eitaa logo
مادران شریف ایران زمین
9.4هزار دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
165 ویدیو
28 فایل
اینجا پر از تجربه‌ست، تجربهٔ زندگی مامان‌های چند فرزندی پویا، «از همه جای ایران»، که در کنار بچه‌هاشون رشد می‌کنند. این کانال، سال ۱۳۹۸ به همت چند مامان دانش‌آموختهٔ دانشگاه شریف تاسیس شد. ارتباط با ما و ارسال تجربه: @madaran_admin تبلیغات: @tbligm
مشاهده در ایتا
دانلود
(مامان سه پسر ۶ساله، ۳ساله و ۳ماهه) هوا خیلی سرد بود. مطمئن بودم برف میاد و ذوق زده از اینکه بچه‌هام برف بازی می‌کنن.😊 شب چله گفته بودم اول زمستونه و بچه‌ها خوشحال شده بودن که قراره برف بیاد و من ته دلم نا امید که برف کجا بود مادر.😭 سه ساله‌مون تا حالا برف بازی نکرده بود. برف اومد و در عین ناباوری نشست رو زمین.😳 کودک درونم یه جوری فعال شد که نزدیک بود بچه‌ها رو بذارم و خودم برم برف بازی.😂 پسر بزرگم که بیدارشد، بالا سرش نشسته بودم. چشماشو باز کرد و گفت مامان چی شده؟ گفتم یه خبر با چشمای گرد شده🤩 گفت چی؟😜 گفتم برف اومده چه‌جورمممم.😁 بعد از کلی بپربپر و خوشحالی، منتظر شدن که بابا بیاد و ببردشون برف بازی همه‌ش پنجره رو باز می‌کردن که برف داره تموم می‌شه و بابا نیومد... و من پشیمون از خبر دادن.🙈 زنگ زدم به همسرم که برای بچه‌ها دستکش بگیرن. بزرگه برای دزد بازی دستکش‌هاشو سوراخ کرده... کوچیکه هم دستکش نداره... در واقع داشت ولی من طی عملیات دور ریختن وسایل غیرضروری (رفع انباشتگی) که از یه کانال نظم یاد گرفته بودم، رد کرده بودم رفته بود و با خودم گفته بودم کاموا دارم خودم براش می‌بافم.😎 اما نرسیده بودم ببافم.😔 اگه نگه می‌داشتم می‌تونستم اون روز رو باهاش راه بندازم حداقل.😑 آخه دختر نونت نبود آبت نبود، رفع انباشتگی‌ت چی بود؟!😂😉 همسرجان گفتن من دارم میام خونه و چون شب شیفتم دیگه نمی‌تونم برم خرید. میام بچه‌ها رو ببرم یه دستی به برف بزنن و سریع برگردیم. گفتم دستشون یخ می‌زنه که...🤔 و از اونجایی که ما خیلی خلاقیم، همسرم گفتن جوراب تمیز بکش دستشون.😂😂😂 کوچیکه رو جوراب کشیدم دستش. و بزرگه زیر بار نرفت و دستکش‌های سوراخشو پوشید و راهی شدن. بچه به بغل پنجره رو باز کردم که توصیه‌های ایمنی رو بکنم. مواظب باشید! لیز نخورید! و... که با صحنه‌ای مواجه شدم.😂 همکار شوهرم هم که یه دونه دختر دارن، با بچه‌های ما راهی شده بودن برای برف بازی. و من فکر این بودم که آخ آخ کاش همدیگه رو نمی‌دیدن.😒 بچه‌ها دستکش ندارن، زشته... آخه نی‌نی‌مون که به دنیا اومد، به همسرم گفته بودن نگران خرجشون نیستین؟ پوشاکشون چی؟ و همسرم گفته بود تا حالا نه لنگ خوراکشون بودیم نه پوشاک. ما خودمون هم از صدقه سر این بچه‌ها روزی می‌خوریم.😊 با خودم گفتم الان می‌گه دستکش ندارن بچه‌هاش...😕 حدود یک ساعت بعد برگشتن. پرسیدم چطور راضی شدن برگردن بچه‌ها؟ گفتن دستشون یخ زد، خودشون گفتن بریم. دختر همکارمم دستکش نداشته!! تازه گفته خوبه خانوم شما خونه بوده یه جوراب بکشه دست بچه‌ها. همسر من که سرکار بود. و بچهٔ اون بیشتر یخ زده بود طفلک... من که به فکر و خیال خودم خنده‌ام گرفته بود، خوشحال شدم که بچه‌هام تنها نیستن و حداقل لباس ارثی دارن.😂 حتی همین دستکش‌های سوراخ، می‌رسه به برادرها.😁 🍀🍀🍀 کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
