eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
843 ویدیو
95 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
•|اعلام برنامه📣|• در جشن میلاد حضرت زهرا(س)🌸 دعوت از دختران به همراه مادران:)🌱 قرارِ دخترانِ بی‌قرارِ سردار دل‌ها🕊 : چهارشنبه، ۲۱دی ماه، ساعت ۱۴:۳۰ مصلای امام خمینی اصفهان با رزق ویژه زیارت مرقد حاج قاسم که از بین شرکت‌کنندگان به قید قرعه ۳۱۳نفر به صورت رایگان به اردوی کرمان اعزام خواهند شد. 🌱رویدادی بزرگ در راه است...✨ http://eitaa.com/istadegi
📚 کتاب ✍🏻 این کتاب خاطرات نا‌گفته فروغ مُنهی ست؛ مادر شهیدان داوود، رسول و علیرضا خالقی‌پور. مادر شهیدی که سال‌هاست لبخند مهمان همیشگی لب‌هایش شده. مادر جوانی که روزهای جوانی‌اش به داغ جگرگوشه‌هایش گذشت و خم به ابرو نیاورد. شیرزنی توصیف نشدنی که در صفحات این کتاب فقط گوشه‌هایی از صبر زینب‌گونه‌اش به تصویر کشیده شده است. مادری که علاوه بر تقدیم سه فرزند خود، افتخاری همسری جانباز دوران دفاع مقدس را دارد... این کتاب یکی از بهترین مادرانه‌های دفاع مقدس بود و لحظات شیرینی با آن گذراندم؛ واقعا درگاه خانه‌ای که چنین بانویی مادرش باشد، بوسیدنی ست... http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 85 اسم افرا را ک
🔰 🔰 📙رمان امنیتی 🌾 ✍️به قلم: قسمت 86 قبل از این که پای دیگرش را داخل اتاقک بگذارد، پایم را می‌گیرم پایین چارچوب در. کفش مرد به پایم گیر می‌کند و با صورت، می‌افتد روی قبرها. سریع به‌جای او، در آستانه در می‌ایستم تا راهم برای فرار باز باشد و براندازش می‌کنم. صدای آه و ناله‌اش بلند شده. بدبخت. جثه و نیم‌رخش آشناست. زیر لب می‌گویم: آرسن؟ با تکیه به دستانش، صورت از زمین برمی‌دارد و همان‌جا می‌نشیند. صورتش از درد جمع شده و از بینی‌اش خون می‌آید: چرا اینطوری می‌کنی؟ منم! آرسن! -باید حدس می‌زدم فقط تو می‌تونی انقدر احمق باشی. چطور پیدام کردی؟ دستش را می‌گیرد روی بینی و صورت متورمش و نگاهم می‌کند: نگرانت بودم. کاش تا در قبرستان هستیم، فرصت زنده به گور کردنش را پیدا کنم. قدمی جلو می‌روم و آرسن کمی خودش را عقب می‌کشد. جیغ خفه‌ای می‌کشم: تو بی‌خود نگرانم بودی. کی بهت گفت من اینجام؟ -بابای هم‌اتاقی‌ت بهم زنگ زد... گفت که چی شده. نگرانت شدم. ترسیدم حالت بد بشه. معسودِ فضول... رفته آمارم را کامل درآورده و آرسن را پیدا کرده. آرام به جلو قدم برمی‌دارم: نگرانم بودی؟ آره؟ نگرانم بودی؟ رسیده‌ام بالای سرش. کوه آتشی که درونم بود، دوباره گُر گرفته و آماده است که آرسن را خاکستر کند. چشمان آرسن لبریز شده‌اند از ترس و دستانش روی صورتش خشک شده‌اند. می‌گویم: اون موقعی که توی لبنان تنها موندم و هیچ‌کس نبود به دادم برسه، نگرانم نشدی؟ چنگ می‌زنم و یقه‌اش را می‌گیرم. دستانش از روی صورتش کنار می‌روند و آن را به عقب تکیه می‌دهد. مقاومت نمی‌کند؛ حتما خودش را مستحق مجازات می‌داند. سرش را پایین می‌اندازد و آرام می‌گوید: به خدا اگه می‌تونستم کاری برات بکنم می‌کردم. همه تلاشمو کردم که یه کاری بکنم... به خدا نتونستم. -خدا؟ خدا؟ خدا؟ با هربار گفتن، صدایم بالاتر می‌رود و یقه‌اش را با ضرب رها می‌کنم. جیغ می‌کشم: خدایی که می‌گی دقیقا کدوم گوریه؟ چرا به دادم نرسید؟ من مسخره‌ش بودم؟ چرا نشست نابود شدنم رو نگاه کرد؟ من رو آفریده که آروم‌آروم زجرم بده و نابودم کنه؟ آره؟ خدای تو اینه؟ هرکس که دوست دارم رو ازم می‌گیره و می‌ذاره توی بدبختیام غرق بشم؟ انقدر بلند سرش جیغ زده‌ام که چشمانش را بسته و سعی دارد خودش را بیشتر عقب بکشد؛ ولی به دیوار خورده و راه نجات ندارد. آرام‌تر زمزمه می‌کند: منو ببخش. می‌دونم خیلی اذیت شدی. حق داری. تقصیر منه. ... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/6820 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 86 قبل از این که
بالاخره حضور آرسن بی‌دلیل نبوده... احمق نیست؛ ولی خب ضریب هوشی آدما با هم متفاوته! باید ببینیم چی میشه... پ.ن: انگار آریل واقعا دختر عباسه...✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام این کانال کانال خبری نیست و برای ما، محتوای خوب مهم‌تر از سرعت در واکنشه.