«۱۱. صحنهای که در عمرم ندیده بودم!»
#م_طهرانی
(مامان #حسین ۱۲، #معصومه ۷ و #فاطمه ۲ ساله)
ما که دیگه از هتل خیلی خسته شده بودیم، دوست داشتیم هر چه زودتر به خونهای بریم که بزرگ باشه و خودم بتونم آشپزی کنم.🥹
گفتن خونه نظافت میخواد! شما باید تا یکشنبه صبر کنید. چون کارگرها اینجا سه روز آخر هفته کار نمیکنن. شنبه تمیز میکنن و شما یکشنبه برید داخل خونه.
من که بیطاقت شده بودم گفتم: وای باید پنج روز دیگه توی هتل باشم؟ نه! نظافت که کاری نداره! یک گردگیریه و جارو، من خودم انجام میدم.☺️
بندهٔ خدا گفتن نه خیلی نظافت میخوادا!
ولی من اصرار کردم و این شد که همون سه شنبه وسایلمون رو جمع کردیم و راه افتادیم به سمت خونه.
وقتی وارد خونه شدیم با صحنهٔ بسیار فاجعهای مواجه شدیم. ظاهراً کسانی که قبل ما اونجا زندگی میکردن، به تصور اینکه قراره کارگر بیاد و تمیز کنه، یک ماهی نظافت خونه رو رها کرده بودن!🤐 حتی عمدهٔ ظرفها نَشُسته بود و تهموندههای غذا رو هم جمع نکرده بودن.🥴 بوی مواد غذایی مونده و کپکزده تو خونه پیچیده بود. صحنهٔ عجیبی که من به عمرم ندیده بودم.
از طرفی با هتل هم تسویه کرده بودیم و نمیشد دوباره برگردیم.
من قبل از هر کاری، توی یکی از اتاقها روی یه تخت ملافهٔ خودم رو انداختم و حسین رو خوابوندم. تو اون مدت، فقط آشغالهای خونه رو جمع کردم که حسین دست نزنه. شد شش تا پلاستیک بزرگ.🤷🏻♀🤭
بعد از اون شروع کردم تیکهتیکه خونه رو تمیز کردن. اونجا معماری خونههاشون خیلی خوبه. مثلاً کف همهٔ اتاقها و هال و آشپزخونه، چاه آب داره.
برای همین من تمام خونه رو با شلنگ آب شستم.😍 فرشها رو هم دادیم قالیشویی.
تقریباً یه هفته طول کشید تا من بتونم اون خونه رو نظافت کنم و اونطور که باب میلمونه😉، در بیارم.
با وجود حسین دو ساله، تجربهٔ فوقالعاده سختی بود.
بعد از اون یه هفته، اوضاعمون خوب شد.😍 تونستیم تلویزیون ایران رو بگیریم و اینترنت تهیه کنیم، و تماس تصویری با خانوادههامون بگیریم.
من مواد غذایی تهیه کرده بودم و خودم آشپزی میکردم و حس و حال خیلی بهتری نسبت به زمان اقامت تو هتل داشتیم.
از اون زمان به بعد، معمولاً ۱.۵ تا ۲ ماه دووم میآوردم و بعد طاقتم تموم میشد و میاومدم ایران.
همسرمم گاهی با ما میاومدن؛ ولی بیشتر سفرهامون تنهایی بود. یکی دو هفته ایران بودم و دوباره برمیگشتم.
#قسمت_یازدهم
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«۱۲. سفرهای طاقتفرسا»
#م_طهرانی
(مامان #حسین ۱۲، #معصومه ۷ و #فاطمه ۲ ساله)
پروازهای سوریه امنیتی بودن، به همین خاطر ما زمان پرواز رو نمیدونستیم. همسرم میگفتن چمدونت آماده باشه، تو هفتهٔ آینده یک روز میگن بری فرودگاه.
گاهی ظهر زنگ میزدن که ساعت ۴ فرودگاه باشید. ما باید یکی دو ساعته خودمونو میرسوندیم. وقتی میرسیدیم هم مشخص نبود که چقدر تا پرواز مونده، کمتر از یک ساعت یا سه چهار ساعت!😬
گاهی حتی اینقدر دیر میرسیدیم که گیتهای ساک بسته شده بودن و باید خودمونو با کلی وسیله، به سرعت به پرواز میرسوندیم.🥵😩
ما هم معمولاً وسیله خیلی زیاد داشتیم! وسایل خودم و حسین، گاهی متناسب با دو فصل باید لباس برمیداشتم! کتاب و وسایلی که همسرم نیاز داشتن و مواد غذاییای که اونجا پیدا نمیشد (مثل سبزیقرمه یا آش) یا کیفیتش خوب نبود.
همکارای همسرم همهشون مجرد بودن و تنها کسی که میتونست براشون غذاهای ایرانی مثل قرمهسبزی و آش بپزه، من بودم.😅
بندههای خدا التماس میکردن که حاجآقا به همسرت بگو قرمهسبزی بیاره. یا مثلاً ماه رمضون، غذاهای خیلی خشک (مثل مرغ خشک) برای افطارشون داشتن.🥴 التماس میکردن که میشه مواد آشو بیارن ما یک وعده آش بخوریم؟
وقتی همسرم همراهمون بودن کار راحت بود، ولی سفرهای تنهایی خیلی سخت میگذشت.😓
بعدتر که تجربهم زیاد شد، اگه گیتها بسته میشد، از چند نفر که به ظاهر موجه بودن، میخواستم که یکی از ساکها رو تا فرودگاه سوریه برامبیارن.
یک بار وقتی به فرودگاه رسیدیم، گفتن فقط پنج دقیقه فرصت دارید که تمام گیتها رو رد کنید!
چند نفر از دوستای همسرم هم بودن. همهٔ وسایل من رو گرفتن و گفتن فقط باید بدویم. میخواستن حسین رو هم بگیرن که بهونهگیری کرد و نرفت.
یک ربع بچه به بغل فقط دویدیم تا به پرواز رسیدیم.🤭
یا یه بار من حالم خوب نبود و کمردرد داشتم. با خودم گفتم سه ساعت تحمل میکنم تا برسیم. نزدیک گیت آخر بودیم که گفتن پرواز یه ساعت تاخیر داره. با بچهٔ کوچیک، گرسنه شدن و دستشویی رفتنهاش و حال مریض خودم، این یه ساعت رو با سختی گذروندیم.
وقتی نشستیم داخل هواپیما یهدفعه اعلام شد پرواز به مقصد آبادان!😲
من شوکه شدم و فکر کردم اشتباهی سوار شدم!🤔
از مسافرای دیگه پرسیدم، همه گفتن دمشقه! ما هم نمیدونیم چرا آبادان اعلام کرد!!
خلاصه متوجه شدیم قراره هواپیما بره آبادان، اونجا مسافرگیری کنه و بعد به سوریه بره.
این شد که مجموعاً ۷ ساعت تو فضای بسته و تنگ هواپیما بودیم.😱😱
اون هم با بچهٔ دوساله و حال بد خودم.😩
خدا میدونه چطور گذشت اون مدت! وقتی رسیدیم و همسرم رو دیدم اینقدر خسته و عصبانی بودم که وسایل رو پرت کردم🫢 و گفتم فعلاً با من هیچ صحبتی نکن.
بعد که رفتیم خونه و استراحت کردم و الحمدلله حالم بهتر شد، شرایط رو توضیح دادم و بابت رفتارم عذرخواهی کردم.
#قسمت_دوازدهم
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#خادم_رضا
🌱«اللَّهُمَّ اجْعَلْهم فِی دِرْعِکَ الْحَصِینَةِ الَّتِی تَجْعَلُ فِیهَا مَنْ تُرِیدُ» 🤲
همراهان عزیز کانال
مادران باردار
دوستانی که به دلبندانتون شیر میدید
برای سلامتی رییس جمهور و همراهانشان دعا کنید.❤️
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
@madaran_sharif
سلام دوستان
یکی از مادران نیازمند، دچار بیماری زنان هستن که اگه درمان نشه، ممکنه تبدیل به سرطان بشه.
برای هزینه های درمانشون، نیاز به ۱۱ میلیون تومان پول هست.
دست به خیرا، خدا خیرتون بده.
ضمن دعا برای سلامتی رئیس جمهور عزیزمون، کمکهاتون رو برای درمان این مادر بیمار هم از طریق این لینک، به حساب خیریه فردای سبز، واریز کنید.
https://fardayesabz.sharif.ir/charity/?p=madaran_sharif_darman
«۱۳. شرایط زندگی در سوریه»
#م_طهرانی
(مامان #حسین ۱۲، #معصومه ۷ و #فاطمه ۲ ساله)
جنگ بود و اوضاع سوریه بهم ریخته.
یکی از مشکلات اصلی ما، برق رفتن بود.
معمولاً در شبانهروز ۱۶ ساعت برق میرفت، فقط ۸ ساعت برق داشتیم، گاهی کمتر هم میشد!😩
وقتی برق میرفت، تلویزیون و اینترنت نداشتیم، من و حسین تو یه فضای بستهٔ بدون ارتباط با جهان مثل اینکه توی یک جزیره باشیم، زندگی میکردیم.😞
سرمایش و گرمایش هم کامل قطع میشد. بخاریها هم برقی بود و رفتن برق، خونه رو حسابی یخ میکرد.
اون ۸ ساعتی که برق بود، بخاری رو تو یکی از اتاقا با آخرین درجه روشن میذاشتم که اون اتاق گرم بشه و ۱۶ ساعت دیگه، من و حسین کامل تو یک اتاق زندگی میکردیم. اونقدر بیرون اتاق سرد بود که باید با پالتو و کلاه میاومدیم بیرون.😢
بعد از یکسال با فضا آشناتر شدیم و راهکارهایی پیدا کردیم. مثلاً ساعاتی رو از مولد برق استفاده میکردیم.
یا یه باطری بزرگ تهیه کردیم که برق ضعیفی بهمون میداد؛ در حدی که اینترنت و تلویزیون خونه وصل باشه.
و متوجه شدیم که میشه به مدیر ساختمون به مبلغی بدیم تا مازوت (یه جور سوخت ارزون) تهیه کنه و موقع قطعی برق، شوفاژها تا یکی دو ساعت خونه رو گرم نگه داره.
گاز لولهکشی نبود، کپسول میگرفتیم که فشارش خیلی کم بود. شعله خیلی کمی میداد. گاهی که به درخواست همکارای مجرد همسرم، براشون آش یا قرمهسبزی میپختم، خورشت به سختی به قل میافتاد.😥
حبوباتش رو هم باید جدا جدا تو زودپز میپختم و به خورشت اضافه میکردم؛ چون توی خورشت، نمیپخت.
تازه ما توی دمشق، شرایط نسبتاً خوبی داشتیم. زینبیه که اطراف حرم حضرت زینب (سلاماللهعلیها) بود، تقریباً روزانه یک ساعت برق داشتن. محل کار همسرم همونجا بود.
مردم زینبیه اوضاع خیلی سختی داشتن.
یخچالهاشون رو جمع کرده بودن و مواد غذایی مثل گوشت و سبزی رو روزانه میخریدن.
اگه داعش نیروگاه رو میزد، یا سوخت کم میرسید، اوضاع بدترم میشد.😓
مثلاً یه زمستون که خیلی سرد بود، سوخت تموم شده بود و کم مونده بود که مردم تو خونههاشون یخ بزنن.😰 درهای اتاقهاشون رو میشکوندن و آتش میزدن که از سرما نمیرن.
گاهی آب هم قطع میشد و باید با دبه آب میآوردن.
همکارای همسرم هم تو این شرایط سخت زندگی میکردن.
یه بار که جنگ به جاهای سختی رسیده بود، من متوجه شدم به خاطر نبود آب گرم، اینها خیلی دیر به دیر میتونن حموم برن.
خیلی دلم سوخت و عذاب وجدان گرفتم که من اینجا راحتم و حمام همیشه در دسترسه.😢
#قسمت_سیزدهم
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
🏴 انا لله و انا الیه راجعون 🏴
هشتمین رئیس جمهور ایران، خادم الرضا، در روز ولادت هشتمین امام به دیدار محبوب خود شتافت...
شهادت رئیس جمهور مردمی آیت الله رئیسی، امام جمعه محبوب تبریز آیت الله آل هاشم، وزیر خارجه انقلابی آقای امیرعبدالهیان و سایر همراهان را به ملت شریف ایران به خصوص خانوادههای ایشان و دوست عزیزمان، دختر آیتالله رئیسی تسلیت عرض میکنیم.
⬛ اگر تمایل دارید در ختم مجازی مشارکت کنید، بفرمایید اینجا:
https://iporse.ir/6250519#
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif