eitaa logo
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
206 دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
1.6هزار ویدیو
6 فایل
حاج اصغر : ت ۱۳۵۸.۰۶.۳۱، ش ۱۳۹۸.۱۱.۱۳ - حلب رجعت پیکر حاج اصغر به تهران: ۱۳۹۸.۱۲.۰۴ حاج محمد (همسر خواهر حاج اصغر) : ت ۱۳۵۶.۰۶.۱۵، ش ۱۳۹۵.۰۶.۳۱، مسمومیت بر اثر زهر دشمنان 🕊ساکن قطعه ۴۰ بهشت زهرا (س) تهران
مشاهده در ایتا
دانلود
💞🌱💞🌱💞 🌱💍 💞 (۴۲) 👌من بزرگ شدن با این حرف‌ها (قضاوت‌های ناعادلانه و کنایه‌های غیر منصفانه) را داشتم. پدرم بود و به هر بهانه‌ای مثل موفقیت در امتحانات مدرسه یا کنکور و… برخی از اطرافیان سعی داشتند با حرف‌هایی که همه بارها درباره سهمیه داشتن و امتیازات می‌زنند را در نظرم کم رنگ کنند اما من یاد گرفته بودم در کنار این حرف‌ها مسیر خودم را طی کنم. 🔹وقتی همسرم تصمیم به رفتن گرفت حتی به خود او هم می‌گفتند که با بچه کوچک و بدون حکم شاید نیاز و الزامی به رفتنش نباشد اما ما تصمیم خودمان را گرفته بودیم و هیچکدام از این حرف‌ها نه تأثیری می‌گذاشت و نه می‌کرد... ادامه دارد... 🦋روایت همسر @shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊 💞🌱💍💞🌱💍💞🌱💍💞🌱
🔰 سخن‌نگاشت | در تعطیلی موقت اجتماعات در این ماه 👈 از خواندن دعاهای ماه رجب در خانه غفلت نکنید 🔺️ رهبر انقلاب، امروز: حلول را به عموم مردم ایران تبریک عرض می‌کنم. در این ماه اجتماعات وجود ندارد لکن در خانه‌ها از دعاهای رجب غفلت نشود و این تعطیلی موقت اجتماعات، نبایستی موجب بشود که ما از برکات این ماه و از عبادت و دعا و توسل به درگاه الهی غافل بشویم. ۹۹/۱۱/۲۹ @shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
@Ostad_Shojaeشب آرزوها یعنی... .mp3
زمان: حجم: 6.15M
✨تلنگری لیلة الرغائب 🌙چرا شبی در اوایل ماه رجب، به اسم شب آرزوها (رغبتها) نام گرفته است؟ 🎤 @shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_دوم #قسمت_سی_و_دوم گرچه نگرانی حال مادر هنوز بر شیشه شادی ام #ناخن میکشی
💠 | هر چند [مادر] مثل همیشه کوتاه نیامد و برای اینکه لااقل خود را آزموده باشد، شب که پدر به خانه بازگشت، سر را باز کرد. این را از آنجایی فهمیدم که صدای تا طبقه بالا می آمد و من از ترس اینکه مبادا مجید بد و بیراههای پدر را بشنود، همه در و پنجره ها را بسته بودم. هرچند درِ قطور چوبی و پنجره های شیشه ای هم حریف فریادهای پدر نمیشدند و تک تک کلماتش به شنیده میشد. گاهی صدای و عبدالله هم می آمد که جمله ای میگفتند، اما صدای غالب، فریادهای پدر بود که به هر کسی میگفت و همه را به نادانی و دخالت در کارهایش متهم میکرد. به هر بهانه ای سعی میکردم تا فضای خانه را شلوغ کرده و مانع رسیدن داد و بیدادهای پدر شوم. از بلند کردن صدای گرفته تا باز کردن سر شوخی و خنده و شاید تلاشهایم آنقدر بود که مجید برای آنکه کارم را راحت کند، به بهانه خرید نان از خانه بیرون رفت. فقط دعا میکردم که قبل از اینکه به بازگردد، معرکه تمام شود و البته طولی نکشید که دعایم مستجاب شد و آخرین فریاد پدر، به همه بحثها خاتمه داد : "من این قرارداد رو بستم، به هیچ کسم ربطی نداره! هرکی میخواد بخواد، هرکی هم نمیخواد از خونه من میره بیرون و دیگه پشت سرش رو هم نمیکنه!" فریادی که نه تنها آتش مشاجره که تنها شمع امیدی هم که به تغییر تصمیم پدر در دل ما بود، کرد.... ✍️نویسنده: @shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
اللّهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا الْمُرْتَضَى🤲 الاِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ وَحُجَّتِکَ عَلى مَنْ فَوْقَ الاَرْضِ وَمَنْ تَحْتَ الثَّرى الصِّدّیقِ الشَّهیدِ✨ صَلاةً کَثیرَةً تامَّةً زاکِیَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً کَاَفْضَلِ ما صَلَّیْتَ عَلى اَحَد مِنْ اَوْلِیائِکَ من حرم لازمم دلم تنگ است... روزگارم ببین بهم خورده...💔 ✋😔 🌷به یاد محب و محبوب (ع)، @shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
