🌷〰🇮🇷〰🌷
«شهـدا چشم شان را بہ روے دنیا بستند تا معراجشان #آسمان شود و پرواز ڪنند ...»
" مواظب #چشمهایمان باشیم "
#سلام ✋
#صبحتون_شهـ🌹ـدایی 🌸
🌷〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰🌷
🌸🍃🍂🌸🍃🍂🌸🍃🍂🌸
⭕️✍پندهای کوتاه و خواندنی.😊
يک استاد دانشگاه ميگفت: يک بار داشتم برگههاي امتحان را تصحيح ميکردم. بهبرگه اي رسيدم که نام و نام خانوادگي نداشت.
با خودم گفتم ايرادي ندارد. بعيد است که بيش از يک برگه نام نداشته باشد. از تطابق برگهها با ليست دانشجويان صاحبش را پيدا ميکنم. تصحيح کردم و 17/5 گرفت. احساس کردم زياد است.
کمتر پيش ميآيد کسي از من اين نمره را بگيرد. دوباره تصحيح کردم 15 گرفت. برگهها تمام شد. با ليست دانشجويان تطابق دادم اما هيچ دانشجويي نمانده بود. تازه فهميدم کليد آزمون را که خودم نوشته بودم تصحيح کردم.
آري، اغلب ما نسبت به ديگران سختگيرتر هستيم تا نسبت به خودمان و بعضى وقتها اگر خودمان را تصحيح کنيم ميبينيم:
به آن خوبي که فکر ميکنيم، نيستيم
مثبت اندیشی و منصف اندیشی را فراموش نکنیم.....
🍂
🌸🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
معنای #خانهداری در کلام رهبر انقلاب
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
7.58M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️🍃
به وقت دلتنگی
بیاد حاج قاسم عزیز ، پدر همگی عاشقان شهادت *^❣
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰🌷
#پسرک_فلافل_فروش |
#ویژگیها
#قسمت_چهاردهم
این سخنان را از خیلیها شنیدم. اینکه هادی ویژگیهای خاصی داشت. همیشه دائم الوضو بود. مداحی می کرد. اکثر اوقات ذکر سینه زنی هیئت را می گفت. اهل ذکر بود. گاهی به شوخی می گفت: من دو هزار تا یا حسین (ع) حفظ هستم. یا می گفت: امروز هزار بار ذکر یا حسین (ع) گفتم، عاشق امام حسین (ع) و گریه برای ایشان بود. واقعا برای ارباب با سوز اشک می ریخت. اخلاص او زبانزد رفقا بود. اگر کسی از
او تعریف می کرد، خیلی بدش می آمد. وقتی که شخصی از زحمات او تشکر می کرد، می گفت: خرمشهر را خدا آزاد کرد؟ یعنی ما کاری نکرده ایم. همه کاره خداست و همه کارها برای خداست. حال و هوا و خواسته هایش مثل جوانان هم سن و سالش نبود. دغدغه مندتر و جهادی تر از دیگر جوانان بود. انرژی اش را وقف بسیج و کار فرهنگی و هیئت کرده بود. در آخر راهی جز طلبگی در نجف پاسخگوی غوغای درونش نشد.
من شنیدم که دوستانش می گفتند: هادی این سالهای آخر وقتی ایران می آمد، بارها روی صورتش چفیه می انداخت و می گفت: اگر به نامحرم نگاه کنیم راه شهادت بسته می شود.
خیلی دوست داشت به سوریه برود و از حرم حضرت زینب (س) دفاع کند. یک طرف دیوار خانه را از بنری پوشانده بود که رویش اسم حضرت زینب (س) نوشته شده بود. می گفت نباید بگذاریم حرم عمه سادات، دست تروریست ها بیفتد. وقتی می خواست برای نبرد با داعش برود، پرسیدیم درس و بحث را
میخواهی چه کنی؟ گفت: اگر شهید نشدم، درسم را ادامه میدهم. اگر شهید شوم، که چه بهتر خدا می خواهد این گونه باشد. در میان فیلم ها به خداحافظ رفیق خیلی علاقه داشت. سیدی فیلم را تهیه کرد و برای خانواده
پخش نمود. خواهرش می گفت: من مدتها فکر می کردم هادی هم مثل آدمهای درون فیلم، هر شب با موتور و با دوستانش به بهشت زهرا (س) می رود. صحنه های این فیلم همه اش جلوی چشمهای من است همه اش نگران بودم میگفتم نکند شباهتهای هادی با محتوای فیلم اتفاقی نباشد؟ هادی مثل ما نبود که تا یک اتفاقی می افتد بیاید برای همه تعریف کند. هیچ وقت از اتفاقات نگران کننده
حرف نمیزد. آرامش در کلامش جاری بود
برادرش می گفت: «نمی گذاشت کسی از دستش ناراحت شود اگر دلخوری پیش می آمد، سریعا از دل طرف درمی آورد. هادی به ما می گفت یکی از خاله هایمان را در کودکی ناراحت کرده، اما نه ما چیزی به خاطر داشتیم نه خاله مان.
ولی همه اش می گفت باید بروم حلالیت بطلبم. هیچ وقت دوست نداشت کسی با دلخوری از او جدا شود.»
شهریور ۱۳۹۰ بود. توی
مسجد نشسته بودیم و با هادی و رفقا صحبت می کردیم. صحبت سر ادامه زندگی و کار و تحصیل بود. رفقا میدانستند من طلبه حوزه علمیه هستم و از من سؤال می کردند. آخر بحث گفتم: آقا هادی شما توی همان بازار آهن مشغول هستی؟ نگاه معنی داری به چهره من انداخت و بعد از کمی مکث گفت: میخوام بیام بیرون!
گفتم: چرا؟ شما تازه توی بازار آهن جا افتادی، چند وقته اونجا کار می کنی و همه قبولت دارن. گفت: میدونم. الان صاحب کار من این قدر به من اعتماد داره که بیشتر کارهای بانکی را به من واگذار کرده. اما... سرش رو بالا آورد و ادامه داد: احساس میکنم عمر من داره این طوری تلف میشه. من از بچگی کار کردم و همه شغلی رو هم تجربه کردم. همه کاری رو بلدم و خوب میتونم پول در بیارم. اما همه زندگی پول نیست. دوست دارم تحصیلات
خودم رو ادامه بدم. نگاهی به صورت هادی انداختم و گفتم: تا جایی که یادم هست، دبیرستان شما تمام نشده و دیپلم نگرفتی. هادی پرید تو حرف من و گفت: دارم تو دبیرستان دکتر حسابی غیر حضوری درس می خوانم. چند واحد از سال آخر دبیرستان مانده بود که به زودی دیپلم میگیرم.
خیلی خوشحال شدم و گفتم: الحمدلله، خیلی خوبه، خب برو دنبال دانشگاه. برو شرکت کن. مثل خیلی بچه های دیگه.
