#کتابدا🪴
#قسمتصدچهلپنجم 🪴
🌿﷽🌿
گفتم: ولی من اینجوری نگرانت میشم گفت: نگران نباش. جاهای
دیگه هم همینه این کشته ها رو مگه از توی خونه ها و کوچه ها
نمی یارن
دیدم راست می گوید، بعد پرسیدم: چه خبر؟
گفت: از صبح تا حالا یکی، دو تا شهید دفن کردیم. دا هم با
منصور و محسن آمدند سر خاک بابا
گفتم: من بهش گفتم صبر کنه تا من برم سراقش می خواستم این
همه راه رو پیاده نیاد ولی هر چی این در و اون در زدم برای
ماشین موفق نشدم. خب حالش چطور بو د؟ خیلی که خودش رو
اذیت نکرد؟
گفت: چرا، خیلی گریه کرد. به کردی، به عربی هرچه می دانست
خواند و شیون کرد. من هر کار می کردم آرام نمی شد. قبرهای
شهدا را نشان دادم و گفتم ببین اینا که اینجا خوابیدن همه زن و بچه داشتن، ، تو باید قوی باشی، تو برای ما هم پدر، هم
مادر. به خرجش نمی رفت. به زور از خاک گندمش و فرستادم
بره سراغ بجه ها
از ليلا جدا شدم و رفتم سر خاک بابا، دلم خیلی بی قرار شده بود.
زانو زدم و قبرش تا بوسیدم و سرم را روی خاک گذاشتم و گفتم:
بابا صدایم رو می شنوی؟ دلم می خواست بقلم می گرفت و نوازشم
میکرد. سنگی که اسمش روی آن نوشته شده بود بوسیدم، جای
اسمش را بوسیدم و خودم را سرزنش کردم که چرا تا زنده بود از
وجودش بیشتر استفاده نکردم
اشک ریختم و به انتظار نشستم، انتظار کشنده ایی که وجودم را
می خورد، انتظاری که هنوز با من است. آرزو دارم بیابد و مرا
در آغوش بگیرد
گربه هایم را کردم و عقده هایم را بیرون ریختم. اگر سر و صدای
کسانی که برای زیارت قبر عزیزانشان آمده بودند را نمی شنیدم،
بلند نمی شدم. دلم نمی خواست کسی مرا در آن حال و رضع ببیند.
برگشتم به طرف غسالخانه، دو، سه مرد جوان، پیکری را آورده،
جلوی در اتاق آقای پرویز یور ایستاده بودند. می دانستم آقای
پرویز پور نیست. مردها هم منتظر بودند مشخصات شهیدشان ثبت
شود. در اتاق آقای پرویزپور باز بود. به آنها گفتم: بیایید تو من
ثبت می کنم. رفتم نشستم پشت میز و دفتر ثبت آمار و مشخصات
شهدا را از کشوی میز بیرون آوردم. یکی دوتا از مردها داخل
شدند و مشخصات شهیدشان را میپرسیدم، با گریه جواب
می دادند. شهید از محله طالقانی و اسمش عبدالستار بود. در حین
پر کردن برگه مشخصات لیلا هم وارد شد و روی صندلی
کنار فایل نشست. مردها که رفتند پیکر را به غسالخانه بسپارند دفتر
را بستم و به لیلا گفتم: بدجوری دلم هوای خونه رو کرده
لیلا گفت: منم همین طور، پاشو با هم به سر بریم خونه. حداقل
لباسم رو عوض کنم.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
یاد خدا ۳۷.mp3
10.77M
مجموعه #یاد_خدا ۳۷
#استاد_شجاعی | #استاد_عالی
√ مکانسیم درمان افسردگی و دلمردگی
از نگاهِ روانشناسیِ اسلامی
➥ @hedye110
امام حسن مجتبی ع
هرکه احسانهای خود را برشمرد، بخشندگی خویش را ازبین برده است.
➥ @hedye110
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴پیامبر گفت مبادا فرزندانتان را بزنید⭕️/دکتر انوشه
🎥#دکتر_انوشه
➥ @hedye110
1_898400391.mp3
1.82M
تجدید عهد روزانه با امام زمان (عج) 🤍
#دعای_عهد ❤️
با صدای استاد : 👤فرهمند
🌤 الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج 🌤
#التماسدعایفرج
➥ @hedye110
┄┅─✵💝✵─┅┄
#بسم_الله_الرحمن_الرحیم
✨صبحتان متبرك بہ اسماء اللہ
یا اللہ و یا ڪریم
یا رحمن و یا رحیم
یا غفار و یا مجید
یا سبحان و یا حمید
سلاااام
الهی به امیدتو💖
➥ @hedye110
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
#سلام_امام_زمانم
اے ڪہ از برق نگاهت
عالمے شیـــدا شود
ڪے شود دیدار روے
تو نصـیب ما شــود
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#التماس_دعا_برای_ظهور
➥ @emame_mehraban
🕊🕊🕊🕊
#کتابدا🪴
#قسمتصدچهلششم 🪴
🌿﷽🌿
از اتاق بیرون آمدیم و به زینب خانم که جلوی در نشسته بود،
گفتیم: ما داریم میریم خونه مون.
