کتابنوشان
سلام خدمت کتابنوشانیهای عزیز🍀 بریم برای هدیه کتاب مهرماه؟!📚 این ماه پنج کتاب برای هدیه به شما تهیه
سلام عزیزان همراه🍃
اول هفته آخرین هفتهی پاییزیتون بخیر 🍂
امیدوارم این شنبه همون شنبه ای باشه که میخواستید از نو و پر قدرت به کارهاتون برسید.
خب رفقا!
اگر هنوز تو این چالش شرکت نکردین، دست بجنبونید! فقط تا فردا فرصت دارینا !
#چالش_کتاب
#هدیه_کتاب_مهرماه
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
این هفته میخوام بریم سراغ معرفی شصت و پنجمین کتاب "تو شهید نمیشوی"
شهید محمودرضا بیضایی از شهدای مدافع حرم تبریزی هستند که سال ۹۲ و در سن چهل سالگی به شهادت رسیدن.
سال ۹۰ که تبریز بودم توسط دفتر مطالعات تبریز با برادرِشهید یعنی آقای احمدرضا بیضایی آشنا شدم و این کتاب روایت شهید هست از زبان برادر.
خوندن این کتاب رو به همه مخصوصا کسانی که مسئولیتی دارند بشدت توصیه میکنم.
پرکارها شهید میشوند!
#معرفی_کتاب_شصت_و_پنجم
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
جرعه ای کتاب بنوشیم🍀
📝 برشِ اول از کتاب تو شهید نمی شوی
بعد از اینکه در سال ۱۳۸۲ به عضویت سپاه درآمد، از تبریز رفت. یکی از بهانه هایی که در آن موقع برای برگشتن محمودرضا به تبریز وجود داشت، وصلتش با خانواده ای تبریزی و به تبعِ آن، انتقال کارش به تبریز بود.
علی رغم اصرارهای ما هیچ گاه به این کار تن نداد. در صحبت های مفصّلی که آن اوایل باهم می کردیم معتقد بود برگشتنش به تبریز، مساوی با کوچک شدن ماموریتش است.
چون از اول در فکر پیوستن به نهضت جهانی اسلام بود، بعد از اینکه این فرصت را به دست آورد، به کار با بسیجی های جهان اسلام افتخار می کرد.
اصلاً این ترکیب " نهضت جهانیِ اسلام " را من از محمودرضا یاد گرفتم و آن را اولین بار از زبان او شنیدم .
حاضر نبود آمدن به تبریز را با چنین فرصتی عوض کند. ماندن در تهران برایش به معنی ماندن در میانه ی میدان و برگشتنش به تبریز، به معنی پشت میز نشینی و از دست دادن فرصت خدمتی بود که برای آن، نیروی قدس را انتخاب کرده بود.
یادم هست یک بار که خیلی سخت گرفتم و تا صبح با او بحث کردم، خیلی قاطع به من گفت: "من پشت میز بروم میمیرم! "
بعد از اینکه در تهران تشکیل خانواده داد. در جوابِ برادری که به او پیشنهاد کرده بود خانواده اش را بردارد و برود تبریز زندگی کند.
گفته بود: "تو شهید نمی شوی! "
#معرفی_کتاب_شصت_و_پنجم
#تو_شهید_نمی_شوی
#محمودرضا_بیضایی
#احمدرضا_بیضایی
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
خاطرات کربلا، قسمت هشتم
کوله زهرا رو خالی کردم و این بار وسایلمو تو کوله جدید چیدم.
دخترها با وسایل جدید مشغول بودن و از دیدنشون ذوق میکردن.
زهرا دنبال جیب های بیشتر داخل کیف گردنی میگشت، زینب داشت پیکسل حاج قاسم رو به لباسش سنجاق میکرد و معصومه تلاش میکرد سایه بان رو روی سرش نگه داره ولی چون براش بزرگ بود، سُر میخورد و میفتاد جلوی چشماش و مدام درگیر تنظیم سایه بان بود.
تا رفتن وقت زیادی نمونده بود.
بعد اذان سفره رو پهن کردم و نشستیم نهار بخوریم.
تازه شروع کرده بودیم به خوردن غذا که مادرم باهام تماس گرفت!
هنوز به مادرم نگفته بودم که بدون بچه ها دارم میرم و دوست نداشتم احساسات مادرانه اش رو ندیده بگیرم و برخلاف حرفش عمل کنم.
گوشی رو برداشتم و بعد سلام و احوالپرسی ازم پرسید: قیزیم هارداسان؟( دخترم کجایی؟!) جوری ازم پرسیدن که انگار منتظر هستن که بگم تازه از مرز رد شدم!
سعی کردم عادی و تعمدا با لقمه ی تو دهنم جواب بدم که مطمئن بشن خونه هستم و جایی نرفتم و نمیرم.
گفتم: جات خالی مامان، سر سفره نهاریم. کاش شماهم اینجا بودین!
گفت: یعنی خونه تونی؟!
گفتم: پس میخواستین کجا باشم؟
اون لحظه دلم میخواست بچه ها طبق معمول حرف بزنن و صداشون تو خونه بپیچه و مدام پارازیت بشن تا سند خونه بودنم محکمه پسند باشه!
ولی دخترا هم در سکوت کامل مشغول شنود مکالمات بودن تا ببینن نتیجه چی میشه!
چون میدونستن که "مامان جون" طرف اوناست نه من!
مامانم گفت: شنیدم تنهایی داری میری کربلا. خواستم زنگ بزنم ببینم راسته یا شوخی؟!
همین موقع صدای یکی از بچه ها دراومد و چیزی ازم خواست.
به بهانه آروم کردن بچه ها گفتم مامان بعدا حرف میزنیم، بذار ببینم باز اینا چی میخوان!
و سریع خداحافظی کردیم.
احساس کردم یکی از خان های سهراب رو رد کردم!
برای اولین بار از سروصدای بچه ها حین گفتگوی تلفنیم راضی بودم!
یعنی مامان از کجا فهمیده بود تنهایی میرم؟!
فرصتی هم نبود زنگ بزنم و از خواهرم بپرسم مامان از کجا فهمیده.
باید زودتر راه میفتادم.
شستن ظرفهای نهار موند برای زهرا و آماده رفتن شدم.
دیگه رسما به سخت ترین مرحله رسیده بودیم.
میدونستم لحظهی خداحافظی با بچه ها سخت ترین قسمت ماجراست و خان هفتم سفر.
اگه دخترام گریه میکردن، من نمیتونستم خودمو کنترل کنم و ممکن بود همونجا تکلیف عقل و دل رو برای یک عمر یکسره کنم!
زینب رفته بود تو یکی از اتاق ها و برای خداحافظی بیرون نمیومد، حدس میزدم داره گریه میکنه. احساس کردم چشمام داغ شدن.
زهرا و معصومه ولی گریه نمیکردن.
#خاطرات_پیاده_روی_اربعین
#قسمت_هشتم
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
سلام دوستان و همراهان عزیز
ان شالله تا چند ساعت دیگه برنده های چالش این ماه رو مشخص میکنیم.
این استیکر هم طراحی ویژه تیم کتابنوشان هست. در صورت تمایل میتونید سفارش استیکر بدین، با قیمتی منصفانه تر در خدمتیم.
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
جرعه ای کتاب بنوشیم🍀
📝 برشِ دوم از کتاب تو شهید نمی شوی
شوق شهادت طلبی داشت، به ویژه از چند ماه مانده به شهادتش، اما این چیزی نبود که یک شبه در او ایجاد شده باشد.
علی رغم اینکه در جمهوری اسلامی، دوست و دشمن این همه توی سر تبلیغ از جبهه و جنگ و گفتن و نوشتن از دفاع مقدس می زدند؛ به عنوان برادرِ محمودرضا می گویم که او هر چه داشت، از فرهنگ دفاع مقدس داشت. شخصیت محمودرضا حاصل اُنس با همین کتاب ها و فیلم ها و خاطره ها و گفتن ها و نوشتن ها از شهدای دفاع مقدس بود.
دانش آموز بود که با حاج بهزاد پروین قدس در تبریز رفاقتی به هم زده بود. مرتب برای دیدن آرشیو عکسهایش سراغش می رفت.
اولین ریشه های علاقه مندی به فرهنگ جبهه و جنگ را حاج بهزاد در او ایجاد کرده بود. کتابخانه ای که از او به جا مانده، تقریباً تمام کتاب های منتشر شده در حوزه ی ادبیات دفاع مقدس در چند سال گذشته را در خود گنجانده است.
مثل همه ی بچههای بسیج، به یاد و نام و تصاویر سرداران شهیدان دفاع مقدس، به ویژه حاج همت تعلق خاطر داشت. این اواخر پیگیر محصولات جدید ادبیات دفاع مقدس بود.
گاهی از من می پرسید فلان کتاب را خوانده ای؟ و اگر می گفتم نه، نمی گفت بخوان. خودش می خرید و هدیه می کرد. اواخر چند تا کتاب توصیه کرد که بخوانم.
از بین این کتابها، کوچه ی نقاش ها، دسته ی یک، همپای ِصاعقه و ضربت متقابل یادم مانده است.
مجموعه ی شش جلدیِ "سیری در جنگ ایران و عراق " را که از کتابخانه ی خودش به من هدیه کرد، هنوز هم به یادگار دارم. یک بار هم رُمانی را که بر اساس زندگی شهید باکری نوشته شده بود از تهران برایم پست کرد که بخوانم. یادم هست باهم در مراسم رونمایی این کتاب شرکت کرده بودیم.
سردار سلیمانی هم در آن مراسم حضور داشت. به سردار سعید قاسمی و موسسه فرهنگی میثاق هم علاقه مند بود و بدون استثنا، هر سال عاشورا با رفقایش در مقتل شهدایِ فکه که سردار حضور می یافت، حاضر می شد.
چند بارهم به من گفت که عاشورا بیا فکه. هر بار گفتم می آیم ولی نمی رفتم!
#معرفی_کتاب_شصت_و_پنجم
#تو_شهید_نمی_شوی
#محمودرضا_بیضایی
#احمدرضا_بیضایی
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32