«۲. محیط غیرمذهبی و تربیت دینی!»
#ز_کاظمی
(مامان #سیدعلی ۱۸.۵، #محمدحسین ۱۲، #محمدهادی ۸، #فاطمهسادات ۵ و #نرگسسادات ۱.۵ ساله)
#قسمت_دوم
راهنمایی که بودم، مامانم اتفاق جالبی برامون رقم زد.
جو بچهها تو مدرسهٔ ما مذهبی نبود و از اونجایی که تربیت دینی برای مامانم خیلی مهم بود، با خانوادهای مذهبی مدرسه یه گروه درست کردن و روزهای جمعه تو نمازخونهٔ مدرسه، دعای ندبه برگزار کردن.😍
اینطوری روابط دوستی بین بچههای این خونوادهها صمیمیتر شد و کمکمون کرد نیاز به دوستی با افراد دیگه نداشته باشیم.
تو دبیرستان گعدههایی داشتیم که توش سوالات فلسفیای که اون زمان درگیرش بودیم، رو مطرح میکردیم تا خیلی جدی جوابشونو به دست بیاریم.
مدرسه هم باهامون همکاری کرد و یه روحانی خوش اخلاق و خوش فکر رو برای جواب سوالات ما آورد تا خارج از ساعت مدرسه با ایشون جلسه داشته باشیم.
سوالهایی از جنس از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود... 😉
تا سال دوم دبیرستان رشتهٔ ریاضی میخوندم. مدرسهمون فقط رشتهٔ تجربی و ریاضی داشت. سال سوم برای اولین بار تو مدارس فرزانگان رشتهٔ علوم انسانی تاسیس شد که ۹ نفر علوم انسانی بیرون از مدرسه پذیرش کردند.
این اتفاق به علاوهٔ مسائل دیگه، که علاقه هم در کنارش بود، باعث شد سال سوم تغییر رشته بدم و وارد علوم انسانی بشم.👌🏻
دوست داشتم بتونم در بستر علوم انسانی، اهداف تربیتی رو دنبال کنم.
اول خانوادهام با این کار موافقت نداشتن؛ چون برداشت جامعه اینطور بود که بچههای ضعیف میرن علوم انسانی. ولی وقتی توضیح میدادم قانع میشدن.😁
حتی بعدتر پدرم میگفتن من یک عمری کارخونه ساختم. ولی انسان سازی ارزشمندتره. اگه بتونی تو این راه قدم بذاری که چه بهتر.❤️
همون سال دچار یک بیماری شدم که دکترها تشخیص نمیدادن.
یک سالی رو درگیر بستری و آزمایشات و کارهای پاراکلینیک بودم و به لطف خدا بین این درگیریها تو المپیاد ادبی شرکت کردم و الحمدلله ۲ مرحله رو به خوبی طی کردم.
تو مرحلهٔ سوم، از دوران بیماری خارج شدم و تونستم مدال طلای کشوری رو کسب کنم که تقدیم به مقام معظم رهبری کردم و در حال حاضر در موزهٔ آستان قدس رضوی نگهداری میشه.
قبل از اومدن نتایج المپیاد، تو دبیرستانی که اختصاصی علوم انسانی بود و خیلی جدیتر و قویتر کار میکردن ثبتنام کردم. یکی دو هفتهای سر کلاس رفتم و قصد داشتم برای کنکور بخونم که نتیجهٔ المپیاد اعلام شد و من تونستم سال ۸۰ بدون کنکور وارد رشتهٔ ادبیات فارسی دانشگاه تهران بشم.😍
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«۳. همسر خوشبخت من»
#ز_کاظمی
(مامان #سیدعلی ۱۸.۵، #محمدحسین ۱۲، #محمدهادی ۸، #فاطمهسادات ۵ و #نرگسسادات ۱.۵ ساله)
#قسمت_سوم
فضای دانشگاه با انتظاری که من داشتم متفاوت بود و پویایی و نشاط علمی و عملی مطلوب من رو نداشت.🤷🏻♀️
برای همین من سر خودم رو طبق روحیهای که داشتم با فعالیتهای جانبی گرم کردم.
