eitaa logo
مسار
358 دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
565 ویدیو
2 فایل
هو الحق سبک زندگی خانواده سیره شهدا داستانک تلنگر مهدوی تبادل👈 @masare_irt ادمین : @hosssna64
مشاهده در ایتا
دانلود
✍لیوان آبی 🍃در اتاقش را به هم کوبید. صدای جیغ‌های کر کننده‌اش از پس دیوار گوش‌های مهسا را خراشید. با اخم‌‌های گره کرده از جایش پرید و در اتاق را باز کرد، فریاد زد: « جیغ نزن وگرنه تمام اسباب‌بازی هایت را می‌برم و به میلاد میدم.» 🌺سینا به ویترین کمدش نگاه کرد. ماشین، هواپیما، خرس قهوه‌ای و... در طبقات مختلف به او خیره شده بودند و به او التماس می‌کردند که آنها را به دست میلاد اسباب بازی نابود کن ندهد. ولی سینا لیوان مریم را می‌خواست. با لب‌های آویزان به مادر نگاه کرد. این بار با جیغ به خواسته‌اش نرسیده بود. ✨چشم‌های سیاه کشیده اش را به مادر دوخت. اشک در چشم‌هایش جمع شد. از میان در مریم خندان با لیوانش را دید. اشک از گوشه‌‌ی چشم‌هایش جاری شد و با بغض گفت: « لیوانو می‌خوام.» ته دلش می‌خندید، این روش همیشه جواب می داد؛ مادر هر چه دست مریم بود را گرفته و به او می‌داد و بعد بغل و بوس مادر هم نصیبش می‌شد. 💫مریم صورت آماده گریه سینا را می‌شناخت، لبخند روی لبش ماسید. لیوان را پشت کمرش برد. کمی به این طرف و آن طرف هال نگاه کرد. جایی برای مخفی کردن لیوان آبی دوست‌داشتنی اش نبود. به سمت اتاق مادر و پدرش دوید قبل از اینکه صدای مادر بلند شود و بگوید: «مریم بیا لیوانو بده به داداشت که داره گریه می‌کنه.» نمی خواست شکست بخورد. آخرین کشو لباس‌ها را باز کرد. دستش را تا انتها داخل برد؛ لبه کشوی بالایی ساعدش را خراشید. اخم کرد ولی آخ نگفت. لیوان را جاساز کرد. 🌾آرام و پاورچین از اتاق بیرون آمد. با صدای مادر از جا پرید: «هرجا قایمش کردی، بردار بیار. نمی‌بینی داداشت گریه می‌کنه.» مریم بغض کرد، پایش را روی زمین کوبید: « مال خودمه، بهش نمی‌دم.» مادر سینای گریان را روی پایش نشاند و نوازش کرد، با اخم به مریم خیره شد و داد زد: « اعصابمو بهم نریز، وردار بیار.» 🍀مریم با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرد، خیره به دست نوازشگر مادر شد: « تو فقط سینا رو دوست داری؛ هر چی می‌خواد بهش میدی حتی وسایل من.» هق هق کنان ادامه داد: «می‌خوام برم خونه عزیز، دیگه هم برنمی‌گردم، میخوام بچه عزیز بشم. تو هم پیش سینا جونت بمون.» مهسا هاج و واج با چشمانش مریم گریان را تا اتاق دنبال کرد. هیچ وقت چنین جملاتی از مریم نشنیده بود. با به هم خوردن محکم در اتاق؛ گویی آتش گرفت. سینا را روی مبل نشاند، خواست به سمت اتاق مریم برود، ولی ایستاد: «چی کار کردم که بچم اینطوری فکر می‌کنه؟» 🆔 @masare_ir
مسار
🌹سلام به اعضایی که همیشه همراهید و فعال✌️ 🟢 #چالش جدید داریم😎 📝 این چالش دو مرحله داره 🗓 ۱۶ تیر م
📝منتظر جواب غدیرخم بودید؟ 🔐ایده‌هاتون خیلی خوب بودن😍انتخاب خیلی سخت بود. ممنون از ایده های زیباتون😊 کاش میشد به همه‌ی شما عزیزان هدیه داد، ولی وسع‌مون کوچولوییه.😅 1⃣اما برنده مرحله اول بهترین ایده‌ی ما کسی نیست، جز سرکار خانم سمیه آبدهی مقدم✅ 🏠آدرس‌شون رو برام بفرستن تا تابلو فرش تبرکی حرم علیه‌السلام رو براشون ارسال کنیم. 2⃣مرحله دوم رو إن‌شاءالله فردا براتون توضیح میدم. به نظرم مرحله دوم خیلی جذاب‌تر از مرحله اول باشه، ازش غافل نشید.😉 🆔 @masare_ir
5.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍زندگی ڪن 🪴امروز هم چشم گشودے براے نفس‌ڪشیدن! امروز هم یڪ روز نو و فرصت جدید براے شروع دوباره‌ است.✌️ یعنی تو هنوز هم توے جهانِ هستی نقش دارے خدا بازم به تو عُمر داده تا خوب نقش ایفا ڪنی زندگی‌ ڪن! زندگی شاد و مؤثر✨ 🆔 @masare_ir
✨روضه یک نفره 🍃انسی داشت با حضرت زهرا (س). در شادترین لحظاتش، با شنیدن نام حضرت زهرا (س) بارانی می شد. وارد اتاقش که شدم روضه یک نفره راه انداخته بود. گفتم: «چرا گریانی؟» 🌷گفت: «برای مظلومیت حضرت زهرا (س).» 🌾ادامه داد: «شما هم وقتی شهید شدم بیائید سر مزارم روضه حضرت زهرا (س) بخوانید.» راوی: خواهر شهید 📚 خط عاشقی ۲ (خاطرات عشق شهدا به حضرت زهرا س)، گرد آوری: حسین کاجی، ص ۳۴ 🆔 @masare_ir
✨حفظ حریم 🌷در زندگی زناشویی هر یک از زوجین باید در رعایت حفظ حریم با نامحرم دقت و توجه کافی را داشته باشند. گاه ارتباط صمیمی، حتی شوخی و خنده های نابه جا هر یک از زوجین با نامحرم باعث رابطه ای صمیمی میان آن دو شده و اثرات جبران ناپذیر فراوانی در خانواده به بار می آورد. 🌾باید همواره نسبت به نامحرم حساسیت داشت و اجازه نداد کسی غیر از همسر به حریم شخصی نزدیک شود. 🆔 @masare_ir
✍شاهد 🍃سرش را روی بالش جابه‌جا کرد، صدایی به گوشش رسید؛ خوابش می آمد، بی‌توجه چشم‌هایش را به هم فشرد. با صدای گرومپ گرومپ از جایش پرید. ساختمان سه طبقه بود و دوازده شب این همه سروصدا در آن بعید بود. ⚡️کورمال، کورمال سمت در رفت. گوشش را به در خانه چسباند. صدای داد و هوار از طبقه بالا می‌آمد. شوهرش شیفت بود. با تردید مانتو بر تن کرد و آرام، آرام از پله‌ها بالا رفت. رامین، پسر گردن کلفت صاحب‌خانه با یک مرد قد بلند و چهارشانه دیگر پشت در خانه همسایه ایستاده بودند و با مشت و لگد به در می‌کوبیدند. ☘در خانه ناگهان باز شد و هاشم میان در ظاهر شد: « چتونه این وقت شب؟ » رامین یقه پیراهن هاشم را گرفت: « بهت میگن از خونه پاشو، باید زود تخلیه کنی، حالیته یا حالیت کنم.» هاشم دستش را روی دست‌های ماهیچه‌ای او گذاشت و با فریاد گفت: «به تو ربط نداره، دستت رو بردار وگرنه بد می‌بینی...» حرف هاشم تمام نشده بود که رامین، هاشم را با زور به داخل خانه هل داد و رفیقش هم وارد خانه شد. 🍂صدای جیغ سمیه و سمیرا، زن و دختر هاشم، دست‌های لرزان عاطفه را روی دکمه‌های گوشی‌اش لغزاند و شماره پلیس را گرفت.» گوشی را قطع کرد و به سمت در خانه آنها رفت‌. رامین و رفیقش به جان هاشم افتاده بودند و تا می‌خورد او را می‌زدند. سمیه لباس رامین را می‌کشید و او را می‌زد تا شوهرش را نزند؛ سمیرا با لباس خانه و موهای پریشان گوشه دیوار کز کرده و اشک می‌ریخت. 🎋عاطفه با دست‌های لرزان و چشم‌های بارانی شروع به فیلم گرفتن کرد و داد زد: «تمامش کنین، الان پلیس میاد.» صدای عاطفه نه ولی آژیر پلیس رامین و رفیقش را آرام کرد. به سمت در برگشتند. با دیدن عاطفه با چشم‌های خط و نشان کش به سمت در و عاطفه خیز برداشتند و فریاد زدند: « حسابت رو می‌رسیم.» عاطفه جیغ کشید، از در بیرون پرید و به سمت پله‌ها دوید. 🌾نفهمید چطور پله‌ها را پایین رفت و در خانه را باز کرد. با دیدن پلیس نفس راحتی کشید. چند دقیقه نگذشت که کوچه پر از جمعیت شد. پلیس رامین و رفیقش را برای ورود غیر مجاز به عنف گرفتند؛ ولی مدام انکار می‌کردند و می‌گفتند که هاشم و خانواده‌اش دروغ می گویند. حواسشان به عاطفه بود و مدام به او چشم غره می‌رفتند. 💫عاطفه آب گلویش را قورت داد، با خودش گفت: «می‌خواین من رو بترسونین تا دهنم رو ببندم، کور خوندید.» کنار افسر پلیس رفت و فیلمی را که گرفته بود، نشان داد و رو به آن دو به پلیس گفت: «من دیدم، تو دادگاه شهادت هم می‌دهم.» سمیه میان گریه و آرام کردن سمیرا، لبخندی بر لب نشاند. 🆔 @masare_ir
✨قدرت «فَلَا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشَارِقِ وَالْمَغَارِبِ إِنَّا لَقَادِرُونَ» (سوره معارج آیه‌ی ۴۰) «سوگند به پروردگار مشرقها و مغربها که ما قادریم.» 🌾بلی،تو هم قادری عین خالقت و ماهری عین سازنده‌ات. می‌توانی کوه را جابجا کنی با نیروی اراده‌ات با توان بازویت و با همّت وجودت. 🌺خدایت بعد از اینکه از آب و گل در آمدی، به خودش احسنت گفت، این احسنت برای این بود که تو یک موجود قابلی هستی و سرتا پای پیکره‌ات نشان از توانمندی دارد چون پروردگارت تواناست و قادر بر هر کاری و هر ناممکنی؛ سستی و ضعف را از خودت دور ساز و قیام کن برای ساختن و آفرینش همچون آفریننده‌ات. 🆔 @masare_ir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨تلاش جهادی در سیره شهید سید حمید میر افضلی 🌷برش اول: 🍃سید حمید دو روز بود که در منطقه کار شناسائی کرده بود و یک لحظه هم استراحت نداشت. حالا آمده بود سر سفره صبحانه. لقمه اول را که گذاشت در دهانش، پلک هایش روی هم افتاد و خوابش برد. زدم به پهلویش دهانش چند بار جنبید و لقمه را فرو برد. لقمه بعدی را که برداشت باز خوابش برد. باز بیدارش می کردم که بتواند صبحانه ای بخورد. 🌷برش دوم: 🍃اکثر مواقع غذایش را در حال رفت و آمد می‌خورد. نشسته بود سر سفره ناهار. اما بی‌خوابی امانش را بریده بود. سر سفره بود که پیشانی اش خورد به بشقاب غذا. برای خواب هم وقت نداشت. 📚پا برهنه در وادی مقدس، نویسنده و ناشر: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، ص ۷۵ و ۷۶ 🆔 @masare_ir
✨روح خدا 💠السّلام علیکَ یا روح الله،ای انسان بزرگ انقلاب ایران،چه با شکوه قیام کردی و نهضت خویش را تا سر منزل غایی رساندی. 💫برای سرنگونی طاغوت زمان، ابرهیم وار، تبر نبرد با دشمنان را در دست گرفتی و عاشقانه جنگیدی، شکستی بت‌های زمان را و سربلند گشتی. 🌾مرد بودی و مردانه در برابر لشکر ستم پیشه ایستادی تا حق سوء استفاده را به هیچ بیگانه‌ای ندهی. 🖤الا اي باغبان پير اين گلشن كجا رفتى؟ كه باز آري شكيبی شاخه‌هاي ناشكيبا را (مرتضی نور بخش) 🔰بسیاری از مریدانت گوش به فرمانت بودند ولی در چنگ دشمن، در حسرت دیدارت ماندند و خیلی‌ها پروانه صفت دور شمع وجودت گشتند و جان فدای یار نمودند. چه خوش پیوستی به لقای یارت و آرام گرفتی در جوارش. 🏴رحلت پر از غم و اندوه بنیانگذار انقلاب بر رهروان راهش و پویندگان مرام و معرفتش تسلیت باد.🏴 🆔 @masare_ir
