eitaa logo
کتابنوشان
1.2هزار دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
414 ویدیو
10 فایل
سلام و ادب با "کتابنوشان" همراه شوید و هر روز جرعه ای کتاب بنوشید! ما اهل تک خوری نیستیم! باهم کتاب نوش جان میکنیم. ارتباط با رامیان: @OFOQRAMIYAN
مشاهده در ایتا
دانلود
برنده های کتابخون مهرماه هم مشخص شدن تبریک به این عزیزان🌸 لطفا بعد از دریافت کتاب، با ارسال پیام و یا عکس کتاب، ما رو در جریان تحویل هدیه تون قرار بدین. ممنون از تک تک عزیزانی که توی چالش کانال شرکت کردند. ✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
خاطرات کربلا، قسمت نهم همسرم که از احساسات مادرانه ام با خبر بود سعی کرد جوری مراسم وداع رو خاتمه بده که انگار دارم میرم از سوپری محله ماست بخرم و برگردم، دمش گرم! بچه ها رو جمع کرد دور خودش و گفت بچه ها زود با مامان خداحافظی کنید تا بریم عروسکتون رو بخریم. عروسک سخنگو سوغاتی من برای بچه ها از کربلا بود که به لحاظ زمانی و مکانی ربطی به سوغاتی کربلا نداشت چون قرار بود زودتر از برگشتن من به دستشون برسه و به جای خرید از کربلا از قم خریده بشه. مثل بعضی حاجی ها که سوغاتی های مکه شون رو از ایران پیش‌خرید میکنن! در واقع با وعده ی خرید یه عروسک سخنگو رضایت بچه ها برای رفتنم جلب شد. هرچند زینب معتقد بود پدرو مادر طلاهای واقعی هستن چون برخلاف شکلات و غیره هرچی ازشون استفاده کنی تمام نمیشن! ولی الان مجبور بود مادرش رو با عروسک عوض کنه. وقتی بچه ها منو به عروسک فروختن تو دلم گفتم الحق آدمی زاد همینه! پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم! البته باز جای شکرش باقی بود که منو به عروسک نسبتا گرونی فروختن و نه مثل برادران حضرت یوسف ع به ثمن‌ بخس! این ویژگی معامله گری آدمیزاد الان به نفع من بود ولی امیدوار بودم بعدها که بزرگ شدن من ِمادر رو به چیزهای دیگه نفروشند. همینطور که داشتم کوله رو برمی‌داشتم برم معصومه گفت: مامان پس ناز چی می‌شه؟ زهرا و زینب زدن زیر خنده! خودمم خنده ام گرفت. آخه هر شب قبل خواب موظفم معصومه رو ناز کنم والا نمی‌خوابه. نشستم پیشش و گفتم این چند شب که من نیستم زهرا مامان کوچیک شماست. اخم بامزه ای کرد و گفت: نه! قبول نیست. گفتم: باشه! پس بابا، مامانتونم میشه. با شادی کودکانه گفت: قبوله! خدا رو شکر این مرحله هم بخیر گذشت. معصومه با این که دو سال از زینب کوچکتره راحت‌تر با نبودنم کنار اومده بود ولی زینب با وعده‌ی عروسک هم سرحال نبود. مثل ابرهای کلافه‌ی پاییزی دنبال بهانه برای باریدن بود. زینب دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت: مامان! اینو خودم برات درست کردم. تو راه پیشت باشه تا یادم باشی.شاید می‌خواست گردنبندی که ازم گرفته بود رو تلافی کنه. دیدم یه عروسک حدودا ۷ سانتی با کاغذ اکلیلی درست کرده. از دستش گرفتم و بعد از تشکر لای کتابم گذاشتم و گفتم: خوب شد برام درست کردی آخه نشانک کتابم رو گم کرده بودم. اینو میذارم لای کتابی که قراره تو راه بخونم. لبخند زد. دلم خون شد. همسرم گفت: خانم اسنپ الان میرسه! یعنی تا خودت کارو خراب نکردی پاشو برو دیگه! منم به حلقه‌ی ۴ نفرشون اضافه شدم و بغلشون کردم. موقع پوشیدن کفشام با نگاهم به زهرا گفتم: همه شونو اول به خدا و بعد به تو سپردم. زهرا با آرامش، چشماش رو روی هم گذاشت که یعنی خیالت راحت. آرامش چشمای زهرا کمی خیالمو راحت کرد و خونه رو ترک کردم. ✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
جرعه ای کتاب بنوشیم🍀 📝 برشِ سوم از کتاب تو شهید نمی شوی در فتنه ی ۸۸ وبلاگی راه انداخته بودم و تا مدتی به صورت روزنوشت، یادداشت هایی درباره ی فتنه می نوشتم. البته بیشتر از دو سال دوام نیاورد و اوایل سال ۱۳۹۱ هک شد. یکی از خواننده های ثابت آن وبلاگ، محمودرضا بود. یادداشت هایم را می خواند و با اسم مستعار " م. ر. ب " پای پست ها کامنت می گذاشت. گاهی هم بعد از اینکه یادداشتی را می خواند. زنگ می‌زد و نظرش را می گفت. در دیدارهای گاه و بیگاهی هم که تهران باهم داشتیم، وسط حرف ها حتماً چیزی درباره ی وبلاگ می پرسید. گاهی که چند روزی چیزی نمی‌نوشتم این جور مواقع تماس می گرفت و پیگیر نوشتنم می شد. بعضی از این یادداشت ها گاهی در پایگاه های خبری تحلیلی مثل جهان نیوز و رجانیوز و خبرگزاری فارس لینک می شدند. این جور وقت ها تماس می گرفت و تشویقم می کرد. بعد از اینکه وبلاگم هک شد، اکانتم را از طریق تماس با مدیر سرویسی که وبلاگ را روی آن ساخته بودم پس گرفتم‌. اما دیگر چیزی در آن ننوشتم. به جایش یک وب سایت زدم. محمورضا از این کار خوشش نیامده بود و بعد از آن بارها از من می‌خواست که به همان وبلاگ سابق برگردم. می گفت: " وبلاگت شخصیت پیدا کرده بود! " محمودرضا در ایام فتنه غیر از اینکه کنار بچه های بسیج در میدان دفاع از انقلاب حضور داشت. وقایع فتنه را رصد هم می کرد. یادم هست آن روزها برای پیگیری دقیق اخبار و تحلیل ها لپ تاپ خرید و برای خانه شان اینترنت وای فای گرفت. به نظام و انقلاب تعصب داشت و هر وقت من در نوشته هایم دفاعی از نظام می کردم خوشحال می شد‌ تماس می گرفت و تشویق می کرد. یک بار چیزی در دفاع از نظام نوشتم که کمی جنجال برانگیز شد و کامنت های زیادی پایش خورد. با یکی از خواننده های آن روزهای وبلاگ که از جریان فتنه جانب داری می کرد بحثم شده بود و چند تا کامنت بلند ردوبدل کرده بودیم. نهایتاً من هم کوتاه آمده بودم. محمودرضا دلخور بود ازمن، اصرار داشت که من در بحث با این شخص کوتاه آمده ام و نباید عقب نشینی می کردم. آن روز تماس گرفت پرسید: " می شناسی‌اش؟ " گفتم : " بله، سابقه ی جبهه و جنگ هم دارد‌ " اسمش را پرسید که من نگفتم و از او خواستم که بی خیال شود! گفت : " تو شکسته نفسی کرده ای در حالی که جای شکسته نفسی نبود." فردایش دیدم آمده و توی کامنت ها جواب بی تعارف و محکمی به او داده است. ✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
خاطرات کربلا قسمت دهم همین که در رو بستم و وارد کوچه شدم احساس نشاط و شعف عجیبی پیدا کردم.انگار که در مرکز عالم هستم و کل کائنات دارن دور سرم میچرخن. صدای علیرضا عصار در گوشم پیچیده بود: بیخود شده از خویشم و از گردش ایام این عشق الهیست... حق لایتناهیست... این شور خدایییییست... حسابی به وجد اومده بودم و نزدیک بود به مرحله رقص سماع هم برسم! به خودم میگفتم یعنی واقعا این منم که دارم میرم کربلا؟ واقعا قراره منم قطره ای باشم در دریای خروشان پیاده روی اربعین؟ منم میتونم خودمو به دوستداران حسین علیه السلام وصله بزنم؟ آخه من کجا حسین علیه السلام کجا؟! با خوشحالی به طرف خونه ی عمه‌ی مطهره می‌رفتم و به ذهنم رسید شاید مبدع رقص سماع هم یک مادر چند فرزند بوده! کسی چه می‌دونه! حدودای ساعت ۲ و نیم رسیدم خونه عمه‌ی مطهره یا همون زهراخانم. کوله‌اش کنار در آماده بود. بعد سلام و احوالپرسی سه میلیون و خرده ای بهش دادم و معادلش دینار گرفتم. زهرا خانم از قبل کمی دینار خریده بود که قرار شد باهم نصف کنیم. موقع دادن یک "کیلو تومان" و گرفتن یک " مثقال دینار" یاد رئیس دولت دوازدهم افتادم و دلم خواست اووووووونچنان باهاش درد دل کنم که دردش بگیره. همونی که گفته بود میخوام چرخ زندگی مردم و چرخ سانتریفیوژ باهم بچرخه ولی ظاهرا طی یک اشتباه محاسباتی چرخ زندگی مردم با سرعت چرخ سانتریفیوژ چرخید و زندگی خیلی‌ها دچار گریز از مرکز شد جوری که هنوزم بعد گذشت چندین سال از این چرخش خیلی‌ها نتونستن یه خونه بخرن و برن توش زخماشونو مرهم بذارن. بعد عملیات مبادله‌ی تومان و دینار توی دلم گفتم ولی قربون امام حسین علیه السلام برم که از قبل، تا دینار سفرم رو ردیف کرده بودن. تو این احوالات بودم که عمه‌ی مطهره گفت لیوان برداشتی؟ گفتم: راستش نه! مامان مطهره هم که تازه به جمعمون اضافه شده بود گفت:خواهر شوهرم لیوان برداشته که اونجا لیوان یکبارمصرف استفاده نکنه، اینم یه راه برای جلوگیری از انباشت زباله تو پیاده روی هست. زهرا خانم یه لیوان بزرگ دسته دار هم تحویل من داد تا به عنوان یک چای خور حرفه ای کمتر زباله تولید کنم! ✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
جرعه ای کتاب بنوشیم🍀 📝 برشِ چهارم از کتاب تو شهید نمی شوی نمی دانم چطور و کی مرگ این قدر برای محمورضا عادی شده بود. وقتی ماجرای بار اولی را که در دمشق به کمین تکفیری ها خورده بودند تعریف می کرد، ریسه می رفت! آن قدر عادی از درگیری و به رگبار بسته شدن حرف می زد که ما همان قدر عادی از روزمرگی هایمان حرف می زنیم. ماشینشان را بسته بودند به رگبار و موقعی که با هم رزمهایش از ماشین پیاده شده بودند، فرمانده شان تیر خورده بود. می‌گفت: " وقتی دیدم فرمانده مان تیر خورده، چند لحظه گیج بودم و نمی دانستم باید چه کار کنم. چیزی برای بستن زخمش نداشتم. داد می زد که لعنتی زیر پیراهنتو درآر! " اینها را می گفت و می خندید. یک بار هم گفت : " روی پل هوایی می رفتیم که دیدیم ماشین مشکوکی دارد از روبه رو می آید. آن روز توی دمشق ماشینی تردد نمی کرد. سکوتی برقرار بود که اگر مگس پر می زد صدایش را می شنیدی. باید بیست دقیقه می ایستادی و تماشا می کردی تا یک ماشین در حال عبور ببینی. با راننده می شدیم سه نفر، راننده دنده عقب گرفت، با سرعت تمام به عقب برگشتیم که یکهو ماشینی که از روبه رو می آمد منفجر شد. معلوم شد به قصد ما داشت می آمد. اینها را جوری می گفت که انگار از معرکه ی جنگ حرف نمی زند و مسئله ای عادی را تعریف می کند. ✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
خاطرات کربلا، قسمت یازدهم ساعت از سه میگذشت ولی خبری از اسنپ نبود.قرار بود ساعت ۳ از دم در خونه زهرا خانم راه بیفتیم و هر یک دقیقه تاخیر، سهم من از چهار روز سفرم رو کم می‌کرد! نگران بودم نکنه مشکلی پیش بیاد و رفتنمون کنسل بشه و سهم من از پیاده‌روی همون پیاده روی دو دقیقه ای از دم در خونه‌مون تا خونه‌ی زهرا خانم باشه! همین فکرها تو سرم می‌چرخید که متوجه شدم یکی از برادرام تو روبیکا بهم پیام داده "سلام خوبی؟ شنیدم تنهایی داری میایی کربلا! دمت گرم. راه افتادی؟ ما نزدیک مرز خسروی هستیم. اونور هماهنگ کنیم ببینیم همدیگه رو" دیدم آنلاین هست منم جواب دادم "سلام، ممنون. آره تنهایی میام ان شالله. ولی هنوز راه نیفتادم" بازم پیام داد"روبیکات رو بروز رسانی کن. شنیدم اونور مرز خدمات اینترنتی روبیکا فعاله. یادت نره ها!" بعد خداحافظی رفتم روبیکا رو بروزرسانی کردم. دیگه برام مهم نبود که "تنها" رفتنم اطلاع رسانی عمومی شده. بالاخره اسنپ حوالی ساعت ۳ و ۲۰ دقیقه رسید جلوی خونه زهراخانم. مامان مطهره با کاسه‌ی آب ما رو بدرقه کرد و سوار ماشین شدیم‌. راننده یک خانم میانسال بود به همراه همسر و عمه‌ی خودش. همین که ماشین حرکت کرد احساس کردم بند دلم پاره شد! دوباره نگرانی افتاد به جونم. یقین داشتم زینب بعد خداحافظی، گریه کرده. می‌خواستم یه زنگ به همسرم بزنم و به بهانه این که "نگران نباشید ما راه افتادیم!" احوالات بچه ها خصوصا زینب رو بپرسم ولی بیخیال شدم! دیگه فرصتی برای جدال عقل و دل نبود. دل‌ِخودم کار خودش رو کرده بود و تیم عقل و دل‌ِمادرانه‌ام کناری ایستاده بودن و جوری بهم نگاه می‌کردن که انگار می‌گفتن: داریم برات! زهرا خانم با اهالی اسنپ گرم گرفته بود و همینطور که اونا رو تخلیه اطلاعاتی می‌کرد من رو هم به عنوان خانم حاج آقای روستا به جمع معرفی کرد. معارفه ی مختصر و مفیدی بود! تو چشماشون یه "این که خانم حاج آقا باشی، چندبچه کوچیک داشته باشی ولی تنهایی راه بیفتی بری کربلا عجیبه!" خاصی بود ولی سعی کردم با چشمام بگم: چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند! چرا با چشماتون حرف میزنید؟! همین موقع چشمام برگشتن سمت خودم و بهم گفتن: چرا خودت با چشات حرف می‌زنی! تصور کردم قیامت شده و کم مونده دل‌ِ مادرانه‌ام هم به حرف بیاد و ازم گله کنه بابت بچه هام... عقلم هم در تایید دل بگه منم بهش گفتم ولی به حرفم گوش نکرد و من و دل‌ِخودم محکوم بشیم. قبل از این که تو قیامتِ درونم، راهی جهنم بشم چشمام رو بستم! صحبت ها بین عمه‌ی مطهره و راننده ادامه داشت. خانم راننده گفت که اونا اولش میرن کربلا خونه ی مادرشوهرش و ده روزی اونجا هستن! تعجب کردم، پرسیدم یعنی همسرتون عراقی هستن؟ خانمه گفت بله و در ادامه جوری با محبت از خانواده‌ی عراقی همسرش تعریف می‌کرد که حقیقتا کمتر عروسی از قوم شوهرش این‌مدلی تعریف میکنه. می‌گفت وقتی میریم عراق گاها ده بیست روز خونه اقوام همسرم می‌مونیم و خیلی بهم احترام میذارن. هرموقع هم میان ایران دست پرمیان و خیلی دل بزرگی دارن. از مجموع صحبت ها به نظرم رسید زن مشتی و باحالی هست و البته دست فرمون خوبی هم داشت برخلاف شوهرش! البته ما که رانندگی شوهرش رو ندیده بودیم ولی خانمه میگفت موقع رانندگی همسرش احساس امنیت نمیکنه برای همون امتیاز رانندگی رو از شوهرش سلب کرده بود! هرچند شب موقع لایی کشیدن خانمه احساس کردم اگر امتیاز رانندگی سهم شوهرش بود من کمتر یاد مادرکوزت میفتادم! همینطور که حرف میزدن سلفچگان رو هم پشت سرگذاشتیم و راه اراک رو در پیش گرفتیم. کمی بعد زهرا خانم گوشی همراهش رو درآورد تا با دوست و آشنایی که فرصت نکرده بود حضوری خداحافظی کنه، تلفنی صحبت و وداع کنه. تازه متوجه شدم که من چقدر یکهویی و دور از انتظار راهی سفر کربلا شدم. دوست داشتم منم از همه خداحافظی می‌کردم ولی چه کنم که می‌دونستم کسی این حق رو به من به عنوان مادرچندفرزند نمیده، برای همون حتی زنگ هم نزدم و زائر قاچاقی شده بودم. حواسم به جاده بود که شلوغی جاده سوال برانگیز شد، جلوتر که رفتیم دیدم یک تریلی ۱۸ چرخ گاردریل ها رو درو کرده و پیچیده لاین مقابل و چند سواری رو زیر گرفته. تنم لرزید... مرگ چقدر نزدیک بود. با سرعت رد شدیم و نفهمیدم تلفات جانی هم داشته این تصادف یا نه. اگر منم تو جاده تصادف می‌کردم و به لقاءالله میپیوستم، بچه هام چی میشدن؟ اگه مثل مامان کوزت برنمی‌گشتم زینب چه حالی میشد؟! ✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32