«تا حالا اینطوری به ازدواج فکر نکرده بودم»
#فاطمه_م
(مامان #رضا ٩، #مرتضی ٧، #محمدعلی ۵ و #زینب ٢ ساله)
چند وقت پیش به رسم آخر هفتهها خونهی مادرشوهرم بودیم. بعد شام دورهم نشسته بودیم و حرف میزدیم.
بازار غرغر در غیاب همسران گرامی داغ شده بود. (مدیونید فکر کنید غیبت میکردیم🤨 هرگز، هیهات🤪)
هرکس یه چیزی میگفت؛ یکی میگفت فلانی (اسطورهٔ اخلاق در خانواده😇) الان انقدر خوبه؛ بیست، سی سال طول کشیده تا به اینجا رسیده و قبلاً خیلی سختگیر بودن. مثلاً اگه کسی برای بچههاشون اسباببازی هدیه میداد؛ خیلی سفت و سخت اسباببازی رو پس میدادن و بچههاشون هیچی اسباببازی نداشتن، یا هرگونه عروسی رو موجب غفلت میدونستن و شرکت نمیکردن ولی الان عروسیهای بدون گناه رو شرکت میکنن و...
خلاصه داشتیم غر میزدیم که چرا آقایون محترم انقدر طول میکشه تا یه سری مسائل رو یاد بگیرن؟! مثل رسم و رسومات معقول یا روحیات خانمها😩(البته خودمونم همینطوریمها ولی دیوار آقایون اونجا کوتاه بود👻)
خلاصه در حال درد دل کردن (🤪) بودیم که پدرشوهرم وارد جمعمون شدن. وقتی در جریان موضوع بحث قرارگرفتن، نکتهای گفتن که برامون خیلی جالب بود.😍
گفتن مشکل اینجاست که افراد یه تصویر کمالی از ازدواج تو ذهنشون ساختن (حالا به واسطهٔ فیلمها، رسانه، کتاب، خیالات و...) و فکر میکنن وقتی ازدواج کنن و زیر یه سقف برن، قراره همه چیز عالی باشه و یه زندگی بیعیب ونقص داشته باشن.🥰
❌درحالیکه این تصور کاملاً اشتباهه، چون ازدواج کمال نیست بلکه برای به کمال رسیدنه. یعنی دو نفر که ازدواج میکنن، در کنار هم کمکم متوجه عیوب و نقایص وجودیشون میشن و باید عمری مجاهده کنن تا رفعشون کنن.😉
شاید این تلاش و مجاهده سالهای سال طول بکشه. ممکنه یه نفر، چهل سال روی خودش کار کنه تا یه صفت بد رو در خودش اصلاح کنه. با دید دنیایی شاید بگیم: اون موقع دیگه بعد سی، چهل سال زندگی مشترک، چه فایدهای داره آخر عمری فلان رفتار و اخلاق همسرم خوب شه؟ دیگه پیر شدیم رفت!😕
اما اینطور نیست. این رفع عیوب و صفات رذیله فقط برای این دنیا نیست، اصلش اینه که این مبارزه و تحولات برای آخرتمونه. شاید یه عمر طول بکشه اصلاح نفس، ولی باعث میشه انسان با تکامل بیشتری راهی برزخ و عالم دیگه بشه.😊
تاحالا با این دید به ازدواج نگاه نکرده بودم🧐 شما چطور؟
پینوشت: پدرشوهرم از اساتید حوزه هستند.🌷
#سبک_مادری
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#توی_شکم_شهر
حالا که ۲۴ ساعت از توهینهایش گذشته، میتوانم بنویسم...
نوجوانهایمان توی پارک نمایش بیکلام داشتند. مسئولین برنامه گفته بودند برای تکمیل صحنه، بچههایم را هم ببرم. میدانستم توی تمرین فاطمه خسته میشود. گفتم آخر وقت، دم اجرا میآیم.
ساعت حوالی چهار بود و ترافیک وحشتناک خیابان انقلاب ترس ریخت توی دلم. «اگه به موقع نرسم چی؟ قول دادم آخه.»
ماشین را کمی عقبتر از میدان امام حسین(ع) پارک کردم. پله برقیهای خاموش را فاطمه به بغل، نرگس به دست و محمد در مقابل طی کردیم. مثل تهران ندیدهها، با کلی فکر و بررسی احتمالها، راهِ گرفتن بلیط تکسفره بیآرتی را یافتیم و سوار اولین اتوبوس شدیم.
چیزی شبیه ماهی تُن در قوطی. بچهها از ذوق سر از پا نمیشناختند، ذاتا ولی ساکتند. آرام سوار شدیم و حتی این که در حال له شدن بودند هم برایشان جالب بود و با دقت به توصیههایم مبنی بر چسبیدن به میله و موقع باز شدن در فوری جاخالی دادن، گوش میکردند. فاطمه هم روی دستم بود، ساکت و خوش اخلاق. محمد یک بند سوالات فلسفی مربوط به اتوبوس میپرسید و دور و برم لبخندهای آدمها، دلگرمم میکرد. این که بچههایم هم برای شرکت در تئاتر به عنوان بازیگر، حسابی خوشتیپ آمده بودند، برگ برنده خوبی بود. من هم رفته بودم توی قالب «مامان مهربونه» و در همان فشار دوهزار پاسکالی، با دستهای فاطمه شعرهای انگشتی ناصر کشاورز را به ترتیب از حفظ اجرا میکردم.
این ها را برای چه نوشتم؟ که بگویم به عنوان یک مادرچادری با سه تا بچه، دقیقا در اوجِ اداهای جامعهپسندی که امکان داشت، بودیم.
اتوبوس به روبهروی تئاتر شهر رسید و پیاده شدیم. درد بازویم به اوجش رسیده بود ولی با ژست جامعهپسند مامانهای تلویزیونی، لبخند از لبم پاک نمیشد.
از سوی دیگرِ خیابان آمده بود. زنی حدودا ۵۰ ساله، روسریاش روی سرش محکم بود و فقط یک سانتی از مویش پیدا بود، با مانتوی کرمرنگ تا زانو.
از همان دور دستش را به سمتم دراز کرد و داد زد: «خجالت نمیکشی سه تا بچه پشت هم آوردی؟ و و و بییییییب ...»
خشکم زد. مثل هر ادم ۳۰ساله دیگری که ۲۵ سالش را توی محیط آموزشی گذرانده، چند ثانیه فریز شدم. بعد جیغجیغکنان گفتم: «وقتی از زندگی کسی اطلاعی نداری چرا قضاوت میکنی؟»
همین قدر لوس و علمی-پژوهشی!
تازه اگر جلوی خودم را نگرفته بودم، مثلا همهی خشمم را قرار بود جمع کنم و مثل دختر ۵ سالهها بگویم: «خیلی بیادبی!»
یا مثلا بگویم: «نونش رو که تو نمیدی، تازه ۳۰ سال دیگه نیروی کار میشه که نون تو رم بده».
یا مثلا بگویم: «من مؤدبم، ۱۰ تا بیارمم کمه، تو یکی هم نیار لطفا!»
و از این دست فکرهایی که بیست دقیقه بعد تازه یاد آدم میافتد!
آن لحظه اما تنم میلرزید. سنگ رو یخ شده بودم.
داشتم از شهر آلودهی بچهندوست تهوع میگرفتم که به آدمهای نظارهگر اطرافمان نگاه کردم. هیچ کس با نگاهش زن را تایید نمیکرد.
زود قضاوت کرده بودم. داشتم گناه یکی را پای همه میریختم. لبخند آمد روی صورتم. با دو تا دستم، سه تایشان را محکمتر گرفتم و رفتیم تا توی شکم شهر، تئاتر خیابانی برای حمایت از غزه اجرا کنیم.
ترسی که از دیشب برای واکنشهای آدمها حین اجرای تئاترمان داشتم در چند قدمی پارک دانشجو، جلوی بیآرتیها، به زمین ریخته بود. فوقش فحشمان میدهند دیگر، بیگناه! خیالی نیست. هیچ کاری نکنیم هم فحشمان میدهند، حداقل بگذار یک کاری کنیم!
