📢 | #آواز_جنگ
📍 | #آتش_بس
🔹️ انگار یک صبح شلوغ، دارم راسته خیابان انقلاب را گز میکنم؛ بوی سیگار مردهای جوان، ادکلن دخترهای بزککرده، تلخی قهوهفروشیهای دنج، عطر کتاب و تخمههای بوداده با چربی و بنزین آپاراتی و دود ماشینهای اسقاطی درهم و ورهم شدهاند.
🔹️ اضطراب دانشجوهای به امتحان نرسیده و دلهره کارمندان از مترو مانده و دستفروش مریض همزاد بانک، سرریز میشود توی پیادهروهای جاروشده.
🔹️ برای ما معمولیها، آتشبس همینقدر آشفتهست. همینقدر بلاتکلیف و مبهم!
✍ #زهرا_عوض_بخش
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
📍 | #آتش_بس
📍 | #بیچاره_خواهید_شد
🔹️ اعتقاد هوافضامون به "شفا ته پیالهس" ؛)
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
📍 | #آتش_بس
🔹️ فقط از پسر یه شاه بر میاد کارهای بزرگ بزرگ! آسوده بخواب مظفرالدینشاه!
🔹️ پ.ن: رضا پهلوی پس از اعلام آتشبس، ترامپ و نتانیاهو را آنفالو کرد!
✍ #احمد_کریمی
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
🔻 "برای فروش، کفش بچه، پوشیده نشده"
🔹️ داستان بالا قدیمیترین نمونه داستان شش کلمهای از همینگوی است. گویی همینگوی خیلی علاقهمند مسابقههای داستاننویسی بود و این داستان را توی رستوران بهخاطر روکمکنی بقیه نویسندهها نوشته، همانجا هم جایزهاش را دریافت کرده؛ هر میزی ده دلار.
🔹️ دیروز تلویزیون، سیسمونی بچهای را نشان میداد که قرار بود یکماه بعد به دنیا بیاد. زن و مرد جوانی، سوار پراید، در اتوبان اصفهان میرفتند و آخرین روزهای دوتاییبودنشان را خوش میگذراندند که موشک به ماشین آنها برخورد کرد و هیچ چیزی از آن سه نفر نماند. خانۀ مرتب و سیسمونی چیدهشده، عکسهای سونوگرافی از جنین هشتماهه سرجایش ماند.
🔹️ چقدر قصه میتوان نوشت و سپیدخوانی کرد. در داستانهای مینیمال، علت بیان نمیشود، موقعیت مهم است. یعنی مهم نیست کودک فوت شده، به دنیا نیامده، دزدیده شده یا چیز دیگر. مهم این است که کودکی وجود ندارد تا کفشها را بپوشد.
🔹️ در روزگاری زندگی میکنیم که علتها هم عیان است. به خاطر جنگ، حملۀ وحشیانۀ دشمن کفشی پوشیده نشد. کودکی راه نیفتاد و زندگی جان نگرفت.
✍ #مرضیه_نفری
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
📍 | #یزد
🔹️ از درجههای سرشانهاش میشود فهمید خیلیها فرمانبردارش هستند. از بالای سر یک بیمار میرود سرکشی آن یکی مجروح. با بستریشدن مریضها در بخشهای مختلف و انتقالشان به اتاق عمل، اورژانس خلوتتر شده.
🔹️ سرفه میکند. اول یکی دوتا و بعد قطاری. میروم سمتش. هیبتش از نزدیک بیشتر هم به چشم میآید. میگویم: «خوبید آقا؟» با سر تایید میکند و با سرفه و رنگ رخسارهاش، جواب منفی میدهد. به اتاق معاینه اشاره میکنم: «تشریف بیارید اونجا.»
🔹️ اکسیژن خون پایین افتاده. بستریاش میکنیم. آنقدر پی کار سربازها بوده که نفسهای خودش به چشمش نیامده. حس عجیبی دارم از امر و نهیکردن یک فرمانده!
✍ #محدثه_کریمی
🆔️ @monaadi_ir
24.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📢 | #آواز_جنگ
📍 | #یزد
🔻 ما یک بینهایتِ اشک و غم و داغِ سینهایم که روزی سیل میشویم و میشوییم قدس شریف را از کفارِ صهیونیست!
🔻 یک قابِ جگرسوز از وداع فرزندان شهید #حسین_کمالی
✍ #احمد_کریمی
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
چیزی به اسم #وطن بود
که باید از آن مراقبت میکردیم.
ما هر روز صبح
یکصدا قسم میخوردیم
که آن را از خودمان بیشتر دوست داریم.
✍ اُعوز آتای؛ فارسیِ سیامک تقیزاده
🆔️ @monaadi_ir
⭕️ روایت نزدیک و دقیق از تشییع شهدای حمله رژیم صهیونیستی به یزد را از کانال #محفل_نویسندگان_منادی دنبال کنید👇
https://eitaa.com/joinchat/2328953113C3e644bfcef
📢 | #آواز_جنگ
📍 | #تشییع_شهدا
🔹️ اتاقک کامیونت را برداشتهاند و به جایش تابوت شهدا را روی کفی گذاشتهاند. کامیونت وارد میدان مجاهدین میشود و از برابرم میگذرد. پلک میزنم و نمیگذارم چشمهایم تر شود. پلیس اجازه عبور موتوریها را میدهد. پشت کامیونت همراه بقیه موتوریها به راه میافتم. تَرکنشین موتور جلوی رویم دارد با موبایلش فیلم میگیرد. باد موهای بیرونزده از پشت روسری مشکیاش را تاب میدهد. لابد با خودش گفته: "حالا فیلمی هم بگیریم و بفرستیم برای من و تو یا اینترنشنال تا شب که پای ماهواره مینشینیم دورهم ببینیم."
🔹️ پیرمردی پرچمبهدست در حاشیه خیابان نفسزنان میدود. سوارش میکنم. مردم توی حسینیه امیرچقماق جمع شدهاند. پیرمرد را پیاده میکنم و میروم جلوتر تا موتور را در پیادهرو در پناه مختصرسایهای که هست پارک کنم.
🔹️ جلوتر از شیرینیفروشی حاجخلیفه موتور را میگذارم روی جک وسط. همان روسریمشکی، عقب موتور، از جلوی رویم رد میشود. موتور میپیچد توی کوچه آبانبار. روسری مشکی را میبینم که نم گوشه چشمش را پاک میکند.
🔹️ چند دقیقه بعد وسط حسینیه دوباره به آن دو میرسم. همراه با بقیه "هیهات من الذله" سر میدهند. عجبا! خدایا پناه بر تو از سوءظن و قضاوت به ظاهر.
✍ #هادی_شمس_الدینی
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
📍 | #تشییع_شهدا
🔹️ یکی میگفت: "آدمها صداها را فراموش میکنند ولی ساختمانها نه! انگار صدا مثل آب جذب ذره به ذره آجرها میشه و جاودانه میماند."
🔹️ امروز که خودم را به تشییع رساندم، تابوت شهدا روی دست مردم جلو میرفت. بکگراند تشییع هم طاقهای فیروزهای و خشتی امیرچقماق بود.
🔹️ این حسینیه تا به حالا چه صداهایی که نشنیده است. از زمان حمله مغولها به اینطرف، گرد جنگ بر تن خشتی یزد ننشسته بود تا چند روز قبل. حالا تابوت شهدای حمله صهیونیستها به روی دست میرفت و امیرچقماق صداهای این مردم را بهخاطر میسپرد. من میدانم به ما افتخار خواهد کرد.
🔹️ یک روز صدای هواپیماهای متفقین را شنید. چهل و هشت ساعت بعد ایران ما تسلیم شد. حالا؛ در دهمین روز جنگ، صدای هواپیمای صهیونیستها به گوش رسید. آمد و جوانان ما را زد. اما ما ایستادیم و حالا ناراحتیم که چرا قبل از نابودی دشمن، آتش را بس کردیم!
🔹️ جلو میروم تا همصدا با این مردم شوم. شاید امیرچقماق صدای من را هم بهخاطر بسپارد!
✍ #محمد_حیدری
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
📍 | #تشییع_شهدا
🔹️ وقتی تابوتها روی زمین بود، خودش را رساند و بوسیدشان. تشییع که شروع شد، کوچه باز کردند تا برسد جلوی همه. پرچم را به دستش دادند. آن را بالا گرفت. به پشت سری اشاره کرد راه بیفتند.
🔹️ صدای سعید آقاخانی در گوشم پیچید:
_من هفتاد درصدم حاجی، سی درصدش مونده هنوز!
✍ #محمد_حیدری
🆔️ @monaadi_ir