"#کفش_ها_و_آدم_ها" ، برنام (عنوان ) کتابی است از
#ایرج_احمدی_هزاوه"۱".
مجموعه داستان کوتاه
" کفش ها و آدمها " دارای ۲۶ داستان در ۸۶ صفحه است که با شمارگان ۵۰۰ جلد در بهار ۱۴۰۳ با بهای ۸۵ هزارتومان پا به بازار کتاب گذاشت.
در این جا برای آشنایی بیشتر با این کتاب و همچنین قلم نویسنده اش ، کوتاه شده ی یکی از این ۲۶ داستان که نام کتاب هم از همین داستان (#کفش_ها_و_آدم_ها) گرفته شده، گفتاورد می شود :
" مسجد این قدر شلوغ بود که می شد فهمید با کوچک ترین بهانه ای طبق معمول بزرگترا علیه بچه ها قیام می کنند و بچه ها رو از مسجد میندازن بیرون .
عجیب بود وقتی که مسجد خلوت بود التماس ما بچه ها رو می کردند که بریم مسجد اما به محض شلوغ شدن مسجد به راحتی ما رو اخراج می کردند .
هنوز روحانی محل نیومده بود که حسین دسته گل به آب داد، با قند زد توی کله محسن و محسن هم زد زیر گریه !
حاج علی بلند شد و گفت: کار کدوم توله بزی بود؟
صدا از هیچ کس بلند نشد ، بعد حاج علی انگشتش رو به طرف من گرفت و گفت : تو بودی ، آره ؟
هنوز کلمه ای از دهنم خارج نشده بود که گوش راستم پیچونده شد و از مسجد پرتم کرد بیرون .
یخ زده بودم ، عصبانی هم بودم ، بی گناه مجرم شناخته بودم !
دلم می خواست حاج علی را بکشم .نمی تونستم اونجا بمونم ، باید می رفتم خونه ، چند قدم که رفتم یه چیزی توی ذهنم جرقه زد ، برگشتم توی همون راهرو تاریک ورودی مسجد، یه عالمه کفش روی هم ریخته وسوسه ام می کرد ، بیرون از راهرو هیچ کس نبود، دستام رو بردم زیر کفش ها، نفهمیدم چند تا کفش برداشتم ، اما یه بغل پر از کفش ، جوی آب درست کنار همون راهرو بود ، کفش ها رو ریختم توی جوی آب ، دوباره برگشتم و باز یه بغل کفش و جوی آب . . . !
بعد هم با سرعت به طرف خونه دویدم .
کرسی داغ بود، مادر بزرگ تعجب کرد که چرا زود برگشتم .
تازه فهمیدم چکار کردم ، تازه ترسیدم ، اگر کفش های پدر بزرگ هم توی اون کفش ها باشه چی ؟
پدر بزرگ خیلی دیر از مسجد اومد ، گوش دادم روی پله ها صدای کفش هاش می اومد ، پس کفش های پدر بزرگ قاطی اون کفش ها نبوده ، خودم رو به خواب زدم ، مادر بزرگ به پدر بزرگ گفت : چرا این قدر دیر اومدی؟
پدر بزرگ گفت : نمی دونم کدوم جوون مرگ شده ای کفشای مردم رو ریخته بود توی جوی آب ، نصفی از مردم یا کفش نداشتند یا فقط یه لنگه کفش داشتن ، پاپتی موندن توی این برف ، خیلی معطل شدیم .
مادر بزرگ گفت : خوب بوده که کفش های تو رو نبردند .
پدر بزرگ گفت : نه اونایی که زود اومده بودند مسجد کفش هاشون طرف داخل بود . . .
لا به لای صحبت های پدر بزرگ دستگیرم شد که کی پابرهنه مونده و کی با یه لنگه کفش !
فردا صبح موضوع توی محل کفش های دیشب بود ، کفش های حاج علی توی طاقچه مسجد بوده و طبیعتا سالم.
تا چند روز بعد بچه ها از پایین دست جوی آب لنگه کفش پیدا می کردند و می رسوندند به دست صاحبش!
۱- از #ایرج_احمدی_هزاوه تا پیش از انتشار مجموعه داستان کوتاه " کفش ها و آدم ها" ، چهار کتاب دیگر در همین زمینه با نام های :
" #روزه_کله_گنجشکی" ،
" #آن_زمستان_سرد " ،
" #اتوبوس_هزاوه " ،
" #حمام_خزینه_ای"
و یک کتاب در زمینه تاریخ با نام : " #هزاوه_خاستگاه_امیران " ، چاپ و منتشر شده است.
#محمدمددی.
۱۷ شهریور ۱۴۰۳ ، #اراک.
https://t.me/+asJRmnx5nO82NDdk
کانال تلگرام اراک(سلطان آباد عراق)
https://chat.whatsapp.com/CXdEjeqHYl6FPZ3EVfnJeR
کانال واتس آپ اراک(سلطان آباد عراق)
https://chat.whatsapp.com/IdPUrTKqgWDDfKH1UUgO5h
https://eitaa.com/hezavehvillage