود گفت و بعد ماجرای اوین را کامل توضیح دادم که اصلا چه اتفاقی افتاده بود.
یکی دیگر از بچه ها گفت چرا نیکا شاکرمی را کشتند؟ گفتم فیلمش هست که وارد یک خانه می شود و کسی هم همراهش نیست. بر چه اساسی می گویی کسی او را کشته؟ چطور اینقدر با اطمینان می گویی؟ گفت 90 درصد مطمئنم. گفتم چرا 95 درصد مطمئن نیستی؟ چرا 80 درصد مطمئن نیستی؟ این اطمینان از کجا آمده؟ چطور قبل از اطمینان از یک اتفاق، اینقدر راحت درباره اش حکم صادر می کنید؟
جالب اینکه دو سه نفرشان خیلی جدی (تاکید می کنم جدی) می گفتند این اتفاقات یک انقلاب است که بعد از پیروزی نهایی، علی کریمی و علی دایی کشور را اداره خواهند کرد. وقتی دیدم واقعا جدی چنین حرفی می زنند پرسیدم: «صدف بیوتی» چی؟ به نظرتان او هم می تواند کشور را اداره کند؟ شوک همراه با خنده شان، مطمئنم کرد کمی به حرفی که زده اند فکر خواهند کرد.
البته برخی شان هم حرفهای حسابی و انتقادات درستی داشتند. تناقضات آشکار برخی مسئولان و سیاست های کشور را خوب می فهمیدند و به درستی انتقاد می کردند. در خیلی از انتقادات همراهی شان کردم چون حرف شان منطقی بود و این مسئولین هستند که باید حرف و عمل شان را یکی کنند.
در پایان هم با برخی شان بیشتر حرف زدم و کمی رفیق شدیم اما متاسفانه فرصت کم بود و طبیعتا می شد ساعتها با این بچه ها حرف زد و سخن شان را شنید.
جمع بندی ام این است که چقدر این نسل لازم دارد که با افراد مختلف «حرف» بزنند. مظلومیت این نسل در این است که به معنی واقعی کلمه رها شده اند و نه تنها کتاب نمی خوانند، بلکه در بمباران هر روز اخبار فیک و زرد، اطلاعاتشان از همه چیز «اینستاگرامی» است. احساسی و زودباور هستند و از هر چیزی در حد یک استوری اینستاگرام یا یک توییت اطلاعات دارند و متاسفانه بر اساس همان اطلاعات هم تحلیل می کنند.
در مقابل باید چه کرد؟ تداوم همین کارهای ساده و همین حرف زدن ها، سوالات و ابهامات زیادی از آنها را جواب می دهد و چقدر مسئولان و نخبگان ما از چنین فضاهایی دور هستند.
کاش هر دانشجوی انقلابی که اهمیت صحبت کردن با این بچه ها را درک می کند، هر هفته یکبار در یکی از مدارس نزدیک محل سکونتش حاضر شود و با آنها حرف بزند، نمی گویم این کار معجزه می کند و همه مشکلات را حل خواهد کرد اما حتما از جایی که امروز هستیم، چند قدم جلوتر خواهیم رفت.
#امیرحسین_ثابتی
عضو کانال شوید 🔻
https://eitaa.com/joinchat/1844903939C0e8d01846b
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
بسم الله الرحمن الرحیم
#یکسالونیمباتو
#پارت29
#ز_سعدی
گل از روی احمد آقا شکفت. با خوشحالی گفت:
چشم آقاجان.
ممنون که اجازه دادین
آقاجان از جا برخاست که به مسجد برود و ما هم به احترام او از جا بلند شدیم.
خواستم وسایل سفره را به مطبخ ببرم که آقاجان دست روی شانه ام گذاشت و گفت:
رقیه بابا برو زود کاراتو بکن حاضر شو که زود برین و برگردین بدقولی نکنین.
خانباجی سینی وسایل را از دست من گرفت و آهسته در گوشم گفت:
با من بیا.
احمد همراه پدرم تا در حیاط رفت و بعد در انتظار من در حیاط نشست.
خانباجی مرا با خود به پستوی مطبخ برد.
یکی از لباس هایی را که مادر به تازگی برایم خریده بود را به دستم داد.
لباس نیلی رنگ و بلندی بود.
یک روسری سفید و یک جفت کفش پاشنه بلند مشکی هم به من داد تا بپوشم.
موهایم را شانه زدم و وضو گرفتم.
لباس هایم را پوشیدم و روسری ام را زیر گلویم گره زدم و دو گوشه اش را روی هم آورم.
چادرم را سرم کردم و به حیاط رفتم.
مادر و خانباجی پایین پله ها ایستاده بودند و احمد آقا کمی عقب تر از آن ها ایستاده بود.
نزدیک آن ها که شدم مادر جلو آمد، مرا بغل گرفت، بوسید و گفت:
مواظب خودت باش.
بعد آهسته در گوشم گفت:
نه خیلی سبک باش نه خیلی سنگین خودت باش ولی مواظب باش هنوز عقدی ازت سوء استفاده نکنه.
واقعا منظور مادر و خانباجی را از این جمله درک نمی کردم مثلا او چه سوء استفاده ای یا دست درازی می توانست به من بکند؟
در جواب مادرم فقط چشم گفتم و از آن ها خداحافظی کردم.
مادر و خانباجی برای بدرقه مان تا دم در آمدند.
مادر خطاب به احمد آقا گفت:
دیگه جون شما و دختر ما
مواظبش باشین زود هم برگردین
احمد هم گفت:
به روی چشم مادر جان.
خداحافظی کردیم و پا در کوچه گذاشتیم.
احمد به سمت اپل قهوه ای رنگی که روبروی در حیاط مان پارک بود رفت.
کلید انداخت و درش را باز کرد.
در سمت سرنشین را هم باز کرد و تعارف کرد بنشینم.
سوار که شدم در را برایم بست و خودش هم سوار شد.
با بسم الله ماشین را روشن کرد و به راه افتاد.
ماشینش هم مثل خودش تمیز و مرتب بود.
از خم کوچه پس کوچه ها گذشتیم و وارد خیابان اصلی شدیم.
از خانه ما تا حرم کمتر از نیم ساعت راه بود.
احمد ساکت بود و فقط گاهی با لبخند نگاهم می کرد.
ماشینش رادیو هم داشت.
آقاجان معتقد بود رادیو و تلوزیون فقط ابتذال است و ما در خانه مان حتی رادیو هم نداشتیم.
برای همین با تعجب نگاهم روی رادیوی ماشینش خیره مانده بود.
متوجه نگاهم شد و پرسید:
چیزی شده؟
❌کپی نکنید❌
#یکسالونیمباتو
#پارت29
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️