✍درسی برای تمام عمر 🍃به نیمکت رنگ‌پریده‌ای که تنها نیمکت قسمت جنوبی پارک بود، چسبیده‌ بودم. مدام به‌ ساعت نگاه می‌کردم. دیرم شده‌بود. هرچه زنگ‌ می‌زدم، شراره یا جواب سربالا می‌داد و یا رد می‌کرد. از استرس دست‌هایم را به‌هم می‌مالیدم و مدام اطراف چادرم را می‌کشیدم. ⚡️ قسمتی از چادرم با عرق دستانم خیس‌ شده‌بود. از این‌که در پرت‌ترین قسمت پارک قرار گذاشته‌بود، عاصی‌بودم. چند جوان‌ با قیافه‌های ترسناک دور و برم پرسه‌ می‌زدند. بعضی‌، فقط به متلک بسنده می‌کردند، اما بعضی فراتر رفته، برایم شماره می‌نوشتند و کنارم می‌گذاشتند‌ و من از ترس آبرویم حتی نگاهشان نمی‌کردم. 🍃 از طرفی هم نمی‌خواستم شراره متوجه ضعفم شود. آخر سر پیام‌دادم: «بیا جزوه‌هاتو ببر دیگه، من باید برم، خونواده‌م نگران میشن.» جواب‌داد: «رسیدم، سوسول خانوم.» 🌾کمی بعد، در حالی‌که برایم دست تکان‌ می‌داد، از پشت بوته‌ای پیدایش شد و پشت سرش جوانی با لباس‌های فشن، در حالی‌که دزدانه رفتار می‌کرد، ایستاده‌بود، من قبلاً او را دیده‌بودم، اما فکر می‌کردم مزاحم باشد. با دیدن دوباره‌ی او کنار شراره، مغزم هنگ‌ کرده، زبانم بند آمده‌بود. ⚡️چشمانم سیاهی می‌رفت. اگر بلندمی‌شدم، قطعاً پس‌می‌افتادم. حالم به‌قدری بد بود که حتی شَبح پدرم را پشت سر شراره می‌دیدم که مچ دست آن‌جوان را محکم چسبیده، با چشمانی سرخ، ابروهایی درهم کشیده و قدم‌هایی تند، به طرفم می‌آمد. 🎋اما نه! شبح و توهم‌نبود. واقعیت وحشتناکی بود که مرا از چشم پدرم می‌انداخت و مُهر هرزگی بر پیشانی‌ام می‌زد. حال پرنده‌‌‌ای را داشتم که بال‌هایش بسته‌بود و قدرت فرار نداشت. شراره، از روز آشنایی، خیلی کمک‌حالم بود، چون می‌دانست بعد از مسیر خانه تا مدرسه، دانشگاه اولین جای غریبی بود که واردش شده‌ام. اما پدر و مادرم، با دیدن سر و وضع نامناسب شراره، با ارتباطم با او مخالف بودند و نهایتاً با اعتصاب‌های من راضی به رفت‌وآمدم با او شده‌بودند. شراره با آن دک و پوزش از پدرم می‌ترسید و هر وقت او را می‌دید، رنگش می‌پرید. 🍃آن‌لحظه هم مثل چوب، خشکش زده‌بود. من فریاد پدرم را می‌شنیدم که می‌گفت: «حساب همه‌تونو می‌رسم، قاچاقچیای ناکس...» بعد رو به من کرد: "«بچه‌جون! چقدر گفتم تو این دور و زمونه به هیشکی راحت اعتماد نکن. اون‌وقت تو، تو پارک با اینا قرار می‌ذاری؟! شدی واسطه‌ی تجارت مواد ...» 💫با شنیدن این‌حرف، از حال رفتم و دیگر چیزی نشنیدم. در بیمارستان که به هوش آمدم پدرم پشت به من، به تخت تکیه‌داده‌بود. به زحمت بلندشدم و با دست‌هایی لرزان و چشم‌هایی پر از اشک، از پشت بغلش کردم و شانه‌های ستبرش را بوسیدم. مادرم آب‌میوه به‌دست، واردشد و با دیدن بی‌اعتنایی پدرم، شروع‌ کرد به ماست‌مالی لج‌های من: «احمدآقا! سوسن چشم و گوش بسته‌ست، تقصیری نداره، اونا رو که نمی‌شناخت، فکر می‌کرد ...» 🍀پدرم حرفش را قطع‌کرد: «شاید دیگه این‌جوری بفهمه وقتی خونواده‌ش حرفی می‌زنن از سر دشمنی نیست ...» و به طرفم برگشت و با دست‌های زمختش اشکم را پاک‌کرد. دستانی که از بس کارگری کرده‌‌بود، مانند سمباده‌ای بر پای چشمم کشیده‌می‌شد. اما من آن‌لحظه شیرین‌ترین احساس عمرم را تجربه می‌کردم. 🆔 @masare_ir