eitaa logo
امام زادگان عشق
93 دنبال‌کننده
15هزار عکس
4هزار ویدیو
333 فایل
خانواده های معظم شهداء و ایثارگران محله مسجد حضرت زینب علیها سلام . ستاد یادواره امام زادگان عشق ارتباط با مدیر کانال @ya110s تاریخ تاسیس ۱۳۹۷/۱۰/۱۶
مشاهده در ایتا
دانلود
32.13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در محضر ولایت شرح حدیثی از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم درباره مؤمنانی که مرتبه‌شان از صحابه بالاتر است 🔻... 👇 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
هدایت شده از جوانه های صالحین
براساس خاطراتی از و فرزندش شب ها وقتي همه میرفتند و تنها بودم، تنها شخصي که کنارم بود، يعني آقاي پيروي شروع به صحبت می کرد. او خاطرات قدیم را بازگو می کرد تا ذهن من فعال شود. این توصیه پزشکان بود که با من زیاد از گذشته حرف بزنند و از من بخواهند خاطراتم را مرور کنم تا توانايي فکر کردن من فعال شود و از طرفي قدرت تکلم من که دچار مشکل شده بود بهبود یابد. ایشان می گفت: پدرت فقط شش کلاس سواد داشت، اما یکی از نوابغدوران دفاع مقدس بود. حاج محمد جواني ۲۵ ساله بود که جنگ شروع شد. قبل از انقلاب مشغول دامداري و کشاورزي در روستا بود. اما در جبهه قدرت مدیریت خودش را نشان داد. از هیچ چیزي نميترسيد. او مدتها فرمانده گردان خط شکن بود و بعدها تا سمت قائم مقام فرمانده تیپ امام صادق(ع) بالا رفت. او مي توانست پستهاي بالاتري بگیرد اما خودش علاقه اي به این سمتها نداشت. او خيلي باتقوا بود و اطرافیان و نیروهایش نیز مانند او با اخلاص بودند.حاج محمد خيلي اهل مطالعه بود. كتابهاي حديث و تفسیر را خوب مي خواند. سخنران قوي و بسیار دور اندیش بود. در جلسات فرماندهان خيلي خوب مسائل را تحلیل مي کرد. چندین بار حاجي را براي پست های مدیریتي سپاه در تهران خواستند اما قبول نکرد. یکی از بسیجي هاي خوب تیپ ما، جوان کم سن و سال اما اهل علم بود، ایشان هم مانند بقیه عاشق اخلاص و ایمان پدرت بود. او بعدها تحصیلاتش را ادامه داد و حالا مرتب در تلویزیون صحبت می کند. او درجلسات سخنراني بارها از پدرت یاد کرده. حتما ميداني از چه کسي صحبت می کنم؟
آقاي پيروي اینطور حرف میزد تا ذهنم را درگیر کند و به فکر فرو بروم. با صداي آرامي گفتم: آقاي رحیم پور ازغدی را می گویید؟ گفت: بله بله.. روزهايي که در بیمارستان و به امید بهبودي حضور داشتم و همه تلاش می کردند تا حال من بهتر شود را خيلي به ياد نمي آورم. اما برخي صحبتها و مطالب را یادم هست. دو هفته بعد که شرایط جسمي من بهتر شده بود، یک روز همسرم با پدرش کنارم نشست و گفت: خاطرات خواستگاري را يادت هست؟ خاطرات شیرینی بود. با هم این خاطرات را مرور کردیم. او مرتب سؤال مي کرد تا من جواب بدهم و ذهنم فعال شود. گفت: یادت هست اصلا نميخواستي ازدواج کني؟ گفتم: من فقط ۲۳ سال داشتم و دانشجو بودم. کمي سکوت کردم. نفس عميقي کشیدم و گفتم: یک شب خواب دیدم پدرم به من گفت: مادرت خيلي براي تو زحمت کشیده، بیشتربه او احترام بگذارد. این خواب زماني بود که مادرم اصرار می کرد من ازدواج کنم. تا اینکه بحث عمره دانشجويي پیش آمد. مادرم گفت: هزینه ات را ميدهم تا به حج بروي. سر مزار پدر رفتم و خداحافظي کردم. از او خواستم هوایم را داشته باشد. از بستگان خداحافظي کرده و به مشهد آمدم. به کسي زمان پرواز را نگفتم. یک روز مانده به پرواز، مادرم تماس گرفت و گفت: مادر بزرگت به مشهد آمده و منزل آقاي پيروي است. برو و از ایشان و خانواده آقاي پیروي خداحافظي کن. فهمیدم کهآنها این نقشه را کشیده اند که پاي من به منزل شما باز شود. از این جهت ناراحت بودم. چون حس می کردم زمان ازدواج من نرسیده. در فرودگاه، درست زماني که یاد پدر افتادم، ناگهان آقاي سالاري را دیدم. ایشان جانباز و از همرزمان پدرم بود که گفت: فقط به خاطر من به فرودگاه آمده! احساس کردم که او از سوي پدرم خبرهايي آورده توصيه هاي اخلاقي خوبي از ایشان شنیدم. به من گفت در مسجد الحرام یک دور ختم قرآن انجام بده. نگاهت را حفظ کن و... این موارد را رعایت کردم. حتي به خانمهاي مهماندار هواپیما نگاه نمی کردم. سعي مي کردم وقتم را در بازارو... صرف نکنم. من خاطرات را می گفتم و همسرم لبخند میزد. البته لابه لاي صحبتهاخيلي فکر می کردم تا خاطرات را درست به خاطر بیاورم و بیان کنم. بعد ادامه دادم: بعد از بازگشت، در فرودگاه وقتي منتظر بودم تا ساک را تحویل بگیرم، دیدم آقاي پيروي در سالن انتظار دنبال کسي مي گردد؟ تعجب کردم. ایشان اینجا چه می کند؟! دوست نداشتم در آنلحظه مرا ببیند! اما او مرا دید. جلو آمد و سلام کرد. گفتم: مگر شما کارمند حراست راه آهن نیستید؟ گفت: بله به استقبال شما آمده ایم. گفتم: خيلي ممنون، من الان ماشین می گیرم. گفت: ماشین آورده ام. گفتم: آخه با ماشین بیت المال که ... گفت: نه، براي يكي از رفقاست. سوار ماشین شدیم و نزدیک حرم تقاضا کردم نگه دارد تا اول خدمت آقا بروم. پیاده شدم. رفتم داخل حرم و به امام رضا(ع) عرض کردم آقا نمي دانم چرا اینطور ميشود، ولي بهآنچه برایم صلاح ميدانيد راضي هستم. تمام درد دل ها را به آقا گفتم و گریه کردم. بعد از صرف صبحانه همراه با عمویم از منزل آقاي پيروي عازم کاشمر شدیم. قبل از اینکه از خانه شما خارج شوم با خودم گفتم: اگر دخترشان جلو آمد و موقع خداحافظي با من حرف زد و... اصلا فکر ازدواج با ایشان را از ذهنم خارج می کنم. موقع خداحافظي شما اصلا از اتاق بیرون نیامدي. وقتي به کاشمر رفتم حاج آقا سالاري به استقبال من آمد و گفت: امروز بعد از ۲۰ سال پیکر شهیدنصرتي، يكي از دوستان پدرت برگشت و تشییع شد. احساس کردم ایشان پیکي از طرف شهید طاهري است. دید و بازدیدها تمام شد، مادرم گفت: اگر مي خواهي از تو راضي باشم باید ازدواج کني. آرزوي من دامادي توست.| گفتم: چشم ولي الان زوده. گفت: نه همین دختر آقاي پيروي را باید بگیري. پدر و مادرش اگر بدانند تو دخترشان را دوست داري خواستگارهای دیگر را رد می کنند. هرچه مخالفت کردم بی فایده بود. بنا شد با خانواده راهي مشهد شویم.مادر پیشنهاد داد که عموهاي من بیایند. ولي گفتم: اگر پدرم زنده است خودش باید بیاید. قرار خواستگاري گذاشته شد. باخانواده و مادرپدرم راهي مشهد شدیم. به پیشنهاد من، قبل از انجام هر کاري راهي حرم شدیم. یادم هست در خلوت خودم خيلي گریه کردم. از امام رضا(ع) خواستم مرا آن گونه که هستم به آنها نشان دهد و آنها را هم آن گونه که هستند به من نشان دهد و خودش این زندگي را تضمین کند. آن شب مجلس خواستگاري برگزارشد و خانواده داماد در منزل عروس ماندند! چون ما جايي در مشهد نداشتیم. هر وقت مشهد مي آمدیم منزل شما مي ماندیم. روز بعد جواب مثبت را از خانواده شما گرفتیم و رفتیم. البته خوابهایی که خانواده شما از شهید طاهري دیده بودند بيتأثیر در این جواب نبود! من که اعتقاد داشتم شهدا زنده اند در همان شب مراسم، حضور پدرم با لباس سفید و تسبیح بر دست در مجلس خواستگاري احساس می کردم. او نشسته و با خوشحالي برجلسه خواستگاري نظارت داشت.همسرم خیلی خوشحال شد و گفت: الحمدلله.... ⬅️
7.22M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 چگونه از چشم بد دور باشیم؟ 🎙استاد فاطمی‌نیا
✅موقعیت مهدی ویژه اساتید، طلاب، کارمندان، مبلغین، دانش آموختگان به همراه خانواده زمان اکران: پنجشنبه 29 اردیبهشت ساعت 17 مکان اکران: تالار بیداری جامعه الزهرا سلام‌الله‌علیها زمان ثبت نام: تا روز چهارشنبه 28 اردیبهشت مبلغ ثبت نام: 12000 تومان به شماره حساب ۰۱۰۸۲۱۶۰۱۲۰۰۵ یا  شماره کارت ۶۰۳۷۹۹۱۱۹۹۵۱۲۰۰۹ نزد بانک ملی به نام جامعه الزهرا علیهاالسلام نحوه ثبت نام: 🔸حضوری: مراجعه به سرای ثقلین واقع در ساختمان شهید بهشتی آموزشگاه امام رضا سلام‌الله‌علیه 🔹ثبت نام مجازی: ارسال فیش واریزی و نام و نام خانوادگی خود و خانواده به شناسه @Farhangi_32112063 در پیام‌رسان ایتا ❇️اداره کل امور فرهنگی ┄┄┅═✧❁✧═┅┄┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔹عملی که باعث میشه برکت ببشمارشه... 🔻... 👇 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