eitaa logo
شعر،روضه،سرود،نوحه،زمینه،واحد،شور
5هزار دنبال‌کننده
431 عکس
126 ویدیو
772 فایل
این کانال فقط مخصوص سخنرانان ومداحان اهلبیت(ع)میباشدولاغیر. لینک کانال: https://eitaa.com/joinchat/241434681Cd30712864d نظرات،پیشنهادات و انتقادات خویش را درباره ی کانال با آیدی زیر مطرح بفرمایید. @AHSy3762
مشاهده در ایتا
دانلود
آمدی با سر آمدی... چه کنم؟! بین تشت زر آمدی چه کنم؟! هر دو دستم شکسته اما تو با دو چشم تر آمدی؟! چه کنم؟! بس که دیروز خیزران خوردی با لب پر پر آمدی، چه کنم؟! از جراحات حنجرت پیداست از نوک نی در آمدی... چه کنم؟! چشم من تار و بسته شد، حالا... ... دیدن دختر آمدی؟! چه کنم؟! گیسویم درهم است... می بخشی؟ سرزده آخر آمدی چه کنم؟! بگذریم از خودت بگو بابا از خودت، از غروب عاشورا تیر و شمشیر از این و آن خوردی از زمین و از آسمان خوردی آیه خواندی برایشان اما سنگ از قوم بد دهان خوردی خاطرم مانده عصر عاشورا نیزه ای را که از سنان خوردی دم مغرب به ما جسارت شد بر زمین لحظه ی اذان خوردی چقدر ضربه، بی امان خوردم چقدر ضربه، بی امان خوردی دشمنت تا مرا بلندم کرد زیر خنجر تکان تکان خوردی بگذریم از خودت نمی گویی حال من را چرا نمی جویی؟! له شدم مثل یاسِ پژمرده صورتم شد کبود و خون مرده مثل مادربزرگ خود زهرا بازویم را غلاف آزرده این زبانم ز بس که می گیرد آبروی مرا پدر برده دختری از خرابه رد می شد گفت با خنده: این لگد خورده به لباسم چقدر خندیدند به غرورم چقدر برخورده بی خیال ای پدر کسی اصلا دخترت را کنیز نشمرده مثل سابق برات می ارزم؟! بغلم کن ببین چه می لرزم شب وصلم عجب خجسته شده نافله خواندنم نشسته شده دیدی آخر تو را بغل کردم با همین بازوی شکسته شده خواهشی می کنم، به همراهت دخترت را ببر که خسته شده بی هوا روی خاک می افتم بند بند تنم گسسته شده باز لاله... دوباره پهلویم... بس که این زخم باز و بسته شده دخترت خسته است از این مردم بس که تحقیر و سرشکسته شده خسته ام بس که دردسر دارم من فقط حاجت سفر دارم
طفل ویرانه شدن زار شدن هم دارد قد خم دست به دیوار شدن هم دارد تا صدای لبت آمد لبم از خواب پرید سر تو ارزش بیدار شدن هم دارد عقب افتادن این چند شب از عاطفه ات این همه بوسه بدهکار شدن هم دارد بی سبب نیست که با دست به دنبال توام چشم خون لخته شده تار شدن هم دارد دخترت نیستم از طشت رهایت نکنم دختر شاه فداکار شدن هم دارد معجری را كه تو از مكه خریدی بردند موی آشفته گرفتار شدن هم دارد
در آن سحر، خرابه هوایش گرفته بود حتی دل فرشته برایش گرفته بود با آستین پاره ی پیراهن خودش جبریل را به زیر کسایش گرفته بود زورش نمی رسید کسی را صدا کند از گریۀ زیاد، صدایش گرفته بود از ابتدای شب که خودش را به خواب زد معلوم بود آنکه دعایش گرفته بود حتما نزول می کند آیات تازه ای با چله ای که بین حرایش گرفته بود مشغول ذکر نافله اش شد، ولی کجاست؟ آن چادری که عمه برایش گرفته بود
تو را آورده ام اینجا که مهمان خودم باشی شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی من از تاریکی شب های این ویرانه می ترسم تو را آورده ام خورشید تابان خودم باشی اگرچه عمه دل تنگ است، اما عمه هم راضی است که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی سرت افتاد و دستی از محاسن چون بلندت کرد بیا تا میهمان کنج ویران خودم باشی سرت را وقت قرآن خواندنت بر تشت کوبیدند تو باید بعد از این قاریِ قرآن خودم باشی کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد فقط می خواستم امشب پریشان خودم باشی اگرچه این لبی که ریخته بوسیدنش سخت است تقلا می کنم یک بوسه مهمان خودم باشی