نیم خیز شد و گفت: می خواید منم باهاتون بیام؟ گفتم: نه زود برمی
گردیم
توی راه تا خانه با لیلا هر خاطره ای از بابا به ذهنمان می رسید،
برای هم می گفتیم. به در خانه رسیدیم. کلید نداشتیم. به سر و ته
کوچه نگاهی انداختم. هیچکی نبود. پایم را دور باغچه پیاده
رو گذاشتم و بعد لبه دیوار را گرفتم و خودم را بالا کشیدم. از آن
طرف هم از فلس بلندی که بابا برای محصور کردن مرغ و
خروس ها دور باغچه کشیده بود کمک گرفتم و توی حیاط پریدم
این اولین بار بود که بعد از شهادت بابا پایم را در خانه می
گذاشتم. به لیلا گفته بودم دلم هوای خانه را کرده ولی در اصل می
خواستم بیایم خانه تا عکس های بابا را که به دیوار اتاق خوابه و
پذیرایی زده بودیم نگاه کنم فکر میکردم شاید دیدن این عکس ها
کمی از التهاب درونم را تسکین بدهد، در حیاط را باز کردم و لیلا
آمد تو هر دو کنجکاوانه به گوشه گوشه حیاط نگاه کردیم. انگار
چند سال بود که از این خانه دور بوده ایم. به باغچه نگاه کردم،
تمام بوته های گوجه فرنگی و بامیه خشک شده بودند. چقدر بابا به
این باغچه رسیدگی می کرد حالا به چه روزی افتاده بود. بابا
موقعی که توی باغچه مشغول کار می شد مویه ایی گردی زمزمه
می کرد. توی این مویه ها از مرگ پدر و مادرش و سختی هایی که
کشیده بود می خواند. صدایش آن قدر حزین بود که هم خودش
گریه می کرد هم اشک ما را در می آورد. خیلی وقتها همسایه
مانه آقای گروهی، صدای بابا را می شنید در می زد و می آمد تو،
بعد از آنجا که با بابا دوست بود مجبورش می کرد، برایش
کردی بخواند. بابا اول طفره می رفت ولی بعد مثل یک خواننده
محلی که در کارش تبحر دارد می خواند
نگاهم رفت به سمت شهر آبهه رفتم شیر را باز کردم. آب نمی آمد.
فقط سر و صدای هوا از داخل آن به گوش می رسید. با با هر
وقت از راه می رسید دست و رویش را که میشست اگر ما حیاط
را نشسته بودیم، خودش دست به کار می شد. می خواست وقتی
بساط شام توی ایوان پهن می شود، حیاط تمیز باشد. همان طور که
با نگاهم حیاط را می کاویدم، دیدم لیلا به سمت ابزار آلاتی که بابا
با آنها کار لوله کشی و جوشکاری برای مردم انجام می داد، رفت،
وسایل گوشه ایران بودند. دنبال لیلا راه افتادم. به وسایل بابا که
رسیدم، خم شدم برشان داشتم، جای دستش را روی تک تک
وسایل بوسیدم. احساس می کردم هنوز گرمای دست بابا را در
خودشان دارند. همین طور که چهره بابا را هنگام کار با این
وسایل به خاطر می آوردم، چشمم به وان پلاستیکی که ماهی های
مردمان را توی آن نگه می داشتیم، افتاد. و زیر طارمه بود. به
لیلا گفتم: لیلا ماهی ها
دوتایی به طرف وان دویدیم. روی آب وان لایه سپاهی از چربی و
درد ایستاده بود، این درد ناشی از سوختن نفت خام پالايشگاه آبادان
بود که هنوز مهار نشده بود. بین دود و خاک و خاشاک سطح آب
جسد ماهی های قرمز عیدمان شناور بود. دستم را در آب فرو
بردم و آن را هم زدم. به لیلا نگاه کردم. چشمش به ماهی ها بود و
بی صدا اشک می ریخت. می دانستم به چه چیزی فکر می کند؛
سفره هفت سین نوروز ۱۳۵۹ یعنی همین شش ماه پیش
این دومین بار بود که توی خانه مان سفره عید پهن می کردیم.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
#کتابدا🪴
#قسمتصدچهلهفتم 🪴
🌿﷽🌿
بابا فیل آن چندان راضی به این کار نبود و حالا که رضایت داده بود
ما با ذوق و شوق وسایل سفره را خریدیم و آماده کردیم. روز عید،