🍀🍀🍀 کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
🍀🍀🍀 کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
🍀🍀🍀 کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
🍀🍀🍀 کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
🍀🍀🍀 کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
(مامان ۱۰/۵ ساله، ۷ ساله، ۵/۵ ساله، ۲ ساله) چند روزی بود که دعوای بچه‌ها و حرف بد زدناشون خیلی اذیتم می‌کرد. از مامانم پرسیدم: «وقتی قاطی می‌کنن دیگه حواسشون به حرفایی که می‌زنن نیست. چی کار کنم؟» مامانم گفتن: «بهشون بگو به جای حرف بد بگن گوجه، خیار» رفتم تو فکر. طرح خوبی به نظر می‌رسید.👌🏻 اما برای ماندگاری‌ش باید یه کار اساسی می‌کردم. اولین باری که بعد از این سوال و جواب عصبانی شدم بدون هیچ خویشتن داری داد می‌زدم: «سیب، خیار، هلو» بچه‌ها با چشمای گرد نگاهم می‌کردن و احتمالاً پیش خودشون می‌گفتن مامان چی داره می‌گه؟😳 که علی گفت: «مامان حالت خوبه؟» منم خیلی راحت گفتم: « اصلاً از دست شما بچه‌های خیار حالم خوب نیست»😜 بعد که دید الان سوال پرسیدن فایده نداره بی‌خیال شد. اما مگه من بیخیال می‌شدم!؟ گفتم: «ازین به بعد شما هم به جای حرفای بد فقط می‌گین :سیب، خیار، گوجه» اونا هم حرفمو جدی نگرفتن و از خنده روی زمین پهن شدن.😂 بالاخره نوبت دعوای بچه‌ها رسید. علی بدون اجازه مداد ریحانه رو گرفته بود و تو دفترچه‌ش تمرین حروف الفبا کرده بود. و حالا با فوران آتشفشان ریحانه، گدازه‌های حرفِ زشتی، نوک زبونش بود که گفتم:« خیار، گوجه» اونم ادامه داد: «خیار، گوجه، کیوی، آلوچه» علی هم پشت سرش ادامه داد: «گوجهٔ گندیده، خیار گندیده...»🤭 من که از این ابتکار خنده‌م گرفته بود نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر خنده. از خندهٔ من بچه‌ها هم خنده‌شون گرفت و همین به یه بازی لفظی تبدیل شد. پ.ن۱: شاید نشه جلوی بعضی رفتارها سد زد، اما می‌شه هدایتشون کرد به یه مسیر دیگه. پ.ن۲: ناگفته نماند که بعد از هر دعوا محمد حسین و سجاد دم یخچال صف می‌کشیدن و گوجه می‌خواستن.🤦🏻‍♀️ 🍀🍀🍀 کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
