🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
#دیدار_در_بهشت ✨
«برای مادر ناهید»
✍🏻زینب نصرتی
قاب عکس امام را از روی طاقچه برداشت و با دستمال پاک کرد.
- قربان جدتان بشم.
عکس کوچک و سیاه و سفید ناهید که گوشه قاب عکس امام محکم شده بود را در دست گرفت و بوسید، عمیق، دلتنگ: آی رولَه گیانِم(بچه جانم).
عکس ناهید را سر جای خودش قرار داد؛ درست پایین قاب عکس امام. قاب را سر جای خودش برگرداند. خواست دست دراز کند برای قاب بعدی؛ اما درد قلبی که این روزها بیشتر از همیشه شده بود به سراغش آمد.
دستش پیراهنش را چنگ زد به امید آزاد کردن نفسی که تا نیمه بالا آمده بود. زانوهایش خم شد؛ اما قبل از این که با صورت به زمین بخورد، دستی زیر آرنجش را گرفت. به سختی صورتش را بالا گرفت تا صاحب دستی که کمکش کرده بود را ببیند.
از دیدن چهره کسی که مقابلش بود غرق سرور شد و توان نداشت تا هلهله کند و کِل بکشد؛ فقط توانست اشکهایش را که همدم جداییناپذیر هفده سالش بودند، روانه کویر سفید صورتش کند. چشمهایش از دلتنگی پر بود؛ اما از شادی برق میزد. تمام توانش را جمع کرد تا فقط بتواند بگوید: ناهید!
ناهید هم اشک می ریخت؛ دلتنگ مادر بود: گیان، گیان ناهید! دایَه(مادر).
دستش محکمتر از قبل به پیراهنش گره خورد و صدایش همراه ناله از دهانش خارج شد: آ...آخ.
ناهید کمک کرد تا مادرش بنشیند. دستش را گذاشت روی دست مشت شده مادر و آرام باز کرد و به نشان ارادت روی سینه مادر گذاشت.
صورت مادر از درد جمع شده بود و دانه های عرق روی پیشانیاش پیدا بود. ناهید با مادرش حرف میزد. باید کمکش میکرد تا از این مرحله هم بگذرد.
- دایَه گیان، یادتَه همیشَه بهم میگفتی موقع سختیها اول از خدا کمک بخوام بعد از حضرت زهرا(سلام الله علیها).
مادر به سختی سرش را بالا و پایین کرد و قطره اشک دیگری روی گونهاش غلطید.
- حالا خودت بگو، کمک بخواه. صداش بزن. اسمشِه(اسمشو)صدا بزن دایه. از مادرت کمک بخواه دایَه گیان.
شدت اشکهای مادر بیشتر شده بود، دستش را محکم به سینهاش فشار داد و با تهمانده نفسش صدا زد: یا بیبی فاطمه(سلام الله علیها).
برق نور سفیدی از روبهرو میتابید؛ اما چشمهایش را اذیت نمیکرد. دست گذاشت روی قلبش اما درد نداشت. امتحان کرد؛ راحت نفس میکشید. یادش افتاد ناهید کنارش بود. به اطرافش چشم چرخاند؛ ناهید در سمت راستش بود، زیباتر و شیرینتر از همیشه؛ با لباسی سفید که انگار از نور بود. لبخند به لب داشت و دستانش را باز کرده بود برای در آغوش کشیدن مادر.
مادر دیگر تحمل نداشت. هفده سال کم نبود برای ندیدن جگر گوشهاش؛ برای در آغوش نکشیدن ثمره عمرش. ناهید را در آغوش کشید، تنگ و دلتنگ. عطر وجودش را بویید؛ خوشبوترین عطری بود که تا به حال اشتمام کرده بود.
ناهید را از خودش جدا کرد و جزء به جزء صورتش را کاویید؛ چشمهایش برق میزدند، شفاف و زلال. صورتش سفید بود بدون کوچکترین لکهای، لبخند میزد و شاد بود.
- ناهیدم، عزیزکم، آخرین باری که دیدمت صورتت کبود بود و خونی، الان، الان خوب شدی؟ ها؟ دیگَه درد نداری؟
ناهید فقط لبخند میزد و به چشمان زیبا و روشن مادرش نگاه میکرد. مادرش دستانش را گرفت: آبادی به آبادی دنبالت آمدم ولی تو نبودی، مَه(من) دیر میرسیدم تو رِ(را) برده بودن. خیلی هوا سرد بود؛ وقتی پیدات کردم و دستاتِه گرفتم دیگه گرم نبودن، دستات یخِ یخ بودن، هر چقدر خواستم با نفسِم گرمشان کنم نشد، شکر خدا الان گرمن، نگرانت بودم.
