بسم الله الرحمن الرحیم
*آن زنی كه خود را در دامنه آن قلهای میداند كه در اوج آن حضرت فاطمهی زهرا (علیهاالسّلام) _ بزرگترین زن تاریخ بشر _ قرار دارد، زن ایرانی است.*
بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار جمعى از بانوان سراسر کشور، دی ماه ۶۸
ما مادران محله تهرانپارس بر آن شدیم تا جایگاه *زنان تمدن ساز تاریخ* را در برنامه خدا، خوب و شفاف و روشن کنیم. از شما مادران هممحلهای همراهی میطلبیم تا در این مسیر کنارمان باشید.
*هیئت ماهانه انصارالزهرا (س) تهرانپارس* برگزار میکند:
*سلسله جلسات زنان تمدن ساز*
با روایتگری خانم سمانه اسدزاده
جلسه دوم: روایتی شنیدنی از مادر حضرت ابراهیم.
به همراه: قرائت قرآن و حدیث شریف کساء، گعده مادران و بازی کودک.
زمان: پنجشنبه ۱۰ اسفند، ساعت ۱۴:۳۰ تا ۱۷
مکان: مسجد امام المجتبی، فلکه چهارم تهرانپارس
#مادرانه_تهرانپارس
#مادرانه_شمالشرق
#مدارمادرانانقلابی *"مادرانه*"
[وبگاه](www.madaremadari.ir) | [بله](ble.ir/madaremadary) | [ایتا](eitaa.ir/madaremadary)
مدار مادران انقلابی "مادرانه"
بسم رب المهدی
نیمه شعبان اوایل هفته بود و انتخابات آخر هفته. بهترین فرصت برای گرفتن هیئت ماهانه. نیت کردیم و هماهنگیها شروع شد. الحمدلله مسجد، سخنران، مداح و پذیرایی با تلاش و صحبتهای زیاد هماهنگ شد. پسرم از قرار همهی هیئتها، درگیر بیماری شد. به تجربه دیدهام که هرگاه برای انجام کار مهمی عزم میکنم، موانعی بر سر راهم قرار میگیرد که یکی از آنها، مریضی بچههاست. اما من باید ادامه میدادم و در این روزهای پایانی مانده به انتخابات، جازدن معنا نداشت. در این بین، آشنایی و کارکردن با آدمهای جدید، بابهای تازهای در فکر و ذهنم باز میکرد. روز جشن فرارسید. دختر را پیش مادرم در خانه گذاشتم و پسر را که هیچ جوره راضی به ماندن نمیشد، با خود بردم. بماند که با چه موانعی خود را به محل جشن رساندم. الحمدلله جمعیت خوبی جمع شده بودند. مهمان جلسه خانم دکتر نجفی منش به عنوان مادر سه فرزندی انقلابی و دغدغهمند، صحبت خود را در باب انتخابات آغاز کردند. از تجربیات مادرانه خود در زمینه تشویق دیگران به انتخابات گفتند و حضار را تشویق به کنشگری اجتماعی کردند. بحث با نحوه انتخاب اصلح ادامه پیدا کرد و با بررسی عملکرد مجلس یازدهم و پاسخ به سوالات حضار خاتمه یافت. بچهها که گویا پس از مدتها دور هم جمع شده بودند، سرگرم بازی بودند. مداح آمدند و با مولودیهای مهدوی، مجلس را به فیض رساندند. از ابتدای جلسه، دوستان در آشپزخانه و میان جلسه، گرم خادمی بودند. دختربچهها هم مسئولانه، ما را در این زمینه همراهی میکردند. حضورشان دلم را گرم میکرد. صمیمیت جلسه بیش از حد انتظارم بود. گویا نوری نامرئی، دلهایمان را به هم وصل کرده بود. جلسه پایان یافت و من شتابان به سوی دختر گریان در خانه راهی شدم. اما دلم و قلبم از این قدم کوچک در راه نظامی که پشتیبانش امام زمانم است، شادان بود. خدا را شکر میکنم که توفیق این خدمت را به من و دوستانم ارزانی داشت.
🖊فاطمه دهقانی
#مادرانه_شمالشرق
#هیئت_انصارالزهرا
#مادرانه_شهپریان
#انتخابات۱۴۰۲
#تواصو_بالحق
#جهاد_تبیین
#دامنه_نفوذ
#مدارمادرانانقلابی *"مادرانه"*
* [وبگاه](www.madaremadari.ir) | [بله](ble.ir/madaremadary) | [ایتا](eitaa.ir/madaremadary)*
قرار بود جلسه تو یک پارک محلی برگزار شود که بتونیم با هممحلیهای عزیز گفتمانسازی کنیم و اعتمادسازی ایجاد کنیم. وقتی بارون شروع شد رفتیم با مسجد کنار پارک صحبت کردیم که بهمون جا بدن تا بچهها خیس نشن، میخواستیم نیم ساعت زودتر در مسجد رو باز کنن ولی متاسفانه همکاری نکردن گفتن راس ساعت باید باز شه. (بنظرم وضعیت مساجد و کارکردشون واقعا جای کار داره و باید هر کدوممون توی محلهمون تلاش کنیم برای بهتر شدن اوضاع). اما به دلیل بارش باران یکی از دوستان لطف کردند و پیشنهاد دادن بریم منزلشون که خیلی نزدیک پارک بود، که البته به دلیل سرما من بسیار خوشحال شدم. ابتدای جلسه با خوراکیهای دوستان پذیرایی شدیم و جلسه رو در ارتباط با انتخابات و اینکه چرا میخواهیم رای بدهیم، مجلس قبلی چه کارهایی را پیش برده و با بقیه افرادی که تردید دارند در شرکت در انتخابات چه نوع گفتگویی کنیم، پیش بردیم. بعد از پایان جلسه، بچهها با ذوق پرچمهای خودشان را رنگ کردند و داخل جعبهای که به صورت نمادین صندوق انتخابات بود انداختند. در نهایت تشکر میکنم از تمامی عزیزان که در شرکت در این جلسه همراهی کردند انشالله بتوانیم ذرهای در این جامعه موثر باشیم.
🖊گلنوش سید احمد
#مادرانه_قیطریه_اندرزگو
#مادرانه_شمالشرق
#انتخابات۱۴۰۲
#تواصو_بالحق
#جهاد_تبیین
#دامنه_نفوذ
#مدارمادرانانقلابی *"مادرانه"*
* [وبگاه](www.madaremadari.ir) | [بله](ble.ir/madaremadary) | [ایتا](eitaa.ir/madaremadary)*
مدار مادران انقلابی "مادرانه"
پسرم داره برگههای رای من و مادربزرگم رو با دقت پر میکنه. خیلی هم سعی داره خوشخط بنویسه و این باعث شده کار پنج دقیقهای تا حالا پانزده دقیقه وقت ببره. حالم خوش نیست و دلم میخواد برگه رو ازش بگیرم تند تند بنویسم و زودتر بریم خونه. ولی همهش ادای مامان خیلی صبور و همراه رو درمیارم که خاطره خوبی از انتخابات برای بچه بمونه. که بیست سال دیگه نگه مادرم تو حوزه اخذ رای باهام بد برخورد کرد و از انقلاب زده شدم. که با جمهوری اسلامی دوست بشه. و به مشارکت مدنی و شرعی علاقه پیدا کنه. و دچار طرحواره فلان و بهمان نشه و اعتماد به نفسش خش نیفته و باقیات الصالحات من بشه و... در حالی که دارم به کوزه روغن و گوسفندها و...فکر میکنم، از گوشه چشم میبینم خانمی بالای میز کناری ما ایستاده. دو تا برگهش رو میذاره روی میز، در عرض دو ثانیه، مثل معلمی که مشقها رو خط بزنه، دو تا ضربدر بزرگ روی کاغذها میزنه که نشه چیزی توش نوشت و میبره میندازه تو صندوق. از ظهر تا حالا دارم فکر میکنم چرا اینطوری کرد؟ فقط میخواست کد ملیش به عنوان رای داده ثبت بشه؟ کارمند جاییه، میترسه اگه رای نده برای سابقهش بد بشه؟ خودش میخواسته شرکت کنه، ولی به نشانه اعتراض رای سفید بده؟ ...؟ این رایگیری که دیگه تمام شد. ولی اگه بچه خوبی باشم و از الان به فکر انتخابات بعدی باشم و "دامنه نفوذ" رو جدی بگیرم، ممکنه سال دیگه یه دونه از این برگه رایهای خط خورده رو نجات بدم و حظ ببرم؟!
🖊 فاطمه خسروی
#مادرانه_شمالشرق
#انتخابات۱۴۰۲
#تواصو_بالحق
#جهاد_تبیین
#دامنه_نفوذ
*#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"*
[وبگاه](www.madaremadari.ir) | [بله](ble.ir/madaremadary) | [ایتا](eitaa.ir/madaremadary)
#روایت_در_متن
ربنا میخوانند. شامی بابلی را با همهی آپشنهای ریز و درشتش، در روغن میلغزانم. یادم باشد سهم طفلکان غزه را کنار بگذارم. این را که میگویم پسرم با تعجب نگاهم میکند. لقمههای ساده و کوچکم را قبل رفتن به مراسم، سریع دست پیچ میکنم، روی بستهها زدهام «دعای مستجاب افطارم نذر کودکان فلسطین». وارد محوطهی مصلی شدهایم. دنبال بهانهای برای یادآوری پویش مادرانه میگردم. زمان دعا سخنران گریزی به غزه میزند؛ محیا لقمهها را به بچهها تعارف میکند و از آنها میخواهد برای نجات کودکان غزه دعا کنند. چشمم به بنری میافتد که کمی آنطرفتر نصب شده با نقش مادری رنجور و نوزاد در بغل که بالایش نوشته «برای مادران غزه». از بیحالی مادر آن تصویر، اشکانم جاری میشوند و از سیر بودنم خجالت میکشم. امسال با فاصله، تلخترین ماه رمضان عمرم را میگذرانم.
🖊محدثه فلاح زاده
#سلاحنا_دعانا
#مادرانه_شمالشرق
#پویش_فروردین_۱۴۰۳
#مدارمادرانانقلابی *"مادرانه"*
* [وبگاه](www.madaremadari.ir) | [بله](ble.ir/madaremadary) | [ایتا](eitaa.ir/madaremadary)*
مدار مادران انقلابی "مادرانه"
تجدید عهد مادرانهای با سردار موشکی
صدای غیژ و غیژ پهباد که آسمان کربلا را پر کرد، بعد خط نورانیش از بالای مسجد الاقصی گذشت، دلم رفت پیش آنها که شب روزشان را گذاشتند برای ساختن این شهابهای ثاقب که حالا آمده بودند خراب شوند بر سر شر مطلق. صدای قارقار ماشینهای همسایه که به سمت پمپ بنزین از هم سبقت میگرفتند فکرم را برد سمت غرغرهای فردایشان. گفتم نکند خستگی بر تنشان بماند! کاش خانهی تک تکشان را بلد بودم و برایشان یک شاخه گل میفرستادم. راستش خانهی یکی شان را بلد بودم، خانهی پدرشان را. یک بار جلسه مادرانهیمان در حسینیه منزل شهید طهرانی مقدم برگزار شده بود. همان که روی سنگ قبرش نوشتهاند «اینجا مدفن کسی ست که میخواست اسرائیل را نابود کند». چه خوب میشد اگر حداقل رسیدن موشکهایمان به اسرائیل را به خانوادهی شهید تبریک میگفتیم. در گروه محله نوشتم: «بچه ها بیاید یه سبد گل یا گلدون قشنگ بفرستیم دم خونهی شهید تهرانی مقدم. برای سردار حاجی زاده و بقیه هم دوست داشتم اما نمیشه». گفتند گلدان بهتر است. یادگار میماند. شماره حساب بگذار. گفتم فعلاََ گل را بگیریم شماره حساب برای بعدش. چادر چاقچور کردم رفتم جلسهی ما چند نفر. آخر جلسه به یک دوست ماشین دار گفتم، وقت داری مرا برسانی گلفروشی و بعد خانهی شهید تهرانی مقدم؟ بی مکث قبول کرد. دوست دیگری هم با ما همراه شد و از او هم پرسیدم که عجله ندارد؟ و او هم باخوشحالی گفت نه. راستش دم گل فروشی باکلاس خیابان خواجه عبدالله که پیاده شدیم نگران شدم که زیادی گران نباشد! اما نبود. یک ارکیده زیبا قسمتمان شد و دوست دیگر هم یک گلدان گل خرید. دوستی که رابط ما با خانواده شهید بود تلفنش را جواب نمیداد. میترسیدم که راهمان ندهند، بخاطر مسائل امنیتی. ولی همین که رسیدیم در خانه باز شد و خانمهایی با روی خندان از آن بیرون آمدند. پرسیدم همسر شهید هستند. گفتند بله. گلدانها را برداشتیم و رفتیم تو. در حیاط میز چیده بودند و رویش عکس شهید و شیرینی گذاشته بودند. حس خوبی در خانه جاری بود. حسینیه پر از میهمان بود و خبرنگاران هم داشتند با خانواده شهید مصاحبه میکردند. خودشان آمدند دم در و پرسیدند کی هستیم. گفتم. یادشان نیامد، اما از هدیه مادرانهایمان شاد شدند و با هم یک عکس یادگاری هم انداختیم. عکس را که برای بچههای محلهی مادرانه فرستادم شماره حساب هم گذاشتم و خیلی زود صدای دینگ و دینگ پیامک گوشی بلند شد و چیزی نگذشت که مجبور شدم پاکش کنم که خودم هم در گل مادرانه سهمی داشته باشم.
#مادرانه_شمالشرق
*#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"*
* [وبگاه](www.madaremadari.ir) | [بله](ble.ir/madaremadary) | [ایتا](eitaa.ir/madaremadary) *
#روایت_در_متن
«عهد میبندم، که میمونم، پای کار این نظام...»
عهدی بسته بودیم و حالا وقت عمل بود. غروب روز یکشنبه ۳ تیر رفتیم به یکی از بوستانهای اطراف به همراه یک مادر دغدغهمند دیگری چون عهدمان، حرف رهبر عزیزمان، آیندهی کشورمان و... همه برایمان مهم بود. با روی خوش و یک ظرف شکلات. اول سلام و تبریک عید و بعد سوال میکردیم که در انتخابات شرکت میکنند یا خیر؟ در کنار عده زیادی که موافق مشارکت در انتخابات بودند، عدهای هم گله داشتند و فکر میکردند که رای دادن شون بی تاثیر هست و ما بیشتر شنونده بودیم برای درد دلها و بعد سوال میکردیم که با رای ندادن مشکلاتشون حل میشود یا خیر و بعد توضیح اینکه راه حل چیست؟!
-از دستاوردهای دولت خدمتگزار گفتیم و عملکرد دولتی که مشکلات را به تحریم گره بزنه.
-از سرکوب گسترده و خشونتبار دانشگاهیان آمریکا توسط پلیسشون.
-و آخرین خبرها دربارهی هواپیمای اوکراینی و مقصر شناخته شدن اوکراین در آن حادثه جانسوز.
-از آینده کودکان خود که این رایها سازندهی آینده آنهاست.
-از امنیتی که داریم.
مطرح شدن یکسری از این مباحث در توضیح اطلاعات ناقص و یا اشتباه برخی از مخاطبانمان بود. در پایان به عنوان یک هموطن که تحولات و اتفاقات کشورمان به همه مربوط است برای هم آرزوی بهترینها رو کردیم و ما در دلها مون با استعانت از خدا، خواستیم که این حرکت ما و سخن ما منجر بشه به رای دادن این عزیزانمون و تکمیل حماسهی بدرقهی شهدای خدمت و إنشاالله نتیجهی این انتخابات تعجیل در امر فرج باشد.
🖊فاطمه مشرقی
#انتخابات
#مادرانه_شمالشرق
#مکمل_حماسهی_بدرقه
#هستیم_بر_آن_عهد_که_بستیم
#مادرانه_شهرک_شهید_محـلاتی
*#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
[وبگاه](www.madaremadari.ir) | [بله](ble.ir/madaremadary) | [ایتا](eitaa.ir/madaremadary)*
من فقط نیت کردم. دلم میخواست روز بیست و هشتم محرم به نیت اباعبدالله مجلسی داشته باشم. همین نیت کافی بود تا خودشان برنامه را دست بگیرند و کارها را پیش ببرند. محرم امسال مادرانه تهرانپارس توفیق داشت بیشتر روزها همه را جمع کند به صرف «امام خوانی» و روضه و اشک. بیست و هشتم محرم شد به نامم. نه! به نام خودشان زدند. مهمانها را دعوت کرند. برای روضه خوانی یک همسر شهید دعوت کرند. برای پذیرایی همه چیز را مهیا کرند. و ساعت پنج یکی یکی مهمانها رسیدند.
بچهها بازی میکردند و مادرها زیارت عاشورا میخواندند که مهمان ویژه از راه رسید. خودش را رسانده بود به مجلس روضه. از کربلا از حرم از داخل ضریح، از روی مزار اباعبدالله آمده بود. دست به دست چرخیده بود. یک روزه امانت داده شده بود به پدر شوهر و مادر شوهر یکی از مادرها. یکی دو ساعته امانت داده شده بود به روضه خانگی ما. سرخی اش که پهن شد وسط روضه، مادرها اشک ریختند و بچهها زیرش سینه زدند. چشمهای اشکبارشان را متبرک کردند به پرچم یا سیدالشهدا. روضه ساده و خانگی مان شور گرفت و عطر حرم کربلا پیچید توی اتاقها.
چای روضه را خوردیم و تفسیر سوره صف را به بحث گذاشتیم. روضه را خودشان برپا کردند و خودشان مزین و متبرک کرند. به امید اینکه مادرها و بچهها همیشه در پناه این پرچم باشند.
🖊احمدی
#روضههای_بر_مدار_حضرت_زینب (س)
#مادرانه_شمالشرق
#مادرانه_تهرانپارس
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
www.madaremadari.ir
ble.ir/madaremadary
eitaa.ir/madaremadary
شما با دانش و تخصصتان، با حضورتان در میدانهای اجتماعی و سیاسی و کار، با به عهده گرفتن نقش بسار مقدس و والای مادری، با تربیت، با پرورش، در طول زندگی آیندهتان میتوانید بزرگترین خدمات را به آینده و به انقلاب بکنید."
امام خامنهای - مهرماه ۶۵
«سومین جلسه هیأت انصارالزهراء محله ازگل و نوبنیاد.»
برآنیم تا در کنار مادران، با بهرهگیری از نمونهی الگوی سوم زن انقلاب و شنیدن تجربههای زیسته، هم از دغدغههای مادری کردن بگوییم و هم جایگاه و نقش خود در شرایط کنونی جهان را ببینیم.
با حضور
✓ خواهر فاطمه سلیمانی
مادر چهار فرزند و فعال فرهنگی
به همراه:
✓ قرائت حدیث شریف کساء و مداحی
✓ سرگرمی و بازی کودکان
«چهارشنبه ۹ آبان ۱۴۰۳»
«ساعت ۱۵ الی ۱۷»
تهران، اقدسیه، بزرگراه ارتش، خیابان ولیعصر،
مسجد حضرت ولیعصر (عج)
حضورتان موجب نور و برکت جمع مان خواهد بود.
#مادرانه_شمالشرق
#مادرانه_محله_ازگل_نوبنیاد
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
www.madaremadari.ir
ble.ir/madaremadary
eitaa.ir/madaremadary
مدار مادران انقلابی "مادرانه"
«نیتت رو دوست دارم» قلک به دست از اتاقش بیرون آمد، هنوز چشمهایش خوابآلود بود و موهایش نامنظم. قلک
شب وقتی مواد الویه آماده شد و بچهها خوابیدند، دست آقا رسول را گرفتم و تا وسط آشپزخانه کشیدمش. سفره را دستش دادم و گفتم: «بیا! بیا تو هم تو ثواب کمک به مقاومت شریک شو.»
آقا رسول نان باگت را قاچ کرد و من داخلش را از الویه پر کردم. دوباره گفت: «آخه این چه کاریه که شماها انجام میدین؟»
لبخند زدم و لقمه را محکم گرفتم و داخل نایلون گذاشتم. گفتم: «الان بحث پای کار بودن زنهاس، اونم با بچههای قد و نیمقد. اگه من بخوام مثل خیلی از خانوما توی خونهم بشینم و بگم حرف رهبرمو قبول دارم، اما براش هیچ تلاشی نکنم، مثل داستان اون کسی میشه که دید یه نفر نشسته کنار دیوار و داره گریه میکنه، ازش پرسید چرا گریه میکنی؟ گفت گشنمه، پولم ندارم، مریض هم هستم نمیتونم کار کنم. آقائه نشست کنارش و شروع کرد گریه کردن!»
لبخند محوی روی صورت آقا رسول نشست. دست دراز کرد نان بعدی را بردارد. خوشحال بودم که فرصتی برای به زبان آوردن حرفهایم پیدا کردهام.
- آخه میشه من صحنههای غزه رو ببینم و فقط گریه کنم؟ میشه رهبر امر جهاد بِدن من حرکتی نکنم؟ خوب اینجا اگه کاری ازم میاد باید خودی نشون بدم. مگه زمان جنگ همسرا و مادرا نبودن که پشت صحنه جنگ یاریگر و تاثیرگذار بودن؟ من که بساط الویه راه بندازم، دو نفر دیگه هم قوت قلب میگیرن، اونا هم کار دیگهای میکنن.»
آقا رسول سرش را تکان داد و حرفهایم را تایید کرد. اما باز هم گفت: «به نظرت این جمعیت چار پنج نفرهی شما خانوما توی یه شهرک کوچیک و گوشهی تهران چه قدر میتونه تاثیر گذار باشه؟ من که میگم هیچی، فقط دارید خودتون و بچههاتونو اذیت میکنید که تو سرما می برینشون این طرف اونطرف خرید و بعدشم بازارچه.»
گفتم: «حتی اگه برای یه نفر هم تلنگر باشه تا یاد مظلومیت مردم و بچههای غزه بیفته و وجدانش بیدار بشه برای من یکی کافیه.»
چند لحظه بینمان سکوت شد. فقط دستهایمان مشغول کار بود. قاشق را گذاشتم توی کاسه الویهها و دستم را توی دستهای مردانه آقا رسول جا دادم.
- رسول جان! من خودمم قبول دارم که مقاومت به این صد تومن دویست تومن ما نیازی نداره، اما ما نیاز داریم به مقاومت کمک کنیم، به خاطر خودمون، به خاطر بچههامون.
چند نان باگت بیشتر نمانده بود. آقا رسول سرش را بالا آورد و نگاهش را در نگاهم گره زد و گفت: «نیتت رو دوست دارم. ان شاءالله فردا موفق باشید.»
دلم قرص شد. حال خوشی درونم موج زد، راضی از رضایت، همراهی و تاییدش بودم.
امروز صبح که پسرم تمام پسانداز چند ماههاش را درون قلکش ریخت تا زودتر روانهی جبههها کند، انگار رسالتم به سرانجام رسید و من وسعت جغرافیایی دلها را دیدم.
به راویت محدثه عشوریمقدم
🖊 به قلم صفورا ساسانینژاد
#مادرانه_شمالشرق
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
www.madaremadari.ir
ble.ir/madaremadary
eitaa.ir/madaremadary
مدار مادران انقلابی "مادرانه"
عدسی داغ
پتوی صورتی نرمم را محکم دور خودم پیچیده بودم. سرماخوردگی هنوز هم دست از سرم برنداشته بود. بیحالی و ضعف انگار زالو به جانم افتاده بود و رمقی برای هیچ تکاپوی اضافهای نمانده بود. نماز صبح را که خواندم درونم کشمکشی به پا شد؛ خستگی و ضعف، تنم را به خواب راحت و پتوی گرم حواله میداد اما خواب توی چشمانم قرار نداشت. نگاهم به چهرهی معصوم محمدرضا بود که مژههای بلندش از بالا و پایین یکدیگر را در آغوش گرفته بودند. بیدغدغه خوابیده بود و من را با خود به هزار فکر و خیال میبرد.
لحظهای چشمم را بستم، دختر لبنانی که از سرما میلرزید جلوی چشمم ظاهر شد. دستش را توی جیب لباسش کرده، خبرنگار میگوید: «دستتو بده.» دست کوچکش برای لحظهای در دستهای مردانهی خبرنگار، گرمای امنیت را میچشد.
چشمم را که باز کردم هنوز چهرهی آرام پسرم روبرویم بود. پتو را تا زیر گلویش بالا کشیدم.
برای حرکت نکردن و زیر پتوی گرم خوابیدن هزار دلیل داشتم! با خودم گفتم: «آخه با این وضع سرماخوردگی و خواب سبک بچهها که نمیشه کاری کرد.»
غلتی زدم و پتو را روی سرم کشیدم. حرف رهبری توی گوشم پیچید: «بر هر مسلمانی فرض و واجب است...» یک لحظه خودم را در بین آوارها، بدون سقف، بدون وسیلهی گرمایشی و بدون غذایی گرم برای بچهها دیدم.
با خودم گفتم: «خواب و استراحت همیشه هست، اما خواب امروز خواب غفلته. خوابیدن من همان و رفتن قافله همان.»
یا علی را محکم گفتم و پتو را کنار زدم. بلند شدم. زیر سماور را روشن کردم. چای را دم کردم. پیازها را پوست کندم. آرام آرام زیر لب زمزمه کردم: «ای لشکر صاحب زمان! آماده باش! آماده باش!»
صدای ابوذر روحی در گوشم پیچید: «ما آمادهایم، پای غزه ایستادهایم؛ ای طوفانالاقصی ما راه افتادهایم»
سر و صدای ظرف شستن، بوی پیاز داغ و عدسی که بار گذاشته بودم، هیچکدام خواب سبک همسر و بچههایم را برهم نزد. تمام وسایل را آماده کردم. ساک دستی سنتی را روی میز آشپزخانه گذاشتم. ظرف، قاشق و بقیهی چیزها را هم در آن جا دادم. قابلمهی بزرگ عدسی را داخل کاور گذاشتم. بالاخره همسرم هم بیدار شد. مستقیم آمد و روی صندلی آشپزخانه نشست.
بوی عدسی پیچیده در فضای خانه بیطاقتش کرده بود. کاسهی عدسی که برای او و بچهها کنار گذاشته بودم را جلو کشید. عدسی داغ توی دهانش حکم سیبزمینی تنوری داشت که نمیگذاشت دهانش را ببندد. در حالی که بخار عدسی را با «هااا» بیرون میداد، گفت: «چه کردی خانوم؟! چقدر خوشمزه شده! تو چطوری این همه کار رو اول صبح، دست تنها با اون حالت انجام دادی؟! لااقل صدام میکردی کمکت کنم.»
خندهی ملیحی تحویلش دادم و گفتم: «اینم از الطاف خفیهی پروردگاره؛ شما از حالا به بعدشو کمک کن. من میرم بازارچه، مواظب بچهها باش.»
«باشه»ی کشداری گفت و قاشق پر از عدسی را مهمان دهانش کرد. برای اینکه زودتر به قاشق بعدی برسد، نگاه از ظرف بر نمیداشت. تند تند غذا را فوت میکرد و میخورد.
چادرم را سر کردم. دستهی کاور قابلمه را با دست راست و سبد وسایل را با دست چپ محکم گرفتم، خون بهتر و پرفشارتر از همیشه توی تنم جریان داشت، بیماری تنم با ذوق و امید جایگزین شده بود. برای رسیدن به بازارچه قدمهایم را تندتر برداشتم...
به روایت سمیه جعفری
🖊 به قلم صفورا ساسانی
#مادرانه_شمالشرق
#مادرانه_شهرک_ولایت
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
www.madaremadari.ir
ble.ir/madaremadary
eitaa.ir/madaremadary
مدار مادران انقلابی "مادرانه"
سلاح در دستم
هُدای ۱۸ ماههام را با بسماللهی آرام روی تختش خواباندم. پتو را تا روی شانههایش بالا کشیدم و با پشت دست گونهاش را نوازش کردم. حسنا دو ساعتی زودتر خوابیده بود. از دور چند بوسه رگباری حواله گونههای گلانداختهاش کردم و آرام از اتاق بیرون رفتم. خیالم که از خوابیدن بچهها راحت شد مثل قهرمانان وزنهبرداری همه هوای اتاق را بالا کشیدم و با کمی صدا از اعماق تک تک سلولهایم بیرون دادم. خواباندن بچهها یکی از سختترین کارهای دنیاست.
حالا وقت کاری بود که قولش را به بچههای محله داده بودم.
صندلی را عقب کشیدم و همزمان با صدای کشیده شدن صندلی روی سرامیکها لبم رامحکم گاز گرفتم و چشمهایم را از ترس بر باد رفتن تلاشهایم به هم فشار دادم. چند لحظه بدون حرکت ایستادم. وضعیت سفید بود. لبخند ریزی زدم و پیروزمندانه خودم را پشت میز جا کردم. شکمم به میز چسبیده بود. ماهی شناور در دریای وجودم خودش را با تکانی که خوب متوجه بشوم اعتراضش را اعلام کرد. کمی خودم را عقب کشیدم و کمی نوازشش کردم. وقت زیادی نداشتم. سریع همه مدادرنگیها را به صف کردم. قراراست امشب با این سلاح به پیکار با شمر زمانه بروم و مرهمی بر زخمهای تن جبهه مقاومت بشوم.
با دست چپ طرحها را در گالری گوشیام بالا و پایین کردم و همزمان دست راستم برای انتخاب رنگ مداد معطل مانده بود. حس دوگانهای داشتم. از یک طرف غرق شادی بودم که بعد از مدتها توانسته بودم با مدادرنگیهایم خلوت کنم. و از طرفی دلم برای مردم و کودکان لبنان خون بود.
بسمالله محکمی گفتم و به نیابت از پدر مرحومم با مدادرنگی قرمز شروع کردم.
تصور اینکه ما هم میتوانستیم با خرید کالاهایی در کوره جنگ بدمیم و گرمایش را بیشتر کنیم مسؤلیتم را سنگینتر میکرد و همین باعث میشد تا تلاشم رابرای بهترشدن و گویا شدن تصاویر چندبرابر کنم. به خیال خودم اینگونه دفاع همهجانبهتری را از مظلوم این روزها کرده باشم.
و تنها به شعار بسنده نکنم. ظلم و خون و اشک نقطهی مشترک همه طرحها بود. به طرح آخر رسیده بودم. در تصویر اسپری دامستوس صورت کودکی را که محصورشده میان ویرانهها، هدف قرار میداد.
خیال، نگاهم را به در اتاق بچهها میدوزد و لحظهای مقایسه، قطرات اشک را روی گونههایم جاری میکند.
ساعت از دو و نیم شب گذشته بود. و من در وسط میدان جنگ زمینگیر شده بودم. برنامهی فردا، صبح زود بود و با این شرایطم باید کمی استراحت میکردم. به نقاشیها نگاهی کردم و با لبخند رضایت از پشت میز بلند شدم. از کمر تا سر ناخنهای پایم تیر میکشید. با پشت دست کمی کمرم را ماساژ دادم. روی تخت دراز کشیدم و متکای کوچکی را بین زانوهایم جا دادم.
بعد از نماز صبح، مقدمات غذای ظهرم را آماده کردم و سفره صبحانه را مفصلتر از هر روز پهن کردم. ساعت حدود ۸ بود که هدا را توی کالسکه گذاشتم و به سمت پارک حرکت کردیم. قبل از رسیدن من، بچههای محله رسیده بودند و همه در تکاپو بودند. بوی آش، پیام آغاز بازارچه را به گوش همه محله رسانده بود. میزهای یک اندازه و یک شکل سنگر محکمی را ساخته بود که پشت هر کدامشان مادرانی بودند که با نهایت امکانشان پای کار حمایت از جبهه مقاومت آمده بودند. جای نقاشیهایم را بالای میزها روی ریسهای نخی، بین دو درخت خالی گذاشته بودند.
به ترتیب از چپ؛ پرچم فلسطین، پرچم لبنان و نقاشیهای من.
راوی: فریده شادکام
به قلم: سیدرضایی
#مادرانه_شمالشرق
#مادرانه_محله_شهرک_ولایت
#نهضت_مردمی_حمایت_از_جبهه_مقاومت
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
www.madaremadari.ir
ble.ir/madaremadary
eitaa.ir/madaremadary