❤️🍃 روزی را نزدیک خواهیم نمود، که اسرائیل چنان بترسد و در فکر این باشد که مبادا از لوله سلاحمان، به جای گلوله، بیرون بیاید. ✍ 🌱 @shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
التماس دعا ☕️🍪 شبتون شهدایے🌼🍃
🍃🌺بسم رب الشهدا و الصدیقین
❤️🍃 صبر من مانند صبر حضرت ایوب نیست کربلا می خواهم آقا التماست می کنم... @shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
🌱 وقتی خدا کسی را از شدت عشق می کشد... شهید می شود پیشوند نام او! 🦋 @shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
💠 #جان_شیعه_اهل_سنت| #فصل_دوم #قسمت_سی_و_سوم هر چند [مادر] مثل همیشه کوتاه نیامد و برای اینکه لااق
💠 | بوی کتلتهای سرخ شده فضای را پر کرده و نوید یک شام رؤیایی به میزبانی ساحل خلیج فارس و میهمانی من و مجید را میداد. خیارشور و را با سلیقه خُرد کرده و نانهای باگت را برای پیچیدن آماده کرده بودم. از قبل با مجید قرار گذاشته بودیم امشب شام را کنار ساحل بندرعباس نوش جان کنیم، بلکه خستگی و دلخوری این مدت بیماری مادر و اوقات تلخیهای پدر را به دل دریا بسپاریم. همچنانکه وسایل شام را میکردم، خیالم پیش یوسف بود. دومین نوه خانواده با تولد اولین فرزند محمد و عطیه قدم به این دنیا گذاشته و امروز صبح، من و مادر را برای دیدن روی به آپارتمان نوساز و شیک محمد کشانده بود. صورتش زیبایی لطیف و معصومانه ای داشت که نام را بیشتر برازنده اش میکرد. در خیال شیرین عزیزم بودم که مجید در را گشود و با رویی باز سلام کرد. جواب سلامش را دادم و با اشاره ای به سبد وسایل شام که روی اُپن قرار داشت، گفتم: "همه چی آماده اس، بریم؟" بلندی کشید و با شیطنت گفت: "عجب بوی خوبی میده! نمیشه شام رو همینجا بخوریم بعد بریم؟ آخه من ندارم تا ساحل صبر کنم!" و صدای خنده شاد و اتاق را پُر کرد. لحظه های همراهی با حضور گرم و پرشورش، آنقدر شیرین و رؤیایی بود که حیفم می آمد باز هم با بحث و جدل حتی در مورد مسائل خرابش کنم، هر چند به همان شدتی که قلبم از عشقش میتپید، دلم برای هدایتش به مذهب اهل تسنن پَر پَر میزد، اما شاید بایستی بیشتر حوصله به خرج داده و با فراختری این راه طولانی را ادامه میدادم. از خانه که خارج شدیم، سبد را از دستم گرفت و با نگاهی به صورتم، گفت: "خداروشکر امشب خیلی سرحالی!" لبخندی زدم و دادم: "آره خدا رو شکر! آخه امروز چند تا اتفاق خوب افتاده!" و در مقابل نگاه کنجکاوش، با لحنی لبریز هیجان ادامه دادم: "اول اینکه مامان بلاخره راضی شد و زود رفتیم همه آزمایشها رو انجام داد و عکس هم گرفت. خدا رو شکر حالش هم بهتر شده. بعد رفتیم خونه محمد. مجید! نمیدونی چقدر ناز و خوشگله!" همانطور که با به حرفهایم گوش میداد، با شیرین زبانی به میان حرفم آمد: "خُب به عمه اش رفته!" در برابر تمجید هوشمندانه اش خندیدم و گفتم: "وای! اگه من به خوشگلی یوسف باشم که خیلی !" با نگاه عاشقش به عمق چشمانم خیره شد و با لبخندی شیرین جواب داد: "الهه! باور کن میگم، برای من تو و نازنینترین زنی هستی که تا حالا دیدم!"  و آهنگ صدایش آنقدر بی ریا و صادقانه بود که باور کردم در نگاه پاک و زلال او، چهره من این همه زیبا و دیدنی جلوه میکند. شاید عطر کلامش به قدری بود که چند قدمی را در سکوت برداشتیم که پرسید: "حالا جواب آزمایش مامان کی میاد؟" فکری کردم و پاسخ دادم: "دقیقاً نمیدونم، ولی کنم عبدالله گفت شنبه باید بره دنبال جواب." حرفم که به آخر رسید، لبخندی زد و گفت: "همه مادرا عزیزن، ولی خدایی مامان تو خیلی داشتنیه!" با شنیدن این جمله، جرأت کردم و سؤالی که مدتها بود ذهنم را به خود مشغول کرده بود، پرسیدم: "مجید! تو هیچ وقت از پدر و مادرت چیزی برام ." لبخندی غمگین بر صورتش نشست و با لحنی غرق غم پاسخ داد: "از چیزی که خودم هم ، چی بگم؟!!!" در جواب جمله لبریز از اندوه و افسوسش ماندم چه بگویم که خودش با که رنگ حسرت گرفته بود، ادامه داد: "من از مادر و پدرم فقط چند تا عکس تو آلبوم عزیز دیدم. عزیز میگفت قیافم بیشتر شبیه مامانمه، ولی مثل بابامه." ✍️نویسنده: @shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