سفره را توی پذیرایی انداختیم و هر کدام چیزی در آن گذاشتیم، دا
کلوچه های زنجبیلی، کنجدی و دارچینی را که خمیرش را آماده
کرده، به نانوایی سر کوچه داده بود تا در نور کی بپزد، توی
ظرف در داری چید و سر سفره گذاشت. بعد رفت حنا خیس کرد
تا دست و پای ما را برای عید حنا بگیرد. بابا همان طور که قرآن
می خوانده پول هایی را که می خواسته به عنوان عیدی به ما
بدهد، لای صفحات قرآن می گذاشت. من و لیلا هم در عین اینکه
مواظب بودیم پسرها چیزی از توی سفره کش نروند، میوه ها و
آجیل را توی دوری های سرامیک و بلور می بینیم. به زینب
سعید، حسن و مصور گفته بودم بیاید هر کدام تخم مرغ های
خودشان را رنگ کنند تا بچه ها به این کار مشغول بودند آینه ایی
را که قاب چوبی داشت و یادگار خانه مان در بصره بوده پاک
کردم و همراها شمعدان های فرهایی که اخیر، بابا خریده بود، سر
سفره گذاشتم. آینه را روبروی سنگ قرار دادم تا تصویر ماهی ها
که مدام توی تنگ چرخ می خوردند در آینه دیده شود. عود و
گلاب پاشی را هم آوردم. دقایقی قبل از تحویل سال شمع ها و عود
را روشن کردم. همه دور سفره نشتم، با اینکه کلی حرص خورده
بودم، بچه ها لباس های عیدشان را کثیف نکند، ولی کار
خودشان را کرده بودند، این دومین سالی بود که برای همه بچه ها
لباس عید خریده بودند، کوچک تر که بودم، وقتی عید می شد و
توی کوچه بازار بچه های هم سن و سال خودم را می دیدم لباس
های رنگی و نو به تن دارند و بازی می کنند، اشکم در می آمد.
آخر را برای ما لیام نمی خرید می آمدم به دا میگفتم: دا چرا برای
ما بامی نمی خری؟ دا می گفت: از کجا بیارم، بابامون پول نداره.
بعد دستی به سرم می کشید و می گفت: جلوی بابات چیزی نگی
ها، ناراحت میشه حالا هر وقت پول دستش اومد براتون لباس
میخرم
من هم می نشستم به امید روزی که پول دستشان بیاید، در رویاهایم
به خودم می گفتم: وقتی بزرگ شدم هر طور شده برای بچه هایم
لباسی عید میخرم
در عالم بازی هایم همیشه باباها به مامانها پول زیادی می دادند و
بچه هایشان را پارک می بردند. دخترها با بلوزهای توری و دامن
های چین دار سوار وسایل بازی می شدند و همه در خوشبختی به
سر می بردند
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
هدایت شده از عاشقانِ امام رضا علیه السلام
دوستان عزيز سلام طبق قرارمون شب جمعه تا جمعه غروب ختم صلوات داریم 🌹
به نیت سلامتی و ظهور امام زمان عجل الله و پیروزی رزمندگان غزه نجات همه ي مظلومان عالم و شفای مریض ها هدایت و عاقبت بخیری همه جوان ها و همه ی اعضای کانال و حاجت روائی همه ي اعضای کانال و ثواب صلوات ها هدیه به ۱۴ معصوم،امام رضا علیهالسلام و حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها......
و شهدای سانحه بالگرد رئیسجمهور شهید...
🌹🌹🌹🌹
تعداد صلوات هاتون رو به آیدی زیر ارسال کنید بسم الله ⤵️⤵️
@Yare_mahdii313
یاد خدا ۳۸.mp3
12.71M
مجموعه #یاد_خدا ۳۸
#استاد_شجاعی | #استاد_حیدری_کاشانی
√ چرا فعالیتهای جهادی من، اونطور که باید رشد نمیکنند؟
چرا من با اینهمه سابقهی کار هیئتی و جهادی و فرهنگی، اصلاً با خدا احساس صمیمیت نمیکنم؟
#التماس_دعا_برای_ظهور
➥ @hedye110
🌷 امیرالمؤمنین امام علی (علیه السلام) :
✍ لا يَخرُجِ الرَّجُلُ في سَفَرٍ يَخافُ فيهِ على دِينِهِ وصَلاتِهِ.
🖌 انسان نباید به سفری رود که میترسد در آن به دین و نمازش لطمهای وارد آید.
📓 بحار الأنوار ، 10/108/1
➥ @hedye110