ناهید دستهایش را دو طرف صورت مادرش گذاشت و به چشمهایش خیره شد: دا(مادر)، نگا کو(نگاه کن)، ببین، مَه(من) خوبم، تو هم خوبی، دیگه هیچ وقت درد نداری، تا همیشه کنار همیم، دور و برتو نگا کو! اینجا همش نورَه، دیگَه هیشکی من و تو رِ از هم جدا نُمُکُنَه.
مادر به اطرافش نگاه کرد. ناهید درست میگفت. نور بود و نور بود و نور؛ متعجب به ناهید نگاه کرد: اینجا کجاس ناهید؟
ناهید با هیجان گفت: اینجا بهشت خداس، ببین چقدر قشنگَه، چقدر امنَه.
مادر به تایید حرف ناهید سرش را تکان داد و گفت: تو ای(این) همه وقت اینجا بودی؟ عجب جای خوبیَه. اینجا تنها بودی رولَه؟ نترسیدی؟
ناهید لبخند زد؛ گرم و مهربان: ترس؟ اینجا؟ آدم مگَه کنار خدا میترسَه؟ دایه گیان اینجا کنار آدمای خوبی دارم زندگی مُکُنم، اون خانومَه رِ ببین.
مادر به جهت اشاره دست ناهید نگاه کرد.
- او سمیه اس دایَه؛ اونم مثل مَه بود، شکنجهش کردن به جرم حبی که تو دلش بود، از خدا از رسولش، تا رسید پیش خدا. اینجا مَه لبخند او کسی که همیشه برام عزیز بودو دیدم؛ اینجا امام و از نزدیک دیدم چیزی که همیشَه آرزوشِه داشتم. حالا تو هم کنار مایی. دیگَه همیشَه کنار همیم...
🌷تقدیم به شهید ناهید فاتحی و مادرش؛
و تقدیم به مادرانی که دختران دردانهشان را فدای انقلاب و اسلام کردند...
#وفات_حضرت_ام_البنین #جان_فدا
http://eitaa.com/istadegi
✍🏻 مرقومه رهبرانقلاب در قرآن تقدیمی به مادران چشم انتظار شهدای مفقود الاثر
▪️ حضرت آیتالله خامنهای: «یکی از بخشهای مهم و جذابی که میتواند مصیبت ابالفضل را بیان کند، زبان حال مادر حضرت اباالفضل است؛ همان «لا تدعونّی ویک امّ البنین»
◾️ مادری است؛ صورت قبر چهار جوانش را که در کربلا شهید شدند، در بقیع میکشد و نوحهسرائی میکند و حماسه میآفریند. همهاش اشک ریختن و تو سر زدن هم نیست؛ البته اشک ریختن هست، اشکالی هم ندارد؛ بلکه حماسهآفرینی است، افتخار به این جوانهاست.» ۱۳۹۰/۰۳/۲۵
#وفات_حضرت_ام_البنین
•|اعلام برنامه📣|•
#اجتماع_بزرگ_دختران_حاج_قاسم
در جشن میلاد حضرت زهرا(س)🌸
دعوت از دختران به همراه مادران:)🌱
قرارِ دخترانِ بیقرارِ سردار دلها🕊 :
چهارشنبه، ۲۱دی ماه، ساعت ۱۴:۳۰
مصلای امام خمینی اصفهان
با رزق ویژه زیارت مرقد حاج قاسم که از بین شرکتکنندگان به قید قرعه ۳۱۳نفر به صورت رایگان به اردوی کرمان اعزام خواهند شد.
🌱رویدادی بزرگ در راه است...✨
#جان_فدا #روز_مادر
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
•|اعلام برنامه📣|• #اجتماع_بزرگ_دختران_حاج_قاسم در جشن میلاد حضرت زهرا(س)🌸 دعوت از دختران به هم
مهشکنیهای اصفهان، تشریف بیارید همدیگه رو ببینیم...
#معرفی_کتاب 📚
کتاب #درگاه_این_خانه_بوسیدنی_است
✍🏻 #زینب_عرفانیان
#نشر_شهید_کاظمی
این کتاب خاطرات ناگفته فروغ مُنهی ست؛ مادر شهیدان داوود، رسول و علیرضا خالقیپور.
مادر شهیدی که سالهاست لبخند مهمان همیشگی لبهایش شده.
مادر جوانی که روزهای جوانیاش به داغ جگرگوشههایش گذشت و خم به ابرو نیاورد. شیرزنی توصیف نشدنی که در صفحات این کتاب فقط گوشههایی از صبر زینبگونهاش به تصویر کشیده شده است. مادری که علاوه بر تقدیم سه فرزند خود، افتخاری همسری جانباز دوران دفاع مقدس را دارد...
این کتاب یکی از بهترین مادرانههای دفاع مقدس بود و لحظات شیرینی با آن گذراندم؛
واقعا درگاه خانهای که چنین بانویی مادرش باشد، بوسیدنی ست...
#وفات_حضرت_ام_البنین
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 85 اسم افرا را ک
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 86
قبل از این که پای دیگرش را داخل اتاقک بگذارد، پایم را میگیرم پایین چارچوب در.
کفش مرد به پایم گیر میکند و با صورت، میافتد روی قبرها. سریع بهجای او، در آستانه در میایستم تا راهم برای فرار باز باشد و براندازش میکنم.
صدای آه و نالهاش بلند شده. بدبخت. جثه و نیمرخش آشناست. زیر لب میگویم: آرسن؟
با تکیه به دستانش، صورت از زمین برمیدارد و همانجا مینشیند. صورتش از درد جمع شده و از بینیاش خون میآید: چرا اینطوری میکنی؟ منم! آرسن!
-باید حدس میزدم فقط تو میتونی انقدر احمق باشی. چطور پیدام کردی؟
دستش را میگیرد روی بینی و صورت متورمش و نگاهم میکند: نگرانت بودم.
کاش تا در قبرستان هستیم، فرصت زنده به گور کردنش را پیدا کنم. قدمی جلو میروم و آرسن کمی خودش را عقب میکشد. جیغ خفهای میکشم: تو بیخود نگرانم بودی. کی بهت گفت من اینجام؟
-بابای هماتاقیت بهم زنگ زد... گفت که چی شده. نگرانت شدم. ترسیدم حالت بد بشه.
معسودِ فضول... رفته آمارم را کامل درآورده و آرسن را پیدا کرده. آرام به جلو قدم برمیدارم: نگرانم بودی؟ آره؟ نگرانم بودی؟
رسیدهام بالای سرش. کوه آتشی که درونم بود، دوباره گُر گرفته و آماده است که آرسن را خاکستر کند. چشمان آرسن لبریز شدهاند از ترس و دستانش روی صورتش خشک شدهاند. میگویم: اون موقعی که توی لبنان تنها موندم و هیچکس نبود به دادم برسه، نگرانم نشدی؟
چنگ میزنم و یقهاش را میگیرم. دستانش از روی صورتش کنار میروند و آن را به عقب تکیه میدهد. مقاومت نمیکند؛ حتما خودش را مستحق مجازات میداند.
سرش را پایین میاندازد و آرام میگوید: به خدا اگه میتونستم کاری برات بکنم میکردم. همه تلاشمو کردم که یه کاری بکنم... به خدا نتونستم.
-خدا؟ خدا؟ خدا؟
با هربار گفتن، صدایم بالاتر میرود و یقهاش را با ضرب رها میکنم. جیغ میکشم: خدایی که میگی دقیقا کدوم گوریه؟ چرا به دادم نرسید؟ من مسخرهش بودم؟ چرا نشست نابود شدنم رو نگاه کرد؟ من رو آفریده که آرومآروم زجرم بده و نابودم کنه؟ آره؟ خدای تو اینه؟ هرکس که دوست دارم رو ازم میگیره و میذاره توی بدبختیام غرق بشم؟
انقدر بلند سرش جیغ زدهام که چشمانش را بسته و سعی دارد خودش را بیشتر عقب بکشد؛ ولی به دیوار خورده و راه نجات ندارد. آرامتر زمزمه میکند: منو ببخش. میدونم خیلی اذیت شدی. حق داری. تقصیر منه.
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 86 قبل از این که
برای امنیتی بودن خیلی خنگه🙄