eitaa logo
روزنوشت⛈
360 دنبال‌کننده
134 عکس
158 ویدیو
21 فایل
امیدوارم روزی داستان ظهور را بنویسم. شنوای نظرات شما هستم. @Akhatami
مشاهده در ایتا
دانلود
bache_haza_salam 128.mp3
6.38M
لما لا؟ صوت زیبا و غم انگیز کودکانه عربی... انگار کشور فلسطین داره آه می‌کشه... داره لالایی می‌ خونه برای بچه‌هایی که روی زمین سردش جان می‌دهند... @anarstory
🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀 🍀🍀 با درد چشم‌ها را باز کرد. تمام تنش آزرده بود. پهلویش بیشتر. تو نور کم اتاق به دور و بر نگاه کرد. فقط یک چراغ کم وات رو سرش روشن بود. خوابیده بود روی تخت تو اتاق کوچکی که اگر یک تخت دیگر توش می‌گذاشتند پر می‌شد. دیوارها سفید بود و هیچ پنجره‌ای نداشت. به دستش سرم وصل بود. ماسک سبز شفاف پلاستیکی آویزان بود از کپسول فلزی اکسیژن ایستاده کنار تخت. روی میز کنار، قوطی استیل، خودکار و کاغذ و یک شیشه، الکل طبی دیده می‌شد. یک صندلی چوبی رنگ و رو رفته هم کنار تخت بود. خواست کسی را صدا بزند، نتوانست. دست دراز کرد. کاغذ روی میز را برداشت. درد از پهلو پیچید تو تنش. کاغذها را آورد بالا. چندتا برگه‌ی به هم منگنه شده، بود. طول کشید تا نوشته‌های محو آن واضح شود. شرح بیماری‌ و درمان، تویش نوشته بود. طبق شرح حال، نزدیک یک هفته از زمان مجروح شدنش می‌گذشت. تمام این مدت بیهوش بود. تو دوسه روز گذشته گاهی چشم باز کرده؛ اما کوتاه مدت. گلوله را از پهلویش در‌آورده بودند و محل را بخیه زده بودند. جراحت‌های سطحی تو دست و بدنش دیده شده. همینطور کوفتگی وسیع تو شانه و بازو و پاها که نیاز به پیگیری خاصی نداشته. داروهای مصرفی را هم فهرست کرده بودند. کاغذ را کنار گذاشت. خیره شد به قطرات سرم. کم‌کم همه چیز را به‌خاطر آورد. پهلویش تیر خورده بود و عماد او را تا نزدیک تونل آورد. پس چرا تو تنش این همه کوفتگی داشت؟ تازه علت درد زیاد وقت تکان خوردن را می‌فهمید. 🖋خاتمی https://eitaa.com/rooznevest 🍀 پرش به پارت اول https://eitaa.com/rooznevest/65 تماس با ما @Akhatami 🍀🍀 🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀
🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀 🍀🍀 چندبار از اول تیر خوردن، ماجرا را مرور کرد. چیزی یادش نیامد. نکند....نه، امکان نداشت. افکار سیاه مثل سیاهچاله‌ی وسط کهکشان‌ها، با جاذبه سهمناکشان او را می‌بلعیدند. حالش داشت از خودش به هم می‌خورد. از تقدیرش. از زن بودنش. اشک‌ راه افتاد روی صورتش. دوست داشت بمیرد. حرف عماد را به خاطر آورد:« ما مسلمانیم. تو دینمون باید با اسیر مثل مهمون برخورد کرد.» آن از هموطنش که او را مهمان گلوله کرد. این‌هم از پذیرایی فلسطینی‌ها از زنی مجروح و بیهوش. باید خودش را می‌کشت. مردن بهتر ازتحمل این شرایط بود. به دور و بر خوب نگاه کرد. چیز بدرد بخوری نبود. دست انداخت به شلنگ نازک پلاستیکی ماسک. با آن می‌توانست خودش را خفه کند؟ نه توانایی تحمل وزنش را نداشت. دیگر نمی‌دانست چکار کند. چشم دوخت به در. باید عماد می‌آمد و توضیح می‌داد. 🖋خاتمی https://eitaa.com/rooznevest 🍀 پرش به پارت اول https://eitaa.com/rooznevest/65 تماس با ما @Akhatami 🍀🍀 🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀
🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀 🍀🍀 آنجا ساعت نداشت. نفهمید چقدر منتظر ماند که در باز شد. عبدالله را دید تو درگاه. یک پا را کمی بالا نگه داشته بود و از عصای زیر بغل به جای آن استفاده می کرد. صدای برخورد عصا با زمین سیمانی آمد. عبدالله لنگ لنگان رسید بالای سر لنا:« می‌بینم که بیمارمون بالاخره هوشیار شد.» لنا زمزمه کرد:« عماد کجاست؟» عبدالله کمی سرش را آورد نزدیک:« نمی‌دونم گوشای من مشکل داره یا شما آروم حرف می‌زنی؟» عطر مردانه‌ی ارزان‌قیمتش زودتر از خودش رسید. رنگ و روی عبدالله از آخرین باری که پیشش بود، بهتر دیده می‌شد. ریش‌هایش کوتاه و مرتب بود‌. با آن چشم‌های درشت و سیاهش، قیافه‌ی مردانه‌ی شرقی جذابی داشت. لنا تلاش کرد بلندتر صحبت کند:« عماد...» صدایش خش داشت. کنار لب‌های عبدالله به بالا کشیده شد. گوشه‌ی چشمانش چین خورد:« الحمدلله. مشخصه اونقدر حالت خوب شده که سراغ منجی‌تو می‌گیری. خدا رو شکر اونم بهوش اومده. حالش بهتره.» لنا نمی‌توانست ربط این‌ها را بفهمد. دهانش خشک بود. نمی‌توانست راحت حرف بزند:« آب...» عماد کمی آب ریخت تو لیوان. دست گذاشت زیر بالش لنا. بالش را با سرش بالا آورد. لیوان را گذاشت کنار لبش. لنا چند جرعه آب خورد. دلش خنک شد. مثل نوشیدن آب از برکه‌ی واحه، وسط بیابان، بعد از دوی ماراتن صحرا بود. نفسش باز شد. هنوز تشنه بود. می‌دانست بیشتر از این برایش ضرر دارد. صدایش صاف تر شد:« منجی؟ بهوش آمده؟» با هر صحبت درد خفیفی می‌پیچید تو پشتش. عبدالله عصا را به دیوار تکیه داد. فشار سنج را برداشت:« الان باید ناامید بشم از هوشیاریت؟» کاف را پیچید دور بازوی لنا:« چقدر از صحنه‌ی تیرخوردنتو یادته؟» چشم‌های لنا غمگین شد. ابروهایش افتاد پایین:« اون سرباز به من تیراندازی کرد.» 🖋خاتمی https://eitaa.com/rooznevest 🍀 پرش به پارت اول https://eitaa.com/rooznevest/65 تماس با ما @Akhatami 🍀🍀 🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀
توصیه می‌کنم دوستان کتاب خط مقدم، که روایت داستانی و مستند از تشکیل یکان موشکی ایران هست را بخوانند. آن‌وقت اهمیت و شکوه حمله دیشب به اسراییل را متوجه می‌شوند. از روزی که ایران زیر پرتاب موشک‌های رژیم بعث بود و شهید تهرانی مقدم، با مرارت و تحقیر از لیبی موشک می‌گرفت و باید برای کارشناسان پرتابگر موشک لیبی، سر خم می‌کرد رسیده‌ایم به امروز؛ که به لطف و قوه الهی، در منزل پشت گوشی، دراز می‌کشیم و در آرامش، نگاه می‌کنیم قدرت و هیبت و دقت موشک‌ها و پهبادهایمان را.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اینجا ابابیل را می‌بینید که بار دیگر آمده‌اند تا از خانه خدا دفاع کنند. اگر هزار و چهارصد سال پیش نبودیم تا ببینیم دفاع جانانه الهی از حرم مقدسش را، در زمان حمله ابرهه. خدارا شکر، که زیر سایه فرزند حیدر، خامنه‌ای بزرگ، می‌بینیم سجیل باران صهیون نجس را. https://eitaa.com/rooznevest
🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀 🍀🍀 :« اون سربازِ ...» خواست بگوید هموطن، نتوانست. زبانش نچرخید:« اون سرباز... منو می‌دید. صدامو می‌شنید. به پهلوم تیر زد. به نظرت چرا؟» عجیب بود، داشت با عبدالله درد و دل می‌کرد. لنا لوسادا، دختر تاجر بزرگ، وارث کمپانی وایولا ونچرز، آنقدر بی‌پناه شده بود که به زندانبانش پناه آورده بود. قلبش سوخت. میکل آنژ اگر می‌خواست تندیس بیچارگی را بسازد، صورتش را مثل لنا می‌تراشید:« افتادم زمین. عماد بهشون شلیک کرد. منو کول کرد. آورد تا نزدیک دهانه‌ی تونل... همین. دیگه چیزی یادم نمیاد.» عبدالله فشارش را گرفت. کاف را باز کرد. تو کاغذ چیزی نوشت:« پس ندیدی که عماد اونجا تیر خورد. افتادید زمین. یکی از رزمنده‌ها، شما رو کشید تو تونل.» لنا گیج شد. این حرفها با تصوراتش متناقض بود. مکث کرد:« پس این درد تو شونه و بدنم...» عبدالله پد الکلی را باز کرد. مالید رو بطری سرم. بوی الکل پیچید تو هوا. آمپول را کشید تو سرنگ. زد تو سرم:« از دوش عماد افتادی پایین، تو اون گلوله‌بارون، کشیدنت رو زمین ناهموار.» لنا با دست گوشه‌ی بلوزش را گرفت:« این لباسا رو کی‌عوض کرد؟» عبدالله سرنگ را از سر سوزن جدا کرد. انداخت تو سطل زباله:« اون خانمی که براتون غذا میاورد، کمک کرد تو تعویض لباس.» 🖋خاتمی https://eitaa.com/rooznevest 🍀 پرش به پارت اول https://eitaa.com/rooznevest/65 تماس با ما @Akhatami 🍀🍀 🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀
نقاب هیولا قسمت اول https://eitaa.com/rooznevest/65 قسمت دهم https://eitaa.com/rooznevest/76 قسمت بیست https://eitaa.com/rooznevest/86 قسمت سی https://eitaa.com/rooznevest/98 قسمت چهل https://eitaa.com/rooznevest/110 قسمت پنجاه https://eitaa.com/rooznevest/122 قسمت شصت https://eitaa.com/rooznevest/147 قسمت هفتاد https://eitaa.com/rooznevest/167 قسمت هفتاد و پنج https://eitaa.com/rooznevest/618 قسمت هشتاد https://eitaa.com/rooznevest/655 قسمت نود https://eitaa.com/rooznevest/880 قسمت صد https://eitaa.com/rooznevest/998 قسمت صدو ده https://eitaa.com/rooznevest/1086 قسمت صد و بیست https://eitaa.com/rooznevest/1226 لیست داستان‌های کوتاه و تمرین‌های کانال https://eitaa.com/rooznevest/779
🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀 🍀🍀 همانطور که پیچ سرم را تنظیم می‌کرد گفت:« طبق پروتکل هانیبال...» :« چی؟» عبدالله نشست رو صندلی. صدای قیژ‌قیژ صندلی آمد. با دست ران پایش را ماساژ داد. دماغش چین خورد:« چیزی از پروتکل هانیبال شنیدی؟» لنا سر را به دو طرف تکان داد:« نه.» عبدالله نفسش را با فشار بیرون داد:« پرسیدی چرا بهت شلیک کردند؟ اونا فقط به وظیفه‌شون عمل کردند. طبق پروتکل هانیبال تو ارتش اسرائیل، سرباز مرده بهتر از سرباز ربوده‌شده است.» این امکان نداشت. لنا حتی سرباز هم نبود اما الان مثل شاهی بود که کیش و مات شده. انگار یک زلزله‌ی هشت ریشتری را تجربه کرده باشد، ویران شد. رمق از تک تک سلول‌های بدنش رفت. دیگر نمی‌خواست جایی را ببیند. چشم‌‌ها را بست؛ اما با این‌همه آزردگی روح و بدن، خوابش نمی‌برد. رو کرد به عبدالله:« می‌شه یک آمپول خواب‌آور بهم بزنی؟... لطفا!» عبدالله بلند شد. عصا را برداشت. سنگینی‌اش را انداخت روی آن. رو کرد به لنا:« می‌تونم درک کنم چقدر ناامیدی؛ اما فعلا داروی مناسب ندارم. خودتو اذیت نکن.» رفت طرف خروجی. مکث کرد. برگشت:« دین ما، بهمون دستور داده با اسیر مهربون باشیم. منم سعی می‌کنم فرد دینداری باشم.» 🖋خاتمی https://eitaa.com/rooznevest 🍀 پرش به پارت اول https://eitaa.com/rooznevest/65 تماس با ما @Akhatami 🍀🍀 🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀
🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀 🍀🍀 عبدالله که رفت لنا، زد زیر گریه. بلند بلند. تو تمام زندگی بیست و چند ساله‌اش، هیچ وقت اینقدر ناامید نبود. رنگش زرد بود؛ اما بینی و چشم‌هایش قرمز. انگار داشت غروب می‌کرد. با پشت آستین بینی‌اش را پاک کرد. کاش چیزی اختراع شده بود که تمام چیزهایی را که این چندروز دیده و شنیده، با چنگک از مغزش بکشد بیرون. تلنبار کند روی هم. بعد هم مشعل بردارد و آتش بزند. نزدیک جشن حنوکا بود. لنا و دوستانش جمع شده بودند تو آمفی تئاتر دبیرستان. قرار بود بعد از سخنرانی حاخام، دسته جمعی بروند اردو، برای راهپیمایی صعود به قلعه ماسادا. هرسال هزاران جوان مشعل به دست، هماهنگ، زمان جشن حنوکا، تو این راهپیمایی شرکت می‌کردند، تا شمعدان نه‌شاخه‌ی منورا را روشن کنند. مراسم هیجان انگیزی بود. حاخام داشت صحبت می‌کرد. میکروفون تو دستش از این طرف سن می‌رفت آن طرف. کت و کلاه لبه دار بلندش، مشکی بود. دو طرف صورتش، دو طناب بافته شده از موی سر آویزان بود. وقت صحبت ریش جوگندمی‌اش، مثل شاخه‌های بید مجنون تکان می‌خورد. با هیجان رو کرد به بچه‌ها:« اگر گفتید خداوند بنی‌اسراییل را به چه چیزی مفتخر کرده؟» همهمه نوجوانان بلند شد. هر کس چیزی می‌گفت. سالن شده بود مثل کندوی زنبورها. صداها نامفهوم بود. حاخام بچه‌ها را ساکت کرد:« اله یسرائیل* قوم یهود را برگزید. به آنها وعده داد که بعد از سالها پریشانی و سرگردانی، با افتخار قدم بگذارند بر سرزمین موعود. اسرائیل بزرگ. سرزمین پیامبران الهی، ابراهیم، اسحاق، شاه سلیمان... » با افتخار..... افتخار.... حرف‌های عماد را به خاطر آورد:« اونا به دختر عموم.....» با دست آزادش پیشانی‌ را فشار داد. عبدالله پایش را ماساژ داد:« اونا به وظیفشون عمل کردند. طبق پروتکل هانیبال....» این‌ها را اگر خودش نمی‌دید، باور نمی‌کرد. چشم‌هایش سیاهی رفت. اتاقک می‌چرخید. میز و تخت می‌چرخید. مثل یک گرداب عظیم، همه چیز، دور می‌زد. خودش را رها کرد تو جاذبه‌ی سیاه‌چاله‌ای که می‌بلعید همه چیز را. *خدای اسرائیل 🖋خاتمی https://eitaa.com/rooznevest 🍀 پرش به پارت اول https://eitaa.com/rooznevest/65 تماس با ما @Akhatami 🍀🍀 🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀
🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀 🍀🍀 تمام روز بعد لنا ساکت بود. عبدالله برای سرکشی آمد. سرم را عوض کرد. فشارش را گرفت. دمای بدنش را یادداشت کرد. چندبار با لنا صحبت کرد اما لنا ساکت بود. هر چند دقیقه یک‌بار کاسه‌ی چشمانش پر می‌شد از اشک؛ اما اجازه نمی‌داد سرازیر شود. تمام مدت با خودش می‌اندیشید چرا او؟ چرا او باید این حجم از تنش را تحمل کند؟ تمام تصوراتش راجع به خودش و کشورش به هم ریخته بود. تا قبل از هفتم اکتبر فکر می‌کرد، که یک دختر نسبتا خوشبخت است. دختری زیبا و برند پوش. با حساب بانکی که سر ماه شارژ می‌شد. دانشجوی رشته‌ای بود که دوست داشت. سفر می‌رفت. دوست‌پسری داشت که عاشقش بود. تو سرزمین موعود زندگی می‌کرد. سرزمینی که تو سه هزار سال گذشته، اجداد آواره‌اش آرزو داشتند جمع شوند آنجا. جایی که دمکرات‌ترین کشور دنیا بود. 🖋خاتمی https://eitaa.com/rooznevest 🍀 پرش به پارت اول https://eitaa.com/rooznevest/65 تماس با ما @Akhatami 🍀🍀 🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