💫🌹💫🌹💫🌹💫🌹💫
#قسمت بیست و دوم
#شهــــ🌹ــــيد طاليي
#در ادامه👇👇
❣❣❣
⏪ با توجه به تلاشهاي بسيارزيادي که دريگان انجام داده
بود چندين بارمورد تشويق وتقدير فرماندهان قرار گرفت😊
يکي از فرمانده هان ايشان ميگفت: هر وقت که به مأموريت براي کمين عليه
اشرار ميرفتيم تا اسم #مصطفي رو تو ليست ميديدم دلم قرص ميشد👌
حضور
#مصطفي واقعًا براي گروه ما قوت قلب بود😌
و به قول سيد مرتضي آويني که فرمود: براستي شهــ🌹ــــادت مزد خوبان است...
مصطفي مزد پاک بودنش رو با شهــ🌹ـــادت گرفت👌
اومصداق روايت مبارک ونوراني
⚜پيامبراعظم⚜شد که فرمودند:
🍃وقتي آخرالزمان ميرسد خداوندبهترين هاي امت
من را با شهـــ🌹ـــادت گلچين ميکند🍃
پدرشهـــ🌹ــــيدطلائي تاوارد مسجد🕌ميشد،#سيدسريع بلندميشد🍃
ميگفتم:#سيدجان
بشين،چرا بلند ميشي🤔
اون که ما رو نميبينه،ميگفت: باشه،من که اون روميبينم،
احترام من به ايشان تجليل از شهـــــ🌹ــداست🍃
هميشه به والدين شهـــ🌹ـــدا احترام ميگذاشت🍃
خاطره بسيارزيبايي ازآخرين باري که #سيد، پدر شهـــ🌹ـــيد طلائي روتو مسجد🕌 ديد
درذهنم نقش بسته🍃
#ادامه دارد👇👇👇
@ebrahimdelha
💫🌹💫🌹💫🌹💫🌹💫
#سید خودش هم زمين داشت. گاهي اوقات برداشت محصولات کشاورزي
مي افتادماه مبارک رمضان. #سيد خيلي به کارگرهاش سخت نميگرفت.
بعضي از
اونهاروزه نبودند امامرام #سيداجازه نميداد باسختگيري بيمورد،باعث بشه کسي
تو انجام واجباتش کوتاهي کنه وروزه خواري کنه...
#سيدميلاد موتوري داشت كه فروخت به يکي ازدوستان.
اماخريدارنتونست پولش
روبده. #سيدچيزي نگفت وموتورش به همين راحتي رفت❗️
بارهابه من ميگفت پول
دادم به بچه ها اما پس نميدن. مهم نيست خدا چند برابرش رو به ما برگردونده ...👌
دست خيلي هارو ميگرفت.
کمک ميکرد.
بعضي وقتهاميگفتم #سيدجان به
هرکسي پول نده، ميگفت اشکال نداره.
گاهي اوقات من ازدستش حسابي کفري
ميشدم.ميگفتم #سيد جان خيلي ساده اي و... #سيد هم فقط ميخنديد.😊
#سيد داشت ساختماني رادرست ميکرد.
دزداومد و کلي کابل و سيم ازش برده
بود. 😕
#سيد خيلي راحت ايستاده بود.ميگفت: اشکال نداره حتمًا لازم داشته که برده❗️
بعد از مدتي دزد رو پيدا کرد، بهش گفتيم برو ازش شکايت کن اموالت رو پس
بگير. گفت لازم نيست من حلال ميکنم.👌
#پایان این قسمت
@ebrahimdelha
🌷🌷🌷
🌷🌷🌷
#قسمت_بیست_و_ششم
#روزي_حلال
#به_روایت_علي_نوري_و...
🍃🍃🍃
⏪تو کار خريد وفروش تخمه بودم يه روز رفتم پيش #سيد مقداري ازتخمه براي
نمونه توجيبم بود ريختم تو مچ #سيد، گفتم #سيدجان تخمه سراغ دارم ميخري⁉️
اين
هم نمونه اش⁉️گفت داش علي آره ...کجاست ⁉️ گفتم روستاهاي قُروه کردستان،
بدون معطلي گفت زنگ بزن بريم، شماره حسابش روهم بگير بهش بگو پولش رو
اولش بهش ميديم،
شماره حساب رو گرفتم ودادم به #سيد، نيم ساعت بعد رفتيم
بانک، #سيد25 ميليون تومان پول ريخت به حساب طرف❗️
گفتم #سيد چي کار داري ميکني⁉️چطور اطمينان داري بدون اينکه تخمه رو
ببيني پول رو واريز ميکني⁉️گفت سوار شو بريم کارت نباشه🤔
#ادامه_دارد👇👇
@ebrahimdelha
🌷🌷🌷
🌷🌷🌷
✍ جايي رفته بود خواستگاري.جواب رد شنيد!خبر داشتم که #سيد رفته خواستگاري،
اومد پيش من گفتم: #سيدجان چه خبر؟! شنيدم رفتي خواستگاري؟!گفت آره مجيد
جان، اما جواب رد دادن !؟
گفتم براي چي#سيد؟! کي از شما بهتر؟!
