سال ۹۶بود ایامی که رقابت بین روحانی و رئیسی بالا گرفته بود.
آقای رئیسی به اصفهان آمد و خانمش در مسجد بنی فاطمه جلسهای گذاشت و به سخنرانی پرداخت. از اول تا آخر جلسه روی دو زانو نشسته بودم و نکات مهمش را مینوشتم. دفتر نوشته، هایم ۷سالی بایگانی شده بود. تا حادثه تلخ ورزقان رخ داد. به دنبال دفتر گشتم و پیدایش کردم اصلا فراموش کرده بودم آن موقع چه نوشتهام. به صفحه مورد نظرم که رسیدم چشمانم گرد شد کلماتی که ۷سال پیش از زبان خانوم یک کاندیدا نوشتم انگار برای الان کشور تعبیر شده بود. الانی که آن کاندید، رییس جمهور ملت است و چند روزی هم هست شهید شده است.
متن به این شرح بود:
«امید همیشه با خرافات همراهه اما انتظار همیشه برنامه دارد. انسان سرور جهان نیست، انسان نباید به دنبال تصرف مال و ثروت و پول باشد.
برای گفت و گو با ولی عصر باید به فطرت مراجعه کرد و در زمانی که نیستند به نمایندگان آنها سری بزنیم.
مسئولیت انسانی، انسان این است که مردم را راهنمایی کند. این ها شهید میشوند برای نسل های بعد....»
انگاری خانم علم الهدی آن لحظه حرف زد تا بفهمم ان مرد کیست و حالا ۷سال گذشته و امروز ما داغدار آن راهنما و نماینده و مسئول شهید هستیم.
✍🏻 محدثه صدرزاده
#شهید_جمهور #انتخابات
http://eitaa.com/istadegi
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 210
***
در تمام طول مسیر هیچ حرفی نزد. فقط من با جملات کوتاه، راه نشانش میدادم و او با جدیت به روبهرو خیره بود.
منتظر بودم درباره قهر ناگهانیام حرفی بزند، عذرخواهیای، پرسشی، سرزنشی... هرچیز. او اما با من مثل نرمافزار مسیریاب برخورد میکرد، انگار گوینده مسیریاب بودم نه یک موجود زنده، آن هم یک موجود زندهی آزردهخاطر.
و من هم داشتم مقابل میل شدیدم برای عذرخواهی مقاومت میکردم؛ چون این کار بیش از قبل خرابم میکرد.
با دست به خانهی بزرگی اشاره کردم؛ خانهای با حیاط بزرگ و پردرخت و حصاری از شمشاد و بوتههای گل. یک عمارت مجلل که واقعا برای یک پدر و پسر زیادی بزرگ بود.
بالاخره یک واکنش احساسی از تلما دیدم؛ با دیدن خانهمان چشمانش گرد شد. گفتم: بابام دوست داره اینطوری قدرتشو به رخ بکشه.
کمی دورتر از خانه ایستاد و باز هم نگاهم نکرد.
-خب، شبت بخیر.
انگار او هم قهر کرده بود. خواستم کمی دست و پا بزنم، شاید دلش نرم شود و قهر را فیصله دهد.
-ببخشید این وقت شب مجبورت کردم بیای اینجا.
-اشکال نداره، پیاده شو.
حتی نپرسید حالم خوب است یا نه. لجم گرفته بود و هیچ کاری از دستم برنمیآمد. ناامید از به رحم آمدن دلش، در ماشین را باز کردم. یک پایم روی زمین بود که تلما کمی به سمتم چرخید.
-من از این که درباره گذشتهم بپرسی خوشم نمیاد. قبلا هم گفته بودم...
نگاهش را به این طرف و آن طرف میچرخاند، به هر سویی جز صورت من. مِن مِن کنان گفت: خب... ام... اگه امشب تند رفتم... معذرت... میخوام...
با این که مشخص بود برای گفتن این جملات دارد جان میکَنَد، باز هم شنیدنشان امیدوارکننده بود، خیلی امیدوارکننده. انقدر که انگار یک لیتر آدرنالین به بدن بیحسم تزریق شده باشد. میتوانستم پرواز کنم. ذوقزده گفتم: نه... تو منو ببخش که زود از جا در رفتم!
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
✨🌷
آسمان میخوانَد امشب قدسیان دف میزنند
حوریان کِل میکشند و خاکیان کف میزنند
شیر عاشقکُش! کدام آهو دلت را برده است؟
تیغِ مرحبجو! کدام ابرو دلت را برده است؟
آسمانی بیکرانی، عاشق دریا شدی
آمدی آیینهی انسیهی حورا شدی
امشب ای زیباترین! ای دلبر کوثر بیا!
شب، شبِ عشق است، ای داماد پیغمبر بیا!
بیش از این ها با دل محبوب ما بازی نکن
پیش این نیلوفر یکدانه غمازی نکن
مثل اقیانوس آرام است این بانو ولی
در دلش طوفان به پا کردی، مدارا کن علی!
از ازل در پرده بود، آیینهدارش میشوی
در عبور از کوچه باغ عشق، یارش میشوی
قدّ و بالای علی از چشم زهرا دیدنی ست
وای! وقتی میرسد دریا به دریا دیدنی ست...!
✍🏻قاسم صرافان
✨سالروز پیوند آسمانی امام علی و حضرت زهرا علیهماالسلام مبارک!🌱
#ذی_الحجه #ازدواج
http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
امروز صبح،
هوای خوب،
چشمانداز خوب،
و کتاب خوب✨📚
پ.ن: نمیدونستم نشستن توی تراس و کتاب خوندن انقدر لذتبخشه!
#کتاب_خوب_بخوانیم
#معرفی_کتاب 📚
📙مستوری
✍🏻صادق کرمیار
#نشر_جمکران
آقای کرمیار از نویسندههای متعهد و متخصصه؛ متعهد به تاریخ ایران و اسلام و متخصص در نویسندگی.
این کتاب هم مثل آثار قبلیای که ازشون خونده بودم هم پرکشش بود هم پرمحتوا.
و البته در نوع و ژانر خودش جدید بود تا حدودی.
یه داستان پخته و خوب امنیتی؛ اونم در حوزه پیچیده و خاص امنیت اقتصادی و گوشه چشمی به زندگی شهید مهدی زینالدین، که با یه عاشقانهی ملایم، بالغانه و شیرین همراه شده...
ولی بازهم بهترین قسمت کتاب برای من، همین پرداختن به مجرمان اقتصادی و مسائل کلان اقتصاد کشوره...
و این که پردازش شخصیتها انقدر پختهست که تو باور نمیکنی شخصیت منفی واقعا منفیه و مثبت واقعا مثبت!
و تا آخر تو رو توی تعلیق و شک نگه میداره!
خلاصه خیلی داستان شیرینی بود و اوج شیرینیش وقتی بود که اواخر داستان، به یک بانوی شهیده هم رسید!✨🥀
پ.ن: توی داستان هم یه عباس داشتیم هم یه شکیبا، فقط شکیبا مرد بود و یه مامور امنیتی بسیار خفن🙄😎
عباسم بازم شهید شد اینجا😕
پ.ن۲: زاویه دید داستان کمی گیجکننده بود، یعنی راوی اصلی داستان سپیده بود ولی گاهی شبیه دانای کل میشد. هرچند، تا جایی که میدونم اینم یه سبکه!
#کتاب_خوب_بخوانیم
http://eitaa.com/istadegi
مهشکن🇵🇸🇮🇷
#معرفی_کتاب 📚 📙مستوری ✍🏻صادق کرمیار #نشر_جمکران آقای کرمیار از نویسندههای متعهد و متخصصه؛ متعهد به
از اون بریدههای کتاب که خیلی حرف داره توش...
نزدیک انتخاباتم هست،
آره دیگه خلاصه...
#انتخابات
مهشکن🇵🇸🇮🇷
#معرفی_کتاب 📚 📙مستوری ✍🏻صادق کرمیار #نشر_جمکران آقای کرمیار از نویسندههای متعهد و متخصصه؛ متعهد به
بلایی که واردات به سر اقتصاد میآورد...
پ.ن: داستان در کل خیلی قشنگ جا انداخت که واردات و سودجوییهای شخصی یه عده از واردات چه بلای خانمانسوزی سر اقتصاد کشور آورده...
مهشکن🇵🇸🇮🇷
#معرفی_کتاب 📚 📙مستوری ✍🏻صادق کرمیار #نشر_جمکران آقای کرمیار از نویسندههای متعهد و متخصصه؛ متعهد به
عباسشونم اینطوری شهید شد😔
شخصیت بامزهای بود، واقعا از اون شخصیتهای زنده بود... حضورش زیاد نبود ولی خیلی وزن داشت توی رمان.
تویی تمام ماجرا،
که رفتهای ولی مرا، به حال خود نمیگذاری...
صدای قلب من! چرا غمت نمیکشد مرا؟
چرا هنوز ادامه داری؟💔😭
پ.ن: امشب وسط کارهام یهو چشمم به عکسش افتاد و بغضم ترکید...
خوبیش اینه که دیگه الان حرف زدن با رییسجمهور خیلی راحت شده... سامانه و درگاه و نامه و... نمیخواد...
و خیلی ساده، دلم میخواد بشینم با شهیدجمهورم حرف بزنم، غصههام رو بگم و مثل همیشه اونم سریع پیگیر کارم بشه که حلشون کنه...
#شهید_جمهور