#سیده_طیبه_خدابخشی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران، درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس ... 🌱
http://eitaa.com/janojahanmadarane 💠
مادران شریف ایران زمین
#توی_شکم_شهر حالا که ۲۴ ساعت از توهینهایش گذشته، میتوانم بنویسم... نوجوانهایمان توی پارک نمایش
در «جان و جهان» مادران مینویسند. آنها فقط از مادری نمیگویند، بلکه جهان را از دریچه نگاه یک مادر میبینند و روایت میکنند.
گاه سخن از جهان بیرون است و گاهی مادران، جهان درون خود را میکاوند و از جان به ما میگویند.
جانی که یک انسان، یک زن، یک مادر، یک مسلمان و یک انقلابی است.
این چنین است که در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس ...
کانال «جان و جهان» از فرزندان مجموعه «مادرانه» (مدار مادران انقلابی) است و میکوشد تا رسانهای برای بیان نوع نگاه اعضای این مجموعه و ترسیم سبک زندگی دینمدارانه باشد.
http://eitaa.com/janojahanmadarane
#مادر که باشی: 🍃
تحمل زجر کودکان مظلوم غزه را نداری ...😥
تحمل نالههای فراغ مادران غزه را نداری...😥
تحمل اشغال سرزمین مادری را نداری ... 😥
و قیام میکنی تا به فریاد مظلومان برسی ...✊
⛔ چون به فرموده امام انقلابمان، بیتفاوتی جایز نیست...⛔
#زن پیشگام انقلاب
خود رهبر نهضت است👌 و رهبر، در قیام و وسط میدان است، مثنی و فرادی برای محو غده سرطانی اسرائیل و آزادی قدس شریف به میدان میآید و میآورد. کجای مکاتب دنیا این تعّهد و ماموریتمحوری را دیدهای؟؟؟
ما
اینها را آموختهایم...
اینها را از اسوهمان حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها به یادگار داریم...♥️
🌹 امتداد ؛ اجتماع مادران تمدنساز و آیندهسازان دنیای بدون اسرائیل است🌹
🗣که میخواهیم همچو حضرت زهرا سلام الله علیها که فریاد غصب فدک را سر داد💔ما نیز فریاد غصب قبله اول مسلمانان و سرزمین مادری فلسطینیان را سر دهیم💔
🚩در این هیئت میخواهیم با تاسّی به حضرت زهرا سلام الله علیها، برای تعجیل در فرج موعود اُمم حضرت ولیّ عصر ارواحنا له الفداء و نجات کودکان و نوزادان و مادران و پدران مظلوم غزه استغاثه کنیم🤲
🚩پس همه بانی و خادم حضرت صدیقه طاهره سلامالله هستیم و نیت داریم تا با یک همت و عاطفه مادرانه، خودسازی را در میدان داشته باشیم. به همین منظور، کارگروهها و گعدههای عملیات میدانی نیز تدبیر و طراحی شده تا هیئتمان، هیئت حرکت باشد، هیئت قیام باشد...
🇵🇸 حرکت به سمت محو رژیم صهیونیستی و قیام برای آزادی قدس شریف 🤩
📢جهت مشارکت در نذری 👇
6037998177323069
به نام خانم پگاه بهروزی
📢ثبتنام بعنوان خادمی:👇
@salmanimahini
📢ثبتنام بعنوان خادمی مهد👇
@nparsa95
🔆 زمان: سهشنبه ۲۸ آذر از ساعت ۱۴:۳۰ الی ۱۷
🔅 مکان: مسجد جامع خرمشهر واقع در باغ موزه دفاع مقدس
آدرس:
تهران، میدان ونک، بزرگراه شهید حقانی، انتهای خیابان سرو، روبروی پارک طالقانی، موزه ملی انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، مسجد جامع خرمشهر
#نهضت_مادری
#امهات_القدس
#باشگاه_مادران_تاریخ
#مادران_شریف_ایران_زمین
☘️☘️☘️
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
هدایت شده از پویشکتابمادرانشریف
قصه ننه علی از آن قصههایی است که فقط نمیخوانیاش. با کتاب زندگی میکنی و با هر اتفاق و ماجرایی دلت تکانی میخورد و حالت دگرگون میشود.
