2.12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
حسین(ع)
دلدارم باش، بیا شب اول قبرم
آقا غمخوارم باش
مثل همیشه، توی بیکسیام
تو یارم باش...
#السَلامُعَلَيَڪيااباعَبدالله✋
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
🍃 فکرهای درستی داشت. بعضی اوقات مسابقاتی را برگزار می کرد. گاهی برای جایزه مبلغی را مشخص می کرد. با هم که مشورت می کردیم، می گفت: طوری مسابقه را برگزار کنیم که جایزه اش برسد به هرکس که بیشتر نیاز دارد. اینطوری غیر مستقیم به نیازمند هم کمک می کنیم.
🍃ساعت ورود و خروجمان را باید ثبت می کردیم. کارت می زدیم و می رفتیم سر کار. فاصله محل کار تا منزلش زیاد بود و اغلب ساعت اتمام کار، ترافیک بود. ساعت 3 کارت خروج را می زد و برمی گشت توی اتاقش و تا ساعت5 مطالعه می کرد.
می گفت: درست نیست به ازای مطالعه خودم، مبلغی به حقوقم اضافه شود.
سنم به جنگ نمی رسید. گمان می کردم شهدا چطور در یک شب شهید می شوند؟ آیا تمام مسیر را در یک شب طی می کنند. حالا که او را دیده ام، می فهمم از مدت ها قبل برای شهادتش برنامه ریزی کرده بود. سعی می کرد رفتارش را شبیه شهدا کند تا عاقبتش هم مثل آن ها شود...
#روایت_همکار_شهید
#شهید_حاج_محمد_پورهنگ
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
17.74M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 انتشار بهمناسبت دهمین سالگرد شهادتِ #شهید_محمدحسین_محمدخانی (شهید عمار)
🔻 اجرای مراسم تدفین و تلقین عمار حلب توسط شهید حاج رمضان #شهید_محمدسعید_ایزدی
| حاج رمضان به احترام شهید و پدرش،
| خودشان وارد قبر شدند..
| و چهل دقیقه،
| تمام آداب و مستحبات دفن را
| تا چیدن لحد انجام دادند..
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
▫ساعتی پیش حامد را دیده بودم؛ همانجا که وقتی خیالش از دکتر امیری راحت شد، وعدههای عاشقانه میداد و
📕رمان #تَله_در_تهران
🔻#قسمت_چهل_و_سوم
▪انگار نه انگار در حساسترین لحظه ترکم کرده بود، در این چند ماه به اندازۀ تمام عمرم، زجرم داده و حالا امشب در بدترین زمان ممکن، دوباره سراغم را گرفته بود!
▫نمیدانستم جواب اینهمه خودخواهیاش را چه باید بدهم و مادر دلواپس چشمان خیسم، دوباره پاپیچم شد: «مگه نگفتی میری باغ کتاب؟»
▪ذهنم درگیر حماقت حامد، قفل کرده بود که خلاصه پاسخ دادم :«تو راه برگشت، دلم گرفته بود تو ماشین گریه کردم.» و باید تکلیف این خواستگاری بیموقع را مشخص میکردم و قاطعانه نظرم را گفتم: «مامان من اصلاً حالم خوب نیس، نمیتونم بیام بیرون. بهشون بگو محیا گفت نه!»
▫مادر دلش نمیآمد پیک پاسخ منفیام باشد؛ تا میتوانست اصرار و نصیحتم کرد و من امشب حتی نمیخواستم نام حامد را بشنوم که به تمام خیرخواهیهایش دست رد زدم و او ناامید از راضی کردنم، از اتاق بیرون رفت.
▪اما انگار قرار نبود حتی یک دقیقه راحت باشم که تا مادر رفت، پیام حامد روی موبایلم رسید: «بهت قول داده بودم چند روز بیشتر نکشه، بهت گفتم همه چی رو خودم درست میکنم! دیگه از این به بعد نمیخواد به هیچی فکر کنی، خودم خراب کردم، خودم هم باید تاوان بدم و درستش کنم! فقط تو با من راه بیا!»
▫ای کاش میشد دلی که امشب هر تکّهاش یک گوشه افتاده بود، راضی کنم تا باز هم با حامد راه بیاید اما طوری شکسته بود که حتی نتوانستم پاسخی به پیامش بدهم و او هر دقیقه قلبم را دقالباب میکرد: «از دیروز با مامان بابا صحبت کردم که امشب بیان خونهتون تا وقتی برگشتی ببینی من سر حرفم هستم!»
▪به حرمت محبتی که چند سال با ارزشترین دارایی دلهایمان بود و حالا امشب نمیدانستم کجا باید دنبالش بگردم، دلم نیامد جوابش را ندهم و تنها یک جمله نوشتم: «من الان اصلاً نمیتونم بهش فکر کنم.»
▫نمیدانستم چقدر زمان نیاز دارم تا دوباره بتوانم حامد را در زندگیام ببینم، حتی مطمئن نبودم بتوانم دوباره او را ببخشم و دلم میخواست فقط بخوابم بلکه کابوس امشب زودتر تمام شود.
▪سرم روی بالشت بود و انگار دنیا دور سرم میچرخید و نفهمیدم کِی خوابم برد تا از صدای اذان صبح بیدار شدم.
▫نماز صبحم را با حال خرابم خواندم و نمیدانستم باید چه کنم که به درخواست حامد وارد این شرکت شده و حالا با قائلۀ دیروز، تکلیفم برای ادامۀ کار مشخص نبود.
▪دلم نمیخواست به حامد پیامی بدهم و میترسیدم نرفتنم، رابطین مخفی دکتر امیری را مشکوک کند که سرانجام راهی شرکت شدم.
▫پشت میزم نشسته و حقیقتاً دستم به هیچ کاری نمیرفت؛ جرأت نمیکردم نامی از دکتر امیری ببرم اما انگار نبودن ناگهانیاش همه را نگران کرده بود که آبدارچی وارد اتاق شد و رو به همکارم پرسید: «دکتر امیری به شما گفته بود امروز نمیاد؟»
▪از شنیدن نامش تمام تنم تکان خورد و همکارم به جای جواب، با تعجب سؤال کرد: «مگه نیومده؟ امروز ساعت 10 با معاونت فنی جلسه داریم.»
▫نمیدانستم در همین لحظه در کدام اتاق بازجویی نشسته اما میدانستم حالا مطمئن شده دیروز من طعمۀ دستگیریاش بودم؛ ندیده و از همین فاصله، احساس میکردم خاطرۀ خیانت کسی که خاطرخواهش بوده، حالش را بدتر میکند و هنوز نمیفهمیدم برای بازداشتش چه نیازی بود من او را تا باغ کتاب بکشانم.
▪حامد مرتب تماس میگرفت و پیام میداد، با هر ترفندی تلاش میکرد باز راضیام کند و هر چه میگفت، یک ذره دلم نرم نمیشد.
▫دلم میخواست سریعتر زمان بگذرد و از این دخمه خلاص شوم که یک ربع مانده به ساعت تعطیلی اداره، از شرکت بیرون زدم.
▪سرم دنیای درد بود و دوایی جز زیارت نداشت که از سرِ کوچه خودمان عبور کردم و وارد خیابان امامزاده پنجتن شدم.
▫خلوت بعدازظهر امامزاده در این روزهای پاییزی، عجیب میچسبید و پای دلم را به آرامش و عطر رواقها میکشید.
▪زیارت کردم و با دلی که اندکی سبک شده بود، به سمت مزار پدربزرگم رفتم که صدایی مردانه در گوشم نشست: «محیا!»
▫صدای حامد نبود و همین که برگشتم، نگاهم از نفس افتاد؛ نور مستقیم آفتاب چشمانم را میزد و چهرهاش را به درستی نمیدیدم اما خودش بود!
▪از سمت قبور شهدا به طرفم میآمد، باورم نمیشد در این لحظه اینجا باشد؛ از حضورش در خلوتی امامزاده ترسیده بودم و نگاهم در میان صحن میدوید بلکه آشنایی ببینم اما هیچکس نبود!
▫او با گامهایی بلند و به سرعت، نزدیکم میشد و من از تنها ماندن با این مرد آن هم پس از تلهای که دیروز برایش کاشته بودم، وحشت کردم که بیاختیار قدمی عقبتر رفتم و او با صدایی شکسته خواهش کرد: «نترس محیا! من فقط میخوام باهات حرف بزنم.»....
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
و ما امروز مدیون تلاش های شماییم...
#شهید_حسن_تهرانی_مقدم
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
1.58M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مادر امشب حالش بد است...
#شب_جمعه
#السَلامُعَلَيَڪيااباعَبدالله
#آجرک_الله_یا_صاحب_الزمان(عج)
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
11.93M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷 شهادت مرگ تاجرانه است
☝️ تاکید رهبر انقلاب بر جایگاه ارزشمند شهید و مجاهد فی سبیلالله نزد خداوند
🎥 «#در_آرزوی_شهادت» روایتهایی از رهبر انقلاب درباره فرهنگ ایثار و شهادت
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
📕رمان #تَله_در_تهران 🔻#قسمت_چهل_و_سوم ▪انگار نه انگار در حساسترین لحظه ترکم کرده بود، در این چن
📕رمان #تَله_در_تهران
🔻#قسمت_چهل_و_چهارم
▪به یک قدمیام رسیده و راه فراری نبود؛ از آشوب چشمانش نمیتوانستم هیچ خطی بخوانم و او مثل همیشه مهربان بود: «نترس! مجبور شدم تعقیبت کنم تا یه جای امن باهات حرف بزنم.»
▫کلماتش کنار هم هیچ معنایی نمیداد و با اینکه هیچ کس در اطرافمان نبود، آهسته و مضطرب توصیه کرد: «یه جا واینسا! قدم بزنیم بهتره.»
▪موهایش به هم ریخته، صورتش را مثل همیشه اصلاح نکرده و پریشانی از چشمانش میبارید.
▫جرأت نمیکردم قدمی کنارش بردارم اما او با همان طمأنینۀ همیشگیاش به راه افتاد و اشاره کرد تا حرکت کنم که مردد گام اول را برداشتم و بیمقدمه شروع کرد: «دیروز تا تو رفتی چند نفر اومدن سراغم... تو وقتی برگشتی خونه متوجه نشدی کسی تعقیبت کنه؟...»
▪باور نمیکردم هنوز هم گمان کند من هیچ نقشی در داستان دیروز نداشتم؛ ناباورانه به سمتش صورت چرخاندم، از نگاه خیرهام خیال کرد از این خبر ترسیدم و شبیه سدّی محکم سینه سپر کرد: «نترس! فقط خوب گوش کن ببین چی میگم!»
▫سپس نیمنگاهی به پشت سرش کرد و محتاطانه ادامه داد: «به نظرم تعقیبم کرده بودن تا باغ کتاب... نمیدونم کی بودن، مهم هم نیس... مهم اینه که میخواستن باهاشون همکاری کنم.»
▪شاید پیشنهاد همکاری بخشی از نقشۀ نیروهای امنیتی بود و من با تمام دلخوریها دعا میکردم همین حالا حامد برسد اما او انگار وقت زیادی نداشت که با عجله توضیح میداد: «میخواستن تو ساخت یکی از قطعهها از مدلی که اونا طراحی کردن استفاده کنم، یه سری پیشنهاد عالی هم برام داشتن اما وقتی قبول نکردم، تهدیدم کردن.»
▫بدون اغراق، به درستی نمیشنیدم چه میگوید و خبر نداشتم همین تهدید، هستیاش را زیر و رو کرده که دیگر نتوانست قدم از قدم بردارد، به سمتم چرخید و لحنش هم مثل نگاهش تپید: «بهم گفتن تو رو کاملاً تحت نظر دارن. همه چی رو در موردت میدونستن. از تکتک آدمهای اطرافت، حتی ساعت رفت و آمدهات خبر داشتن... گفتن اگه قبول نکنم...»
▪نشد کلامش را تمام کند، نگاهش با بیقراری روی صورتم گشت و انگار نفس کم آورد که بیصدا زمزمه کرد: «تو رو گِرو گرفتن... فقط تا امشب بهم وقت دادن...»
▫در برابر احساس پاشیده در چشمانش، زبانم بند آمده بود و او با هر کلمه، بیشتر در گرداب وحشت غرقم میکرد.
▪نمیفهمیدم رفقای حامد چه نقشهای برایش کشیدهاند و تنها راه پیش پایم به همان کسی ختم میشد که از دیروز تمام درها را به رویش بسته بودم.
▫انگار میترسید اینجا هم تحت نظر باشد که هر لحظه نگاهش با پریشانی در صحن امامزاده میچرخید؛ دوباره به راه افتاد تا به گمان خودش با هم بودنمان جلب توجه نکند و این بهترین فرصت برای پیاده کردن همان طرح پارک ریورساید بود.
▪نگاهش به روبرو بود و انگار آوار نگرانی، نفسش را گرفته بود که برای گفتن هر جمله، چند لحظه صبر میکرد و باز هم صدایش رعشه داشت: «دیشب تا صبح حتی یه لحظه نتونستم بخوابم... فقط فکر تو بودم... میترسیدم بیان سراغت... از صبح زود اومدم سر خیابون شرکت منتظرت بودم، وقتی اومدی خیالم راحت شد... تا بعد از ظهر همونجا موندم...»
▫او غرق دریای نگرانی برای من، کلماتش تک به تک در هم میشکست و من فقط میخواستم خودم را از دستش خلاص کنم که مخفیانه شمارۀ حامد را گرفتم و تا تماس را وصل کرد، رو به دکتر امیری یک جملۀ گُنگ گفتم: «من اصلاً متوجه نمیشم... آخه اونا کی بودن که تو باغ کتاب اومدن دنبالتون؟»
▪تلاش میکردم در کلامم، یک کُد مشخص باشد تا حامد متوجه شود در چه مخمصهای گرفتار شدم و باید موقعیتم را به حامد اطلاع میدادم که یک کُد دیگر فرستادم: «اصلاً فکر نمیکردم منو تو امامزاده پنجتن پیدا کنید...»
▫دستم را بالا نمیآوردم مبادا موبایل را ببیند و بویی ببرد اما امیدوار بودم حامد از همین دو جمله، همه چیز دستگیرش شده باشد و زودتر خودش را برساند.
▪از حرفهای بیربطی که گفتم، احساس کرد از شدت وحشت، فکرم از هم پاشیده و نمیدانست بار دیگر به حامد گِرا میدهم که با همان محبت همیشگی دست دلم را گرفت: «از هیچی نترس محیا! من نمیذارم دست هیچکس بهت برسه!»
▫میتوانستم تصور کنم از دیروز چه حال سختی را سپری کرده و چه دلی از دست داده که بیمهابا نام کوچکم را صدا میزد اما نگاه من فقط زیرچشمی به صفحۀ موبایلم بود بلکه حامد پیامی بدهد و تماس همچنان وصل بود.
▪نگاهش در امتداد افق آسمان و از بلندای صحن امامزاده، روی نقطهای دوردست در شلوغی شهر ثابت مانده و انگار کلمات آخرش بود که با غربت عجیبی حرف میزد: «هیچوقت بهم فرصت ندادی بگم چقدر برام عزیزی... انقدر عزیز که اگه جون خودم رو شرط کرده بودن، برام خیلی راحتتر بود...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
.
خیلی پستها به او پیشنهاد شد اما نپذیرفت. در همان زمان فرماندهی هم هر کاری که از دستش برمیآمد انجام میداد. حتی شبها برای یگان آشپزی میکرد.
#روایت_همرزم_شهید
#شهید_حاج_اصغر_پاشاپور
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
1.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب جمعه و یاد شهدا با صلوات...
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