eitaa logo
موج نور
163 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
3.7هزار ویدیو
21 فایل
امواج نور را به شما هدیه می‌دهیم. @Mohammadsalari : آیدی آدمین
مشاهده در ایتا
دانلود
1.54M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☘ زندگی تنگ 👤 استاد عالی 🎁 به کانال مسیر خوشبختی بپیوندید👇👇👇 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 @masirkhoshbakhti
3.87M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎁 به کانال موج نور بپیوندید👇👇👇 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 @mojnoor3
3.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃«فِرُّوا»: بگریزید. مراد گریختن از کفر و بت‌پرستی، به سوی خداشناسی و یکتاپرستی، و از گناهان و سیئات، به سوی عبادات و حسنات است. خلاصه گریز از موجبات عذاب و شقاوت، به سوی موجبات نعمت و سعادت.🍃 🎁 به کانال موج نور بپیوندید👇👇👇 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 @mojnoor3
☘ سلام بر ابراهیم ☘ 💥قسمت شانزدهم : پيوند الهی ✔️راوی : رضا هادی 🔸عصر يکی از روزها بود. از سر کار به خانه می‌آمد. وقتی وارد کوچه شد براي يک لحظه نگاهش به پسر همسايه افتاد. با دختری جوان مشغول صحبت بود. پسر، تا ابراهيم را ديد بلافاصله از خداحافظی کرد و رفت! می‌خواست نگاهش به نگاه ابراهيم نيفتد. 🔸چند روز بعد دوباره اين ماجرا تکرار شد. اين بار تا می‌خواست از دختر خداحافظی کند، متوجه شد که ابراهيم در حال نزديک شدن به آنهاست. دختر سريع به طرف ديگر کوچه رفت و ابراهيم در مقابل آن پسر قرار گرفت. ابراهيم شروع کرد به سلام و عليک کردن و دست دادن. پسر ترسيده بود. اما ابراهيم مثل هميشه لبخندی بر لب داشت. قبل از اينکه دستش را از دست او جدا کند با خاصی شروع به صحبت کرد و گفت: ببين، تو کوچه و محله ما اين چيزها سابقه نداشته. من، تو و خانواده‌ات رو کامل می‌شناسم، تو اگه واقعاً اين دختر رو می‌خوای من با پدرت صحبت می‌کنم که... 🔸جوان پريد تو حرف ابراهيم و گفت: نه، تو رو خدا به بابام چيزی نگو، من اشتباه کردم، غلط كردم، ببخشيد و ... ابراهيم گفت: نه! منظورم رو نفهميدی، ببين، پدرت خونه بزرگی داره، تو هم که تو مغازه او مشغول کار هستی، من امشب تو با پدرت صحبت می‌کنم. انشاءالله بتونی با اين دختر کنی، ديگه چی می‌خوای؟ جوان که سرش را پایين انداخته بود خيلی خجالت زده گفت: بابام اگه بفهمه خيلی عصبانی می‌شه. ابراهيم جواب داد: پدرت با من، حاجی رو من می‌شناسم، آدم منطقی و خوبيه. جوان هم گفت: نمی‌دونم چی بگم، هر چی شما بگی. بعد هم خداحافظی کرد و رفت. 🔸شب بعد از ، ابراهيم در مسجد با پدر آن جوان شروع به صحبت کرد. اول از ازدواج گفت و اينکه اگر کسی شرايط ازدواج را داشته باشد و مناسبی پيدا کند، بايد ازدواج کند. در غير اين صورت اگر به بيفتد بايد پيش خدا جوابگو باشد. و حالا اين بزرگترها هستند که بايد جوان‌ها را در اين زمينه کمک کنند. حاجی حرف‌های ابراهيم را تأييد کرد. اما وقتی حرف از پسرش زده شد اخم‌هایش رفت تو هم! ابراهيم پرسيد: حاجی اگه پسرت بخواد خودش رو حفظ کنه و تو نيفته، اون هم تو اين شرايط جامعه، کار بدی کرده؟ حاجی بعد از چند لحظه سکوت گفت: نه!فردای آن روز مادر ابراهيم با مادر آن جوان صحبت کرد و بعد هم با مادر دختر و بعد... 🔸يک ماه از آن قضيه گذشت، ابراهيم وقتي از بازار برمی‌گشت شب بود. آخر کوچه چراغانی شده بود. لبخند بر لبان ابراهيم نقش بست. رضايت، بخاطر اينکه يک دوستی شيطانی را به يک پيوند الهي تبديل کرده. اين ازدواج هنوز هم پا برجاست و اين زوج زندگيشان را مديون برخورد خوب ابراهيم با اين ماجرا می‌دانند. 📚 منبع : کتاب سلام بر ابراهیم 👉 شهید 🕊🌹 شادى روحش صلوات 🌹 ╭═━⊰🍂🌺🌺🍂⊱━═╮         @mojnoor3 ╰═━⊰🍂🌺🌺🍂⊱━═╯ ما را به دوستان خود معرفی کنید. 🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
☘ سلام بر ابراهیم ☘ 💥 قسمت بیست و دوم: تاثیر کلام (۲) ✔️ راوی : مهدی فریدوند 🔸آقا که هنوز توی حياط بود آمد جلوی در، مردی درشت بود، با ريش و سبيل تراشيده، با ديدن چهره ما دو نفر در آن محله خيلی تعجب کرد! نگاهی به ما كرد و گفت: بفرمایید؟! با خودم گفتم: اگر من جای ابراهيم بودم حسابی حالش را می‌گرفتم. 🔸اما ابراهيم با هميشگی، در حالی که لبخند می‌زد سلام کرد و گفت: ابراهيم هادی هستم و چند تا سؤال داشتم، برای همين مزاحم شما شدم. آن آقا گفت: اسم شما خيلی آشناست! همين چند روزه شنيدم، فکر کنم تو سازمان بود. بازرسی سازمان، درسته؟! ابراهيم خنديد و گفت: بله. 🔸بنده خدا خيلی دست‌پاچه شد. مرتب اصرار می‌کرد بفرمایيد داخل، گفت: خيلی ممنون، فقط چند دقيقه با شما کار داريم و مرخص می‌شویم. ابراهيم شروع به صحبت کرد. حدود يک ساعت مشغول بود، اما گذشت زمان را اصلاً حس نمی‌کردیم. 🔸ابراهيم از همه چيز برايش گفت. از هر موردی برايش مثال زد. می‌گفت: ببين دوست عزيز، شما برای خود شماست، نه برای نمايش دادن جلوی ديگران! می‌دانی چقدر از جوانان مردم با ديدن همسر بی شما به گناه می‌افتند! يا اينکه، وقتی شما مسئول کارمندها در اداره هستی نبايد حرف‌های يا شوخی‌های نامربوط، آن هم با کارمند زن داشته باشيد! شما قبلاً توی رشته خودت بودی، اما قهرمان واقعی کسی است که جلوی کار غلط رو بگيره. 🔸بعد هم از انقلاب گفت. از شهدا، از امام، از دشمنان مملکت. آن آقا هم اين حرف‌ها را تأييد می‌کرد. ابراهيم در پايان صحبت‌ها گفت: ببين عزيز من، اين حكم انفصال از خدمت شماست. آقای يک دفعه جا خورد. آب دهانش را فرو داد. بعد با تعجب به ما نگاه کرد. ابراهيم لبخندی زد و نامه را پاره کرد! بعد گفت: دوست عزيز به حرف‌های من فکر کن! بعد خداحافظی کرديم، سوار موتور شديم و راه افتاديم. 🔸از سر خيابان که رد شديم نگاهی به عقب انداختم. آن آقا هنوز داخل خانه نرفته و به ما نگاه می‌کرد. گفتم: آقا ابرام، خيلی قشنگ حرف زدی، روی من هم تأثير داشت. خنديد و گفت: ای بابا ما چیکاره‌ایم. فقط خدا، همه اينها را خدا به زبانم انداخت. انشاءالله كه تأثير داشته باشد. 🔸بعد ادامه داد: مطمئن باش چيزی مثل برخورد خوب روی آدم‌ها تأثير ندارد. مگر نخوانده‌ای، خدا در به پيامبرش می‌فرماید: اگر اخلاقت تند و خشن بود، همه از اطرافت می‌رفتند. پس لااقل بايد اين رفتار را ياد بگيريم. 🔸يکي دو ماه بعد، از همان گزارش جديد رسيد؛ جناب رئيس بسيار تغيير کرد! اخلاق و رفتارش در اداره خيلی عوض شده، حتی خانم اين آقا باحجاب به محل کار مراجعه می‌کند! ابراهيم را ديدم و گزارش را به دستش دادم. منتظر عکس‌العمل او بودم. بعد از خواندن گزارش گفت: خدا را شکر، بعد هم بحث را عوض کرد. اما من هيچ شکی نداشتم که ابراهيم تأثير خودش را گذاشته بود. كلام او آقای رئيس فدراسيون را کرد. 📚 منبع : کتاب سلام بر ابراهیم 👉 شهید 🕊🌹 شادی روح پاکش صلوات ╭═━⊰🍂🌺🌺🍂⊱━═╮         @mojnoor3 ╰═━⊰🍂🌺🌺🍂⊱━═╯ ما را به دوستان خود معرفی کنید 🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
☘ سلام بر ابراهیم ☘ 💥قسمت چهلم : چم امام حسن ✔️ راوی : حسین الله کرم 🔸برای اولين عملیات‌های نفوذی در عمق مواضع دشمن آماده شديم. ابراهيم، جواد افراسيابی، رضا دستواره و رضا چراغی و چهار نفر ديگر انتخاب شدند. بعد دو نفر از كردهای محلی كه راه‌ها را خوب می‌شناختند به ما اضافه شدند. به اندازه يک هفته آذوقه كه بيشتر نان و خرما بود برداشتيم. سلاح و مواد منفجره و مين ضد خودرو به تعداد كافی در كوله پشتی‌ها بسته‌بندی كرديم و راه افتاديم. از ارتفاعات و بعد هم از رودخانه امام حسن عبور كرديم. به منطقه چم امام حسن وارد شديم. آنجا محل استقرار يك تيپ ارتش بود. ميان شيارها و لابه‌لای تپه‌ها مخفی شديم.دشمن فكر نمی‌کرد كه نيروهای ايرانی بتوانند از اين ارتفاعات عبور كنند. 🔸برای همين به راحتی مشغول تهيه نقشه شديم. سه روز در آن منطقه بوديم. هرچند بارندگی‌های شديد كمی جلوی كار ما را گرفت، اما با تلاش بچه‌ها نقشه‌های خوبی از منطقه تهيه گرديد. پس از اتمام كارِ شناسایی و تهيه نقشه، به سراغ جاده نظامی رفتيم. چندين مين ضد خودرو در آن كار گذاشتيم. بعد هم سريع به سمت مواضع نيروهای خودی برگشتيم. 🔸هنوز زياد دور نشده بوديم که صدای چندين انفجار آمد. خودروها و نفربرهای دشمن را ديديم كه در آتش می‌سوخت. ما هم سريع از منطقه خطر دور شديم. پس ازچند دقيقه متوجه شديم تانک‌های به همراه نيروهای پياده، مشغول تعقيب ما هستند. ما با عبور از داخل شيارها و لابه‌لای تپه‌ها خودمان را به رودخانه امام حسن رسانديم. با عبور از رودخانه، تانک‌ها نتوانستند ما را تعقيب كنند. 🔸محل مناسبی را در پشت رودخانه پيدا كرديم و مشغول استراحت شديم. دقايقی بعد، از دور صدای هليكوپتر شنيده شد! فكر اين يكی را نكرده بوديم. ابراهيم بلافاصله نقشه‌ها را داخل يك كوله پشتی ريخت و تحويل رضا داد و گفت: من و جواد می‌مانیم شما سريع حركت كنيد. كاری نمی‌شد كرد، خشاب‌های اضافه و چند نارنجک به آنها داديم و با ناراحتی از آ نها جدا شديم و حركت كرديم. 🔸اصلاً همه اين مأموريت برای به دست آوردن اين نقش‌ها بود. اين موضوع به در عملیات‌های بعدی بسيار كمک می‌کرد. از دور ديديم كه ابراهيم و جواد مرتب جای خودشان را عوض می‌کنند و با ژ۳ به سمت هلیكوپتر تيراندازی می‌کردند. عراقی هم مرتب با دور زدن به سمت آنها شیک می‌کرد. 🔸دو ساعت بعد به ارتفاعات رسيديم. ديگر صدایی نمی‌آمد. يكی از بچه‌ها كه خيلی ابراهيم را دوست داشت گريه می‌کرد، ما هيچ خبری از آنها نداشتيم. زنده هستند يا نه. يادم آمد ديروز كه بيكار داخل شيارها مخفی بوديم، ابراهيم با آرامش خاصی مسابقه راه انداخت و بازی می‌کرد. 🔸بعد هم لغت‌های فارسی را به كردهای گروه آموزش می‌داد. آنقدر آرامش داشت كه اصلاً فكر نمی‌کردیم در ميان مواضع قرار گرفته‌ایم. وقتی هم موقع نماز شد می‌خواست با صدای بلند اذان بگويد! اما با اصرار بچه‌ها خيلی آرام اذان گفت و بعد با حالت معنوی خاصی مشغول شد. ابراهيم در اين مدت شجاعتی داشت كه ترس را از دل همه بچه‌ها خارج می‌کرد. حالا ديگر شب شده بود. از آخرين بارب كه ابراهيم را ديديم ساعت‌ها می‌گذشت. 🔸به محل قرار رسيديم، با ابراهيم و جواد قرار گذاشته بوديم كه خودشان را تا قبل از روشن شدن هوا به اين محل برسانند. چند ساعت استراحت كرديم ولی هيچ خبری از آنها نشد. هوا كم كم در حال روشن شدن بود. ما بايد از اين مكان خارج می‌شدیم. بچه‌ها مرتب ذكر می‌گفتند و دعا می‌خواندند. آماده حركت شديم که از دور صدایی آمد. 🔸 اسلحه‌ها را مسلح كرديم و نشستيم. چند لحظه بعد، از صداها متوجه شديم كه ابراهيم و جواد هستند. خوشحالی در چهره همه موج می‌زد. با كمک بچه‌های تازه نفس به كمكشان رفتيم. سريع هم از آن منطقه خارج شديم. نقشه‌های به دست آمده از اين عمليات نفوذی در حمله‌های بعدی بسيار كارساز بود. اين جز با حماسه بچه‌های گروه از جمله ابراهيم و جواد به دست نمی‌آمد. فردا ظهر ابراهيم و جواد مثل هميشه آماده و پرتوان پيش بچه‌ها بودند. 🔸با رضا رفتيم پيش . گفتم: داش ابرام، ديروز وقتی هليكوپتر رسيد چه كار كرديد؟ با خاص و هميشگی خودش گفت: خدا كمك كرد. من و جواد از هم فاصله گرفتيم و مرتب جای خودمان را عوض می‌کردیم و به سمت هليكوپتر تيراندازی می‌کردیم. او هم مرتب دور می‌زد و به سمت ما شیک می‌کرد. وقتی هم گلوله‌هایش تمام شد برگشت. ما هم سريع و قبل از رسيدن نيروهای پياده به سمت ارتفاع حركت كرديم. البته چند ريز به ما خورد تا يادگاری بمونه! 📚 منبع : کتاب سلام بر ابراهیم 👉 شهید🕊🌹 شادی روح پاکش صلوات 🌹 ╭═━⊰🍂🌺🌺🍂⊱━═╮         @mojnoor3 ╰═━⊰🍂🌺🌺🍂⊱━═╯ ما را به دوستان خود معرفی کنید. 🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