آخر کتاب هم شاید میگویی اگر من بودم اصلا این کار را نمیکردم یا چه دل گندهای یا حتی بگویی باور نمیکنم...
قصه ننه علی قصهی عجیبی است، طوری که یکبار خواندن کفایت نمیکند باید بارها و بارها هر جمله را مرور کنی.
از کتاب اخلاق بیشتر نکته اخلاقی دارد و درس زندگیست، زنی محکم و صبور که با ایمان و ارادهاش دستهگلهایی پرورش میدهد برای خدا.
راهی که او رفت اما و اگر و شاید بسیار دارد، هر کس نظری دارد و از دید خود نکتهای،
اما این راه را فقط «ننه علی» رفته است و باقی حرف است...
📚 پویش کتاب قصه ننه علی
روایت زندگی زهرا همایونی
مادر شهیدان امیر و علی شاه آبادی
⏰ از ۲۵ آذر تا ۱ دی
🏆 ۵ جایزه ۱۰۰ هزار تومانی
🔅 امکان تهیه کتاب الکترونیکی با ۷۰ درصد تخفیف
#پویش_کتاب_مادران_شریف
✅ برای عضویت در گروه همخوانی ویژه خانمها و اطلاع از روش تهیه کتاب، به کانال پویش کتاب مادران شریف در پیامرسان ایتا بپیوندید:
🔗 eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab
هدایت شده از پویشکتابمادرانشریف
به طرفم حمله کرد، تعادلم را از دست دادم و از پلههای طبقه اول پرت شدم. خدا رحم کرد دست و پایم نشکست! سرم گیج میرفت. حسین از پلهها پایین آمد؛ اشاره کردم برگردد. میدانست هر وقت من و پدرش دعوا میکنیم، او حق دخالت ندارد. صدای گریه امیر از داخل خانه بلند شد. رجب به طرفم آمد؛ گفتم حتماً ترسیده و میخواهد دل جویی کند. گوشه لباسم را گرفت. پیراهنم را دور گردنم پیچید و مرا روی زمین تا جلوی در حیاط کشاند. دست و پا میزدم، نفسم بالا نمیآمد. کم مانده بود خفه شوم. از زمین بلندم کرد و با پای برهنه هلم داد بیرون خانه و در را پشت سرم بست. بلند شدم. آرام چند ضربه به در زدم و گفتم: «رجب! باز کن. شبه بی انصاف! یه چادر بده سرم کنم.» زنجیر پشت در انداخت و چراغهای خانه را خاموش کرد.
پشت در نشستم. از خجالت سرم را پایین میانداختم تا رهگذری صورتم را نبیند. پیش خودم گفتم: «اینم عاقبت تو زهرا! مردم با این سر و وضع ببیننت چه فکری می کنن؟!» یکی دو ساعتی کنار پیاده رو نشستم. آخر شب کسی جز من در خیابان دیده نمیشد. سرما به جانم افتاده بود. گاهی چند قدم راه میرفتم تا دست و پایم خشک نشود.
ماشین پلیس از کنارم رد شد و کمی جلوتر توقف کرد. دنده عقب گرفت و برگشت. مأمور پلیس نگاهی به من انداخت و گفت: «خانوم! چرا اینجا نشستی؟! پاشو برو خونه ت؛ دیروقته» سرم را بالا گرفتم و گفتم: من خونه ندارم، کجا برم؟!» از ماشین پیاده شد و به طرفم آمد. کنارم ایستاد. از زمین بلند شدم. تمام تنم میلرزید؛ سرما تا مغز استخوانم رفته بود. ابرو در هم کشید و گفت: «یعنی چی خونه ندارم؟! بهت می گم اینجا نشین!» دستانم را برد زیر بغلم تا کمی گرم شوم، گفتم: «تا صبح هم بگی، جواب من همونه که شنیدی! من خونه ندارم. بچه هام شهید شدن. شوهرم از خونه بیرونم کرده. از امشب خونه من بهشت زهراست....»