(مامان محمد ۶ ساله، علی ۴ ساله و آیه ۳.۵ ماهه) ما هم مثل اکثریت، اوایل پاییز پروژهٔ جابه‌جایی لباس‌های تابستونی و زمستونی داریم و اوایل بهار عملیات برعکسش رو. یه چیزی که قبلاً (قبل از مهاجرت به روستا) خیلی رو مخم بود، این بود که خیلیییی از لباس‌های گرم اصلاً استفاده نمی‌شدن! هرسال تعدادی از لباس‌هایی که در طول فصل سرد لازم نشده بود رو می‌دادم به خیریه‌ها که استفاده بشن حداقل! *** من عاشق کرسی بودم. چند باری جوگیر شدیم و تو آپارتمان کرسی گذاشتیم. ولی انقدر خونه گرم بود که اصلاً نیاز نمی‌شد بریم زیر کرسی! جالبه که درجهٔ پکیج هم رو کم‌ترین حد می‌ذاشتیم، ولی از گرمای همسایه‌ها ما هم بهره‌مند می‌شدیم و کرسی به کار نمی‌اومد. تا اینکه اومدیم روستا و تو یه خونهٔ ویلایی ساکن شدیم.🤩 یخخخخ زدیم.😁 شوفاژ جواب نمی‌داد و ما پناه آوردیم به کرسی جان😍 و همون لباس‌های گرمی که هر ساله فقط زحمت جابه‌جایی‌شو می‌کشیدیم. خیلی زندگی منطقی‌تر شد.😄 حالا تابستون‌ها هوا گرمه و زمستون‌ها سرد! سال بعد بخاری هم خریدیم، ولی دیگه حواسم هست که خونه انقدر گرم نشه که لباس زمستونی‌ها بی‌استفاده بشن. امسال هم خداروشکر بارش‌ها خوبه و زمستون روی واقعی خودشو نشونمون داده😍 تقریباً همهٔ بچه‌های ایرانمون از بارش برف کلی خوشحال شدن.🤩 ان‌شاءالله با همدلی همیشگی‌ای که ما ایرانی‌ها با هم داریم، این سرما برای همه دلچسب باشه. پ.ن۱: زیادی یه نعمت نمی‌تونه دلیل موجهی برای استفادهٔ بی‌رویه از اون باشه، ماها مولامون، امیرالمومنین (علیه‌السلام) هستن😍 که فرمودند آب رو اسراف نکن حتی اگر کنار رودخانه هستی. و اساساً شکر یه نعمت اینه که درست ازش استفاده کنیم.🥰 پ.ن۲: البته از شما مادرهای شریف بعیده، ولی اگه احیانا الان که دارید این متن رو می‌خونید، خودتون‌ یا بچه‌ها لباس مناسب فصل نپوشیدید، بی‌زحمت پاشید اون بافتنی خوشگل‌ها رو بپوشید، جوراب هم پا کنید، درجهٔ پکیج یا شعلهٔ بخاری رو کم کنید و یه عکس جذاب از بچه‌هاتون با لباس گرم برامون بفرستید ☺️💝 🍀🍀🍀 کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
از مشهد برمی‌گشتیم، هواپیما تأخیر داشت. بابا از همان موقع که نشستیم روی صندلی، کتاب باز کرد و مشغول شد. یک خانم بدحجاب کنار من نشسته بود و مدام زیر لب غر می‌زد. - پروازشون هم مثل بقیهٔ کاراشون. همه چیز این مملکت مشکل داره. پرواز که بلند شد، هنوز گله و شکایت‌های زن ادامه داشت. بابا یک لحظه خم شد، نگاهی به آن خانم انداخت و دوباره سرش رفت توی کتاب. کمی که گذشت از جیبش چند تا شیرینی درآورد و گفت: «بده به اون خانوم.» شیرینی‌ها را لای دستمال گذاشتم و تعارف کردم. زن به سر و وضعم نگاه کرد. انگار که از من خوشش نیامده باشد، گفت: «ممنون، میل ندارم.» خلبان که می‌دانست بابا هم مسافر پرواز است، آمد و بعد از سلام، از او خواست تا با هم بروند داخل کابین. بابا گفت: «همین جا راحت‌ترم، دارم کتاب می‌خونم.» وقتی خلبان رفت، آن خانم تازه متوجه شد سردار سلیمانی دو تا صندلی آن طرف‌ترش نشسته. به صورتش نگاه کردم؛ بهت‌زده خیره شده بود به بابا. باور نمی‌کرد. شاید با خودش می‌گفت این حاج قاسم است یا بدل حاج قاسم؟ بابا خم شد و با احترام پرسید: «خوبی دخترم؟» آن خانم کمی خودش را جمع‌وجور کرد. هنوز از بهت درنیامده بود که بابا ادامه داد: «دخترم شنیدم داشتی گلایه می‌کردی.» زن وقتی دید بابا خودمانی و صمیمی سر صحبت را باز کرده، از وضع کشور شکایت کرد، که چرا این‌طور است و آن‌طور. بابا گذاشت خوب خودش را خالی کند. دقیق حرف‌هایش را گوش داد، بعد گفت: «ببین دخترم! شما باید بدونید که اگر توی این کشور ضعفی وجود داره، اگه اشتباهی هست، اینا گردن منِ مسئوله، نه رهبر مملکت...» تا پرواز توی فرودگاه مهرآباد بنشیند، با هم صحبت کردند. وقتی خواستیم پیاده شویم، زن با بابا خیلی گرم خداحافظی کرد. معلوم بود حرف‌هایی که شنیده، رویش تأثیر گذاشته. گفت: «حاج آقا! من می‌خوام این حرفا رو به دوستام بزنم و بگم با شما صحبت کردم؛ ولی می‌دونم باور نمی‌کنن.» بابا لبخندی زد. فوری تسبیحش را داد و گفت: «بیا دخترم، اینو نشونشون بده، بگو حاج قاسم بهم داده.» راوی: زینب سلیمانی کتاب سلیمانی عزیز۲، صفحه‌ی ۹۸ و ۹۹ 🖤 رفتار و کردارش جذبم کرده بود. از آرزوهایم بود که شبیه او شوم. هرچند از محالات بود. گفتم: «حاجی چیزی برایم بنویس که یادگاری بماند.» دست به قلم شد. بسمه‌تعالی علی عزیز، چهار چیز را فراموش نکن: ۱. اخلاص، اخلاص، اخلاص؛ یعنی گفتن، انجام دادن و یا ندادن برای خدا؛ ۲. قلبت را از هر چیز غیر او خالی کن و پر از محبت او و اهل‌بیت علیهم‌السلام کن؛ ۳. نماز شب توشهٔ عجیبی است؛ ۴. یاد دوستان شهید، ولو به یک صلوات. برادرت، دوست‌دارت سلیمانی و امضایی که نشست پای این نصیحت‌های برادرانه. راوی: علی نجیب زاده کتاب سلیمانی عزیز صفحه‌ی ۱۲۹ 🖤 یک روز بی‌مقدمه پرسید: «صدفی! می‌خوای عاقبت بخیر بشی؟» فوری جواب دادم: «معلومه حاجی! چرا نخوام.» انگار که بخواهد یک گنج را دو دستی بگذارد توی بغلم، با اشتیاق گفت: «زیارت عاشورا بخون. من از زیارت عاشورا خیلی چیزا گرفتم. اگه می‌تونی، هر روز بخون؛ نمی‌تونی، هفته‌ای یه بار بخون؛ نمی‌تونی ماهی یه‌ بار بخون.» -حاجی! من مداحم، زیاد زیارت عاشورا می‌خونم. دستی روی شانه‌ام زد: «نه! اونارو که برای مردم می‌خونی، تنهایی بشین توی خلوت برای خودت بخون.» راوی: مهدی صدفی کتاب سلیمانی عزیز ۲ صفحه‌ی ۸۵ 🖤 سلام دوستان عزیز🌹 شما هم مشغول مطالعه هستید؟ کدوم کتاب رو می‌خونید؟ سلیمانی عزیز یک یا دو؟ یک خبر خوب داریم! مهلت پویش رو تا جمعه ۷ بهمن تمدید کردیم. ♥️ با توجه به اینکه هر دو کتاب کوتاه هستن، از همین الان هم می‌تونید شروع کنید و بخونید یا گوش بدید. نسخهٔ صوتی رایگان کتاب سلیمانی عزیز ۱ رو از دست ندید: b2n.ir/SotiAziz1 برای اطلاعات بیشتر از روش‌های تهیه کتاب به کانال پویش کتابخوانی مراجعه کنید: 🔗 eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab دوستانی هم که یکی از دو کتاب یا هر دو رو کامل مطالعه کردن، می‌تونن اطلاعاتشون رو اینجا ثبت کنن. ۷ بهمن قرعه‌کشی داریم برای ۴ جایزهٔ ۵۰ هزار تومانی.🤩 کسانی که سلیمانی عزیز ۱ رو کامل مطالعه کردن: b2n.ir/Aziz1 کسانی که سلیمانی عزیز ۲ رو کامل مطالعه کردن: b2n.ir/Aziz2 🍀🍀🍀 کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif