eitaa logo
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
2.3هزار دنبال‌کننده
18.1هزار عکس
9.1هزار ویدیو
139 فایل
نهایة الحب تضحیة... عاقبت عشق جانفدا شدن است! حضور شما در کانال دعوت ازخود #شهداست. کپی با ذکر ۵ #صلوات #ادمین_تبادل @Mousavii7 #نویسندگی👇🏻 @ShugheParvaz #عربی @sodaneghramk #تبلیغات🤩 @Tblegh پـــیام #ناشناس👇🏻 https://gkite.ir/es/9463161
مشاهده در ایتا
دانلود
میترسـم از خودم،😔 🔺زمانی که عکس شهدا رو به دیوار اتاقم چسبوندم ، ولی به دیوار دلم نه!😕😐 میترسم از خودم😔 🔺زمانی که اتیکت خادم الشهدا و ... رو به سینه ام میچسبونم ، اما خادم پدر و مادر خودم نیستم!😕😐 میترسم از خودم😔 🔺زمانی که اسمم توی لیست تمام اردوهای جهادی هست ، ولی توی خونهٔ خودمون هیچ کاری انجام نمیدم!😕😐 میترسم از خودم😔 🔺زمانی که برای مادرای شهدا اشک میریزم ، اما حرمت مادر خودم رو حفظ نمیکنم!😕😐 میترسم از خودم😔 🔺زمانی که فقط رفتن شهدا رو میبینم ، ولی شهیدانه زیستنشون رو نه!😕😐 میترسم از خودم😔..... ، راز عجیبےست ... . گمنامی یعنی مثل سی و دو سال نا معلوم باشی... . گمنامی یعنی کمیل و حنظله.... . گمنامی یعنی ۳تا داداش مثل ها که هیچ کدوم جنازه شون برنگشت ... گمنامی یعنی روزنامه نویسی به شهدای مظلوم ما بگوید : « !!!» گمنامی یعنی بدن نیمه جان بچه های هویزه که زیر شنیِ تانکها له شوند و وحسرت یک را بر دل دشمن بگذارند ... گمنامی یعنی بدن های نازنینی که درکوه های منجمد شدند ... . گمنامی یعنی شبانه به فقرا نان و خرما بدهی و نفرین و ناسزا تحویلت دهند ... گمنامی یعنی"به فرزند جانباز ۷۰ درصد بگن با رفت دانشگاه... گمنامی یعنی نه تنها که و را نیز فدای حضرت دوست نمایی... میترسـم از خودم،😔 🔺زمانی که عکس شهدا رو به دیوار اتاقم چسبوندم ، ولی به دیوار دلم نه!😕😐 میترسم از خودم😔 🔺زمانی که اتیکت خادم الشهدا و ... رو به سینه ام میچسبونم ، اما خادم پدر و مادر خودم نیستم!😕😐 میترسم از خودم😔 🔺زمانی که اسمم توی لیست تمام اردوهای جهادی هست ، ولی توی خونهٔ خودمون هیچ کاری انجام نمیدم!😕😐 میترسم از خودم😔 🔺زمانی که برای مادرای شهدا اشک میریزم ، اما حرمت مادر خودم رو حفظ نمیکنم!😕😐 میترسم از خودم😔 🔺زمانی که فقط رفتن شهدا رو میبینم ، ولی شهیدانه زیستنشون رو نه!😕😐 میترسم از خودم😔..... ، راز عجیبےست ... . گمنامی یعنی مثل سی و دو سال نا معلوم باشی... . گمنامی یعنی کمیل و حنظله.... . گمنامی یعنی ۳تا داداش مثل ها که هیچ کدوم جنازه شون برنگشت ... گمنامی یعنی روزنامه نویسی به شهدای مظلوم ما بگوید : « !!!» گمنامی یعنی بدن نیمه جان بچه های هویزه که زیر شنیِ تانکها له شوند و وحسرت یک را بر دل دشمن بگذارند ... گمنامی یعنی بدن های نازنینی که درکوه های منجمد شدند ... . گمنامی یعنی شبانه به فقرا نان و خرما بدهی و نفرین و ناسزا تحویلت دهند ... گمنامی یعنی"به فرزند جانباز ۷۰ درصد بگن با رفت دانشگاه... گمنامی یعنی نه تنها که و را نیز فدای حضرت دوست نمایی... http://eitaa.com/joinchat/3293446147Ce2b08b67ed