الا ای سرّ نی در نینوایت سرت نازم، به سر دارم هوایت گلاب گریه‌ام در ساغر چشم گرفته رنگ و بوی کربلایت جدایی بین ما افتاد و هرگز نیفتادم چو اشک از چشم‌هایت در ایام جدایی در همه حال به دادم می‌رسد دستِ دعایت بلاگردان عالم! رو مگردان از این عاشق‌ترین درد آشنایت به دامن ریختم یک بوستان گل ز اشک دیده دارم رونمایت بیا بنشین و بنشان آتش دل دلم چون غنچه تنگ است از برایت «عزیزم کاسۀ چشمم سرایت میون هر دو چشمم جای پایت از آن ‏ترسم که غافل پا نهی باز نشیند خار مژگانم به پایت» من ای گل! نکهت از بوی تو دارم شمیم از گلشن روی تو دارم... حضور قلب بر سجادۀ عشق ز محراب دو ابروی تو دارم من از بین تمام دیدنی‌ها هوای دیدن روی تو دارم به خوابم آمدی ای بخت بیدار که دیدم سر به زانوی تو دارم گل آتش کجا بودی که حیرت من از خاکستر موی تو دارم بیابان گردم و چون مرغ یاحق تمام شب هیاهوی تو دارم «به سر، شوق سَرِ کوی تو دارم به دل مهر مَهِ روی تو دارم مه من، کعبۀ من قبلۀ من تویی هر سو، نظر سوی تو دارم» تو که از هر دو عالم دل ربودی کجا بودی که پیش ما نبودی تو در جمع شهیدان خدایی یگانه شاهد بزم شهودی به سودای وصالت زنده ماندیم به اُمّیدِ سلامی و درودی ببوسم روی ماهت را که امشب ز پشت ابر غیبت رخ نمودی تو با یک جلوه و با یک تبسّم دَر جنّت به روی ما گشودی مپرس از نوگل پژمردۀ خود چرا نیلوفری رنگ و کبودی به شکر دیدن صبح جمالت بخوانم در دل شب‌ها سرودی «اگر دردم یکی بودی چه بودی اگر غم اندکی بودی چه بودی به بالینم طبیبی یا حبیبی از این دو، گر یکی بودی چه بودی» تو بودی چشم بیدار محبّت که عالم شد خریدار محبّت به سودای تماشای تو افتاد به باغ گل سر و کار محبت به امید بهار جلوۀ تو پرستو شد پرستار محبّت محبّت تا ابد خون گریه می‌کرد نمی‌شد گر غمت یار محبّت سرت نازم که از شوق شهادت کشیده دوش تو بار محبّت چه حالی داشتند آنان که دیدند سرت را بر سر دار محبّت از آن روزی که در قربانگه عشق مرا بردی به دیدار محبّت «دلی دارم خریدار محبّت کز او گرم است بازار محبّت لباسی بافتم بر قامت دل ز پود محنت و تار محبّت» به جز روی تو رؤیایی ندارم به جز نام تو نجوایی ندارم به جز گلگشت بستان خیالت سر سیر و تماشایی ندارم بسوز ای شمع و ما را هم بسوزان که من از شعله پروایی ندارم بیابان گردم و اندوهم این است که پای راه پیمایی ندارم مرا اعجاز عشقت روح بخشید به غیر از تو مسیحایی ندارم یک امشب تا سحر مهمان ما باش که من امّید فردایی ندارم «به سر غیر از تو سودایی ندارم به دل جز تو تمنّایی ندارم خدا داند که در بازار عشقت به جز جان هیچ کالایی ندارم»
از خیمه‌ها که رفتی و دیدی مرا به خواب داغی بزرگ بر دل کوچک نهاده‌ای گرچه زمن لب تو خداحافظی نکرد می‌گفت عمّه‌ام به رخم بوسه داده‌ای... تا گفتگوی عمّه شنیدم میان راه دیدم تو را به نیزه و باور نداشتم تا یک نگه ز گوشۀ چشمی به من کنی من چشم از سر تو دمی برنداشتم با آنکه آن نگاه، مرا جان تازه داد اما دو پلکِ خود ز چه بر هم گذاشتی یک‌باره از چه رو، دو ستاره اُفول کرد گویا توان دیدن عمّه نداشتی... با آنکه دستبرد خزان دیده‌ای ولیک باغ ولایت است که سرسبز و خرّم است رخسار توست باغ همیشه بهار من افسوس از اینکه فرصت دیدار بس کم است ای گل، اگر چه آب ندیدی، ولی بُوَد از غنچه‌های