eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
843 ویدیو
95 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم بارها پیش آمده که وقتی دیدگاه‌های امام خامنه‌ای را در مسئله زن مطرح کرده‌ام، بسیاری از آقایان برچسب فمینیسم بر کلامم چسبانده‌اند و حتی تکفیر شده‌ام؛ نه فقط من، که هرکس آشنا باشد با نگاه آقا در مسئله زن، این را تجربه کرده. بعد به همین آقایان که می‌گوییم این سخن، سخن امام خامنه‌ای ست، دهان‌شان باز می‌ماند و گیج می‌شوند که ما از کدام امام خامنه‌ای حرف می‌زنیم؟! این آقایان که می‌گویم، شامل بسیاری از مردان مذهبی، نمایندگان مجلس، سخنرانان و اندیشمندان انقلابی و ولایتی هم می‌شود. حتی همان‌هایی که سال‌هاست روز دختر و روز زن، در تلوزیون پیدایشان می‌شود و از ارزش و مقام زن و دختر صحبت می‌کنند و بالای منابر از جایگاه زن در اسلام می‌گویند... بله؛ متاسفانه نگاه مردان و حتی خود زنان جامعه ما، هنوز مردسالارانه است و فاصله بسیاری دارد تا نگاه امامین انقلاب به زن. فرقی نمی‌کند؛ اندیشمند، روحانی، استاد و حتی مرجع تقلید... متاسفانه هرچه شعار دفاع از جایگاه زن بدهند، باز هم کلام‌شان بوی مردسالاری می‌دهد؛ بوی هوای نفس... امام خامنه‌ای تنها اندیشمندی ست کلامش آلوده به هوای نفس مردسالارانه نیست؛ حداقل تا آنجا که من شناخته‌ام. چند روز پیش، دختر بانو دباغ در دانشگاهمان سخنرانی داشتند. پایین بنر نوشته بود: "دختر اولین و تنها فرمانده سپاه زن در جمهوری اسلامی." واقعا غم‌انگیز است که بانو دباغ، تنها زن فرمانده سپاه باشد؛ یا بانو امین، تنها بانوی مطرح در عرصه علوم دینی... وقتی ما یک بانو امین و یک بانو دباغ داریم، یعنی شرع و قانون و چارچوب اسلامی این اجازه را داده که یک زن در این جایگاه قرار بگیرد. و وقتی ما غیر از این بانوان، زن دیگری در این جایگاه نداریم، یعنی هنوز به این بلوغ نرسیده‌ایم که باید قالب‌های مردسالارانه را دور بریزیم. یعنی علی‌رغم وجود ظرفیت انقلاب اسلامی، باز هم دنبال بازگشت به عقب هستیم. و اینجاست که امام خامنه‌ای می‌فرمایند: ما زن مثل خواهر دباغ می‌خواهیم! یعنی چه؟ یعنی باید طرحی نو در انداخت در نگاه به جایگاه زن. طرحی دور از کلیشه‌های همیشگی. یعنی باید سری بزنیم به اندیشه این اندیشمند بزرگ. بیانات امروز امام خامنه‌ای را بخوانید و بخوانانید... و بیانات قبلی شان در جمع بانوان را... بیانات امروز رهبر انقلاب👇 https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=51647
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 84 - به عباس بگو