هادی گفت: اینکه اومدم با شما مشورت کنم به خاطر همین ادامه تحصيله، حقیقتش من نمیخوام برم دانشگاه به چند علت. اولا مگه ما چقدر دکتر و مهندس و متخصص می خوایم. این همه فارغ التحصیل داریم، پس بهتره یه درسی رو بخونم که هم به درد من بخوره هم به درد جامعه. در ثانی اگر ما دکتر و مهندس نداشته باشیم، میتونیم از خارج وارد کنیم. اما اگه امثال شهید مطهری نداشته باشیم، باید چی کار کنیم. تا آخر حرف هادی را خواندم. او
خیلی جدی تصمیم گرفته بود وارد حوزه شود. برای همین با من مشورت می کرد. هادی ادامه داد: ببین من مدرک دانشگاهی برایم مهم نیست. اینکه به من بگن دکتر یا مهندس اصلا برام ارزش نداره. من میخوام علمی رو به دست بیارم که لااقل برای اون دنیای من مفید باشه. از طرفی ما داریم توی مسجد و بسیج فعالیت می کنیم، هر چقدر اطلاعات دینی ما کامل تر باشه بهتر میتونیم بچه ها و جوان ها رو ارشاد کنیم. میدانستم که بیشتر این حرفها را
تحت تأثیر سید علی مصطفوی میزد. زمانی که سید علی زنده بود این حرفها را شنیده بودم. هادی هم بارها در حوزه علمیه امام القائم (عج) به دیدن سید علی میرفت. از وقتی سید علی از دنیا رفت، هادی انسان دیگری شد. علاقه به حوزه علمیه از همان زمان در هادی دیده شد. حرفی نداشتم بزنم. گفتم: هادی، میدونی درسهای حوزه به مراتب از دانشگاه سخت تره؟ میدونی بعدها گرفتاری مالی برات ایجاد میشه؟ اگه به فکر پول هستی، از فکر حوزه
بیا بیرون. هادی لبخندی زد و گفت: من همه شغلی رو امتحان کردم. اهل کار هستم و از کار لذت می برم. اگر مشکل مالی پیدا کردم، می رم کار می کنم. میرم یه فلافل فروشی وا می کنم! خلاصه اون شب احساس کردم که هادی تحقیقاتش رو انجام داده و عزمش رو برای ورود به جمع شاگردان امام صادق (ع) جزم کرده. فردا صبح با هم به سراغ مسئول حوزه علمیه حاج ابوالفتح رفتیم. مسئول پذیرش حوزه سؤالاتی را
پرسید. هادی هم گفت: ۲۳ سال دارم. پایان خدمت دارم و دیپلم هم به زودی می گیرم. بعد از انجام مصاحبه به هادی گفتند: از فردا در کلاسها شرکت کنید تا ببینیم شرایط شما چطور است. هادی با ناراحتی گفت: من فردا عازم کربلا هستم. خواهش می کنم اجازه بدهید که.. مسئول حوزه گفت: قرار نیست از روز اول غیبت کنید. بعد از خواهش و تمنای هادی، با سفر کربلای او موافقت شد.|
⬅️#ادامه_دارد....
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
به پدرانتان افتخار کنید
🔸رهبر انقلاب: فرزندان شهدا به
نام پدرانشان افتخار کنند. آنها کسانی
بودند که در راه حفظ میهن، استقلال
و شرف ملی ایستادگی کردند
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
💠 قرار شبانه
زمزمه می کنیم دعای فرج را به نیابت از تمام #شهدا
🌸بسم الله الرحمن الرحيم🌸
🌸الـهي عَظُمَ الْبَلاءُ
🌸 وبَرِحَ الْخَفاءُ
🌸وانْكَشَفَ الْغِطاءُ
🌸 وانْقَطَعَ الرَّجاءُ
🌸وضاقَتِ الاْرْضُ
🌸ومُنِعَتِ السَّماءُ
🌸واَنْتَ الْمُسْتَعانُ
🌸 واِلَيْكَ الْمُشْتَكى
🌸 وعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ والرَّخاءِ
🌸اللّـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد
🌸اولِي الاْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ
🌸 وعَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُم
🌸ففَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلاً قَريبا
🌸 كلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ
🌸يا مُحَمَّدُ يا عَلِيُّ يا عَلِيُّ يا مُحَمَّدُ
🌸اكْفِياني فَاِنَّكُما كافِيانِ
🌸وانْصُراني فَاِنَّكُما ناصِرانِ
🌸يا مَوْلانا يا صاحِبَ الزَّمانِ
🌸الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ
🌸ادْرِكْني اَدْرِكْني اَدْرِكْني
🌸السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ
🌸 الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَل
🌸يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ
🌸بحَقِّ مُحَمَّد وَآلِهِ الطّاهِرينَ