گفت چي بگم! من هم تعجب کردم که چرا جواب رد دادند. از اون خانم
پرسيدم: چرا جواب رد داديد؟! گفت: من تو شما هيچ عيبي نمي بينم. فقط اين رو
بگم که من به درد شما نمي خورم. شما خيلي از من بالاتري؟! واقعًا براي من هم
عجيب بود که چرا اون خانم اين جوابروداده بود!
يه بار ديدم کت وشلوار پوشيده،موهاش رو هم کچل کرده!!گفتم #سيد اينطوري
بري خواستگاري من که مرد هستم نميپسندمت،واي به حال خانمي که تو رو بخواد
بااين قيافه بپسنده!!
#ادامه_دارد...
@ebrahimdelha
🌷🌷🌷
🌷🌷🌷
#قسمت_هشتاد_و_پنج
#باران_رحمت
#به_روایت_دوستان_شهيد
🍀🍀🍀
✍اردوگاه شهيد درويشي خادم الشهداءبوديم. با #سيد کنارآشپزخانه نشسته بوديم.
يک دفعه ابر سياهي روي اردوگاه آمد وباران بسيار شديدي باريد، صداي ُشر شُر
باران در سکوت اردوگاه لذت خاصي داشت.
#سيد گفت: کيشه (مرد) الان حال
ميده بريم زيراين بارون براي بي بي حضرت زهرا سينه بزنيم، گفتم #سيد چي
داري ميگي الان چه وقت سينه زدنه؟اون هم زيراين بارون؟!ديونه شدي؟! گفت:
من ديونه ي اهل بيتم.
داداش ما که رفتيم.
شروع کردوسط اردوگاه زير اون بارن شديد سينه زدن، ايام
فاطميه بود. ذکر يا زهرا يا زهرا مي گفت و سينه مي زد، من هم هوس کردم و
رفتم.چنددقيقه بيشترنتونستم زيراون بارون بمونم.سراپاخيس شدم.سريع برگشتم.
اما #سيد تو حال خودش بود. بچه هاهم کم کم اومدن جمع شون ده بيست نفري
شد. داد مي زد و ميگفت: بياييد عنايت حضرت زهرا رو به خادم هاش ببينيد.
همين طور سينه ميزدند و گريه ميکردند. کم کم روضه ي حضرت عباس
عطش و بي آبي؛ بچه ها همراه ابرهاي آسمان چشمهاشون ابري شده بود و گريه
مي کردند.روحاني اردوگاه هم به جمع شون اضافه شد ومجلس روضه ي عجيبي
برقرار شد. نزديک يک ساعت زيربارون بچه هاعزاداري کردند.هيچ کس خسته
نمي شد.
بعدازمراسم،#سيدسراپاخيس شده بود.واردسوله شد.گفتم #سيدجان سرما
ميخوري حالت جامياد!
گفت: نگران نباش، اگربدوني خدا چه نظري به مجلس ما کرده بود؟ رحمت
الهي ازهمه طرف مارواحاطه کرد.
مگه نشنيدي دعاهنگام بارون مستجاب ميشه.
حرفهاي #سيد بوي عشق ومعرفت مي داد وما هنوزبه آن نرسيده بوديم ...
ادامه_دارد...
@ebrahimdelha
🌷🌷🌷
🌷🌷🌷
#قسمت_صد_و_نه
#نماز_قضا
#بروایت_محمد_غفاری
🍀🍀🍀
✍يکشب منزل يکي ازدوستان باهم خوابيده بوديم.صبح اذان رو که دادند بيدار
شديم، نمازصبح رو خونديم. #سيد مقيد بود هرروز مقداري قرآن بخونه. قرآنش رو
هم خوند و خوابيديم. تازه گرم خواب بوديم که يک دفعه صدايي شنيدم! از خواب
پريدم وديدم #سيد دودستي محکم به سرش مي زنه.
گفتم: #سيدچته چيکار ميکني!؟
گفت: محمد بدبخت شدم نمازصبحمون قضا شد!! شرمنده حضرت زهرا شديم.
گفتم #سيدجان ما که نمازمون روخونديم! تازه مگه يادت رفته، بعد ازنماز قرآن
هم خوندي!! تا من اين حرف رو زدم آرامش به چشمانش برگشت. گفتم : حالا که
خيالت راحت شد بگيربخواب، بذارماهم بخوابيم ...
#ادامه_دارد...
@ebrahimdelha
🌷🌷🌷
🌷🌷🌷
#قسمت_صد_و_ده
#نماز_اول_وقت
#بروایت_جمعي_از_دوستان
🍀🍀🍀
✍قلب شما حرم خداوند است،دراين حرم الهي غير خدا روراه ندهيد.
مدافعان حرم،
اول از حرم خدا خيلي خوب دفاع کردند که بهشون لياقت دفاع از حرم حضرت
زينب رودادند...
تو شلمچه صداي اذان بلند شد. با #سيد مهيا شديم رفتيم به سمت مسجد. نماز
که شروع شد من کنار #سيد ايستاده بودم، تکبيره الاحرام رو که گفتيم حس کردم
شانه هاي #سيد داره تکون مي خوره، کلا حواسم پرت شد!!
مي ديدم که قطرات اشک
#سيد همين طور سرازير بود. من هم طبق معمول، مثل هميشه حواسم به همه چيز بود الا نماز !! کلا هواسم رفت به نماز#سيد،اشک هاش لباس وجانمازش رو نمناک کرد.
نماز که تموم شد،سريع ُزل زدم به چشمهاش.هنوز نم اشک کنار چشمانش ديده
می شد. خجالت مي کشيدم از #سيد سؤال کنم.
بالاخره روکردم بهش گفتم:#سيدجان
نمازت باطله؟! چرا اين قدر شونه هات تکون خورد، اين همه گريه کردي؟!
#سيدگفت تو مگه حواست به نماز خودت نبود؟! تازه من براي خداو سيدالشهدا
گريه کردم. بعيده نمازم باطل بشه، چه جايي بهتر از نماز که برا آقام گريه کنم.
#ادامه_دارد...
مِــعـراجٌ الشُّــهَـدا 🇮🇷
#مروری_بر_کتاب_مهمان_شام #شهــــید_محمـــد_مصـطـفوی
🌷✨🌷✨🌷✨🌷
#قسمت_صد_و_سیزدهم
#سفر_به_مشهد
#بروایت_مجيد_قره_خاني_حامد_وزيري
🍀🍀🍀
✍ يکي ازبرنامه هايي که همه ساله با بچه هاي هيئت داشتيم، سفرزيارتي به مشهد
مقدس بود.
يک روز بعد ازتمرين تو زورخانه بابچه هانشسته بوديم،يه دفعه صحبت
اززيارت آقا امام رضا شد.
#سيدگفت:حامدجان ان شاءالله ياعلي بگيم يه کاروان
بچه هاروببريم مشهد.گفتم #سيدجان درخدمتم.
نفري چقدر ازبچه هابگيريم.گفت
صد هزارتومن کافيه. گفتم: بابا خيلي کمه، صد تومن فقط پول کرايه مون ميشه،
گفت کارت نباشه حلش مي کنم.
پيگيري کرد رفت پيش مسئول اردوئي سپاه وقول هتل سپاه رو درمشهد گرفت.
تمام غذا واسکان مارايگان شدوفقط پول اتوبوس روداديم که حتي اون صدتومن
هم زياد اومد.آخرش رو کردبه من گفت ديدي حامد جان آقامون کريمه،خودش
همه چيزرو جور کرد ورفتيم. براياتوبوس هم رفت يه راننده اي روپيدا کرد يک
ميليون تومان تخفيف گرفت من باورم نميشدطوري شدکه بچه هاروشمال هم برديم.
توسلش قوي بود.اخلاص داشت وکارش نتيجه ميداد.تو زيارت خيلي خودماني
حرف ميزد. مي گفت: امامرضا كوچيكتم، نوکرتم. چون ازته دل ميگفت
خيلي به دل مي نشست.صاف و ساده بود. بي ريا حرف مي زد.