🔰 🔰 📙رمان امنیتی 🌾 ✍️به قلم: قسمت 85 اسم افرا را که می‌آورم، دوباره نگاه تند و تیزش می‌چرخد سمتم. احمقم اگر فکر کنم چندبار میان عزادارها و مخصوصا دور و بر آوید، با چشم دنبال افرا نگشته. اگر در شرایط بهتری بودم، حتما به این هیجان‌زده شدنش می‌خندیدم. نوبت من است که نیشخند بزنم و از کنارش رد شوم. -مواظب باش، این‌جا ممکنه گم بشی. -می‌خوام تنها باشم. این را می‌گویم و با قدم‌های بلند، از مسعود فاصله می‌گیرم. احساس خوبی به جمله‌اش ندارم؛ بیشتر شبیه تهدید بود تا هشدار. از تصور این که بخواهد دستگیرم کند، لرز به تنم می‌افتد. به صرافت می‌افتم و در ذهن دنبال راهی برای فرار می‌گردم؛ یا حداقل خودکشی... دنبال یک راهی که گیر مسعود و امثالش نیفتم. میان قبرهای قدیمی راه می‌روم و دور و برم را با چشم می‌پایم تا کسی تعقیبم نکند؛ ولی حسی در درونم می‌گوید دیگر برای این زرنگ‌بازی‌ها دیر شده. احساس می‌کنم در یک دام بزرگ افتاده‌ام و بخاطر بزرگی‌اش، تا الان نفهمیده‌ام که شکار شده‌ام. حتما شکارچی‌ام هم با آرامش نشسته و دارد به سردرگمی‌ام می‌خندد. از جایی همین نزدیک، صدای خنده‌اش را گنگ و محو می‌شنوم. یک نفر دارد نگاهم می‌کند... دارد دنبالم می‌آید... صدای قدم‌های لعنتی‌اش را می‌شنوم. انقدر راه می‌روم و میان قبرها می‌پیچم که پاهایم بی‌حس شوند و شکارچی خسته. واقعا یکی دارد دنبالم می‌کند. خودش را از من پنهان می‌کند، پشت درخت‌های کاج. ناشی ست. اینجا خلوت است، صدای پایش را می‌شنوم. شاید هم می‌خواهد بفهمم. می‌خواهد بترساندم. بدون این که برگردم، زیرچشمی پشت سرم را نگاه می‌کنم. مرد است یا زن؟ مهم نیست. باید گیرش بیندازم. می‌رسم به یک اتاقک آجری که درش باز است؛ یک مقبره خانوادگی. از این مقبره‌ها در تخته‌فولاد زیاد پیدا می‌شود. سریع می‌روم داخلش و خودم را به دیوارِ کنار در می‌چسبانم. بعید است انقدر احمق باشد که خودش را گیر بیندازد اینجا؛ مگر این که پشتیبانی داشته باشد و بخواهد دستگیرم کند. هوای اتاقک گرفته است و از پنجره‌های کوچک اطرافش هم نور زیادی به داخل نمی‌رسد. تنفسم را آرام می‌کنم تا بتوانم صداهای اطراف را بشنوم. یک نفر دارد روی ریگ‌های تخته‌فولاد قدم می‌زند. تندتند نفس می‌کشد و آرام قدم برمی‌دارد. نزدیک‌تر می‌شود... و نزدیک‌تر... نفس‌هایش را از آن سوی دیوار، پشت سرم می‌شنوم. در مقبره چشم می‌چرخانم به امید پیدا کردن وسیله‌ای که بشود به عنوان سلاح از آن استفاده کرد. جز چند قبر قدیمی با نوشته‌های رنگ و رو رفته، چیزی اینجا نیست. ناگاه نوک کفش مردانه‌ای را در آستانه در اتاقک می‌بینم. نمی‌دانم گیر آدم احمق افتاده‌ام یا خطرناک... ... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/6820 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءالله خیره...🙄
سلام کتاب «در قلمرو سایه‌ها، جستارهایی در روانشناسی فرقه‌ای» بهترین کتاب در این رابطه ست.
