#تلنگر💖
بـچـہ ڪہ بودم
از بزرگترا مے شنیدم:
دُنــ🌏ــیــا یـہ #شوخیہ بــُـزُرگــہ
حالا ڪہ بزرگ شدم
مے بینم، نہ!
#دنیا اونقدرام ڪہ مے گفتن |×شوخے×| نیست
اتفاقا خـــیــلــے {جِدّے} هست
با هــیــچ ڪَسَم #شوخے ندارهـ🚫
دودوتایَش هم چهارتاس!
←باید جدے #زندگے ڪنے🍃
←#جدے فڪر ڪنے🤔
←#جدے برنامہ ریزے ڪنے⏳
←#جدے تصمیم بگیرے
←#جدے جلو برے🚶🏻♂
✨تا جدے نتیجہ ببینے✨
#خلاصہ ڪہ جدے باش!
ڪوتاه هم نَیا!
اگر همہ چیز را ڪَشڪے ڪَشڪے بگیریم،
همہ چیز هم ڪَشڪے ڪَشڪے از دستمان مے رود!
➖🔝🍂اللّهمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَالفَرَج
@Shahadat_dahe_hashtad
کانال 💞 شهادت + دهه هشتاد 💞
#رسـم_خـوبان
سعید خیلی مهربون 💞و منظم بود وقتی #شهید شده بود ،همه از خنده هاش ☺️می گفتند..صدای خنده هاش، #شوخی های به جاش..خیلی هم عاشق عکاسی 📸بود، از همه ی اقوام عکس داشت، با همه رفیق بود..از سوم تا پنجم #دبستان تقریبا بیشتر روزها خاطره هاشو می نوشت📝..از اول راهنمایی دیگه هر شب قبل از #خواب حتما اتفاقات اون روزشو یادداشت میکرد📕..الان ما #موندیم و یه عالمه دفتر خاطره و عکس و تصور زندگی با سعید.😔
برادرم چند #مرتبه رفت برای ثبت نام نیروی انتظامی👮 ولی قبولش نکردن، هر دفعه به یه بهانه ای؛ تا بالاخره #تلاشهاش نتیجه داد..وقتی قبول نمیشد،خیلی ناراحت میشد😢 ولی، اصلا به #اطرافیانش چیزی نمیگفت. این که من هم الان #اطلاع دارم به خاطر خوندن دفتر📕 خاطراتشه
✍ به روایت خواهر شهید
#شهید_سعید_سلمان🌷
#سالروز_شهادت
@Shahadat_dahe_hashtad
کانال💞شهادت + دهه هشتاد💞
「 شھـادت + دهــ⁸⁰ـه 」
#خاطرات_شـهدا
🔹 پشت #خاكريز، دائم خم مي شد. تيرهاي مستقيم دشمن👹 مرتب از بالاي خاكريز به صورت رگبار مي آمد حسين با آن قدش در طول خط #حركت مي كرد فرياد زدم 🗣:خميده برو. گفت: پيش اين #نامردها نبايد سر خم كرد...
🔸بعد از #عمليات خيبر، حجم آتش🔥 عراقي ها زياد بود و انواع بمب ها را بر سر #رزمندگان مي ريختند. چون باران هم در حال باريدن بود، سينه خيز رفتن بر روي ريگ ها مشكل و از طرفي ايستاده راه رفتن نيز خطرناك🚫 بود، وقتي يكي از رزمندگان در اين شرايط به حالت #خميده به طرف سنگر
🔹مي رفت، حسين #خطاب به او مي گفت: خجالت بكش، اين چه طرز راه رفتنه😡. آن رزمنده وقتي مشاهده مي كند كه حسين با آن قد بلندش استوار ايستاده است، #خجالت مي كشد و سعي مي كند همانند او شجاع 💪و با صلابت باشد...
🔸او كه از #معاون گردان به فرماندهي گردان موسي بن جعفر(ع) ارتقا يافته بود💯، اكثر عمليات ها به عنوان گردان خط شكن در خط مقدم حضور مي يافت و در شكستن #مقاومت دشمن و از بين بردن كمين آنها تبحر خاصي داشت.✌️ در هنگام مأموريت همه #جوانب را در نظر مي گرفت. از كنار
🔹هيچ #موردي بر حسب اين كه ممكن است اهميت نداشته باشد، نمي گذشت و همه مسايل را داراي اهميت مي دانست.😇 حتي هنگامي كه #مجروح شد، منطقه را ترك نكرد. در يكي از عمليات ها، تركش خمپاره 60 به ران پايش اصابت💥 كرده بود
🔸حسين- كه #بدن قوي و ورزشكاري داشت- درد شديد😰 خود را تحمل مي كرد و حتي با رزمندگان #شوخي مي نمود. هنگامي كه به دكتر مي گويد:« به هيچ عنوان عقب نمي روم»❌ دكتر مجبور مي شود همان جا درمانش كند و #قرص هايي بدهد تا از عفونت زخم هايش جلوگيري كند. ⚠️
🔹يك مورد ديگر كه #زخمي شد، گلوله به قفسه سينه اش اصابت نموده بود😥 و گلوله فقط سه سانت با #قلبش فاصله داشت كه براي درمان به پشت خط منتقل شد. ♻️
📎 جانشین گردان موسیابنجعفر تیپ ۲۱ سپاه سمنان
#شهید_کیومرث_نوروزیفر🌷
#سالروز_ولادت
ولادت :۱۳۴۱/۵/۱ سمنان
شهادت : ۱۳۶۴/۱۱/۲۲ اروندکنار عملیات والفجر هشت
@Shahadat_dahe_hashtad
کانال💞شهادت + دهه هشتاد💞
•♡ #ریحانہ_بانو ♡•
💢گفتند می رود #دانشگاه دیگر عوض می شود.
⇜گفتند از سرش می افتد.
⇜گفتند تفکراتش تغییر می کند.
⇜گفتند دیدش بازتر می شود.
⇜گفتند دوست و #رفیق روش تاثیر میذارد.
💢البته بماند که خیلی چیزها هم از سرم افتاد😉 #حرمتش را تازه در دانشگاه فهمیدم
🔸وقتی استادی با #احترام بامن صحبت می کرد.
🔹 وقتی #آقایان کلاس، برای صحبت ها و رفتارشان درمقابل من #حدومرز قائل می شدند☺️
🔸وقتی نگاه ها به من👀 رنگ تفاوت و #تحسین گرفت
🔹وقتی بجای #تو، شما خطاب شدم😎
🔸وقتی بین #شوخی های بی سر و ته دختران و پسرانِ به اصطلاح روشنفکر😏 همکلاسی، جایی میان انها برای من نبود❌
🔹وقتی وجودم سرشار از #آرامش و امنیّت😌 هست و کسی نگاه چپ به من نمی کند🚫
🔸وقتی...
💢آری من از آنهایی ام که خیلی چیزها #هرگز از سرم نمی افتد.
مثلا همین #چــــادر😍
💢برای چادر سر کردن کافیست #عاشق باشی.عاشق حضرت مادر💞
بانـــو🌸🍃 #بگذار_به_چادرت_پیله_کنند
#به_پروانه_شدنت_می_ارزد
@Shahadat_dahe_hashtad
کانال💞شهادت + دهه هشتاد💞
💠گزیده ای از کتاب #قصه_دلبری:
✍به روایت همسر شهید
💟وسط دفتر بسیج جیغ کشیدم، شانس آوردم کسی آن دور و بر نبود. نه اینکه آدم جیغ جیغویی باشم، ناخودآگاه از ته دلم بیرون زد. بیشتر شبیه #شوخی بود.
💟خانم ابویی که بزور جلوی خنده اش را گرفته بود، گفت: «آقای محمدخانی منو واسطه کرده برای #خواستگاری از تو! »
💟اصلا به ذهنم خطور نمیکرد #مجرد باشد. قیافه جا افتاده ای داشت. اصلا توی باغ نبودم. تاحدی که فکر نمیکردم مسئول بسیج دانشجویی ممکن است از خود #دانشجویان باشد. میگفتم تهِ تهش کارمندی چیزی از نهاد رهبری است.
💟بی محلی به #خواستگارهایش را هم از سر همین موضوع می دیدم که خب، آدم متاهل دنبال دردسر نمیگردد!
📌توصیه میکنم حتما کتاب عاشقانه و بسیارزیبای #قصه_دلبری رو مطالعه بفرمایید
#شهید_محمدحسین_محمدخانی
#شهید_مدافع_حرم🌷
@Shahadat_dahe_hashtad
کانال 💞 شهادت + دهه هشتاد 💞