از سال اول مشغول تدریس تو مدرسهمون هم بودم و از سال دوم به حوزه دانشجویی شهید بهشتی وارد شدم.
الحمدلله کلاسهامون واقعاً مفید بود و بعضی از عناوین اونها بعد از سالیان هنوز تو ذهن من هست.🙏🏻
در دوران دانشجویی ما فضای کشور به لحاظ فرهنگی و سیاسی و اجتماعی به ناگهان باز شده بود و اساتید بعضاً حملههای زیادی به دین و مقدسات دینی میکردن و من وارد بحث میشدم و این بحثها، یکی از خاطرات پرتکرار من هست.😁
اساتید گاهی حرفهای بی مبنا و اساسی میزدن و حتی در اصل وجود حضرت زهرا (سلاماللهعلیها)، داستان شهادت ایشون و چیزهایی به این شکل یا انقلاب و امام خمینی نظرات بیپروایی مطرح میکردن.🤦🏻♀️
اون موقع خیلی از دانشجوها در جریان مسائل سیاسی و اجتماعی نبودن و من چون از کودکی خانوادهم خیلی سیاسی بود و همیشه بحثهای خیلی جدی و داغ توی خونهمون جریان داشت تا حد خوبی بحث کردن رو یاد گرفته بودم.
برای همین سر کلاسها، برای اینکه بچههای داخل کلاس تحت تاثیر حرف اساتید قرار نگیرن با اساتید وارد بحث میشدم.
و حتی گاهی پیش میاومد که استاد به خاطر این گفتگوها نمرهٔ خیلی کم میداد یا حتی مینداخت.😐
البته اینا باعث نمیشد من از موضعم کوتاه بیام.😅
بهار ۸۱ بود که خواستگار موفق از راه رسید.
ایشون از دوستان برادرم و دانشجوی دانشگاه امام صادق (علیهالسلام) بودن و از لحاظ مالی جز یک موتور چیزی نداشتن. سربازی نرفته بودن و درآمد هم نداشتن.
من میدونستم که باید بعد ازدواج، از خونهٔ بزرگ پدری در منطقهٔ خوب تهران و ماشین شخصی، میاومدم توی یک زندگی که کل خونه اندازهٔ دو تا اتاق خواب از ۵ اتاق خونه پدری بود!
اما آگاهانه انتخاب کردم و امیدم به رزاقیت خدا بود. ایشون ایمان و اصالت خانوادگی داشتن و این برای ما کافی بود.😊
مرداد ماه من یک سفر حج دانشجویی رفتم و بعد برگشتن عقد کردیم و یک مراسم عقد هم برگزار کردیم.
توی دانشگاه یک استاد زبان داشتیم که مذهبی به نظر نمیاومدن.
من هم جزء دخترای مذهبی دانشگاه بودم و ظاهر مذهبی خاصی هم داشتم. یه جورایی اون موقع ما روسری لبنانی بستن و چادر لبنانی رو مد کردیم.
این استاد خیلی به بنده لطف داشتن. چون هم زبانم خوب بود هم علیرغم ظاهرشون، ظاهر مذهبی و حیای در رفتار و گفتار یک خانم مذهبی رو میپسندیدن و بارها این رو در کلاس به بچههای دیگر ابراز کردن.
یه دختر کوچیک به نام سارا هم داشتن و میگفتن ای کاش سارای من هم مثل شما باشه.😌
وقتی فهمیدن من ازدواج کردم خیلی هیجانزده شدن و وسط کلاس دعا کردن و گفتن مرد خوشبختی که یک همچین خانم متدین و توانمندی همسرش شده کی می تونه باشه؟!😅
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«۴. چالشهای مامان اولی»
#ز_کاظمی
(مامان #سیدعلی ۱۸.۵، #محمدحسین ۱۲، #محمدهادی ۸، #فاطمهسادات ۵ و #نرگسسادات ۱.۵ ساله)
#قسمت_چهارم
زمستان سال ۸۲ عروسی سادهای گرفتیم.
آرایشگاه خیلی ارزونی رفتم و لباس عروسم رو هم از دوستانم گرفتم. راستش خیلی باب میلم نبود و حتی سایزش کاملاً اندازه نبود برام، ولی خب با رضایت این راه رو انتخاب کردم.😊
سال بعد، یعنی تابستان ۸۳ اولین فرزندم درحالیکه من ۲۱ ساله بودم به دنیا اومد.
بارداریم خیلی سخت بود.
حالت تهوع شدیدی داشتم و تا چندین ماه مرتب جلوی دستشویی بودم. هیچی نمیتونستم بخورم و افت فشار شدیدی داشتم و تقریباً از همه چیز افتاده بودم.
شاید فقط یک ماه اول یه ذره قابل تحملتر بود. بعد دیگه به این وضعیت افتادم و ترم چهارم کارشناسی رو مرخصی گرفتم از دانشگاه.🤷🏻♀️
زایمان اولم هم بسیار سخت بود.
ژنتیکی ما این وضعیت رو داریم. با اینکه تحرکم خیلی خوب بود و تا روز آخر فعالیتهای خیلی زیادی داشتم، تو مدرسه با بچهها وسطی و بدمینتون بازی میکردم و دو سه روز قبلش کوه رفته بودم و پیادهرویهای زیاد داشتم، اما به دلایل ژنتیکی زایمان راحتی نداشتم.😥
ولی الحمدالله از شدت ذوق و شوق پسرم، افسردگی بعد از زایمان هم نداشتم.
برام تجربهٔ جذابی بود و دوران بارداری بارها به دنیا اومدنش رو توی ذهنم مرور میکردم و با فکر لحظهٔ شیرین دیدن فرزندم، شبها به خواب میرفتم.
ما قبلاً توی خانواده و فامیل بچهٔ دیگهای نداشتیم که حتی چندساله باشه.😁
من دختر اول خانواده بودم که ازدواج کرده و یه جورایی بیتجربه بودم.
منابع زیادی هم برای مطالعه نبود، اون موقع اینترنت خیلی کاربردی نبود و از جزوهای دستنویس که از یکی دوستان مادرم گرفته بودم، به جای کتاب ریحانه بهشتی استفاده میکردم.😉
دو سه تا کتاب خارجی هم بود که نحوهٔ تر و خشک کردن بچه، بیماریها، و مراحل رشد نوزاد رو شامل میشد.
من خیلی دقیق دستورات کتاب رو اجرا میکردم و بچهها رو کتابی رشد میدادم!
متنهایی رو که طریقهٔ خوابوندن و غذا دادن و نگهداری از بچه رو آموزش میدادن، موبهمو پیاده میکردم و خیلی حساس بودم.
یادمه پسرم ۸ روزه بود که لازم شد دو سه ساعت فرزندم رو پیش مادرم بذارم.
وقتی برگشتم دیدم پستونک خریدن و بهش دادن، نشستم همونجا و کلی گریه کردم!😂
تو کتابها مینوشت ساعت خواب نوزاد انقدر هست؛ اما پسر من از همون روزهای اول خیلی کم میخوابید.
بعدش هم که بزرگتر شد کلا ساعت خوابش از ۲۴ ساعت شاید به ۱ ساعت هم نمیرسید.🤦🏻♀️
مثلاً ۶ تا یک ربع ۱۰ دقیقه!
تا حدود ۱ سالگی اینطوری بود و این
مسئله خیلی منو اذیت میکرد.
به مرور دچار سردردهای میگرنی خیلی شدیدی شدم.😥
همسرم هم خیلی همراهی ویژهای نداشتن و تمام بار فرزند اول رو دوش من بود.
در واقع بیتجربگی من بود که احساس میکردم همهٔ کارها وظیفهٔ منه و بلد نبودم ایشون رو درگیر و همراه کنم.
با تولد فرزندان بعدی این رو یاد گرفتم و همسرم تازه سر فرزند سوم پدر شدن!😁
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
مادران شریف ایران زمین
#مهاجر_سرزمین_آفتاب #پویش_کتابخوانی_مادران_شریف
#پ_شکوری
(مامان #عباس ۵.۵ ساله، #فاطمه ۴ ساله و #زینب ۱ ساله)
سال گذشته یکی از دوستام کتاب مهاجر سرزمین آفتاب رو بهم معرفی کرد، اون موقع تازه چاپ شده بود.
شنیدم که این کتاب دربارهی خاطرات یک مادر شهید ژاپنیه! 😳
همین باعث شد به شدت مشتاق خوندنش بشم و در اولین فرصت بخرمش.
کتاب کوتاهی بود، دو سه روزه تموم شد و خاطره شیرینش برام موند. دوست داشتم به همه بگم این کتابو بخونن. 🥰
حالا دوباره بعد از یکسال، تصمیم گرفتیم توی پویش کتابخوانی مادران شریف این کتاب رو با جمعی از دوستان گل بخونیم. منم ذوق داشتم که برای بار دوم این کتاب جذاب رو قراره صوتی گوش بدم. 😍
داستان کونیکو (یعنی دختر وطن) از یکی از شهرهای ژاپن و در یک خانواده سنتی و وطندوست شروع میشه. با پدری که خیلی به تربیت دخترش اهمیت میداده.
نیمه اول کتاب داستان کودکی تا جوانی ایشون در ژاپنه. نکات جالبی درباره فرهنگ ژاپن و سنتها و جشنهاشون داره و در کنارش وقایع مهمی مثل جنگ جهانی دوم و بمباران هیروشیما و ناگازاکی و ورود آمریکایی ها به ژاپن هم توی همون سالها اتفاق میفته.
اوج داستان مربوط میشه به ماجرای ازدواج ایشون و تغییر مسیر زندگیشون به سمت اسلام و ایران و چالش هایی که داشتند.
شخصیت فوق العادهی نیمه دوم کتاب هم همسر خانم کونیکو هستند. 😇
که خودتون باید بخونید و بشنوید و لذت ببرید.
تجربه اعضای گروهمون نشون داده که این کتاب تقریبا برای همه از زن و مرد و کوچیک و بزرگ جذابه.😊
مامان خودم، خاله یکی از دوستان، دختر دبیرستانی دوست دیگهمون، برادر نوجوان یکی از اعضای گروه و پسرهای دبستانی دوست دیگهم، همه و همه دارن این کتابو میخونن و بعضیا هم از شدت علاقه، تو همین هفتهی اول پویش، کتابو تموم کردن.
اگه میخواید بدونید نسخه صوتی این کتاب فوق العاده رو چطوری فقط با ۱۳ هزار تومان!!! تهیه کنید و بخونید همین الان بیاید توی کانال پویش کتابخوانی مادران شریف👇👇👇
🔗 eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab
تا ۱۵ تیر این کتاب رو باهم میخونیم و آخرش قرعه کشی برای ۸ جایزه ۵۰ هزار تومانی داریم. 🏆
پ.ن.۱:
من معمولا کتابها رو صوتی گوش میدم. در حین انجام کارهای خونه، رفت و آمد، اول صبح یا آخر شب و کلا هر وقتی که بتونم چیزی گوش بدم.
انگار مادر شهید، کنارم نشستن و خاطراتشون رو ریز به ریز برام تعریف میکنن.🥰
پیشنهاد میکنم این حس خوب رو به خودتون هدیه بدید.☺️
پ.ن.۲:
امروز، اولین سالگرد درگذشت خانم کونیکو یاماموراست. فاتحه و صلواتی هدیه کنیم به روح این مادر شهید عزیز و پسرشون و شوهرشون. ❤️
#مهاجر_سرزمین_آفتاب
#پویش_کتابخوانی_مادران_شریف
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«۵. نینی، تحصیل، تدریس»
#ز_کاظمی
(مامان #سیدعلی ۱۸.۵، #محمدحسین ۱۲، #محمدهادی ۸، #فاطمهسادات ۵ و #نرگسسادات ۱.۵ ساله)
#قسمت_پنجم
پسرم ۱.۵ ماهه بود که به دانشگاه برگشتم. اوایل مادرم برای نگه داشتن پسرم کمکم میکردن؛ اما بعد از دو سه ماه چون خیلی سرشلوغ بودن، از یکی از دوستای خیلی قدیمیشون کمک خواستم. ایشون سالها مدیریت مهد کودک رو به عهده داشتن و آدم دقیقی بودن.👌🏻
منزلشونم نزدیک دانشگاه تهران بود و این خیلی برام خوب بود.
گاهی هم لازم میشد از دوتا از خالههام کمک بگیرم که به خاطر مسیر طولانی از شرق به غرب سخت میشد.
پسرم نه شیشه میخورد و نه پستونک و شیری که براش میذاشتم رو با قاشق بهش میدادن!
کمکم این دوران رو، نه به راحتی، گذروندیم.😁
الحمدلله آدمهایی که اون زمان دور و برم بودن، بسیار خوش روحیه بودن و با بچه به خوبی بازی میکردن و پسرم هیچ وقت با ناراحتی از من جدا نمیشد. در واقع این شرایط باعث شد که من از این راهحل (گذاشتن پسرم پیش دیگران) استفاده کنم.☺️👌🏻
برای اینکه خونه کار زیادی نداشته باشم، درسها رو فقط توی دانشگاه میخوندم و از وقت بین کلاسها برای این کار استفاده میکردم. درحالیکه معمول دانشجوها، این اوقات رو به گفتگو و خوردن یه چیزی دور هم میگذروندن.
سر کلاسها معمولاً جزوه نمینوشتم. یک بار سر یه کلاسی در دوران ارشد جزوه نوشتم. یکی از آقاپسرهای کلاس با ترس و لرز اومد جلو و گفت من دیدم شما جزوه مینوشتید، اگر ممکنه جزوه رو به من قرض بدید. گفتم من حرفی ندارم ولی فکر نمیکنم بتونید بخونید.
گفت چرا؟
گفتم چون بدون نقطه است!😅
هر وقت یاد این خاطره میافتم یادم میافته که یه وقتایی زمان چقدر برام ارزشمند بوده و تا جای ممکن باید بهترین استفاده رو ازش بکنم.😊
اون ایام در هفته یک تا ۳ روز هم مدرسه میرفتم، طرح درسهای مدرسه رو هم توی همون مدرسه آماده میکردم و از مدیران مدرسه که لطف به بنده داشتن و خواهان حضور من تو مدرسه بودن، این خواهش رو میکردم که برای من حداقل زنگ اول کلاس نذارن و این شرط حضور من بود تا مجبور نباشم پسرم رو صبح زود بیدار کنم و به خونهٔ اقوام ببرم.
پسرم که دو ساله شد کارشناسیم داشت تموم میشد و میخواستم ارشد شرکت کنم، مدرسه تدریس میکردم و واقعاً فرصت کمی داشتم که بخوام برای کنکور بخونم.🤷🏻♀️
فقط تونستم برای چهل روز، یک پرستار خونگی مطمئن که یکی از دوستام سراغ داشت، بیارم خونه و خودم هم داخل اتاق باشم.
ایشون با پسرم مشغول بود، من میاومدم با هم میان وعده میخوردیم و دوباره من میرفتم توی اتاق درس میخوندم. دوباره ناهار میخوردیم و یه جوری هم کنار هم بودیم و هم نبودیم و این خیلی تجربهٔ خوبی بود.👌🏻
الحمدلله با رتبهٔ ۱۹ همون دانشگاه تهران قبول شدم و سال ۸۵ وارد مقطع ارشد ادبیات فارسی شدم.
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«۶. خلأ در فضای تربیت کودک»
#ز_کاظمی
(مامان #سیدعلی ۱۸.۵، #محمدحسین ۱۲، #محمدهادی ۸، #فاطمهسادات ۵ و #نرگسسادات ۱.۵ ساله)
#قسمت_ششم
وارد مقطع ارشد دانشگاه شدم.
میخواستم پسرم رو مهد بذارم. برای همین رفتم و چند مهد رو از نزدیک دیدم، ساختمانش رو بررسی کردم و با کادرش صحبت کردم تا بتونم مهد سالمی پیدا کنم.
برام مهم بود که فضای فیزیکی مهد، از لحاظ نور و بهداشت و نظافت فضای مطلوبی باشه و همینطور به مباحث روانشناختی و تربیتی پایبند باشن.👌🏻
اون موقع متأسفانه توی تهران مهدها پر از تولد و انبوه دیجی بودن و به شکل الان مهدهای مذهبی با دغدغه تربیتی نبودن.🤦🏻♀️
مهدی که برای پسرم انتخاب کردم اصلاً عنوان مذهبی نداشت ولی با بچهها، اصولی برخورد میکردن.
با کمک مهد، ارشد و تدریس در مدرسه رو ادامه دادم.
اواسط ارشد منصرف شدم، ولی دیگه تغییر رشته یه مقدار برام سخت بود و البته که مشورتهایی که از اساتید دیگه گرفتم و دیدم که متأسفانه در عالم علوم انسانی، آسمان همهجا همین رنگ است و دیگه اون موقع تغییر رشته ندادم.
هر چند هنوز امیدوارم که بتونم طی چند سال آینده دوباره شروع کنم و یک تغییر رشتهای رو از ارشد و دکترا دوباره داشته باشم.☺️
اون سالها به واسطهٔ سابقهٔ المپیاد میتونستم توی پذیرشهای آموزش و پرورش راحتتر رسمی بشم ولی به خاطر وجود پسرم، علیرغم اصرار همسرم و مادر همسرم که مدیر مدرسه بودن ترجیح دادم وارد این فرایند نشم.
موقعیت خوبی محسوب میشد ولی اولویتم این بود که پسرم آسیب نبینه، پس قبول نکردم مدت طولانی رو سرکار برم و همون حقالتدرس بودن رو ادامه دادم.👌🏻
بعد از بچهدار شدن، دغدغهٔ تربیت خیلی تو ذهنم شکل گرفته بود و از همون موقع هر جا دستم میرسید دنبال منابع تربیتی بودم و از بین همهٔ تجربیات و صحبتهایی که حتی مستقیم به بحث تربیت مربوط نمیشدن، دنبال نکتههای تربیتی بودم و سعی میکردم با تحلیل چیزهایی که میبینم و میخونم به چارچوب تربیتی مدنظرم برسم.😊
به واسطه رسیدن به این چارچوبهای تربیتی و همین که برای پسرم دنبال مهد خوب میگشتم و میدیدم فضاهای با دغدغههای تربیتی وجود نداره، تصمیم جدید گرفتم.😉
وقتی پسرم حدودا ۴ ساله بود، دوستانم که بچهٔ هم سن و سال من داشتن رو دعوت میکردم به حسینیهٔ منزل پدری، گروهی رو هم هماهنگ میکردم تا بیان و برای بچههامون برنامه اجرا کنن، اما بعد از مدتی احساس کردیم سبکی که اون گروه داشتن برای بچهها مناسب نیست. اولاً که اجرا یک طرفه بود و بچهها دخالتی نداشتن و این اذیتشون میکرد و دیگه اینکه محتوای دینیای که ارائه میدادن خیلی مستقیم و نامناسب برای اون سنین بود و بچهها سوالات زیادی براشون پیش میاومد یا میترسیدن...🤦🏻♀️
این بود که خودمون دست به کار شدیم!😃
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif