#بسم الرب الشهدا والصدیقین
#دو_مدافع
#قسمت_سوم
رسیدیم خانم محمدے...
_نزدیک قطعه ے شهدا نگہ داشت
از ماشیـݧ پیاده شد اومد سمت مـݧ و در ماشیـݧ و باز کرد مـݧ انقد غرق در افکار خودم بودم کہ متوجہ نشدم
_صدام کرد
بخودم اومدم و پیاده شدم
خم شد داخل ماشیـݧ و گوشے و برداشت
گرفت سمت مـݧ و گفت:
بفرمایید ایـݧ هم از گوشیتوݧ
دستم پر بود با یہ دستم کیف و چادرم و نگہ داشتہ بودم با یہ دستمم گلارو
_گوشے تو دستش زنگ خورد
تا اومد بده بہ من قطع شد و عکس نصفہ ای ک ازپلاک گرفتہ بودم اومد رو صفحہ
از خجالت نمیدونستم چیکار کنم
سرمو انداختم پاییـݧ و ب سمت مزار شهدا حرکت کردم
_سجادے هم همونطور ک گوشے دستش بود اومد دنبالم و هیچ چیزے نگفت
همینطورے داشتم میرفتم قصد داشتم برم سر قبر شهید گمنامم
اونم شونہ ب شونہ من میومد انگار راه و بلد بود و میدونست کجا دارم میرم
_رسیدیم من نشستم گلهارو گذاشتم رو قبر
سجادے هم رفت کہ آب بیاره گوشیم هنوز دستش بود
_از فرصت استفاده کردم تا رفت شروع کردم ب حرف زدݧ باشهیدم
سلام شهید جاݧ میبینے ایـݧ همون تحفہ ایہ ک سرے پیش بهت گفتم
کلا زندگے مارو ریختہ بهم خیلے هم عجیب غریبہ
عادت داشتم باهاش بلند حرف بزنم
یہ نفر از پشت اومد سمتم و گفت:
مـݧ عجیب و غریبم❓❓❓
سجادے بود
واااااااے دوباره گند زدے اسماء
از جام تکوݧ نخوردم
اصلا انگار اتفاقے نیوفتاده روی قبرو با آب شست و فاتحہ خوند
سرمو انداختہ بودم پاییـݧ
خانم محمدے ایرادے نداره
بهتره امروز دیگہ حرفامونو بزنیم
تا نظر شما یکم راجب مـݧ عوض بشہ
حرفشو تایید کردم
_خوب علے سجادے هستم دانشجوے رشتہ ے برق تو یہ شرکت مخابراطے مشغول کار هستم و الحمدوللہ حقوقم هم خوبہ فکر میکنم بتونم....
_حرفشو قطع کردم
ببخشید اما مـݧ منتظرم چیزهاے دیگہ اے بشنوم
با تعجب سرشو آورد بالا و نگام کرد
بلہ کاملا درست میفرمایید
دفہ ے اول تو دانشگاه دیدمتو....
@zeinabiha2🌹🌹🌹
💠 ❁﷽❁ 💠
#رمان_جان_شیعه_اهل_سنت
#عاشقانه_ای_برای_مسلمانان
#فصل_اول
#قسمت_سوم
🌷🍃🌷🍃
....
صورت مهربان مادر غرق چروک شد و با دلخوری اعتراض کرد :" عبدالرحمن! ما که نمی خوایم با این خونه کاسبی کنیم . این طبقه مال بچه هاست . چشم به هم بذاری نوبت عبدالله می شه، شایدم الهه ". پدر پیراهن عربی اش را کمی بالا کشید و همچنان که روی زمین نشست ، با اخمی سنگین جواب داد:" مسئول خونه الهه که من نیستم، عبدالله هم که فعلا خبری نیس، شلوغش می کنی!" ولی مادر می خواست تصمیم پدر را تغيير دهد که از آشپزخانه خارج شد و گفت :" ما که احتیاجی نداریم که بخوایم مستأجر بیاریم، تو که وضع کارت خوبه الحمدالله! محصول خرما هم که امسال بهتر از هر سال بوده . ابراهیم و محمد هم که کمک دستت هستن." که پدر تکیه اش را از پشتی برداشت و خروشید: " زن ! نقل احتیاج نیست ، نقل یه طبقه ساختمونه که خالی افتاده ! خدا رو خوش میاد مال من خاک بخوره که معلوم نیست تو کی میخوای عروس بیاری ؟!!! " مادر غم زده از برخورد تلخ پدر، نگاهش را به زمین دوخت و پدر مستبدانه حکم داد :" من گفتم اجاره میدم. حائری رفته طرف رو بیاره خونه رو نشونش بده ." و شاید دلخوری را در صورت من هم دید که برای توجیه فوران خشمش، مرا خطاب قرار داد :" آخه همچین مادرت میگه مستأجر خیال می کنه اﻵن یه مشت زن و بچه می خوان بریزن اینجا . حائری گفت طرف یه نفره که از تهران برای کار تو شرکت نفت اومده بندر. یه اتاق می خواد شب سرش رو بذاره زمین بخوابه. صبح میره پالایشگاه شب میاد. نه رفت و آمدی داره نه مهمونداری." که صدای باز شدن در حیاط و آمدن عبدالله بحث را خاتمه داد و من و مادر را برای کشیدن غذا روانه آشپزخانه کرد.
چند لقمه ای نخورده بودیم که باز زنگ خانه به صدا در آمد. پدر از جا بلند شد و با گفتن "حتما حائریه! " سراسیمه روانه حیاط شد. عبدالله هم که تازه متوجه موضوع شده بود، به دنبالش رفت. مادر که با رفتن پدر انگار جرأت سخن گفتن یافته بود، سری جنباند و گفت :" من که راضی نیستم، ولی حریف بابات هم نمیشم." و بعد مثل اینکه چیزی به خاطرش رسیده باشد، با مهربانی رو به من کرد :" الهه جان! پاشو دو تا ظرف و قاشق چنگال بیار براشون غذا ببرم . بوی غذا تو خونه پیچیده ، خدا رو خوش نمیاد دهن خشک برگردن. "
✍🏻💞🍃🍃🌷🍃🍃💞
🍃ادامہ دارد....
✍🏻 #نوشته_فاطمه_ولی_نژاد
✍لطفا فقط با ذکر #لینک_کانال و #نویسنده کپی شود...
╭┅°•°•°•°═ঊঈ📚ঊঈ═°•°•°•°┅╮
✒ @chaadorihhaaa
╰┅•°•°•°•°═ঊ
@zeinabiha2
هدایت شده از زینبی ها
استاد امینی خواه03.mp3
زمان:
حجم:
7.03M
♥️📚♥️📚♥️
📚♥️📚♥️
♥️📚♥️
📚♥️
♥️
#عشقینه 🍃
| نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹
.
🌱
#رایحہ_ے_محراب
#قسمت_سوم
#عطر_مریم
#بخش_اول
.
با شرم سرم را پایین انداختم و سعے ڪردم گونہ هاے گل انداختہ ام دور از دید همہ باشد.
خالہ ماہ گل براے این ڪہ جو را عوض ڪند گفت:راستے رایحہ! پیرهنت چقد قشنگہ خالہ،از ڪجا گرفتے؟
سر بہ زیر گفتم:چشماتون قشنگ مے بینہ. مامان برام دوختہ.
محراب چند قدم نزدیڪ تر شد:ڪمڪ لازم ندارین؟
خالہ ماہ گل گفت:نہ عزیزم! فقط عصرے باید زحمت بڪشے اینا رو پخش ڪنے.
محراب دستش را روے چشمش گذاشت و با لبخند گفت:چشم!
در این بین هم مردمڪ قهوہ اے تیرہ ے چشمش لحظہ اے مرا پایید!
عمہ خدیجہ با لذت سر تا پایش را برانداز ڪرد:خدا حفظت ڪنہ جیگر گوشہ! ایشالا تو رخت دامادے ببینمت.
محراب آرام خندید.پشت عمہ خدیجہ ایستاد و سرش را بوسید.
_قوربان اولوم سَنہ! (قربان تو بشوم) حالا اول علے رو داماد ڪن بعد من.
عمہ خدیجہ نیم نگاهے بہ من انداخت و گفت:ایشالا هر دوتون با هم.
محراب چشمڪے نثارش ڪرد:چہ بهتر! فقط عمہ حواست باشہ چہ لقمہ اے براش مے گیریا.
ترجیحا از این دور و ور براش لقمہ نگیر ڪہ خدایے نڪردہ خفہ ش میڪنہ!
عمہ خدیجہ هاج و واج نگاهش ڪرد:وا! یعنے چے بالام؟! (فرزندم/بچہ م)
محراب مستانہ خندید!
_هیچے! یعنے منظور بہ این ڪہ علے آروم و بے سر و صداس یہ وقت براش زن شر و شیطون نگیرے!
سر بلند ڪردم و بہ صورتش خیرہ شدم. منظورش من بودم.
خواستم دهان باز ڪنم و بگویم از نظر ڪوتہ فڪرے مثل تو زن لقمہ است اما حرفم را قورت دادم و دندان روے دندان سابیدم.
خالہ ماہ گل ڪہ منظور محراب را متوجہ شدہ بود جدے گفت:تو نگران نباش عزیزم! خدیجہ خانم از تو چندتا پیرهن بیشتر پارہ ڪردہ میدونہ چے بہ چیہ.برو تا صدات ڪنم!
دلم خنڪ شد،محراب بشاش چشمے گفت و بوسہ اے هم روے موهاے مشڪے رنگ خالہ ماہ گل ڪاشت و رفت!
چند دقیقہ بعد مادرم هم بہ جمع مان پیوست،لقمہ ها ڪہ آمادہ شد محراب و ریحانہ لقمہ ها را داخل سینے گذاشتند و بردند تا میان همسایہ ها و چند محلہ بالاتر پخش ڪنند.
محراب و ریحانہ ڪہ رفتند،همراہ خالہ ماہ گل سفرہ ے ترمہ ے بزرگے را در ایوان پهن ڪردیم.
با وسواس ظرف هاے گل سرخ را ڪہ محتویاتشان پنیر،گردو،خرما،سبزے خوردن،نان سنگڪ تازہ و هندوانہ بود را در سفرہ چیدم.
عمہ خدیجہ هم با وسواس نگاهم میڪرد و گاہ و بے گاہ لبخندے تحویلم میداد.
از ڪنار سفرہ ڪہ بلند شدم خالہ ماہ گل وارد ایوان شد.
_بہ بہ ببین رایحہ جانم چہ ڪردہ.
همانطور ڪہ چادر رنگے اش را روے سر مے انداخت ادامہ داد:بیا بریم یہ لیوان شربت بهت بدم ڪہ مے چسبہ.
لبخند زدم:ڪارے نڪردم ڪہ!
خواستیم وارد خانہ بشویم ڪہ صداے باز و بستہ شدن در آمد.
عمو باقر و حاج بابا شانہ بہ شانہ ے هم وارد حیاط شدند.
سریع بہ سمت پلہ ها رفتم و گفتم:سلام! خداقوت!
اول عمو باقر سربلند ڪرد و جوابم را داد:سلام بہ روے ماهت! خوش اومدے عمو.
عمو باقر را بہ اندازہ ے حاج بابا دوست داشتم. جز مهربانے و خوبے چیزے از او ندیدہ بودم.
نمیدانم محراب بہ چہ ڪسے رفتہ بود ڪہ گاهے انقدر نچسب و بد عنق میشد!
حاج بابا و عمو باقر از پلہ ها بالا آمدند و سر سفرہ نشستند. چند لحظہ بعد عمہ خدیجہ و مامان فهیم هم بہ جمع شان پیوستند.
همراہ خالہ ماہ گل بہ آشپزخانہ رفتم و پارچ شربت زعفران را برداشتم خالہ ماہ گل هم پشت سرم لیوان ها را آورد.
همین ڪہ نشستیم محراب و ریحانہ هم آمدند.
حاج بابا و عمو باقر بالاے سفرہ نشستہ بودند،عمہ خدیجہ هم نزدیڪ عمو باقر نشستہ بود و مامان فهیم و خالہ ماہ گل هم ڪنارش.
میخواستم ڪنار حاج بابا بنشینم ڪہ نگاهم بہ محراب افتاد.
پایینِ سفرہ نزدیڪ جمع زنانہ نشستم،ریحانہ هم سریع ڪنارم نشست.
محراب نگاهے بہ جمع انداخت و ڪنار حاج بابا رفت.
خالہ ماہ گل پرسید:لقمہ ها رو پخش ڪردین؟ بہ همہ رسید؟
محراب سرش را بہ نشانہ ے مثبت تڪان داد:بلہ!
مامان فهیم با محبت بہ خالہ ماہ گل چشم دوخت:دستت درد نڪنہ خواهر! خدا پدرشوهر و مادرشوهرتو بیامرزہ و بہ سفرہ تون برڪت بدہ.
حاج بابا ادامہ ے حرف مامان را گرفت:براے شادے روح رفتگان خصوصا پدر و مادر حاج باقر فاتحہ ختم ڪنیم.
همہ صلواتے فرستادیم و مشغول ختم فاتحہ شدیم.
عمو باقر تشڪرے ڪرد و با لبخندے مهربان گفت:عجب سفرہ اے ردیف ڪردین! دست و پنجہ تون طلا!
خالہ ماہ گل با سر بہ من اشارہ ڪرد:رایحہ جون زحمتشو ڪشید.
عمہ خدیجہ با لذت گفت:معلومہ از هر انگشتت یہ هنر مے بارہ!
از این لحن خودمانے و حرفش خندہ ام گرفت. نتوانستم جلوے خودم را بگیرم و با خندہ گفتم:فڪ ڪنم تنها هنریہ ڪہ از هر دو دستام مے بارہ!
ریحانہ پقے زد زیر خندہ و مامان فهیم چپ چپ نگاهم ڪرد.
سرم را پایین انداختم و دستم را مقابل دهانم گرفتم
•○●@Ayeh_Haye_Jonon●○•
بہ قلمِــ🖊
#لیلےسلطانی🍃
#ڪپے_بدوݩ_ذکر_نام_نویسنده_حرام_است☝️🏻
♥️📚
♥️📚♥️📚♥️
📚♥️📚♥️
♥️📚♥️
📚♥️
♥️
#عشقینه 🍃
| نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹
.
🌱
#رایحہ_ے_محراب
#قسمت_سوم
#عطر_مریم
#بخش_دوم
.
چند روز پیش دستپختشو خوردم بہ از دستپخت شما و ماہ گل خانم نباشہ ڪمتر هم نیس!
نقاشے هم ڪہ میڪشہ،قرارہ خانم دڪترم بشہ!
چہ هنرے از این بالاتر ڪہ قرارہ دستاش دوا و درمون درد و مرض مردم باشن؟!
این را ڪہ عمو باقر گفت بے اختیار نگاهے بہ انگشت هاے ظریف و سفیدم انداختم.
با صداے عمو باقر بہ خودم آمدم.
_بسم اللہ! شروع ڪنین.
چشم دوختہ بودم بہ بزرگترهاے جمع تا لقمہ بگیرند سپس من و ریحانہ شروع ڪنیم.
همہ ڪہ لقمہ اے برداشتند،قاچ هندوانہ اے برداشتم و مشغول خوردنش شدم.
ریحانہ با ذوق چشم بہ نیم رخم دوخت.
_از چند روز دیگہ ڪہ ماہ شعبان شروع بشہ باید ڪوچہ رو چراغونے ڪنیم. اینجا چقد خوشگل میشہ!
عمو باقر ذوق و شوق ریحانہ را ڪہ دید سریع گفت:ببینیم خدا چے میخواد!
متعجب از جملہ اے ڪہ گفت،بہ صورتش خیرہ شدم.
_یعنے چے عمو؟!
چشم هایش صورتم را ڪاویدند.
_چے یعنے چے؟!
_این ڪہ گفتین ببینیم خدا چے میخواد!
_یعنے هرچے خدا بخواد دیگہ! بہ شرط حیات اگہ باشیم!
مشڪوڪ سوال ڪردم:منظورتون فقط همین بود؟!
سرش را تڪان داد،سنگینے نگاہ محراب را روے دوش چشمانم احساس ڪردم.
آهستہ صورتم را بہ سمتش چرخاندم ڪہ نگاهش را بہ لقمہ ے در دستش دوخت!
نگاهش یڪ جورے بود،یڪ جورے ڪہ انگار میخواست ذهنم را بخواند و جواب سوالے را بگیرید! چہ سوالے؟! نمے دانم!
چهرہ اش بے اندازہ شبیہ بہ خالہ ماہ گل بود،صورتش سفید بود و موها و ابروهایش مثل آسمان شب سیاہ!
چشمان قهوہ اے تیرہ و برق دارش را از خالہ ماہ گل داشت و قد و اندام ورزیدہ اش را از عمو باقر!
شاید هم باید سوالاتم را از او مے پرسیدم،او امینِ حاج بابا و عمو باقر بود؛حتے ڪلید در انبارے مان را هم داشت. انبارے اے ڪہ من و ریحانہ و گاهے هم مامان فهیم اجازہ ے ورود بہ آن را نداشتیم!
بعد از اتمام عصرانہ،حاج بابا و عمو باقر بہ حیاط پشتے رفتند تا ڪمے قدم بزنند.
عمہ خدیجہ هم رفت تا با پسرش علے تماس بگیرد و بگوید تا چند روز دیگر خودش دنبالش بیاید! شاید پیش خودش گفتہ بود براے خواستگارے چہ ایامے بهتر از ماہ شعبان!
مامان فهیم،خالہ ماہ گل و ریحانہ هم بہ آشپزخانہ رفتند تا ظرف ها را بشویند.
محراب روے پلہ هاے سمت چپ ایوان نشستہ بود و فڪر مے ڪرد.
نگاهے بہ اطراف انداختم و مردد بہ سمتش قدم برداشتم.
گلویم را صاف ڪردم تا متوجہ حضورم بشود.
نیم رخش را بہ سمتم برگرداند ولے چیزے نگفت.
سڪوتش را ڪہ دیدم گفتم:میشہ بشینم؟!
ابروهایش را بالا داد.
_بلہ! بفرمایین!
با فاصلہ ڪنارش نشستم و بہ پلہ ے زیر پایم خیرہ شدم.
_یہ سوال بپرسم؟!
با ڪمے تاخیر گفت:بپرسین!
سرم را بلند ڪردم و بہ نیم رخش خیرہ شدم،تا چشم هایم را دید چشم پایین انداخت!
راحت بہ صورت ریحانہ زل میزد و براے من سر پایین مے انداخت!
پوزخند زدم،نفسے عمیقے ڪشیدم:چہ سَر و سِرے بین شما و حاج بابا و عمو باقرہ؟!
پیشانے اش را بالا داد:ڪدوم سَر و سِر؟!
_همین رفت و آمداے مشڪوڪ،پچ پچاتون،جلسہ هاتون تو انبارے! معلوم نیس تو اون انبارے دارین چے ڪار مے ڪنین!
پوزخند زد:انبارے خونہ ے شماس از من مے پرسے خانم مارپل؟! من ڪہ از چیز مشڪوڪے خبر ندارم.
با طعنہ گفتم:واقعا؟!
جدے گفت:آرہ واقعا! لطفا دست از این بچہ بازیا بڪش!
بزرگترا بہ فڪر شوهر دادنتن تو بہ فڪر فضولے!
با چشم هاے درشت شدہ نگاهش ڪردم.
_با چہ جراتے اینطورے حرف میزنے؟!
صورتش را ڪامل بہ سمتم برگرداند:بہ جرات این ڪہ حڪم برادر بزرگترتو دارم اما تو همیشہ سوار خرِ شیطونے!
عصبے خندیدم:اونوقت ڪے گفتہ شما برادر بزرگتر منے؟!
براے این ڪہ حرصم را در بیاورد بیخیال لبخند زد:خودم بہ اضافہ ے همہ ے بزرگترا!
خندیدم:گفتہ ے شما اصلا مهم نیس. همین ڪہ برادریو در حق ریحانہ ادا ڪردے ڪافیہ!
پیشانے اش را بالا داد و بدون حرف بلند شد.
_آقا محراب!
مڪث ڪرد اما جوابے نداد. از روے پلہ بلند شدم و ڪنارش ایستادم.
_اگہ جریان عمو اسماعیل براے حاج بابا و عمو باقر پیش بے...
همراہ زبانش چشم هاے خشمگینش حرفم را بریدند.
_اینا توهم شماس! شر برامون دُرُس نڪن!
سپس سریع وارد خانہ شد!
Instagram:leilysoltaniii
•○● @Ayeh_Hayeh_Jonon ●○•
👈🏻ڪپے تنها با ذڪر نام نویسنده و منبع مورد رضایت است👉🏻
بہ قلمِــ🖊
#لیلےسلطانی🍃
#ڪپے_بدوݩ_ذکر_نام_نویسنده_حرام_است☝️🏻
♥️📚
♥️📚♥️📚♥️
📚♥️📚♥️
♥️📚♥️
📚♥️
♥️
#عشقینه 🍃
| نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹
.
🌱
#رایحہ_ے_محراب
#قسمت_سوم
#عطر_مریم
#بخش_سوم
.
نفس عمیقے ڪشیدم و بہ آبنما خیرہ شدم.
پس واقعا خبرهایے بود!
❤️🍃
سہ چهار روز بعد حاج بابا آرام بہ مامان فهیم گفت ڪه:امسال خبرے از چراغونے ڪردن ڪوچہ و خیابون نیس! مردم عزادارن! امام گفتہ جشناے ماہ شعبان باید تحریم بشہ و بہ جاش...
ادامہ ے جملہ اش را بہ ما نگفت،نزدیڪ سے ام تیر ماہ ڪہ نیمہ ے شعبان بود ادامہ ے حرفش را از اخبار و دوست و آشنا شنیدیم و دیدیم.
بہ جاے جشن ها،تظاهرات ضد دولتے راہ افتادہ بود و محراب را ڪمتر در خانہ ے شان و محلہ میدیدیم!
حاج بابا و عموباقر از صبح زود باهم بیرون رفتہ بودند،محراب هم ظاهرا از دیروز بہ خانہ بازنگشتہ بود!
سہ هفتہ اے میشد ڪہ عمہ خدیجہ خانہ ے عمو باقر بود و هنوز پسرش علے دنبالش نیامدہ بود. شاید میخواست این هفت هشت سال نیامدن را جبران ڪند!
مامان فهیم هم بعد از حاج بابا رفتہ بود پیش خالہ ماہ گل،جلوے آینہ ے پذیرایے ایستادہ بودم و موهایم را شانہ میڪردم.
صداے زنگ در بلند شد،بلند گفتم:ریحانہ! در!
چند ثانیہ بعد ریحانہ چادر بہ سر جلوے در رفت،خواستم بہ سمت اتاقم بروم ڪہ با صداے جیغ ریحانہ تنم لرزید!
هراسان و بدون حجاب از پذیرایے بیرون دویدم،مقابل پلہ ها ڪہ رسیدم محراب را دیدم ڪہ ڪنار در زانوهایش خم شدہ بود!
یقہ ے پیراهن سرمہ اے رنگش پارہ و یڪے دوتا از دڪمہ هایش ڪندہ شدہ بود،شلوار مشڪے رنگ دم پا گشادش هم غرق خاڪ بود و صورت سفیدش خون آلود!
باریڪہ ے خونے از دماغش جارے شدہ بود و ردے از خون هم ڪنار شقیقہ اش!
چشم هایش ڪم جان بودند و بے تاب،نفس نفس میزد.
دل آشوب شدم،تا نگاهش بہ من افتاد همراہ چشم هایش سرش را پایین برد!
ریحانہ مضطرب پرسید:چے شدہ داداش؟! چرا این شڪلے اے؟! برم خالہ ماہ گلو خبر ڪنم.
آب دهانش را فرو داد و ڪمر راست ڪرد. ریتم نفس هایش تندتر شدہ بود!
آرام گفت:نہ فعلا لازم نیس بہ ڪسے خبر بدے!
نگاہ ریحانہ بہ سمت من آمد،با چشم هاے گرد شدہ خیرہ بہ صورت و موهایم شد.
سریع بہ خودش آمد و با چشم و ابرو بہ موهایم اشارہ ڪرد.
همانطور ڪہ بہ سمت خانہ بر مے گشتم گفتم:ریحانہ! تا برمیگردم بتادین و باند بیار!
در ڪمتر از دو دقیقہ روسرے سر ڪردم و بہ حیاط برگشتم،محراب همان جا ڪنار در ایستادہ بود.
خبرے از ریحانہ نبود،مقابلش ایستادم و سرے تڪان دادم:تظاهرات بودے آقاے داداش؟! ڪہ خبرے نیسو من الڪے مشڪوڪم!
سرش را بہ نشانہ ے مثبت تڪان داد،لبخند ڪجے زدم.
_حالا نمیخواد از سر شڪستہ ت ڪار بڪشے! زبونتم تڪون بدے میفهمم!
براے این ڪہ ڪمے سر بہ سرش بگذارم ڪنارش ایستادم و دستم را بہ طرف بازویش روانہ ڪردم.
_میتونے راہ بیاے یا ڪمڪت ڪنم؟!
سریع سر بلند ڪرد و ابروهایش را در هم ڪشید،لبخندم پر رنگ تر شدم:شوخے ڪردم!
نفسش را با حرص بیرون داد:با من از این شوخیا نڪن دخترِ حاج خلیل!
ابروهایم را بالا دادم:از مقام آبجے بودن عزل شدم؟! شدم دختر حاج خلیل؟!
نفس عمیقے ڪشید و با قدم هاے آرام و ڪوتاہ بہ سمت پلہ ها رفت. روے اولین پلہ نشست،ریحانہ هراسان از خانہ خارج شد و گفت:بیا آبجے هرچے خواستیو آوردم!
رو بہ روے محراب نشستم،ریحانہ داخل تشت مسے ڪوچڪے آب خنڪ ریختہ بود. دستمال تمیزے بہ دستم داد.
در حالے ڪہ دستمال سفید رنگ را داخل ظرف آب خیس مے ڪردم پرسیدم:چرا خونہ تون نرفتے؟! خالہ ماہ گل ڪہ بہ ڪلہ شقیات عادت دارہ!
زمزمہ وار جواب داد:عمہ خدیجہ هس الڪے شلوغش میڪنہ!
دستمال را بہ طرف صورتش بردم و آرام زیر بینے اش گذاشتم.
Instagram:leilysoltaniii
•○● @Ayeh_Hayeh_Jonon ●○•
👈🏻ڪپے تنها با ذڪر نام نویسنده و منبع مورد رضایت است👉🏻
بہ قلمِــ🖊
#لیلےسلطانی🍃
#ڪپے_بدوݩ_ذکر_نام_نویسنده_حرام_است☝️🏻
♥️📚
♥️📚♥️📚♥️
📚♥️📚♥️
♥️📚♥️
📚♥️
♥️
#عشقینه 🍃
| نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹
.
🌱
#رایحہ_ے_محراب
#قسمت_سوم
#عطر_مریم
#بخش_چهارم
.
صورتش در هم رفت اما حتے آہ ڪوچڪے نڪشید.
ریحانہ بغ ڪردہ بالاے سرمان ایستادہ بود و با استرس بہ صورت محراب و دست هاے من خیرہ شدہ بود،سرے تڪان دادم و بہ شوخے گفتم:تو چرا بالا سر ما بغض ڪردے؟! هنوز ڪہ نمردہ زندہ س!
دستمال را از زیر بینے اش برداشتم و دوبارہ داخل ظرف آب فرو بردم.
زبان محراب خواست نیشم بزند:واقعا برازندتہ دڪتر بشے! مریض زیر دستت زندہ نمیمونہ!
خندیدم:دقیقا!
با وسواس اطراف بینے اش را تمیز ڪردم.
_بدجایے نشستے پسر حاج باقر! ڪاش قدم رنجہ میڪردے میرفتیم پذیرایے!
_راحتم!
نفسم را بیرون دادم:باشہ! سرتو صاف نگہ دار پیشونے تو ببینم!
بدون حرف سرش را صاف نگہ داشت،با دقت بہ پیشانے اش نگہ ڪردم میخواستم زخمش را خوب ببینم اما میدانستم اگر دستم ثانیہ اے با پوستش برخورد ڪند قلمش خواهد ڪرد!
بہ قول خالہ ماہ گل از بس با حجب و حیا بود و روے محرم و نامحرم حساس!
با دقت بہ زخم پیشانے اش خیرہ شدہ بودم و در همان حین روے پنبہ بتادین میزدم.
پنبہ را آرام روے زخمش گذاشتم و بے اختیار از سر حواس پرتے "آقا" را از ڪنار اسمش برداشتم!
_محراب! فڪ ڪنم زخم پیشونیت عمیقہ باید برے درمانگاه. این زخمے ڪہ من مے بینم بخیہ میخواد!
لرزش صورتش را احساس ڪردم و نگاہ هاج و واجش را!
مردمڪ چشم هایش میخ دهانم بودند،تا نگاهش ڪردم سرش را پایین انداخت.
گردن و گونہ هایش سرخ شدہ بودند،خودم را نباختم و با تشر گفتم:مگہ نگفتم سرتو صاف نگہ دار؟!
سرش را بلند ڪرد اما چشم هایش را نہ!
نگاهے بہ ریحانہ انداخت و گفت:میشہ برام یہ لیوان آب بیارے؟!
ریحانہ سریع بلند شد و بہ سمت خانہ رفت.چشم هایش را بہ دستم دوخت.
_فڪ ڪنم بعضے وقتا نمیدونے دارے چے ڪار میڪنے!
متعجب پرسیدم:یعنے چے؟!
لبخند زد،از آن لبخندهایے ڪہ تحویل خالہ ماہ گل و مامان فهیم و ریحانہ میداد!
از آن لبخندهایے ڪہ تا بہ آن روز هیچ گاہ بہ رویم نپاشیدہ بود!
_هیچے!
از گنگ صحبت ڪردنش خوشم نیامد،پرسیدم:حالا چرا بہ این روز افتادے؟!
چهرہ اش از درد جمع شد.
_هرڪہ او بیدارتر،آگاہ تر
هرڪہ او پردردتر،رخ زرد تر
لبخند شیطنت آمیزے زدم:پس مولانا هم بہ جمع انقلابے خواها پیوستہ!
لبخند ڪجے زد،چشم هایش از همیشہ پر نورتر بود.
_پس خیلے چیزا بلدے!
ابروهایم را بالا دادم.
_چطور؟! نڪنہ میخواے عضو گروهتون بشم؟
لبخندش پر رنگ تر شد:شاید!
با غرور ایستادم و دست هایم را بہ ڪمرم زدم.
_دیدے ازت اعتراف گرفتم؟
گنگ نگاهم ڪرد:چہ اعترافے؟!
_ڪہ میدونم با حاج بابا و عموباقر چے ڪارا میڪنین!
نفسش را بیرون داد:فعلا فڪ ڪن هیچے نمیدونے!
_قول نمیدم!
خواست چیزے بگوید اما پشیمان شد. بعد از ڪمے مڪث زمزمہ ڪرد:پس حسابے باید حواسم بهت باشہ!
Instagram:leilysoltaniii
•○● @Ayeh_Hayeh_Jonon ●○•
👈🏻ڪپے تنها با ذڪر نام نویسنده و منبع مورد رضایت است👉🏻
بہ قلمِــ🖊
#لیلےسلطانی 🍃
#ڪپے_بدوݩ_ذکر_نام_نویسنده_حرام_است☝️🏻
♥️📚
🌱🌸 . . .
.
.
به نام خداوند مهربانی ها🌱🌸
#امر_به_معروف_و_نهی_از_منکر
#قسمت_سوم
#امر_به_معروف_و_نهی_از_منکر ، کار فرهنگی نیست❌❌
در آیه ۱۰۴ سوره آل عمران دو عبارتِ دعوت به خوبی ها (کار فرهنگی)و #امر_به_معروف_و_نهی_از_منکر رو به صورت جدا از هم آورده و متوجه میشیم که این دو ،دو عمل خوب ولی کاملا جدا از هم هستند😉
کار فرهنگی چند مشکل داره
🤔👇
1️⃣همه خودشون رو در معرض کار فرهنگی قرار نمیدن ☹️
مثلا همه نمیرن کتاب شهید مطهری درباره حجاب رو بخونن
یا همه به سخنرانی مذهبی نمیرن
2️⃣کار فرهنگی دیر بازدهی میده
اما امر به معروف زود بازدهه
3️⃣میگن پیشگیری بهتر از درمان هست
عه ؟؟ یعنی برا بیمار هم فقط پیشگیری کفایت میکنه؟؟😅
مثلا یک بیمار کرونایی بگه پیشگیری بهتر از درمان هست و هیچ کاری جز شستن دست ها انجام نده
این منطقیه؟ ؟
خب عزیزان ، معلومه که برای بیمار دیگه پیشگیری کافی نیست❌❌❌❌❌
دارو و درمان لازمه💊💉
#امر_به_معروف_و_نهی_از_منکر مثل دارو برای جامعه بیمار می مونه😉😉
کار فرهنگی و #امر_به_معروف_و_نهی_از_منکر هر دو خوب و لازم اند و هیچ کدام جای دیگری را نمیگیرد
مانند دو بال یک پرنده🐦🐦
این پیام رو منتشر کنید...🌺
.
.
.
🦋
@zeinabiha2
. 🦋
.
.🌱🌸 . . .
🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍁
🍂🍁🍃
🍂🍁
#قسمت_سوم
🌹عشق محبوب🌹
- محبوبم، برم یهچیزی بیارم بخوری؟ رنگ به روت نمونده.
- هیچی نمیخوام... ناراحت میشی اگه بگم امشب میخوام تنها باشم؟
با چشمهای رنگ خون و پلکهای متورمش نگاهم کرد و التماس و عجز جاری بود توی صدای رگهدار از گریهش.
- تو رو خدا گریه نکنی، من میرم اتاق محمدرضا.
کنار گونهم که رد اشک روش خشکشده بود رو بوسید و بغضوار و گرفته بالش و پتوش رو برداشت و بیرون رفت.
مهناز رفت و تنها شدم و باز اشکم چکید، نه، سرازیر شد، یا شاید هم سرریز شد و باز من موندم و یک عالمه بغض و یک دنیا آوارگیِ احساس.
چرا ایندفعه سر نرسید؟ چرا نیومد حمایتم کنه؟ به خاطر یه قولِ نیمبندِ من؟ اون من رو نشناخته؟ من که براش آیینه بودم، من که براش حلشده تر از خودش برای خودش بودم. نمیدونست یارای اینهمه مقابله در وجودم نیست؟
من امشب دلم غوغای عمو و زنعمو رو نخواست دلم فقط حرفهای اون رو خواست، دلیل و منطقهای به قول بابا آبکیش رو.
و دلی که گوشهیی از گاوصندوق بابا، کنار همون عکس لعنتی جاموند و ترک برداشت، شکست، خورد شد و آوار شد و ریخت...
قرار ندارم امشب، موندم توی دوراهی، نه، هزار راهی! دوراهی برای یک دمش هم افاقه نمیکنه.
چشمهام رو بستم و سر تکیهی دیوار دادم و از کجا شروع شد این حس غریب؟
نـــــویـــسنـــده: مژگان.گ
✨براساس واقعیت✨
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
🍃
🍁
🍁🍃🍂🍃🍂
🍂🍁🍂🍃🍁🍃🍁🍂🍃🍁🍂🍃🍁
🍁🍃🍂