eitaa logo
مِــعـراجٌ الشُّــهَـدا 🇮🇷
40.4هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
4.8هزار ویدیو
470 فایل
رفیق به محفل شهدا خوش آمدی😉 در مناسبت های مختلف موکب شهدایی داریم😍 ✤تبلیغات↯ @meraj_shohada_tblighat ✤کانال‌های‌ما↯ @meraj_shohada_namazshab @bab_al_zahra ⛺️موکب↯ @meraj_shohada_mokeb ✤ارتباط‌‌با‌خادم↯ @ya_fatemat_al_zahra
مشاهده در ایتا
دانلود
💫🌹💫🌹💫🌹💫🌹💫 بیست و دوم 🌹ــــيد طاليي ادامه👇👇 ❣❣❣ ⏪ با توجه به تلاشهاي بسيارزيادي که دريگان انجام داده بود چندين بارمورد تشويق وتقدير فرماندهان قرار گرفت😊 يکي از فرمانده هان ايشان ميگفت: هر وقت که به مأموريت براي کمين عليه اشرار ميرفتيم تا اسم رو تو ليست ميديدم دلم قرص ميشد👌 حضور واقعًا براي گروه ما قوت قلب بود😌 و به قول سيد مرتضي آويني که فرمود: براستي شهــ🌹ــــادت مزد خوبان است... مصطفي مزد پاک بودنش رو با شهــ🌹ـــادت گرفت👌 اومصداق روايت مبارک ونوراني ⚜پيامبراعظم⚜شد که فرمودند: 🍃وقتي آخرالزمان ميرسد خداوندبهترين هاي امت من را با شهـــ🌹ـــادت گلچين ميکند🍃 پدرشهـــ🌹ــــيدطلائي تاوارد مسجد🕌ميشد، بلندميشد🍃 ميگفتم: بشين،چرا بلند ميشي🤔 اون که ما رو نميبينه،ميگفت: باشه،من که اون روميبينم، احترام من به ايشان تجليل از شهـــــ🌹ــداست🍃 هميشه به والدين شهـــ🌹ـــدا احترام ميگذاشت🍃 خاطره بسيارزيبايي ازآخرين باري که ، پدر شهـــ🌹ـــيد طلائي روتو مسجد🕌 ديد درذهنم نقش بسته🍃 دارد👇👇👇 @ebrahimdelha 💫🌹💫🌹💫🌹💫🌹💫
خودش هم زمين داشت. گاهي اوقات برداشت محصولات کشاورزي مي افتادماه مبارک رمضان. خيلي به کارگرهاش سخت نميگرفت. بعضي از اونهاروزه نبودند امامرام نميداد باسختگيري بيمورد،باعث بشه کسي تو انجام واجباتش کوتاهي کنه وروزه خواري کنه... موتوري داشت كه فروخت به يکي ازدوستان. اماخريدارنتونست پولش روبده. نگفت وموتورش به همين راحتي رفت❗️ بارهابه من ميگفت پول دادم به بچه ها اما پس نميدن. مهم نيست خدا چند برابرش رو به ما برگردونده ...👌 دست خيلي هارو ميگرفت. کمک ميکرد. بعضي وقتهاميگفتم به هرکسي پول نده، ميگفت اشکال نداره. گاهي اوقات من ازدستش حسابي کفري ميشدم.ميگفتم جان خيلي ساده اي و... هم فقط ميخنديد.😊 داشت ساختماني رادرست ميکرد. دزداومد و کلي کابل و سيم ازش برده بود. 😕 خيلي راحت ايستاده بود.ميگفت: اشکال نداره حتمًا لازم داشته که برده❗️ بعد از مدتي دزد رو پيدا کرد، بهش گفتيم برو ازش شکايت کن اموالت رو پس بگير. گفت لازم نيست من حلال ميکنم.👌 این قسمت @ebrahimdelha 🌷🌷🌷