صبح، لبت نوشکفته‌تر از جُورها که با من و با عمّه شد مپرس این راز سر به مُهر، چه بهتر نهفته‌تر هر کس غمم شنید، غم خود ز یاد برد بر زاری‌ام ز دیده و دل، زار گریه کرد هر گاه کودک تو، به دیوار سر گذاشت بر حال او دل در و دیوار گریه کرد ای مَه که شمع محفل تاریک من شدی امشب حسد به کلبۀ من ماه می‌بَرد گر میزبان نیامده امشب به پیشواز از من مَرَنج، عمّه مرا راه می‌برد گر اشک من به چهرۀ مهتابی‌ام نبود ای ماه، این سپهر، اثَر از شَفَق نداشت معذور دار، اگر شده آشفته موی من دستم برای شانه به گیسو رَمَق نداشت ویرانه، غصّه، زخم زبان، داغ، بی‌کسی این کوه را بگو، تن چون کاه، چون کِشَد؟ پای تو کو؟ که بر سَرِ چشمان خود نَهم دست تو کو؟ که خار ز پایم برون کِشد سیلی نخورده نیست کسی بین ما ولی کو آن زبان؟ که با تو بگویم چگونه‌ام دست عَدو بزرگ تر از چهرۀ من است یک ضربه زد کبود شده هر دو گونه‌ام... ای آرزوی گمشده پیدا شدی و من دست از جهان و هر چه در آن هست می‌کشم سیلی، گرفته قوّت بینایی‌ام اگر من تا شناسمت به رُخت دست می‌کشم ای گل، ز عطر ناب تو آگه شدم، تویی ویرانه، روز گشته اگر چه دل شب است انگشت‌ها که با لب تو بوده آشنا باور نمی‌کنند که این لب همان لب است
هر چند دل شكسته و هر چند بی پر است اما هنوز مثل همیشه كبوتر است گر پای نیزه از حركت ایستاده بود از شدت علاقه بابا به دختر است زهراتر از همیشه به سجاده آمده اندازه قدش، چقدر گریه آور است این زخم های روی سرش روی پیكرش با زخم های شهر مدینه برابر است او بیشتر بهانهی بابا گرفته است پس عمرش از تمامی این قوم كمتر است این لالهای كه بر سر مویش گره زدند سوغات كوفه است به جای گل سر است فردا نماز صبح – بدون رقیه است فردا كه بام مأذنه ها بی كبوتر است
قدم من _ نفس من _ زمین تـو _ هوا تـو به اینجا رسیده "مَـن"م با دو تا "تـو" بیا شاید این بال هامان پریدند خدا را چه دیدی، تو حالا بیا _ تـو... ...برای پر و بالِ این جا نشینم كمی آسمان باش و منهم بـَرا _ تو بیا اصلاً عمّه قضاوت كند، " این كه من زودتر خواب دیدم وَ یا تـو" من و عمّه باید به زحمت بیفتیم برای تو و دیدن تـو، چرا تـو؟! شكسته دل هر كه در این خرابه است خدا، آسمان، جبرئیل، عمّه، ما، تـو به معراج هفت آسمانم رسیدم همین جا، همین كنج ویرانه با تـو بیا تا كه گیسوی هم را ببافیم یكی من ، یكی تـو _ دو تا من ، دو تا تـو
من دسته گل پرپر گلزار حسینم من شمع فروزان شب تار حسینم من کنج قفس مرغ گرفتار حسینم من عاشق دل باخته و یار حسینم من کعبۀ دل قبله جان همه هستم سر تا به قدم آینۀ فاطمه (س) هستم هر چند ستم دیده و مظلوم و صغیرم در گوشۀ ویرانه گرفتار و اسیرم ای مردم عالم مشمارید حقیرم کز جانب سر سلسلۀ عشق، سفیرم با گریۀ پیوسته و غم های نهانم حاکم به دل و جان همه خلق جهانم در بحر شرف گوهر یکدانه منم من بر شمع ولا سوخته پروانه منم من بر اهل عزا ماه عزاخانه منم من امیّد دل عاقل و دیوانه منم من من فاطمۀ کوچک و ناموس خدایم پیغامبر خون تمام شهدایم ای خلق گرفتار بیائید بیائید در خانه من دست گدائی بگشائید بر دامن ویرانۀ من چهره بسائید و زخاک درم رنگ غم از دل بزدائید من کودکم اما به خدا کودک وحیم در آل علی فاطمۀ کوچک وحیم اسلام، شفا یافت زخون جگر من توحید، چراغی است زآه سحر من بگذار بخندند به اشک بصر من وز چار طرف سنگ ببارد به سر من جان دو جهان در بغلم باز کشیده با دست خدائیش زمن ناز کشیده امروز اگر گوشۀ ویرانه غریبم رفته است زکف سلسلۀ صبر و شکیبم بیمارم و بر درد همه خلق طبیبم جان بر کف و خود منتظر وصل حبیبم زود است که لب بر لب بابا بگذارم تا سر به سر شانۀ زهرا (س) بگذارم امشب شب وصل است دلم داده گواهی نوری به سویم پر کشد از قلب سیاهی خورشید به ویرانه سرایم شده راهی ویرانۀ من پُر شده از نور الهی آوای منادی به من زار رسیده جان پیشکش آرید که دلدار رسیده یار آمده با طلعت همچون قمرش باز گردد زطبق باز به من چشم ترش باز روشن شده این خسته، چراغ سحرش باز ای دست، کمک کن که بگیرم به برش باز تا روی ورا بر روی قلبم بگذارد افسوس که دستم به بدن تاب ندارد ای سر چه شد امشب به من زار زدی سر از لطف، بر این مرغ گرفتار زدی سر صد بار مرا کشتی و یک بار زدی سر چون بود که در خانۀ اغیاز زدی سر در گوشۀ ویران، قمر من شدی امشب از لطف، چراغ سحر من شدی امشب مهمان منی سفرۀ رنگین مرابین دست تهی و سینۀ سنگین مرا بین رخسار کبود و سرخونین مرا بین در تلخی غم لحظۀ شیرین مرا بین گر دست دهد پای دویدن زتو گیرم آن قدر به دور تو بگردم که بمیرم بین عاشق صد بار زغم مردۀ خود را بر شانۀ جان، کوه ستم بردۀ خود را برگیر به بر طوطی افسردۀ خود را در گوشۀ ویران، گل پژمردۀ خود را صد کوه غم از کودک تو خم نکند پشت ای مونس جان درد فراق تو مرا کشت بگذار رها گردد، جان از بدن من بگذار بود نام تو آخر سخن من بگذار شود پیرهن من کفن من بگذار به ویرانه شود دفن، تن من دردا که عدو دوخت زخواندن دهنم را (میثم) برسان بر همه عالم سخنم را
آن قدَر آه کشیدم جگرم زخم شده چِقَدَر گریه؟! دگر چشم ترم زخم شده زخم لب های تو نگذاشت که بوسه بزنم علّتش چیست؟ چرا ای پدرم زخم شده؟! وجه تشبیه من و تو چه قدر بسیار است! هر کجای بدنم می نگرم زخم شده قصّه ی ناقه و آن نیمه ی شب یادت هست؟ به زمین خوردم و دیدی کمرم زخم شده جان زهرا به موی سوخته ام دقّت کن جای این چند موی مختصرم زخم شده جز تو با هیچ کسی حرف خصوصی نزدم سینه ای که شده هر جا سپرم زخم شده زجر هم مثل مغیره چه قدَر بد می زد!!! زیر شلّاق و لگد بال و پرم زخم شده
پدر تا شام رفتن با تو   حیران کردنش با من پریشان کردنش با تو   پشیمان کردنش با من اگر این شهر تاریک است   من از آلِ خورشیدم اگر شب پُر شده اینجا   چراغان کردنش با من   به نیزه آیه خواندن با تو و  تفسیر با زینب به محمل خطبه‌ها با عمه  طوفان کردنش با من همین‌ که پایِ من وا شد به کاخش با عمو گفتم خیالت تخت از این کاخ  ویران کردنش با من به جانت کم نیاوردم  به اَبرو خَم نیاوردم اگر می‌خندد آن نامرد‌  گریان کردنش با من من از این شهر و این ویران  زیارتگاه می‌سازم مزارم گنجِ شام است و  نمایان کردنش با من پدر در این سفر خیلی  به عمه زحمتم اُفتاد به جایِ من بگو با او  که جبران کردنش با من شنیدم که سراغت را رباب از عمه می‌گیرد به گوشِ مادرم گفتم  که مهمان کردنش با من نمی‌آید به لب جانم  سَرَم را تا نگیری تو عزیزم دامنش با تو  فقط جان کندنش با من
افتاده ام از ناقه و از پا بغلم کن ماندم عقب قافله بابا بغلم کن لبخند نزن ، حرف نزن ، فکر دلم باش بی تاب شدم ، اول از اینها بغلم کن آغوش تو آرامش دنیای رقیه است خورشید دلم در شب یلدا بغلم کن پر مهر تر از بوسه ی عمه زگلویت مشتاق تر از اکبر لیلا بغلم کن گفتم به همه چشم به راه تو نشستم گفتم که بیایند تماشا بغلم کن زخم است تمام سرت اما بغلم باش زخم است تمام تنم اما بغلم کن بیدار مشو دامن من بالش خوبی است آرام بخواب امشب و فردا بغلم کن