#حمام_خزینه_ای
🔸 زنانه، مردانه شدن حمام
قانون بود و لازمالاجرا، صبح که آفتاب طلوع می کرد حموم مخصوص خانم ها بود تا موقع غروب آفتاب.
این قانون رو همه رعایت می کردند.
دم غروب که می شد و نوبت به مردها می رسید و به اصطلاح حموم مردونه می شد اگر مردی قصد داشت حموم بره نمیتونست همینطور بی هوا وارد حموم بشه.
معمولا اولین مرد دم در حموم با صدای بلند صدا می کرد :
- کیه حموم؟
این صدا در حموم می پیچید و باز به گوش خودت می رسید، دو سه باری که صدا می کردی و جواب نمیشنیدی مطمئن می شدی که زنی در حموم نیست و داخل حموم می شدی.
گاهی پیش می اومد که صدای زنی از توی حموم پاسخ می داد که :
- زنه ، مگه سر آوردی؟ سر ظهره ها.
البته آفتاب غروب کرده بود اما چاره ای نداشتی، برخی از خانم ها بسیار طول میدادند، دو ساعت حتی سه ساعت موندن در حموم، اینها معمولا از دسته پیرزن های محل بودند.
در این حالت مردهای دیگه ای هم معمولا از راه می رسیدند و کناری می ایستادند تا اون خانم از حموم بیرون بیاد و مردها برن داخل، البته غر زدن به خانم متاخر هم وجود داشت . ..
ایرج احمدی هزاوه
@Irajahmadihezave
#ایرج_احمدی_هزاوه
https://eitaa.com/hezavehvillage
♦️♦️♦️ کتاب " حمام خزینه ای "
نوشته ایرج احمدی هزاوه
شامل داستان حمام خزینه ای، خشت مالی، ماه گرفتگی و مجموعه مدرسه ای که من می رفتم
۸۱ صفحه
انتشارات " آی سانا " ، اراک
اسفند ماه ۱۳۹۸
پازلی از مجموعه فرهنگ روستایی
#حمام_خزینه_ای
#جن ، ، ،
نفسم توی سینه م حبس شده بود، دستم رو که روی قلبم گذاشتم واقعا دیدم که نمیزنه، انگاری خون توی رگ هام منجمد شده بود.
جن بود، درست روی دیوار حموم.
نور ضعیف چراغ دستی ( فانوس ) که هر لحظه فکر میکردی همین الان خاموش میشه به زحمت فضای مه آلود و تاریک حموم رو روشن می کرد و هیچی هم قابل تشخیص نبود .
جریان گرم هوا و بخار فضای حموم شعله در حال مرگ فانوس رو تکون میداد و هی از چپ به راست و بالا و پایین می بردش.
جن هم بی توجه به این وضعیت زل زده بود به من و گاهی هم شکلک در می آورد.
دهنم رو باز می کردم که فریاد بزنم اما هیچ صدایی از دهنم در نمی اومد.
زمان طولانی شده بود، اصلا انگار متوقف شده بود، گوشم به در بود ، هیچ صدایی نمی اومد، حتی صدای عوعوی سگی که میتونست در اون لحظه برام بهترین موسیقی عالم باشه.
نه صدای در، نه زوزه باد، و نه ، ، ،
فقط صدای چک چک ضعیف قطرات آب در انتهای خزینه حموم بود و بس و بقیه ش تاریکی نیمه مطلق و جن و یه پسر بچه 11 ساله تنها و ساعت 9 شب و یک حمام هزارتوی دلهره آور ، ، ،
ادامه دارد ، ، ،
https://eitaa.com/hezavehvillage
♦️♦️♦️ کتاب " حمام خزینه ای "
نوشته ایرج احمدی هزاوه
شامل داستان حمام خزینه ای، خشت مالی، ماه گرفتگی و مجموعه مدرسه ای که من می رفتم
۸۱ صفحه
انتشارات " آی سانا " ، اراک
اسفند ماه ۱۳۹۸
پازلی از مجموعه فرهنگ روستایی
#حمام_خزینه_ای
دیوارهای حمام به خاطر جلوگیری از نفوذ سرما بسیار قطور ساخته شده بود، گاهی بیش از یک متر قطر دیوار بود، از در ورودی که وارد میشدی بلافاصله یه گردش به راست داشت.
5 متر جلوتر با یه زاویه 90 درجه به چپ می پیچیدی و با یه در دیگه مواجه می شدی، این در به داخل رختکن حمام باز می شد، یه حوض آب سرد وسط رختکن بود و 4 تا حجره در کناره های آن که مخصوص نشستن و لباس عوض کردن بود، بقچه های لباس همینجا گذاشته می شدند.
این حجره ها حدود 50 سانت از زمین ارتفاع داشت و زیرشون هم جای کفش ها بود.
بعد از رختکن از سمت چپ به طرف حموم گرمه باید می رفتی، اینجا هم با یه پیچ 45 درجه ای به طرف راست مواجه می شدی، در دستشویی حموم هم توی همین راهرو باز میشد، حدود 5 متر جلوتر با یه در دیگه مواجه می شدی و وارد حموم گرمه یعنی صحن اصلی حموم می شدی، اینجا دیگه از شدت بخار موجود در فضا تقریبا چیزی رو نمیدیدی.
اینجا طوری طراحی شده بود که حتی در طول روز هم به شدت تاریک بود، سمت چپ و راست دو تا حوضچه آب سرد فضای بسیار جالبی را ایجاد کرده بود.
نظافت خانه سمت راست بود و خزینه درست روبروی در ورودی و در انتهای صحن حمام ، ، ،
ادامه دارد ، ، ،
https://eitaa.com/hezavehvillage
"#کفش_ها_و_آدم_ها" ، برنام (عنوان ) کتابی است از
#ایرج_احمدی_هزاوه"۱".
مجموعه داستان کوتاه
" کفش ها و آدمها " دارای ۲۶ داستان در ۸۶ صفحه است که با شمارگان ۵۰۰ جلد در بهار ۱۴۰۳ با بهای ۸۵ هزارتومان پا به بازار کتاب گذاشت.
در این جا برای آشنایی بیشتر با این کتاب و همچنین قلم نویسنده اش ، کوتاه شده ی یکی از این ۲۶ داستان که نام کتاب هم از همین داستان (#کفش_ها_و_آدم_ها) گرفته شده، گفتاورد می شود :
" مسجد این قدر شلوغ بود که می شد فهمید با کوچک ترین بهانه ای طبق معمول بزرگترا علیه بچه ها قیام می کنند و بچه ها رو از مسجد میندازن بیرون .
عجیب بود وقتی که مسجد خلوت بود التماس ما بچه ها رو می کردند که بریم مسجد اما به محض شلوغ شدن مسجد به راحتی ما رو اخراج می کردند .
هنوز روحانی محل نیومده بود که حسین دسته گل به آب داد، با قند زد توی کله محسن و محسن هم زد زیر گریه !
حاج علی بلند شد و گفت: کار کدوم توله بزی بود؟
صدا از هیچ کس بلند نشد ، بعد حاج علی انگشتش رو به طرف من گرفت و گفت : تو بودی ، آره ؟
هنوز کلمه ای از دهنم خارج نشده بود که گوش راستم پیچونده شد و از مسجد پرتم کرد بیرون .
یخ زده بودم ، عصبانی هم بودم ، بی گناه مجرم شناخته بودم !
دلم می خواست حاج علی را بکشم .نمی تونستم اونجا بمونم ، باید می رفتم خونه ، چند قدم که رفتم یه چیزی توی ذهنم جرقه زد ، برگشتم توی همون راهرو تاریک ورودی مسجد، یه عالمه کفش روی هم ریخته وسوسه ام می کرد ، بیرون از راهرو هیچ کس نبود، دستام رو بردم زیر کفش ها، نفهمیدم چند تا کفش برداشتم ، اما یه بغل پر از کفش ، جوی آب درست کنار همون راهرو بود ، کفش ها رو ریختم توی جوی آب ، دوباره برگشتم و باز یه بغل کفش و جوی آب . . . !
بعد هم با سرعت به طرف خونه دویدم .
کرسی داغ بود، مادر بزرگ تعجب کرد که چرا زود برگشتم .
تازه فهمیدم چکار کردم ، تازه ترسیدم ، اگر کفش های پدر بزرگ هم توی اون کفش ها باشه چی ؟
پدر بزرگ خیلی دیر از مسجد اومد ، گوش دادم روی پله ها صدای کفش هاش می اومد ، پس کفش های پدر بزرگ قاطی اون کفش ها نبوده ، خودم رو به خواب زدم ، مادر بزرگ به پدر بزرگ گفت : چرا این قدر دیر اومدی؟
پدر بزرگ گفت : نمی دونم کدوم جوون مرگ شده ای کفشای مردم رو ریخته بود توی جوی آب ، نصفی از مردم یا کفش نداشتند یا فقط یه لنگه کفش داشتن ، پاپتی موندن توی این برف ، خیلی معطل شدیم .
مادر بزرگ گفت : خوب بوده که کفش های تو رو نبردند .
پدر بزرگ گفت : نه اونایی که زود اومده بودند مسجد کفش هاشون طرف داخل بود . . .
لا به لای صحبت های پدر بزرگ دستگیرم شد که کی پابرهنه مونده و کی با یه لنگه کفش !
فردا صبح موضوع توی محل کفش های دیشب بود ، کفش های حاج علی توی طاقچه مسجد بوده و طبیعتا سالم.
تا چند روز بعد بچه ها از پایین دست جوی آب لنگه کفش پیدا می کردند و می رسوندند به دست صاحبش!
۱- از #ایرج_احمدی_هزاوه تا پیش از انتشار مجموعه داستان کوتاه " کفش ها و آدم ها" ، چهار کتاب دیگر در همین زمینه با نام های :
" #روزه_کله_گنجشکی" ،
" #آن_زمستان_سرد " ،
" #اتوبوس_هزاوه " ،
" #حمام_خزینه_ای"
و یک کتاب در زمینه تاریخ با نام : " #هزاوه_خاستگاه_امیران " ، چاپ و منتشر شده است.
#محمدمددی.
۱۷ شهریور ۱۴۰۳ ، #اراک.
https://t.me/+asJRmnx5nO82NDdk
کانال تلگرام اراک(سلطان آباد عراق)
https://chat.whatsapp.com/CXdEjeqHYl6FPZ3EVfnJeR
کانال واتس آپ اراک(سلطان آباد عراق)
https://chat.whatsapp.com/IdPUrTKqgWDDfKH1UUgO5h
https://eitaa.com/hezavehvillage
#حمام_خزینه_ای
گلخن و فر
دود حاصل از سوخت کوره از طریق نقبی به زیر خزینه راه می یافت، این نقب باریک سپس به زیر حمام گرمه می رسید و انشعاباتی از آن کل کف حمام را گرم میکرد ( دقیقا مانند سیستم شوفاژ کف ساختمان عمل می کرد ) .
پس از این گردش طولانی این دود از انتهای حمام گرمه به درون دیوار و با یک لوله بخاری گلی به پشت بام حمام هدایت می شد، برای بهتر شدن سیستم مکش دود ، این لوله بخاری مقداری از روی پشت بام ارتفاع پیدا می کرد.
بو و دود حاصل از سوختن کوره حمام همه محله را خبر می کرد.
بعدها برای سوخت مازوت که از قدرت احتراق کمی برخوردار بود سیستم جالبی اختراع شد که خود مهندسی پیچیده ای داشت.
دستگاهی که به آن فر ( fer ) گفته میشد.
برای این کار بشکه ای بر روی پشت بام حمام قرار می گرفت، بشکه پر از آب می شد و به وسیله لوله ای به تون و کوره حمام متصل می گردید و بر سر راه آن شیری قرار می گرفت.
آب به درون یک محفظه نسبتا کوچک اما محکم فلزی که به آن فر گفته می شد راه می یافت، این تکه آهن توخالی دو طرف داشت یک طرف ورود آب بشکه موصوف و یک طرف خروج بخار .
در واقع فر کاملا در درون آتش قرار داشت آب وارده به آن به بخار تبدیل می شد و از طرف دیگر با فشار خارج می گردید.
بلافاصله در محل خروجی به وسیله لوله دیگری مازوت که از مخزن کوچکی تغذیه میشد جلوی این بخار پر فشار قرار می گرفت و بخار هم آن را به صورت گاز بر روی آتش می پاشید و این چرخه ادامه می یافت.
تنظیم این آب و بخار و مازوت و آتش خود مهارت می خواست ، عدم تنظیم آن مشکلاتی را پدید می آورد از جمله دود پر حجم درون حمام و صورت دوده زده حمامی.
گاهی هم فر می ترکید . . .
ایرج احمدی هزاوه
@Irajahmadihezave
#ایرج_احمدی_هزاوه
https://eitaa.com/hezavehvillage