🌷🌷🌷 ... 🍃🍃🍃 ⏪تو کار خريد وفروش تخمه بودم يه روز رفتم پيش مقداري ازتخمه براي نمونه توجيبم بود ريختم تو مچ ، گفتم تخمه سراغ دارم ميخري⁉️ اين هم نمونه اش⁉️گفت داش علي آره ...کجاست ⁉️ گفتم روستاهاي قُروه کردستان، بدون معطلي گفت زنگ بزن بريم، شماره حسابش روهم بگير بهش بگو پولش رو اولش بهش ميديم، شماره حساب رو گرفتم ودادم به ، نيم ساعت بعد رفتيم بانک، ميليون تومان پول ريخت به حساب طرف❗️ گفتم چي کار داري ميکني⁉️چطور اطمينان داري بدون اينکه تخمه رو ببيني پول رو واريز ميکني⁉️گفت سوار شو بريم کارت نباشه🤔 👇👇 @ebrahimdelha 🌷🌷🌷
🌷🌷🌷 ✍ جايي رفته بود خواستگاري.جواب رد شنيد!خبر داشتم که رفته خواستگاري، اومد پيش من گفتم: چه خبر؟! شنيدم رفتي خواستگاري؟!گفت آره مجيد جان، اما جواب رد دادن !؟ گفتم براي چي؟! کي از شما بهتر؟! گفت چي بگم! من هم تعجب کردم که چرا جواب رد دادند. از اون خانم پرسيدم: چرا جواب رد داديد؟! گفت: من تو شما هيچ عيبي نمي بينم. فقط اين رو بگم که من به درد شما نمي خورم. شما خيلي از من بالاتري؟! واقعًا براي من هم عجيب بود که چرا اون خانم اين جوابروداده بود! يه بار ديدم کت وشلوار پوشيده،موهاش رو هم کچل کرده!!گفتم اينطوري بري خواستگاري من که مرد هستم نميپسندمت،واي به حال خانمي که تو رو بخواد بااين قيافه‌ بپسنده!! ... @ebrahimdelha 🌷🌷🌷
🌷🌷🌷 🍀🍀🍀 ✍اردوگاه شهيد درويشي خادم الشهداءبوديم. با کنارآشپزخانه نشسته بوديم. يک دفعه ابر سياهي روي اردوگاه آمد وباران بسيار شديدي باريد، صداي ُشر شُر باران در سکوت اردوگاه لذت خاصي داشت. گفت: کيشه (مرد) الان حال ميده بريم زيراين بارون براي بي بي حضرت زهرا سينه بزنيم، گفتم چي داري ميگي الان چه وقت سينه زدنه؟اون هم زيراين بارون؟!ديونه شدي؟! گفت: من ديونه ي اهل بيتم. داداش ما که رفتيم. شروع کردوسط اردوگاه زير اون بارن شديد سينه زدن، ايام فاطميه بود. ذکر يا زهرا يا زهرا مي گفت و سينه مي زد، من هم هوس کردم و رفتم.چنددقيقه بيشترنتونستم زيراون بارون بمونم.سراپاخيس شدم.سريع برگشتم. اما تو حال خودش بود. بچه هاهم کم کم اومدن جمع شون ده بيست نفري شد. داد مي زد و ميگفت: بياييد عنايت حضرت زهرا رو به خادم هاش ببينيد. همين طور سينه ميزدند و گريه ميکردند. کم کم روضه ي حضرت عباس عطش و بي آبي؛ بچه ها همراه ابرهاي آسمان چشمهاشون ابري شده بود و گريه مي کردند.روحاني اردوگاه هم به جمع شون اضافه شد ومجلس روضه ي عجيبي برقرار شد. نزديک يک ساعت زيربارون بچه هاعزاداري کردند.هيچ کس خسته نمي شد. بعدازمراسم، شده بود.واردسوله شد.گفتم سرما ميخوري حالت جامياد! گفت: نگران نباش، اگربدوني خدا چه نظري به مجلس ما کرده بود؟ رحمت الهي ازهمه طرف مارواحاطه کرد. مگه نشنيدي دعاهنگام بارون مستجاب ميشه. حرفهاي بوي عشق ومعرفت مي داد وما هنوزبه آن نرسيده بوديم ... ادامه_دارد... @ebrahimdelha 🌷🌷🌷
🌷🌷🌷 🍀🍀🍀 ✍يکشب منزل يکي ازدوستان باهم خوابيده بوديم.صبح اذان رو که دادند بيدار شديم، نمازصبح رو خونديم. مقيد بود هرروز مقداري قرآن بخونه. قرآنش رو هم خوند و خوابيديم. تازه گرم خواب بوديم که يک دفعه صدايي شنيدم! از خواب پريدم وديدم دودستي محکم به سرش مي زنه. گفتم: چيکار ميکني!؟ گفت: محمد بدبخت شدم نمازصبحمون قضا شد!! شرمنده حضرت زهرا شديم. گفتم ما که نمازمون روخونديم! تازه مگه يادت رفته، بعد ازنماز قرآن هم خوندي!! تا من اين حرف رو زدم آرامش به چشمانش برگشت. گفتم : حالا که خيالت راحت شد بگيربخواب، بذارماهم بخوابيم ... ... @ebrahimdelha 🌷🌷🌷
🌷🌷🌷 🍀🍀🍀 ✍قلب شما حرم خداوند است،دراين حرم الهي غير خدا روراه ندهيد. مدافعان حرم، اول از حرم خدا خيلي خوب دفاع کردند که بهشون لياقت دفاع از حرم حضرت زينب رودادند... تو شلمچه صداي اذان بلند شد. با مهيا شديم رفتيم به سمت مسجد. نماز که شروع شد من کنار ايستاده بودم، تکبيره الاحرام رو که گفتيم حس کردم شانه هاي داره تکون مي خوره، کلا حواسم پرت شد!! مي ديدم که قطرات اشک همين طور سرازير بود. من هم طبق معمول، مثل هميشه حواسم به همه چيز بود الا نماز !! کلا هواسم رفت به نماز،اشک هاش لباس وجانمازش رو نمناک کرد. نماز که تموم شد،سريع ُزل زدم به چشمهاش.هنوز نم اشک کنار چشمانش ديده می شد. خجالت مي کشيدم از سؤال کنم. بالاخره روکردم بهش گفتم: نمازت باطله؟! چرا اين قدر شونه هات تکون خورد، اين همه گريه کردي؟! تو مگه حواست به نماز خودت نبود؟! تازه من براي خداو سيدالشهدا گريه کردم. بعيده نمازم باطل بشه، چه جايي بهتر از نماز که برا آقام گريه کنم. ...
مِــعـراجٌ الشُّــهَـدا 🇮🇷
#مروری_بر_کتاب_مهمان_شام #شهــــید_محمـــد_مصـطـفوی
🌷✨🌷✨🌷✨🌷 🍀🍀🍀 ✍ يکي ازبرنامه هايي که همه ساله با بچه هاي هيئت داشتيم، سفرزيارتي به مشهد مقدس بود. يک روز بعد ازتمرين تو زورخانه بابچه هانشسته بوديم،يه دفعه صحبت اززيارت آقا امام رضا شد. :حامدجان ان شاءالله ياعلي بگيم يه کاروان بچه هاروببريم مشهد.گفتم درخدمتم. نفري چقدر ازبچه هابگيريم.گفت صد هزارتومن کافيه. گفتم: بابا خيلي کمه، صد تومن فقط پول کرايه مون ميشه، گفت کارت نباشه حلش مي کنم. پيگيري کرد رفت پيش مسئول اردوئي سپاه وقول هتل سپاه رو درمشهد گرفت. تمام غذا واسکان مارايگان شدوفقط پول اتوبوس روداديم که حتي اون صدتومن هم زياد اومد.آخرش رو کردبه من گفت ديدي حامد جان آقامون کريمه،خودش همه چيزرو جور کرد ورفتيم. براياتوبوس هم رفت يه راننده اي روپيدا کرد يک ميليون تومان تخفيف گرفت من باورم نميشدطوري شدکه بچه هاروشمال هم برديم. توسلش قوي بود.اخلاص داشت وکارش نتيجه ميداد.تو زيارت خيلي خودماني حرف ميزد. مي گفت: امامرضا كوچيكتم، نوکرتم. چون ازته دل ميگفت خيلي به دل مي نشست.صاف و ساده بود. بي ريا حرف مي زد. يکي از برنامه هاي در مشهد زيارت قبور شهدا بود. با اينکه از حرم خيلي فاصله بوداما سيره اش اين بودکه حتمًا سري به شهدا بزنه...رفتيم گلزار شهداي مشهد، سرمزار شهيد برونسي که رسيديم حال عجيبي پيدا کرد. شروع کرد از شهيد برونسي صحبت کردن. داستان توسل شهيدبه حضرت زهرا رو براي بچه هاگفت. اين که وسط ميدان مين گيرمي کنه وباتوسل راه معبر روپيدا مي کنه وهمراه نيروهاش خارج می شوند. ... @ebrahimdelha 🌷✨🌷✨🌷✨🌷
مِــعـراجٌ الشُّــهَـدا 🇮🇷
🌷✨🌷✨🌷✨🌷 #قسمت:صد_و_بیستم #توسلات #بروایت:حجه_الاسلام_رضايي_و_جمعي_از_دوستان ☘☘☘ خيلي نگران شدم
🌷✨🌷✨🌷✨🌷 :صد_و_بیست_و_یک آشتي :علي_احسان_حسني 🍀🍀🍀 ✍اردوگاه شهيد درويشي خادم الشهدابوديم.يه شب ساعت يازده شب بودکه کارواني ازقزوين براي اسکان به اردوگاه اومد. اکثر كاروان جوانهايي بودندکه اهل شهداو اينطورمسائل نبودند. اين جوانها روديد به من گفت علي جان بيابريم سراغ اينهابراشون صحبت کنيم.حيفه اينهاتااينجااومدندکسي نيست براشون حرف بزنه. گفتم جان چشم. رفتيم وبه زائرين شهدا خوش آمد گفتيم. با دو سه نفرشون گرم گرفت وبااونهاشروع کردصحبت کردن،اول ازواجبات دين صحبت کرد از نماز خوندن گفت و.. بعد وصل کرد به شهداواز رشادتهاي شهدا براي اون بچه هاگفت. اون هاچنان بااشتياق محوصحبتهاي ؛گوئي اهل اين مملکت نبودند وهيچ شناختي از شهدا نداشتند. من خيلي افسوس ميخوردم که چرا کسي نبوده تا با اين جوانها از شهدا بگه تا الگوي مناسبي براي خودشون پيدا کنند. باصحبتهاي کم کم به تعدادبچه ها اضافه شد. جوانها سؤال مي کردند و جوابهاي زيبائي ميداد.واقعًا من يقين پيدا کردم که همه اين جوابها و صحبت هايي که ميکرد عنايت شهدا بود و به همين خاطرتأثيرعجيبي روي مخاطبين گذاشت. من چشمام گرم شده بود. گفتم: من رفتم بخوابم.گفت:کيشه (مرد)بمون کمکم کن شماهم صحبت کن. خواب که هميشه هست، اما اين جوانها رو دوباره از کجاميخواي پيدا کني؟ من رفتم خوابيدم. رسم بود برخي از خادم ها براي نماز شب بيدار مي شدند من هم بيدار شدم تا مهياي نماز بشم،ديدم سر جاش نيست ؟!رفتم ببينم نماز شب ميخونه يا نه؟! ديدم اونجا هم نيست. رفتم بالاي پشت بام همون جايي که هر روزغروب به سمت غروب آفتاب خلوت ميکرد ومناجات داشت.ديدم اونجا هم نيست. .. @ebrahimdelha 🌷✨🌷✨🌷✨🌷
مِــعـراجٌ الشُّــهَـدا 🇮🇷
🌷✨🌷✨🌷✨🌷 #در_ادامه... ✍سيدشلوار لي ولباس آستين کوتاه پوشيده بود!؟رفتم سراغش سلام دادم وگفتم: #سيد
🌷✨🌷✨🌷✨🌷 :صد و بیست و شش مادر : خانواده و دوستان 🍀🍀🍀 ✍ اوايل دهه نود بود. شوک بزرگي به خانواده وارد شد. مادر دچار بيماري سختي شد. کار خانواده شده بودازاين دکتربه اون دکتر رفتن. اماروزبه روز حال مادربدتر شد. حتي دکترهاي تهران هم کار خاصي نتوانستند انجام دهند. يه بار خيلي پکر بود. بيماري مادرش خيلي اذيتش مي کرد. زنگ زدم گفتم: کجائي؟ گفت: اومدم شلمچه.داشتم تو شهرمي ترکيدم. اومدم اينجا خالي بشم. دوراني که مادرش مريض بود نذر کرده بود که با مادرش کربلا بره که قسمت نشد. چند بارپيگير شد که باهواپيما بروند که نشد. زمانيکه مريضي مادر خيلي سخت شد، دلش نمي اومد خونه بره.هروقت مي رفت چهره نحيف مادر رو که ميديد بهم مي ريخت. خيلي زودمي اومد بيرون. خيلي مادرش رودوست داشت. عاشق سينه سوخته امام حسين بود، محرم سال۹۳پيراهن مشکي نپوشيد!!مي گفت:مادرم من روبااين وضع ‌ببينه ناراحت ميشه. يه روز ميلاد اومد پيشم. ديدم تاب وقرار نداره. هي ميشينه پا ميشه، راه ميره، بعد رنگ و روش سفيد شد. گفتم چي شده؟ تا اين روگفتم زد زيرگريه. گفت خودت ميدوني که مادرم رو عمل کرديم. دکتر گفت هفته بعد بايد بياد شيمي درماني. بعد دکتر گفت وقتي که مي ياريد بايد موهاي سرش رو اصلاح کنيد. ميگفت وگريه ميکرد، گفتم: کيشه(مرد)! منم بابام شيمي درماني شده. منم اين مسائل رو ميدونم. به خاطر اين که بعد از شيمي درماني موهاش ميريزه از اون نظرگفتند. : تو خونه جمع شديم. گفتم خواهرم يا داداشم يا بابام .. @ebrahimdelha 🌷✨🌷✨🌷✨🌷
مِــعـراجٌ الشُّــهَـدا 🇮🇷
🌷✨🌷✨🌷✨🌷 #در_ادامه... ✍حجةالاسلام رضايي نيزمي فرمود: يک بار سرمزارآيت الله شيخ محمد بهاري بودم.ر
🌷✨🌷✨🌷✨🌷 :صد و بیست و هشت :حجت_الاسلام_امين_رضايي 🍀🍀🍀 ✍يک ماهي ميشد که دوره آموزشي مي رفتيم. تقريبًا صد نفري مي شديم. خيلي مشتاق رفتن به جمع مدافعان حرم بوديم . يک بار دور هم نشسته بوديم، يکي از رزمندگان جنگ به من گفت: شيخ به نظرت تو اين جمع کي قراره شهيد بشه؟! يعني رزق کدوم يک ازاين بچه هاست، خيليهاشون هم دوران دفاع مقدس رودرکنکردند. حتي اون زمان به دنيا نيومده بودند. من رو کردم بهش گفتم هيچکدوم ازجمع مالياقت نداره! اون بنده خدا برگشت گفت نه،اشتباه ميکني. به نظر من ميلادپاش برسه اون طرف صد درصد شهيد ميشه!! جمله اي شنيدم که هر طورزندگي کني،مرگت هم همين طور خواهد شد. شهادت گونه زندگي کردوبا شهادت خواهد رفت... يکي ازبچه ها به گفت: جان، تو پات برسه سوريه ميزنند سرت ميره!! هم با حاضر جوابي گفت: هستي ام فداي بي بي، به عشق بي بي سرم هم بره غمي نيست... بالاخره بعد از کلي آموزش و چشم انتظاري، ليست افراد اعزامي مشخص شد،در کمال ناباوري اسم من ازليست خط زده بود، خيلي ناراحت شدم، نمي دونستم چيکار کنم. تنها کسي که مي تونست من روآروم کنه بود. ازبين اين همه رفقارفتم سراغ ،در خونشون رسيدم وزن گزدم. گفتم جان بيا بيرون کارت دارم. :شيخ چه خبر؟اينوقت شب چيکارداري که ماروبي خواب کردي؟! گفتم چيکار کنم خوابم نميبره. .. @ebrahimdelha 🌷✨🌷✨🌷✨🌷