يکي از برنامه هاي #سيد در مشهد زيارت قبور شهدا بود. با اينکه از حرم خيلي
فاصله بوداما #سيد سيره اش اين بودکه حتمًا سري به شهدا بزنه...رفتيم گلزار شهداي
مشهد، سرمزار شهيد برونسي که رسيديم حال عجيبي پيدا کرد. شروع کرد از شهيد
برونسي صحبت کردن.
داستان توسل شهيدبه حضرت زهرا رو براي بچه هاگفت.
اين که وسط ميدان مين گيرمي کنه وباتوسل راه معبر روپيدا مي کنه وهمراه نيروهاش خارج می شوند.
#ادامه_دارد...
@ebrahimdelha
🌷✨🌷✨🌷✨🌷
مِــعـراجٌ الشُّــهَـدا 🇮🇷
🌷✨🌷✨🌷✨🌷 #قسمت:صد_و_بیستم #توسلات #بروایت:حجه_الاسلام_رضايي_و_جمعي_از_دوستان ☘☘☘ خيلي نگران شدم
🌷✨🌷✨🌷✨🌷
#قسمت:صد_و_بیست_و_یک
#کاروان آشتي
#بروایت:علي_احسان_حسني
🍀🍀🍀
✍اردوگاه شهيد درويشي خادم الشهدابوديم.يه شب ساعت يازده شب بودکه کارواني
ازقزوين براي اسکان به اردوگاه اومد. اکثر كاروان جوانهايي بودندکه اهل شهداو
اينطورمسائل نبودند.
#سيدتا اين جوانها روديد به من گفت علي جان بيابريم سراغ
اينهابراشون صحبت کنيم.حيفه اينهاتااينجااومدندکسي نيست براشون حرف بزنه.
گفتم #سيد جان چشم. رفتيم وبه زائرين شهدا خوش آمد گفتيم.
#سيد با دو سه
نفرشون گرم گرفت وبااونهاشروع کردصحبت کردن،اول ازواجبات دين صحبت
کرد از نماز خوندن گفت و.. بعد وصل کرد به شهداواز رشادتهاي شهدا براي
اون بچه هاگفت. اون هاچنان بااشتياق محوصحبتهاي #سيدبودندکه؛گوئي اهل اين
مملکت نبودند وهيچ شناختي از شهدا نداشتند.
من خيلي افسوس ميخوردم که چرا کسي نبوده تا با اين جوانها از شهدا بگه تا
الگوي مناسبي براي خودشون پيدا کنند. باصحبتهاي #سيد کم کم به تعدادبچه ها
اضافه شد. جوانها سؤال مي کردند و #سيد جوابهاي زيبائي ميداد.واقعًا من يقين
پيدا کردم که همه اين جوابها و صحبت هايي که #سيد ميکرد عنايت شهدا بود و به
همين خاطرتأثيرعجيبي روي مخاطبين گذاشت.
من چشمام گرم شده بود. گفتم:
#سيدجان من رفتم بخوابم.گفت:کيشه (مرد)بمون کمکم کن شماهم صحبت کن.
خواب که هميشه هست، اما اين جوانها رو دوباره از کجاميخواي پيدا کني؟
من رفتم خوابيدم. رسم بود برخي از خادم ها براي نماز شب بيدار مي شدند من
هم بيدار شدم تا مهياي نماز بشم،ديدم #سيد سر جاش نيست ؟!رفتم ببينم نماز شب
ميخونه يا نه؟! ديدم اونجا هم نيست. رفتم بالاي پشت بام همون جايي که هر روزغروب به سمت غروب آفتاب خلوت ميکرد ومناجات داشت.ديدم اونجا هم نيست.
#ادامه_دارد..
@ebrahimdelha
🌷✨🌷✨🌷✨🌷
مِــعـراجٌ الشُّــهَـدا 🇮🇷
🌷✨🌷✨🌷✨🌷 #در_ادامه... ✍سيدشلوار لي ولباس آستين کوتاه پوشيده بود!؟رفتم سراغش سلام دادم وگفتم: #سيد
🌷✨🌷✨🌷✨🌷
#قسمت:صد و بیست و شش
#بيماري مادر
#بروایت : خانواده و دوستان
🍀🍀🍀
✍ اوايل دهه نود بود. شوک بزرگي به خانواده #سيد وارد شد. مادر دچار بيماري
سختي شد. کار خانواده شده بودازاين دکتربه اون دکتر رفتن. اماروزبه روز حال
مادربدتر شد. حتي دکترهاي تهران هم کار خاصي نتوانستند انجام دهند.
يه بار خيلي پکر بود. بيماري مادرش خيلي اذيتش مي کرد. زنگ زدم گفتم:
کجائي؟ گفت: اومدم شلمچه.داشتم تو شهرمي ترکيدم. اومدم اينجا خالي بشم.
دوراني که مادرش مريض بود نذر کرده بود که با مادرش کربلا بره که قسمت
نشد. چند بارپيگير شد که باهواپيما بروند که نشد.
زمانيکه مريضي مادر خيلي سخت شد، #سيد دلش نمي اومد خونه بره.هروقت
مي رفت چهره نحيف مادر رو که ميديد بهم مي ريخت. خيلي زودمي اومد بيرون.
خيلي مادرش رودوست داشت. #سيد عاشق سينه سوخته امام حسين بود،
محرم
سال۹۳پيراهن مشکي نپوشيد!!مي گفت:مادرم من روبااين وضع ببينه ناراحت ميشه.
يه روز #سيد ميلاد اومد پيشم. ديدم تاب وقرار نداره. هي ميشينه پا ميشه، راه
ميره، بعد رنگ و روش سفيد شد. گفتم #سيدجان چي شده؟ تا اين روگفتم زد
زيرگريه. گفت خودت ميدوني که مادرم رو عمل کرديم. دکتر گفت هفته بعد
بايد بياد شيمي درماني. بعد دکتر گفت وقتي که مي ياريد بايد موهاي سرش رو
اصلاح کنيد.
#سيد ميگفت وگريه ميکرد، گفتم: کيشه(مرد)! منم بابام شيمي درماني شده.
منم اين مسائل رو ميدونم. به خاطر اين که بعد از شيمي درماني موهاش ميريزه
از اون نظرگفتند. #سيدگفت: تو خونه جمع شديم. گفتم خواهرم يا داداشم يا بابام
#ادامه_دارد..
@ebrahimdelha
🌷✨🌷✨🌷✨🌷
مِــعـراجٌ الشُّــهَـدا 🇮🇷
🌷✨🌷✨🌷✨🌷 #در_ادامه... ✍حجةالاسلام رضايي نيزمي فرمود: يک بار سرمزارآيت الله شيخ محمد بهاري بودم.ر
🌷✨🌷✨🌷✨🌷
#قسمت:صد و بیست و هشت
#توسل_براي_اعزام
#بروایت :حجت_الاسلام_امين_رضايي
🍀🍀🍀
✍يک ماهي ميشد که دوره آموزشي مي رفتيم. تقريبًا صد نفري مي شديم. خيلي
مشتاق رفتن به جمع مدافعان حرم بوديم
.
يک بار دور هم نشسته بوديم، يکي از رزمندگان جنگ به من گفت: شيخ به
نظرت تو اين جمع کي قراره شهيد بشه؟! يعني رزق کدوم يک ازاين بچه هاست،
خيليهاشون هم دوران دفاع مقدس رودرکنکردند. حتي اون زمان به دنيا نيومده
بودند.
من رو کردم بهش گفتم هيچکدوم ازجمع مالياقت نداره! اون بنده خدا برگشت
گفت نه،اشتباه ميکني. به نظر من #سيد ميلادپاش برسه اون طرف صد درصد شهيد
ميشه!!
جمله اي شنيدم که هر طورزندگي کني،مرگت هم همين طور خواهد شد.
#سيد شهادت گونه زندگي کردوبا شهادت خواهد رفت...
يکي ازبچه ها به #سيد گفت: #سيد جان، تو پات برسه سوريه ميزنند سرت ميره!!
#سيد هم با حاضر جوابي گفت: هستي ام فداي بي بي، به عشق بي بي سرم هم بره
غمي نيست... بالاخره بعد از کلي آموزش و چشم انتظاري، ليست افراد اعزامي
مشخص شد،در کمال ناباوري اسم من ازليست خط زده بود، خيلي ناراحت شدم،
نمي دونستم چيکار کنم. تنها کسي که مي تونست من روآروم کنه #سيد بود.
ازبين اين همه رفقارفتم سراغ #سيد،در خونشون رسيدم وزن گزدم. گفتم #سيد
جان بيا بيرون کارت دارم.
#سيدگفت:شيخ چه خبر؟اينوقت شب چيکارداري که ماروبي خواب کردي؟!
گفتم #سيدجان چيکار کنم خوابم نميبره.
#ادامه_دارد..
@ebrahimdelha
🌷✨🌷✨🌷✨🌷