📚 کتاب (جلد اول، کهنه‌سرباز) 📔 ✍️نویسنده: یک مشکل بزرگی در بازار کتاب‌های جنایی و مخصوصاً امنیتی ایرانی وجود دارد؛ و آن هم عدم توازن عرضه و تقاضاست. چندسال اخیر، تقاضا در این رابطه زیاد شده؛ اما عرضه هنوز کم است و کم داریم رمان امنیتی‌ای که واقعا خوب باشد و ارزش خواندن داشته باشد. این می‌شود که هرکس از راه برسد و یک رمان با درون‌مایه امنیتی و جاسوسی بنویسد، فارغ از توجه به محتوا و لایه‌های پنهانش، میان بچه مذهبی‌های تشنه‌ی این سبک، محبوب می‌شود و تبلیغش همه‌جا را برمی‌دارد. ولی عزیزان! باور کنید هر رمانی که پشت اسمش، یک پسوند امنیتی و جاسوسی باشد، مستند نیست و ارزش خواندن ندارد؛ مثل همین رمان عزرائیل. از نیما اکبرخانی، قبلا کتاب «اثریا» را خوانده بودم. یک رمان کوتاه درباره مدافعان حرم؛ رمانی که از یک جایی به بعد مشمئزم کرد، بس که پر از کلمات زشت و بی‌ادبانه بود، بس که فرمانده نیروهای ایرانی، وسط عملیات پشت بی‌سیم به نیروهایش توهین کرد و بس که این گزاره را در رمان تکرار کرد که: مدافعان حرم خودشان هم نمی‌دانند چرا در سوریه می‌جنگند! باید اعتراف کنم رمان عزرائیل، داستان خوب و شخصیت‌هایی باورپذیر داشت. داستان در نگاه اول چندان جذاب نیست؛ یعنی خود داستان به خودیِ خود گرهِ چندان بزرگی ندارد. آنچه جذابش کرده بود، شخصیت‌ها بودند. راستش را بخواهید، آنچه انگیزه من شد برای ادامه داستان، جاه‌طلبی و نبوغ جنون‌آمیز شخصیت حمیدرضا و هوش و بی‌رحمیِ خونسرد علی‌زاده بود. هردوی این شخصیت‌ها در نگاه اول نفرت‌انگیزند؛ یک نفرشان یک بازجوی سرد و جاه‌طلب است و دیگری یک قاتلِ وحشی و خونسرد؛ اما وقتی وارد عمق شخصیت‌هایشان بشوی، مجذوبت می‌کنند. اصولا یک شخصیت داستانی، برای باورپذیر شدن و جذاب شدن، نیاز به نقص دارد. نقص شخصیت است که او را به مخاطب نزدیک می‌کند و نقص می‌تواند تبدیل به یک ضدقهرمان شود برای جذابیت بیشتر داستان؛ و آقای اکبرخانی این را به خوبی فهمیده و از این ترفند در داستانش استفاده کرده است. اما حواسش نبوده که نباید در این زمینه هم زیاده‌روی کند. شخصیت‌های مهم داستان، افراد نظامی‌اند: بازجوی حفاظت کل نیروهای مسلح(حمیدرضا)، سرهنگ پلیس مبارزه با مواد مخدر(صادقی)، یکی از فرماندهان نیروی قدس سپاه(رضایی)، یکی از رؤسای حفاظت کل نیروهای مسلح(حاج صادق)، عضو تیم عملیات ویژه نیروی قدس سپاه(رضا)، عضو سابق سپاه پاسداران و همرزم حاج احمد متوسلیان و شهید کاوه(علی‌زاده). همه این شخصیت‌ها، با نقص‌های بزرگ دست و پنجه نرم می‌کردند؛ با جاه‌طلبی، غرور، تقدم منافع شخصی بر ملی، وحشی‌گری و حماقت. همه خاکستری بودند؛ خاکستری مایل به سیاه. هیچ‌کدام حتی یک‌بار حرفی از وظیفه ملی و شرعی نزدند و در نیت‌شان هم تنها چیزی که دیده نمی‌شد، همین وظیفه شرعی بود. تنها هدف و انگیزه‌شان، حفظ و ارتقای جایگاه سازمانی بود و اثبات خودشان؛ یا انتقام از دشمنان‌شان. البته این شدت و ضعف داشت؛ مثلا در صادقی کم‌رنگ‌تر بود و در حمیدرضا پررنگ‌تر. حتی بعضی اصلا تقید به امور ساده دینی نداشتند؛ چه در روش‌های حرفه‌ای و چه در زندگی شخصی. طوری که هرکس این کتاب را بخواند، اولین چیزی که به ذهنش می‌رسد، این است که: یعنی در کل ساختار نیروهای نظامی ایران، یک نفر آدم مخلص پیدا نمی‌شود و همه فقط دنبال منافع سازمانی‌اند؟ قبول دارم؛ خوب و بد در هر ساختاری هست. هیچ نهادی را نمی‌توان پیدا کرد که تمام اعضای آن انسان‌های صالحی باشند. نویسنده هم باید به حقیقت وفادار بماند و خوب و بد را همان‌طور که هست نشان دهد؛ اما آقای اکبرخانی، فقط سیاهی‌ها را نشان داده بود. یک شخصیت اینجا پیدا نمی‌شد که بتواند نماینده نیروهای مخلص نظامی باشد. با فانتزی‌هایی که این چند سال اخیر، از نیروهای نظامی ساخته شده مخالفم. کسی که در یک نهاد نظامی کار می‌کند هم یک انسان عادی ست مثل ما؛ با همه نقاط قوت و ضعفش. اشتباه می‌کند، گاه به لحاظ اخلاقی و اعتقادی دچار بحران می‌شود و از وسوسه شیطان در امان نیست. قرار نیست حتما یک عابد عارف سالک الی‌الله و شهید زنده باشد. اما، مسئله تعادل در روایت است و توجه به این نکته مهم که: اینجا ایرانِ اسلامی ست و نیروهای مسلحش باید یک تفاوتی با نیروهای نظامی سایر کشورها داشته باشند!
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
#نقد_کتاب 📚 کتاب #عزرائیل (جلد اول، کهنه‌سرباز) 📔 ✍️نویسنده: #نیما_اکبرخانی #نشر_کتابستان_معرفت یک
بعضی شخصیت‌ها را به راحتی می‌توانستی با یک سرباز امریکایی اشتباه بگیری؛ مثلا شخصیت رضا که بجز اسمش(و یکی دو کنش خیلی کم‌رنگ دینی)، نشانی از یک مسلمان معمولی نداشت. فقط بخاطر نیروی بدنی و مهارت عملیاتی بالایش، عضو تیم عملیات ویژه نیروی قدس بود؛ درحالی که عقلش به اندازه یک پسر دبیرستانی می‌رسید. اگر فرمانده‌اش به او دستور نمی‌داد، اصلا نمی‌توانست درست و غلط را تشخیص دهد و برای من سوال است که چنین کسی، چرا باید برای ماموریت‌های بسیار حساس برون‌مرزی انتخاب شود؟ آن هم در ماموریت‌هایی که دسترسی به فرمانده بسیار کم است یا گاهی قطع می‌شود و نیرو باید با عقل و منطق خودش تصمیم بگیرد؟ یک ایراد بزرگ در رمان عزرائیل، خشونت افسارگسیخته و بیمارگونه آن بود. من شخصاً مشکل چندانی با خشونت ندارم و اتفاقا طرفدار ژانر وحشت و جنایی‌ام؛ اما معتقدم هم مخاطب و هم نویسنده، باید برای خودشان چارچوب داشته باشند. خشونت بالا و مکرر، روح را بیمار می‌کند. بله؛ انسان می‌تواند بسیار درنده باشد. بسیاری از خشونت‌هایی که آقای اکبرخانی به آن اشاره کرده‌اند، قطعا اتفاق افتاده‌اند. نمی‌گویم حقایق نباید روایت شوند؛ اما فرق است میان روایت تمیز و روایت آشفته و آلوده. چیزی که در عزرائیل اتفاق افتاد، عادی‌سازی این خشونت بود که از اصل خشونت بدتر است. حتی از آن بدتر، شما کم‌کم با مطالعه رمان به این نتیجه می‌رسید که عامل خشونت، انسان بدی نیست و اصلا حق دارد که انقدر خشن و وحشیانه آدم بکشد! (یک نفر بعد از مطالعه خط قرمز، به من می‌گفت نیاز به روان‌پزشک دارم بخاطر خشونت بالای داستان. اگر رمان عزرائیل را بخواند چه می‌گوید؟!) ایراد دیگر داستان، عادی‌سازی کلمات زشت و ناسزا بود. تقریباً تمام شخصیت‌ها، از فرمانده و سرهنگ بگیر تا بازجو و نیروی ویژه، دهان‌شان پر بود از این کلمات؛ ناسزاهایی کیلومترها دورتر از خطوط قرمز یک فرد عادی! گیرم که واقعا فضای محیط‌های مردانه، چندان مودبانه نیستند؛ ولی نویسنده باید باحیا باشد! به هرحال امیدوارم آقای اکبرخانی، رمان‌های بعدی‌شان را تمیزتر، واقع‌گرایانه‌تر و قوی‌تر بنویسند. https://eitaa.com/istadegi
به مناسبت وفات بانو ام‌البنین سلام‌الله‌علیها؛ داستان‌های کوتاه شما... ✨
ان‌شاءالله خدا مادران شهدا رو حفظ کنه؛ و مادرانی که از میان ما رفتند رو با بانو ام‌البنین سلام‌الله‌علیها محشور کنه... فاتحه و صلواتی به روح این بانو و مادران شهدایی که در بین ما نیستند هدیه کنید.