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
قسمت سوم: #اینک_شوکران انقلاب پیروز شد و من هم سرم خیلی شلوغ بود. درس می خوندم، کلاس زبان می رفتم و
قسمت چهارم: ...بعد عقد دیدم هر چی بهش تعارف می کنم می گه: روزه ام! 😟 گفتم:تو چرا اینقدر روزه می گیری؟ گفت: ببین فرشته من 2 بار به خاطر نجات جون تو دستت رو گرفتم. حالا با خودم عهد کردم 6 ماه روزه بگیرم و تو این مدت حتی دستم به سر ناخن تو هم نخوره!!!😑😑😑 چون من و به خدا رو مفت به دست نیاوردم که حالا به این را حتی از دستش بدم!!! ➖بعد از ازدواجمون تا یک سال گفت: بیا غذای پختنی . نون پنیر می خوردیم برای اینکه تنوع هم داشته باشه، یه روز با گردو،یه روز با خیار و... بعد از یکسال گفت: حالا پختنی بخوریم ولی بدون گوشت🍗، پختنیمان هم یه برنج ساده بود یا...، نه پلو و خورشت و... . می گفت:باید جسم و روح و ذهن رو با هم ساخت. که شد رفت . بعضی اوقات ماهی یک بار هم فرصت نمی کرد زنگ بزنه. می گفتم: آخه ، من دلم تنگ می شه. گفت: فرشته می دونی که من وقت ندارم. بیا یه کاری کن. بعد از نماز مغرب، تسبیحات رو که گفتی سر جانمازت بشین ذهنت رو بفرست پیش من. اینطوری می تونیم با هم حرف بزنیم. چند شب همین کار رو کردم ولی اصلاً نمی تونستم تمرکز کنم، 😒 حواسم به همه چیز بود الا . چند وقت که گذشت منوچهر زنگ زد گفت: نیستی؟! گفتم: منوچهر نمی تونم، حواسم پرت می شه. گفت: از خدا هم کمک خواستی؟ گفتم:نه. همون شب بعد نماز شروع کردم به الله گفتن، ولی دیگه محو خدا شدم. اینقدر الله گفتم که یادم رفت به فکر منوچهر بیفتم!! فردا شب از ذکر زود گذشتم و رفتم سراغ . باز اینقدر محو ایشان شدم که منوچهر رو یادم رفت! همین طور 14 معصوم رو نام بردم و هر شب منوچهر رو فراموش می کردم! شب آخر بعد از اینکه نام (عج) رو صدا زدم یک لحظه احساس کردم دلم برای منوچهر تنگ شده. بدون اینکه صداش کنم احساس کردم سرم زیر برف هاست. سرم رو بلند کردم و دیدم منوچهر بالای یه تپه داره با دوربین📷 شناسایی می کنه. وقتی از اون حالت خارج شدم یکی از دوستان آمد خانه مان. دستم رو که گرفت، گفت:چقدر سردی،انگار دستت زیر برف بوده! ➖چند سال پیش با تبلیغات این فکر بین مردم رایج شده بود که 💥 یک عده آدم ،بی رگ و ریشه و بی احساس بودن که از سر کمبود و بیچارگی به ها پناه آوردن! به ما گفتن: شما بیایید خاطراتتون رو برای مردم تعریف کنید تا مردم اون جنبه دیگه زندگی بچه های جنگ رو هم بشناسن. ✔ این خاطره رو من اونجا تعریف کردم: یه رو داشتیم با ماشین می رفتیم یکی از جلسات . سر یه چراغ قرمز پیرمرد گل فروشی با یه کالسکه ایستاده بود. منوچهر داشت از برنامه ها و کارهایی که داشتیم می گفت،ولی من حواسم به پیرمرد بود (شاید چون من رو یاد پدربزرگم می انداخت) منوچهر وقتی دیده بود حواسم به حرفهاش نیست،نگاهم رو دنبال کرده بود و فکر کرده بود دارم به ها نگاه می کنم.توی افکار خودم بودم که احساس کردم پاهام داره خیس می شه!! نگاه کردم دیدم منوچهر داره گل ها رو دسته دسته می ریزه رو پاهای من! همه گل ها رو خرید!! بغل ماشین ما ، یه خانوم و آقا تو ماشین بودن. خانوم خیلی بود، به شوهرش گفت: خاااااک بر سرت!!! این ها رو ببین همه چیزشون درسته! منوچهر یه گل برداشت گفت: اجازه هست؟ گفتم: آره، داد به اون آقا و گفت: این رو بدید به اون خواهرمون! اولین کاری که اون خانوم کرد این بود که رژ لبش رو پاک کرد و روسریش رو کشید جلو!!! به اندازه 2-3 چراغ همه داشتند ما رو نگاه می کردن!!! .... ...ادامه دارد...
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴 ⭕️ #سید_مجتبی_علمدار 🔶 قسمت هفتم 🔶 #اعزام سه سال از پیروزی انقلاب گذشته بود. مجتبی
🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴 ⭕️ 🔶 قسمت هشتم 🔶 روزهای دوران آموزشی بسیار سخت بود. تعداد نفرات شرکت کننده بیشتر از ظرفیت دوره بود. بنابراين تدارکات بسیار ضعیف عمل ميکرد. غذا کم بود. حتی نان هم به سختی پیدا ميشد! در مدت دوره آموزشی منجیل، حسرت یک روز غذای سیر به دل ما مانده بود! با این حال شوق حضور در جبهه همه مشکلات را برطرف ميکرد.بعد از پایان دوره آموزشی، نیروها برای اعزام به جبهه تقسیم شدند. بسیاری از نیروها علاقه داشتند که به جبهه جنوب بروند. تشکیل تیپ 25 کربلا شامل بسیجیان استانهای شمالی علاقه بچه ها را برای حضور در جنوب بیشتر کرده بود. مجتبی به من گفت: حالا که همه دوست دارند به جنوب بروند بیا ما به کردستان برویم! بالاخره راهی کردستان شدیم. آن ایام مصادف بود با آغاز زمستان و پایان عملیات والفجر 4 بر روی ارتفاعات منطقه پنجوین. نیروهای اعزامی از منجیل در یگان جندالله مریوان مستقر شدند. سپس تعدادی از آنها به پایگاه ساوجی در پنجوین منتقل شدند. شرایط کردستان بسیار عجیب بود. ما برای اولین بار به منطقه اعزام شده بودیم. بیشتر نیروهای ما شانزده یا هفده ساله بودند. ما باید مدتی بسیار طولانی در پاسگاه های مرزی یا بر روی ارتفاعات ميماندیم.وقتی به پاسگاه ميرفتیم تا حدود یک ماه به هیچ چیزی دسترسی نداشتیم. حتی رادیو هم آنجا نبود. وقتی کسی مجروح یا مریض ميشد تا چند روز وسیله ای برای انتقال او نبود. جاده ای در مسیر مریوان داشتیم که به محور جانوران معروف بود! البته نام این مسیر بعدها تغییر کرد. هر روز ساعت نُه صبح نیروهای ارتش تأمین جاده را انجام می دادند و ساعت پنج عصر تأمین جاده جمع ميشد. و تا صبح فردا هیچ کس جرئت تردد در جاده نداشت. چند نفر از بچه ها با یک خودرو از مریوان به سمت پایگاه در حرکت بودند. نزدیکی پایگاه خودروی آنها پنچر ميشود. همزمان با فرارسیدن ساعت پنج، تأمین جاده جمع شد. ما هم از آنها خبری نداشتیم.روز بعد وقتی سراغ جاده رفتیم. با یک خودروی سوخته مواجه شدیم! عصر روز قبل، وقتی ساعت پنج فرارسید و تأمین جاده جمع شد، با شلیک یک گلوله آرپیجی خودرو منهدم شده بود. دو پیکر سوخته در داخل ماشین مانده بود. که آنها را به قرارگاه منتقل کردیم. آری، وضعیت امنیت کردستان به این صورت بود. در چنین شرایط امنیتی سید مجتبی یکی از بهترین نیروهای پایگاه ما بود. روحیه مدیریتی سید از همان روزها به خوبی مشخص بود. وقتی به اطراف پایگاه ميرفتیم منطقه را به خوبی برای ما تشریح ميکرد. نقاطی که ممکن بود دشمن از آن طریق نفوذ کند مشخص ميکرد و ... حضور ما در کردستان تا اوایل سال 1363 به طول انجامید. در آن مقطع بود که به جنوب اعزام شدیم و به لشکر 25 کربلا رفتیم. سید مجتبی مدتی در گردان یا رسول الله سلام الله علیه و سپس به گردان امام حسین علیه السلام و بعد به گردان مسلم رفت و تا پایان جنگ در همین گردان ماند. http://eitaa.com/joinchat/3293446147Ce2b08b67ed 🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴
🌷 🍃ولادت : ۳۹/۳/۱ - تهران 🍂شهادت : ۵۹/۹/۱۲ - کردستان 🍁آرامگاه : زنجان - گلزار شهدای پایین شهر 🌸قبل از پیروزی انقلاب اسلامی جذب پایگاه حضرت ولی‌عصر زنجان گردید و سپس وارد خواهران در شد. 🌺پس از پیروزی انقلاب که عرصه تاخت‌ و تاز گروهک‌های معاند و خطر نفوذ مکاتب و فرهنگ‌های الحادی در میان نوجوانان، قرار گرفت عازم کردستان شد تا راآغاز کند که ماشین حامل وی مورد حمله قرار گرفت و به رسید.
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 ⭕️ 🔸قسمت بیستم 🔸 تابستان ۱۳۵۸بود بعد نماز ظهر وعصرجلوی مسجد سلمان جمع شده بودیم که یکدفعه یکی از دوستان با عجله آمد وگفت پیام امام روشنیدید؟ امام دستور دادندکه بچه های رزمنده کردستان را از محاصره آزاد کنید ساعت ۴عصر بود که۱۱نفربا یک ماشین بلیزر به سمت کردستان رفتیم با عبور از جاده خاکی وبیراهه به یاری خدا فرداظهر رسیدیم از همه جا بی خبر وارد سنندج وجلوی دکه روزنامه توقف کردیم پیاده شدآدرس مقر سپاه رو بگیره یکدفعه فریاد زد 😨بی دین اینا چیه میفروشی ؟ بی معطلی اسلحه رو مسلح کرد وبه شیشه_های_مشروب🍷 که چیده شده بود شلیک کرد وبه صاحب دکه خیلی ترسیده بود نگاه کرد وگفت مگه تو مسلمون نیستی اینا چیه میفروشی وبا کلی صحبت پسره آروم شد وآدرس مقر سپاه رو به ما داد مقر سپا کسی در رو باز نکرد واز ما خواستن به فرودگاه بریم وشهر نا امن هست ما هم به فرودگاه رفتیم بچه های انقلابی اعم از شهیدبروجردی اونجا بودند ومتوجه شدیم فرماندهی غرب با بروجردی هست روز بعد با بروجردی جلسه داشتیم فرماندهان ارتش هم حضور داشتند ایشان فرمودند ضدانقلابها دو مقر در داخل شهر دارند وباید طراحی حمله ما به این دو مقر باشد صحبتهای دیگری هم شد ابراهیم گفت اینطور که پیداست مردم داخل شهر هیچ ارتباطی با ضدانقلابها ندارند بهتر است به یکی از مقر ها حمله کنیم وبعد دنبال مقر بعدی برویم اما همان روز نیروی سپاه را به پاوه اعزام کردند وفقط نیروی سرباز در اختیار فرماندهی بود به تک تک سنگر ها سر زد وروحیه میداد ویک وانت هندوانه🍉 تهیه کرده بود وبین سربازها پخش کرد واینطور رفاقتش با سربازها بیشتر شد وتعداد دیگری هم رزمنده به جمع ما اضافه شد ومهمات هم بین بچه ها پخش شدوقرار شد تا قبل ظهر به یکی از مقر ها حمله کنیم . سریعتر از آنچه که فکر میکردیم مقر اول را گرفتیم ومقر دوم هم بدونه جنگ تصرف کردیم فرمانده سربازان گفت اگر یکسال دیگر هم صبر میکردیم سربازانم جرات چنین حمله ای نداشتند واین را مدیون ودوستانش هستیم در آن دوره فرماندهان بسیاری از فنون نظامی را به ابراهیم ودیگر بچه ها آموزش دادند این کار آنها را به نیروی ورزیده ای تبدیل کرده بود ما در شهریور۱۳۵۸به تهران برگشتیم و ابراهیم پس از بازگشت از بازرسی سازمان تربیت بدنی به آموزش و پرورش رفت... https://eitaa.com/seedammar 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
، راز عجیبےست ... . گمنامی یعنی مثل سی و دو سال نا معلوم باشی... . گمنامی یعنی کمیل و حنظله.... . گمنامی یعنی ۳تا داداش مثل ها که هیچ کدوم جنازه شون برنگشت ... گمنامی یعنی روزنامه نویسی به شهدای مظلوم ما بگوید : « !!!» گمنامی یعنی بدن نیمه جان بچه های هویزه که زیر شنیِ تانکها له شوند و وحسرت یک را بر دل دشمن بگذارند ... گمنامی یعنی بدن های نازنینی که درکوه های منجمد شدند ... گمنامی یعنی شبانه به فقرا نان و خرما بدهی و نفرین و ناسزا تحویلت دهند ... گمنامی یعنی"به فرزند جانباز ۷۰ درصد بگن با رفت دانشگاه... گمنامی یعنی نه تنها که و را نیز فدای حضرت دوست نمایی... 💚
‍ 🌾در پاییز 🍁۱۳۳۴📅 به دنیا آمد با تقدیری پر 🍂در سال ۵۵ که به رفت، به فرمان حضرت روح الله از پادگان و شد قطره ای در دریای انقلاب سبز🍀ِ پوش سپاه که شد انگار بارِ دِین و بیشتر شد! اولین ماموریتش؛ حراست از بیتِ امام بود.لحظه ای آرام نبود. در تکاپو برای مفید بودن؛ 🍀 برای پریدن پای در غائله نهاد تا ضدانقلاب را ساکت کند۱همپای در می‌گشت و شناسایی می‌کردسپس در جانشین فرمانده عملیات شد.دستش را در بازی دراز جا گذاشت و طواف خانه🏡 محبوب را با دستِ دل❤️ انجام داد 🍁ردپای در جای جای جبهه و جنگ☄ دیده می‌شودعملیات‌های زیادی علیرضا را همراه داشته و زمین های بسیاری خاکِ را به چشم سرمه کرده اند.فتح‌المبین،الی ‌ و آزادسازی خرمشهر حضور اورا با چشم دیدند 🍂حتی خاکِ طعم حضورش را چشیده و پس از بازگشتش، در ۱ مجروحیت دوباره به آغوش کشید والفجر۲ اما زمان بال بود وقتش رسیده بود تا سکوی پروازش شودپرواز🕊 کرد به سوی 🌫بعضی‌ها متولد می‌شوند برای جاودانگی ،برای میلادت مبارک جاودانه در تاریخ به مناسبت سالروز تولد 🌷 🍃🌹صلوات
🔴اسامی و محل شهادت شهدای امنیت و ترور مهر و آبان ماه 1401 : 1. شهید طلبه آرمان علی وردی 2. شهید حسین تقی پور 3. شهید فرید کرم پور حسنوند 4. شهید امیر کمندی 5. شهید سلمان امیراحمدی 6. شهید پوریا احمدی 7. شهید مهدی لطفی : 8. شهید حسین اجاقی زنوز : 9. شهید محمدحسین سروری راد 10. : 11. شهید اسماعیل چراغی 12. شهید محسن حمیدی 13. شهید محمدحسین کریمی : 14. شهید_محمد_عباسی 15. شهید_محسن_رضایی 16. شهید مرتضی_غلامیان 17. شهید سید حمیدرضا هاشمی 18. شهید محمدامین آب در شکر 19. شهید علی بیک وارازی 20. شهید محمدامین عارفی 21. شهید سعید برهانزهی ریگی 22.شهید مهدی ملاشاهی زارع 23. شهید سجاد شهرکی 24. شهید_جواد_کیخا_جهانتیغی 25. شهید رضا رضوانی 26. شهید امیرحسین نیکپور 27. شهید رسول حسینی محمد آبادی 28. ناصر براهویی : 29. شهید رضا شریعتی 30. شهید کیان پیرفلک 31. شهید_اشرف نیکبخت 32. شهید آبتین رحمانی 33. شهید علی مولایی 34. سپهر_مقصودی 35.میلاد سعیدیان جو : 36. شهید روح_الله عجمیان 37. شهیدعلی اصغر بیگلو : 38. شهید حسین زینالزاده 39. شهید دانیال رضازاده 40. شهید محمدرسول دوست محمدی 41. شهید حسن براتی 42. شهید مسلم جاویدی مهر : شهید علی نظری : 44. شهید مجتبی امیری دوماری : 45. شهیده زهرا اسماعیلی 46. شهید علیرضا سرایداران 47. شهید آرشام سرایداران 48. شهید مجتبی ندیمی 49. شهید حسنعلی پورعیسی 50. شهید بهادر آزادی شیری 51. شهید سیدفریدالدین معصومی 52. شهید علی اصغر لری گویینی 53. شهید نوجوان محمدرضا کشاورز 54. شهید محمدولی کیاسی 55. شهید احساس مرادی 56. شهید هوشنگ خوب 57. شهید امید خوب 58. شهید رضا زارع مویدی 59. شهید طلبه محمد زارع مویدی 60. شهید امیررضا اولادی 61. شهید هادی عرفانی نیا 62. شهید نورالدین جنگجو : 63. شهید علی فاضلی 64. شهید هادی چاکسری 65. شهید محمد فلاح : 66. شهید رحیم سحابی 67. شهید مهدی اثنی عشری 68. شهید رضا الماسی 69. شهید سید عباس فاطمیه : 70. شهید غلامرضا بامدی 71. شهید حسین یوسفی 72. شهید رضا آذربار 73. شهید داوود عبداللهی : 74. شهید طلبه مهدی زاهدلویی : 75. شهید عباس خالقی : 76. شهید_مجید_یوسفی 77. شهید حمید پورنوروز 78. شهید حمزه علی نژاد مرز شمال غرب: 79. شهید رضا خانیچگنی 80. شهید وجیه الله آذرنگ : 81. شهید نادر بیرامی 82. شهید سرهنگ تورج اردلان 🔴