📚 برشی از کتاب قصه ننه علی
روایت زندگی زهرا همایونی
مادر شهیدان امیر و علی شاه آبادی
🌺 کانال پویش کتاب مادران شریف :
🔗 eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab
«۱. مسئول گردگیری دوشنبهها و پنجشنبهها بودم.»
#قسمت_اول
#ز_رضایی
(مامان #سیدعلی، #سیدعباس، #فاطمهسادات و #زهراسادات)
درست همون موقع که شعارهای "فرزند کمتر، زندگی بهتر" در اوج خودش بود، من در خانوادهٔ رضایی به دنیا اومدم.
۱۳۷۴_تهران
سومین دختر و چهارمین فرزند خانواده هستم.
زهرا، مرضیه، محمد و من
از اولین تصویرهایی که در ذهنم هست، بازیهای دونفرهٔ من و برادرم آقا محمده.
آقا محمد ۳ سال از من بزرگترن و همیشه دوست داشتن یک برادر داشته باشن.😉
ولی قسمت چیز دیگهای بود.
به همین دلیل دوتایی باهم بازیهای پسرانه_دخترانه رو با هم انجام دادیم.
از خالهبازی گرفته تا گل کوچیک.😅
تو دنیای بچگی خودمون طوری برنامهریزی میکردیم که هم به بازی دلخواه محمد برسیم و هم بازی باب میل من.
یا حتی فوتبال در حین خالهبازی.😅
کمردرد مامان و فاصلهٔ ده سالهٔ من و بزرگترین خواهرم زهرا خانوم، باعث شد رابطه عالیای با ایشون داشته باشم و در دنیای کودکی با خودم، به خواهرم مامان زهرا میگفتم.
حتی یادمه اولین روز مدرسه برای جشن شکوفهها با زهرا به مدرسه رفتم.
بقیهٔ خانواده مشهد بودن و آبجی زهرا به خاطر جشن من مونده بودن تهران.🤩
راهی کردن همهٔ اعضای خانواده توسط مامان و من، و بعد خوابیدن کنار مامان تو زمستون زیر لحاف گرم اتاقشون، یکی از شیرینترین خاطرههای دوران قبل دبستان من هست.
بازیهای دوتایی با مامانم، مامان شدنهای من برای مامان ناهید،
کاردستیهایی که درست میکردم و مامان نمره میداد و...
همه، اتفاقهای قشنگ دوران کودکیام هستن.
یادم میاد بابا با اینکه از پنج صبح تا ۷ عصر سرکار میرفتن، ولی همیشه با حوصله برای ما وقت کافی رو میذاشتن.
رسیدگی به موارد درسی، صحبت و همفکری با خانواده و تقسیم وظایف خونه.
اینا موضوعاتی بود که بیشتر با بابا درمورد اونها حرف میزدیم.
از اولین مواردی که میتونم بگم از بابا یاد گرفتم، برنامهریزی روی کاغذ بوده...
نوشتن کارها، بررسی تمام جوانب ماجرا، صحبت و مشورت با همه حتی یه کودک ۵ ساله، اخلاقهایی بود که بابا داشتن و هنوزم دارن.
ما از کودکی در کارهای خونه همراه بودیم. هرکدام در حد و اندازه و زمان خودمون. به طور مثال من مسئول گردگیری در روزهای دوشنبه و پنجشنبه بودم.
برادرم مسئول تمام خریدهای سوپر مارکتی بودن.
خواهر بزرگ مسئول درست کردن یک وعده غذا در هفته.😋
خواهر بعدیم مسئول شستن ظرفهای ۲ روز.
این کارها هر دو هفته یک بار اگه لازم بود، جابهجا، کم یا زیاد میشد...
همین کارهای به ظاهر کوچک ما تو خونه باعث شده بود هم مهارتهامون زیاد بشه و هم مسئولیتپذیر باشیم.😌
عادت دیگهای که ما در خانواده داشتیم، جلسات خانوادگی بود. معمولاً هر هفته زمانی رو درنظر میگرفتیم و با هم در مورد مسائل مختلف صحبت میکردیم.
از صحبت درمورد مسافرت گرفته تا برنامهریزی برای دید و بازدیدهای عید و...
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif