eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
843 ویدیو
95 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
📖 بریده‌ای از رمان ✨💍 ✍️ 🔸به مناسبت سالگرد حماسه و روز بصیرت و میثاق با ولایت🔸 🔰🔰🔰 بالای پل‌ هوایی ایستاده بود. جمعیت در خیابان موج می‌زد و در میدان امام حسین(ع) دریا می‌شد. نه شبیه دسته عزاداری بود نه تظاهرات؛ چیزی ترکیب این دو. پرچم‌های بزرگ «یا حسین(ع)» روی دست‌ها می‌چرخید. بجز کسانی که کفن پوشیده بودند، بقیه جمعیت یک‌دست سیاه بود. - در روز عزا حرمت ارباب شکستند... علمدار کجایی؟ علمدار کجایی؟ همین چندروز پیش بود. آنچه را می‌دید باور نمی‌کرد. این بار نه سطل‌های زباله و ماشین پلیس، که دسته عزاداری در آتش می‌سوخت. با دیدن شعله میان پرچم‌ها، احساس کرد آتش از درون او زبانه می‌کشد. تعدادی از عزاداران در آتش می‌سوختند. - این فتنه گران راه عزادار تو بستند... علمدار کجایی؟ علمدار کجایی؟ شعر مردم، خاطرات روز عاشورا را برایش زنده می‌کرد و باعث می‌شد در سرمای دی‌ماه، وجودش گر بگیرد. همان روز وقتی به خودش آمد و دید همراه بقیه نیروهای امنیتی و امدادی مشغول کمک به عزادارهاست، فهمید کار فتنه و فتنه‌گرها تمام است. ارباب بی‌سر مثل همیشه به داد رسید و مرز کم‌رنگ میان حق و باطل را پررنگ کرد. مظلوم‌نماهای مدعی سیادت، با آتش زدن پرچم‌های عزاداری نشان دادند از نسل همان‌هایند که خیام حرم آل‌الله را به آتش کشیدند. پای حسین(ع) و عباس(ع) که میان آمد، غیرت در سینه حبس شده مردم بیرون ریخت. - علمدار کجایی؟ علمدار کجایی؟ علمدار کجایی؟ علمدار کجایی...؟ 🔰🔰🔰 http://eitaa.com/istadegi
شگفتانه داریم...
سلام. بله درسته😎
🚩 🚩 ✍🏻 یادداشت 🌱🌱🌱 مدت‌هاست در تلاشیم با هرچه می‌توانیم از ارزش‌هایمان دفاع کنیم و اثبات کنیم تاریخی را که درستی آن انکار می‌شود؛ هرچند زمان زیادی از آن نگذشته است. ‌ امروز سلاح دفاع قلم‌های ماست و تصمیم را گرفتیم که با هم این سلاح را به کار بگیریم و دفاع کنیم. امروز ابهام و شایعه‌سازی، افکار همه از جمله قشرجوان را مه‌آلود کرده و اکنون سعی دارد با روشنگری خود این مسیر مه‌آلود را شفاف سازد. ان‌شاءالله که در این راه بتوانیم استوار باشیم؛ با مدد مهدی فاطمه. 🌱🌱🌱 https://eitaa.com/istadegi
✨✨ ✍🏻یادداشت 🍃🍃🍃 در گذر اتفاقات پیاپی و عِرق ملی و انقلابی، و در جمعی دوستانه و دانشجویی بنا را بر این گذاشتیم که ناگفته‌ها و ابهامات تاریخ را به بند قلم درآوریم و غبار از چهره‌شان پاک کنیم. چند ماهی است که بر روی عنوان و اسم درحال کار هستیم، تا بتوانیم بهترین را ارائه دهیم و تاثیر گذار باشیم؛ در تاریخی که گاهی مظلومیت‌ها را فریاد نزد و در گلو خفه کرد. شروع به کار و دوندگی‌های آن کردیم و در روز پرستار سخن مقام معظم رهبری حکمی شد برای مایی که دست به قلم برده‌ایم. ایشان فرمودند که باید ناگفته‌های تاریخ به قلم حقیقت روایت شود تا از تحریف در امان بماند. اینک در روز نهم دی ماه که به نام بصیرت و میثاق با ولایت نام‌گذاری شده است، بنا داریم از گروه خود رونمایی کنیم و با ولایت میثاقی تازه ببندیم. همان طور که رهبر معظم انقلاب در سال ۸۸ گفتند که: «من آبرو و جسم ناقص خود را برای اسلام و انقلاب بر کف دست گذاشته‌ام.»، اینک ما دانشجویان نویسنده، قلم، تفکر و همت‌مان را با تمام وجود برای اسلام و انقلاب و در راه تبیین حقایق به کار گرفته‌ایم. 🍃🍃🍃 ومن الله توفیق https://eitaa.com/istadegi
🏴 🏴 ✍🏻یادداشت 🌿🌿🌿 می‌دانید، نوشتن یک امر کاملا دلی ست. یعنی اگر دلت نخواهد و با تو همراه نشود، اصلا نمی‌توانی بنویسی و اگر چیزی روی کاغذ خط‌خطی کنی هم به دل کسی نمی‌نشیند. با این وجود، اگر فقط برای دل خودت بنویسی و همه هم و غمت دردها و دلنوشته‌های خودت باشد، باز هم نوشته‌هایت به درد خودت می‌خورند و چهارتا مثل خودت؛ مگر این که دلت و دردت انقدر بزرگ باشد که صدایت در تاریخ بپیچد. باید یک دلیل مهم‌تری داشته باشی برای نوشتن؛ یک درد بزرگ. انقدر بزرگ که شب‌ها از درد خوابت نبرد و به قلم پناه ببری برای نوشتن این درد. هر وقت دست به قلم می‌برم برای نوشتن و یا هر وقت کسی از من می‌پرسد چرا می‌نویسی، این جمله حضرت آقا با صدا و لحن خودشان در سرم پخش می‌شود که: جای شهید و جلاد عوض نشود! شاید یکی از مهم‌ترین دلایلم برای نوشتن همین باشد؛ این که می‌دانم اگر وقایع و حقایق جامعه و کشورمان را الان روایت نکنیم تا در تاریخ بماند، بعدها طور دیگری روایت می‌شود؛ آن هم نه در آینده دور که در همین نزدیک. همین الان یک اتفاق می‌افتد و آن را طور دیگر روایت می‌کنند؛ طوری که فضای ذهن مردم مه‌آلود شود و مرز بین حق و باطل، محو. جنگ، جنگ روایت‌هاست. هرچه خدمت کنیم، هرچه کار کنیم و هرچه عرق بریزیم، اگر درست روایت نشود فایده ندارد. دشمن برایمان روایت می‌کند و خادم را خائن معرفی می‌کند و خدمت را خیانت. آن وقت است که حتی اگر در عرصه‌های دیگر مثل نبرد اقتصادی و نظامی و امنیتی پیروز شویم، باز هم باخته‌ایم و مغلوب روایت دشمن شده‌ایم. رک و راست بگویم؛ برای همین می‌نویسم. اگر «روایت عشق»ای هست، فلسفه وجودش همین است که گفتم؛ اما از یک جایی به بعد فهمیدم به تنهایی نمی‌شود کار کرد. فهمیدم برکتی که خدا به کار گروهی و تشکیلاتی بخشیده است را نمی‌توان در کار انفرادی پیدا کرد. این بود که چند نفر از رفقای دوران دبیرستانم را دور هم جمع کردم؛ دوستانی که می‌دانستم هنر نوشتن دارند و جسارت انتشارش را نه. شروعش با نوشتن داستان نیمه‌ها بود(نیمه‌ی تاریک، نیمه‌ی راه، نیمه‌ی تنها). قرار شد بنویسیم؛ با هم و با کمک هم. آن‌چه در داستان نیمه‌ها به آن اشاره کردیم، واقعیتی بود که با هم تجربه‌اش می‌کنیم. همراه شخصیت‌های داستانمان می‌خندیم، کم می‌آوریم، زمین می‌خوریم و از جا بلند می‌شویم. عهد بستیم گروهی کوچک تشکیل دهیم که هدفش جهاد تبیین باشد با سلاح قلم. نام گروهمان را گذاشتیم و دقیقاً روزهایی که به فکر تشکیل و رونمایی از مه‌شکن بودیم، حضرت آقا در سخنرانی‌شان در روز میلاد حضرت زینب سلام‌الله‌علیها، سخن از جنگ روایت‌ها به میان آوردند و جهاد تبیین. سخن از رسالت فاطمی و زینبی‌ای بود که وظیفه بانوان و دختران مسلمان است. مه‌شکن را رونمایی می‌کنیم به برکت نام حضرت مادر و دخترش زینب کبری؛ در روزی که به نام بصیرت نام گرفته است؛ در ایام شهادت حاج قاسم که با رفتنش کاری حسینی کرد و ما که مانده‌ایم، کاری زینبی انجام خواهیم داد؛ ان‌شاءالله. لبیک یا زینب. 🌿🌿🌿 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 241 حامد دست از بستن موشک می‌کشد و هردو به انتحاری نگاه می‌کنیم که با سر افتاده است توی شکاف خندق و چرخ‌های عقبش هنوز می‌چرخند. تایرهای جلوی انتحاری هم دارند تقلا می‌کنند برای خروج از مخمصه؛ اما کاری از پیش نمی‌برند و فقط خاک به هوا می‌پاشند. حامد دهانش را باز و بست می‌کند تا گوش‌هایش که بعد از صدای شلیک موشک کیپ شده‌اند، به حالت اول برگردد و همزمان می‌خندد: - نگاهش کن! عین خر توی گل مونده! - با این وزنی که داره ابدا نمی‌تونه خودش رو بکشه بیرون. کمیل خودش را از خاکریز بالا می‌کشد. می‌گویم: - ببین، انتحاری که می‌گن اینه. ترس داره به نظرت؟ کمیل که هنوز رنگ‌پریده است، با دیدن تقلای انتحاری می‌پرسد: - نمی‌‌تونه بیاد بیرون؟ - نه. لبخند لرزانی روی لبش می‌نشیند: - ای‌ول! کمیلِ شهید می‌گوید: - می‌تونست بیاد هم ترس نداشت. تهش اینه که شهید می‌شین دیگه! ترس نداره! رو می‌کنم به کمیلِ جوان: - یه رفیق داشتم، همیشه وقتی توی موقعیت‌های خطرناک بودیم می‌گفت تهش اینه که شهید می‌شیم، ترس نداره! و بعد از چند لحظه مکث، جمله‌ام را تکمیل می‌کنم: - اسمش کمیل بود. شهید شد. چهره کمیل جوان سرخ می‌شود و سرش را پایین می‌اندازد. حامد می‌گوید: - نمی‌شه بریم طرفش، چون ممکنه خودشو منفجر کنه. - همین الان هم احتمالاً همین کار رو می‌کنه. بخوابید روی زمین. و دوباره دستانم را دور دهانم حلقه می‌کنم و داد می‌زنم: - بخوابید روی زمین! همه با شنیدن صدای فریادم هرجا که هستند دراز می‌کشند روی زمین. یقه کمیل را می‌گیرم و همراه خودم روی زمین می‌خوابانمش. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 242 حامد که سرش را میان بازوهایش گرفته، همچنان نگاهش به انتحاری ست و با هم کرکر به تلاش مذبوحانه راننده انتحاری می‌خندیم. صدای داد و فریاد راننده‌اش را می‌توان به سختی شنید که دارد به عربی بد و بیراه نثارمان می‌کند و گاز می‌دهد تا خودش را از خندق بیرون بکشد. وضعیت انتحاری به کنار، حامد انقدر بامزه می‌خندد که من بیشتر خنده‌ام می‌گیرد. فکر کن بعد از یک درگیری مفصل با داعش، درحالی که یک انتحاری در چندمتری‌ات ایستاده، روی خاک بیان‌های شرقی سوریه به خنده بیوفتی و نتوانی کنترلش کنی! ظاهرش این است که خندیدن در شرایط سخت باید سخت باشد؛ اما دقیقاً برعکس است. در چنین شرایطی هر چیز کوچکی می‌تواند بهانه خندیدن بشود تا یادت برود کجایی و در چه وضعیتی هستی. حامد که هنوز نگاهش روی انتحاری ست، صدای آهنگ پت و مت را با دهانش تقلید می‌کند: - دیریم دیم... دیریم دیم... دیری دیری دیری دیری دیریم ریم... صدای خنده‌ی خفه و خُرخُر مانند بچه‌هایی که دور و برمان دراز کشیده‌اند را می‌شنوم؛ خودم هم دستم را روی دهانم می‌گیرم که صدای خنده‌ام بلند نشود. حامد از خنده سرخ شده. بی‌صدا می‌خندیم و داریم کم‌کم به شکم‌درد می‌افتیم. به حامد می‌گویم: - برادر شما دو دقیقه پیش داشتی مداحی می‌کردی! صدای خُرخُر خنده‌ها شدیدتر و بلندتر می‌شود. حامد میان خنده‌هایش بریده‌بریده می‌گوید: - این... نشاط... بعد از... روضه‌س... برادر! در همان حالِ خوابیده بر زمین، دستانش را بالا می‌گیرد و بلند می‌گوید: - خدایا این خوشی‌ها رو از ما نگیر! و من پشت سرش می‌گویم: - آمینش رو بلند بگو! کسانی که صدایمان را شنیده‌اند، با صدای بلند می‌گویند: - آااااامیــــــن! خنده‌ام را به زحمت جمع می‌کنم و با آرنج به پهلوی حامد می‌زنم: - این چرا هیچ کاری نمی‌کنه؟ تا کی باید بخوابیم این‌جا؟ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi