بوی تغییر
_پس کجاست ؟
امیر بیتفاوت شانه هایش را بالا انداخت و گفت:" به جای سین جیم برو یه لیوان آب بیار!!"
لحظهای به او خیره شد،باورش نمی شد. شاید قرار است با یک پیک موتوری بیاورند. امیر خیلی آرام روی مبل دراز کشید.
لب باز کرد تا چیزی بگوید ولی با نگاه به علی کوچولو که در رختخوابش خواب بود، حرفش را قورت داد و لب نازکش را گاز گرفت.
"آخه من براش پیام فرستادم. چرا انقدر آرومه؟ شاید میخواد شوخی کنه؟ لابد اون ها رو بیرون گذاشته!" با لبخند به حیاط رفت و با آهی برگشت.
دهانش باز ماند. امیر در این چند دقیقه خوابش برده بود .روبروی امیر ایستاد، دلش میخواست امیر را از روی مبل به پایین بیندازد. همراه با نفس عمیقی دستی به صورت گرد و سفیدش کشید.با خودش گفت:" مطمئنم دیگه از خونه بیرون نمیره. آخه امشب مهمون داریم چرا اینقدر بیخیاله...قیمت ها روهم که نمیدونم اگه سرم کلاه بگذارند اون موقع امیره که طلبکارمیشه.. چقدر بهم گفته بود که باید مستقل بشم ولی، ولی آخه الان؟ امروز؟"
تصور برخورد با قصاب و ساطور قصابی لرزی به بدن نحیفش انداخت. صورت سرخش را در قاب چادر پوشاند و بادستان باریکش که انگار هیچ خونی در آن جریان نداشت کیف پول چرمی اش را از روی میز برداشت و از خانه بیرون زد.
هوا گرمایش را مانند شلاق به صورت او می کوبید و آن را سرخ تر کرده بود. تازه به محل آمده بودند و خیابانها برایش غریب بود.چشمهایش را تنگ تر کرد تا تابلوها را بهتر ببیند. بعد از کمی پرس و جو قصابی را پیدا کرد.
نزدیک مغازه دو گربه ی پشمالو زرد رنگ نشسته بودند و با دمشان مگس ها را فراری می دادند .چشمانش از حدقه بیرون زد، نمی دانست چه کند. آرام با خود گفت:"قوز بالا قوز!" یک قدمی به عقب برگشت. آب دهانش را قورت داد. چند پسر بچه مشغول فوتبال بودند، عقب گرد کرد و به سمت آنها رفت ولی ناگهان ایستاد.
" یعنی با خودشون چی فکر میکنند. نکنه شیطنتشون گل کنه و گربه ها رو به طرفم پرت کنند. به خودت بیا زینب! نترس دو تا گربه که اینقدر ترس نداره! " از حرف زدن با آنها پشیمان شد و به سر جای قبلیش بازگشت. بال چادرش را جمع کرد و با اخم و قدمهای لرزان از کنار دوگربه با صلواتی که ترسش را کمتر می کرد گذشت.
بوی گوشت و چربی می آمد، تصویر خود را روی شیشه مغازه دید. چادرش را روی سر محکم تر کرد. چینی روی بینی اش افتاده بود و با صدای تق و توق ساطور بی اختیار چشمانش باز و بسته می شد. آهسته و با قدم های سنگین وارد مغازه شد.
کنار کاشی های قدیمی پر از لک خون و چربی، مرد میانسالی روی یک صندلی پلاستیکی زرد رنگ منتظر نشسته بود، قصاب هم روی سکوی فلزی جلوی تخته کارش تند تند راسته ها را بی استخوان می کرد و استخوان ها را بی گوشت.
زینب با چشمان گرد و صدای لرزان، سلام کرد.فکرش را نمیکرد یک خانم قصاب محله شان باشد .با خود گفت: "من از دو تا گربه ترسیدم ولی این خانم سر گاو و گوسفند می برد." خط نگاه قصاب از گوشت ها روی صورت او چرخید. پیش بند تمیزی به تن داشت جواب سلامش را با لبخند داد .دست سفیدش را از دستکش بیرون آورد و خود را معرفی کرد .زینب با کمی تاخیر دستش را دراز کرد. لبخندی گوشه لبش نشست که با چادر آن را مخفی کرد. آهسته زیر لب گفت:"ای امیر بدجنس!!"
"حتما همیشه دستاش بوی گوشت می دن. چطور این بو را تحمل میکنه! ساطور زدن خیلی نیرو می خواد. من که تو خرد کردن یک کیلو گوشت موندم. وای اگر دست هاش زیر ساطور بره؟" ابروان نازکش در هم گره خورد و گفت: "چه شغل خشنی. باورم نمیشه!آخه چطوری؟.راستی چرا این شغل را انتخاب کرده؟ "
خانم سلیمی که متوجه تعجب زینب شده بود،با صدای دورگه گفت :"من چند ساله که برای کمک به شوهرم اینجا میام ولی دیگه موندگار شدم." زینب آهسته و با خجالت پرسید:" حالتون از بوی گوشت و دیدن خون های دلمه شده بد نمیشه؟" خانم سلیمی نفس عمیق کشید و گفت:" خب آره روزهای اول حالم بد میشد، ولی عادت کردم" بعد در حالی که فیله های روی میز را در کیسه پلاستیکی می گذاشت گفت: "آبجی همسرم زمینگیر شده، نمیشه به هر کس هم اطمینان کرد ، مجبور شدم،غم نانه دیگه...شکرر"
✍️نجمه صالحی
#ادامه_دارد
#نوروز
#ماه_شعبان
ــــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
#ادامه
بوی تغییر
کیسه گوشت را به مرد میانسال تحویل داد و با همان دستان گوشتی و چرب مقنعه قهوه ای اش را روی سر تنظیم کرد.
شقه گوشت دیگری را که با پا در یخچال ویترینی آویزان بود،بیرون آورد و مشغول خرد کردن شد. همزمان با جدا کردن گوشت از استخوان، خرده گوشت و چربی ها را به بیرون پرت میکرد و گربه ها را خوشحال.
مرد میانسال کنار پیشخوان آمد و بعد از حساب و کتاب و کارت کشیدن رفت.
زینب با لبخند جلو آمد و سفارشش را داد و کنار میزی که چرخ گوشت روی آن بود به تماشا ایستاد.
با چرخش پنکه چربی گرفته بالای سرش، فکرش دور مهمانی شب چرخید، آن شب چیز جالبی برای تعریف کردن داشت. وقتی به خانه رسید دیگر از امیر ناراحت نبود درس بزرگی گرفته بود باید در خودش تغییر ایجاد میکرد، باید خودش را برای شرایط مختلف زندگی آماده میکرد.
با خودش گفت :"من میتوانم. باید این "من می توانم "را قاب کنم و به دیوار بکوبم. پیش به سوی تغییر.."
نفس عمیقی کشید. بوی تغییر را حس می کرد.
✍️نجمه صالحی
#ماه_شعبان
#نوروز
ــــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
بعضی جملات خیلی به جان می نشینه و آدم دوست داره قابش کنه و بزنه به دیوار؛ به نظرم این جملات از اون هاست 👇
🍃🍃یه جوری تلاش کن
که اونی که دیروز بلاکت کرده
فردا مجبور بشه تو گوگل سرچت کنه...🍃🍃
هم ادامه دار بودن زندگی رو نشون میده و هم ارزش و اهمیت تلاش .
هم ناامید نشدن رو نشون میده و هم ساختن دوباره ی پل های شکسته و خراب.
هم قوی بودن شخص رو نشون میده و هم اعتماد به نفس بالا رو...
خلاصه خیلی به جان نشست...
✍️نجمه صالحی
#زندگی_جریان_دارد
#ماه_شعبان
ــــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
توضیحی در مورد "راس الحسین "
در کتاب ها و منابع تاریخی و جغرافیایی، نزدیک به پنجاه «مقام رأس الحسین علیه السلام» معرفی شده است.
حتی مَقدِسی در کتاب «احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم» که آن را در سال 375 تألیف کرده، از وجود مقام رأس الحسین علیه السلام در سرخس نیز خبر می دهد.
به نظر می رسد بسیاری از مقام های رأس الحسین در عراق و سوریه (مثل مسجد حنانه در کوفه، رأس الحسین در نزدیکی بغداد، رأس الحسین در موصل و ...) مکان هایی بوده که کاروان اسرا در مسیر خود به شام در آنجا اتراق کرده اند و رأس مطهر سید الشهدا علیه السلام یک شب آنجا را به حضور خود مفتخر و مزین کرده است.
بر اساس روایات فراوان در منابع حدیثی شیعه، امام سجاد علیه السلام در بازگشت از شام و در روز اربعین، سر مطهر حضرت سید الشهدا علیه السلام را به بدن ایشان ملحق کردند.
اما سرهای باقی شهدا در همان شام باقی ماند، امروزه نیز محلی به نام «رئوس الشهدا» در دمشق وجود دارد، که سرهای مقدس اصحاب حضرت سید الشهدا علیه السلام آنجا مدفون است.
در حدود سال 540 دولت فاطمیان مصر (حکومت 297-567) که شیعه اسماعیلی مذهب بودند، سر حضرت به قاهره منتقل شد و مقام رأس الحسین در این شهر ساخته شد.
نویسنده نسخهٔ خطی با عنوان «نور العین فی مشهد رأس الحسین بالقاهرة» گزارش های مفصلی در اثبات صحت راس الحسین علیه السلام در قاهره آورده است.وی همچنین معجزات فراوانی را برای اثبات وجود سر مطهر حضرت در این مکان آورده بود.
به نظر استاد بنده این سر انتقال یافته، سر مقدس یکی از اصحاب حضرت سید الشهدا علیه السلام بوده است، نه رأس مطهر ایشان.
✍️نجمه صالحی
#یا_حسین
#یافته_جدید
#ماه_شعبان
#تاریخ
ــــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
جوانی، بهترین دوران زندگی است
چه خوب است که به بهترین نحو بگذرد
فرقی ندارد چه روزگاری وچه دورانی هستیم، مهم این است که از لحظات بهترین استفاده را کنیم،نتیجه تلاش را دیدن زیباست.
چقدر انسان باید نخبه و تلاشگر باشد که بتوانداز عمق ۱۶ متری زمین شهر مرجانی را کشف کند . شهر زیرزمینی کاریز، کاریز در لغت نامه دهخدا به معنی آب رو، قنات، کهریز است. قنات زیر زمینی کاریز#کیش در عمق ۱۶ متری زیر زمین قرار گرفتهاست و سقف آن پوشیده از صدف و مرجانهایی میباشد که بنا بر اطلاعات ارائه شده توسط راهنمایان محلی، قدمتی معادل ۲۷۰ تا ۵۷۰ میلیون سال دارد اما با توجه به اینکه بستر آهکی-مرجانی میزبان آن، حاصل فعالیت مرجانهای عهد حاضر است، سن آن بیش از چند هزار سال نمی تواند باشد. وسعت این قنات ۱۰٬۰۰۰ متر مربع میباشد...مهندسی ایرانی از شهر آلمان برای کشف این قنات به کیش می آید و با سرمایه خود تلاش می کند تا این منطقه را احیا کند.
می گویند پول که باشد همه چیز حل است ولی اینگونه نیست،پول بخشی از ماجراست.ریسک پذیری و اتکا بر توان تلاشگران و کارگران ایرانی هم مهم است. باور کردن خود و تلاش برای تحقق یافتن شعار ما می توانیم.
با عبور از تونل ها و پل ها، رویت فسیل مرجان ها، چاه ها و وسایل قدیمی استخراج آب،مشاهده دیوارها و سقف های فسیلی، لحظه لحظه به یاد خدا می افتم، چه زیبا و با چه مهندسی زیبایی مرجان هادر کنار هم چیده شده اند.
فسیلی از لاک پشت بر بخشی از سقف این تونل باقی مانده بود.
راستی آیا هنگام مرگ نام و یادی از ما باقی می ماند؟کاش حداقل مثل این لاک پشت فسیلی از ما باقی می ماند.
#کیش
#عید
@javal60
یادداشت💌✍
جوانی، بهترین دوران زندگی است چه خوب است که به بهترین نحو بگذرد فرقی ندارد چه روزگاری وچه دورانی هست
پ.ن: شهر تاریخی کاریز_واقع استان هرمزگان درجزیره کیش و دارای جاذبه های گردشگری و موزه است.
مکانی بسیار زیبا و دیدنی، جای جای این مکان با مرجان ها و فسیل های خارق العاده و زیبا آذین بسته شده و دیدار آن ها چشم را نوازش می دهد.
بسیار لذت بخش و دیدنی.
✍️نجمه صالحی
#نوروز
#عید
#کیش
#روز_جوان
ــــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
"در لحظه زندگی کن"
جمله روی این پپسی برام جالب بود، تصمیم گرفتم از جناب پپسی آبی پوش یک عکس یادگاری بگیرم تا ثبت بشه...
✍️نجمه صالحی
#در_لحظه_زندگی_کن
#کیش
#روز_جوان
#ماه_شعبان
ــــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
اسناد تاریخی
اسناد تاریخی تا مدتها به صورت کوتاه مدت یعنی ماه و روز ارائه میشد و ذکر سال اهمیتی نداشت حتی تا عصر جدید نامهها، تاریخ گذاری دقیق(یعنی به صورت روز،ماه، سال) نمیشدند.
امروزه بسیاری از فعالیتها با نامه انجام میشود؛ خرید و فروش، حوالههای بانکی، اجاره نامهها، سفارشنامهها و...که حتی در قرن شانزده تا هجده میلادی نیز انجام میگرفت و جزء کار محضرها بود.
بدیهی است این نوع نامهها که احتمالاً به دادگاه ارائه میشد، باید به طور کامل تاریخگذاری میشدند و جزو اسناد تاریخی قرار میگرفتند. حتی در آثار ادبی نیز، تاریخ نگارش ذکر میشده است اما این تاریخها دقیق نبودند.
در کتابهای چاپی، در بیشتر موارد تاریخ، به سال مشخص میشود؛ گاه این تاریخ در ارقام رمزی پایان کتاب می ماند.
دستنوشته های قرون وسطایی قبل از قرن پانزدهم جز در موارد خاص، تاریخ نداشتند.
نسخه بردارها، تاریخ و حتی ساعت اتمام رونویسی را ذکر میکردند که زمان اتمام چاپ یا رونویسی آنها را نشان میدهد که این تاریخ همیشه قطعی نیست.
ارزش این اسناد، وابسته به مشخص شدن تاریخ دقیق و واقعی آنهاست که متاسفانه آنها نیز از بین رفته است.
پژوهشگران جدید تاریخ، برای تعیین تاریخ واقعی، حرکتی انجام دادهاند؛ یعنی مشخصات بیرونی نسخه خطی، جنس سند، علائم خاصی که در کاغذها موجود است برایشان ملاک شده، در مورد پاپیروس اولین کاغذ موجود، هم تاریخ و... از این طریق ثبت شده است.
تعیین هویتِ محیط اصلی متون، از آن جهت مفیدتر است که وقایع نگاران باچارچوب زندگی سیاسی و تاریخ اجتماعی زمان خود پیوند دارند و آن را مشخص میسازند و از این طریق بسیاری از شبهات برطرف میشود.
❇️پ.ن: این مطالب را از کتاب روش های پژوهش در تاریخ_شارل ساماران تلخیص کردم. زبان ملتها، خط و بسیاری از وسایل یا حتی صنعت فیلم، در این کتاب به عنوان بخشی از تاریخ جوامع معرفی شدهاند. اشیایی مانند نوارکاست، سکه، سیدی، رادیو، نقشهها، فیلم سینمایی، اسناد رسمی ازدواج، نسخه های خطی، شجره نامه ها و نظایر آنها اسناد تاریخی و مورد اهمیت هستند. کتاب، بسیار عالیه جهت مطالعه علاقمندان به تاریخ.
1400/01/06
اینم ثبت تاریخی این یادداشت☝️
✍️نجمه صالحی
#یادداشت
#جمعه
#تاریخ
#تاریخ_را_دوست_دارم
#کیش
#ماه_شعبان
ــــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
یادداشت💌✍
رنج و گنج ✍️نجمه صالحی او انسان نخبه ای است که از طبقه ضعیف جامعه بوده و به سختی خودش را بالا کشی
نکاتی در مورد کتب الفهرست شیخ طوسی و رجال نجاشی:
نجاشی از کتب شیخ طوسی و سید مرتضی و حتی شیخ مفید اطلاع داشته و نام کتب ایشان را در کتاب خود آورده و ذیل شخصیت آنها به آن اشاره کرده است.
نام شیخ طوسی در کتاب فهرست رجال نجاشی وجود دارد پس بعید نیست که نیم نگاهی به کتاب الفهرست شیخ طوسی داشته باشد، البته ممکن است فقط همان نیم نگاه باشد چون شیوه مطرح کردن راویان و کتب و حتی جرح و تعدیل آنها متفاوت است.مثل پیشینه کارهای پژوهشی امروزی، ایشان فقط از کار شیخ به عنوان نمونه الگو گرفته است. طبق آنچه موجود است فهرست الفبایی هر دوکتاب تاحدودی شبیه به هم است و این ظن را قوی تر می کند که نجاشی به فهرست طوسی دسترسی داشته است...
شیخ طوسی وقتی در کتاب الفهرست از سید مرتضی سخن به میان می آورد، می نویسد قرات هذه الکتاب... به نظر می رسد این عبارت یعنی اجازه روایت داشته یا مطالب ایشان را املا کرده است ولی نجاشی بااینکه از کتب سید مرتضی اطلاع داشته است و همدوره ایشان بوده، این عبارت را نیاورده است.
در کتاب نجاشی دلیل جرح و تعدیل افراد مشخص نیست به خلاف شیخ طوسی که به عبارت لابد من جرح و التعدیل... اشاره می کند و معتقد است که این جرح و تعدیل ها در کتب باقی مانده و او ذکر کرده است.ولی در کتاب فهرست رجال نجاشی متوجه نمی شویم که این جرح و تعدیل ها که آمارش نسبت به الفهرست طوسی هم بیشتر است؛ نظر خود نجاشی است یا نظر دیگران.
در مورد واژه "سید شریف" در کتاب نجاشی آمده هم چند مطلب به ذهن می رسد. منظور از سید شریف همان سید مرتضی است و واژه اطال الله ایامه یعنی زمان حیات سید مرتضی کتاب نوشته شده است. همچنین بیانگر آن است که سید مرتضی هم دوره نجاشی بودند نه استاد ایشان ، چه بسا شاید نجاشی از لحاظ علم رجال از ایشون بالاتر باشد.شیخ طوسی، نجاشی و سید مرتضی هر سه شاگرد شیخ مفید بوده اند. استفاده از عبارت _وقفت علی ما ذکره..._ یعنی مطالب را از خود سید مرتضی نشنیده و از فهرست کتب و... او به دست آورده است.
عبارت *قد جمعت من ذلک ما استطعته و لم ابلغ غایته...*
نشان میدهد که نجاشی نهایت تلاشش را کرده است که به نام راویان و کتب آنها دست یابد و تا هنگامی که ایشان مشغول جمع آوری و تکمیل کتاب بوده است، همین مقدار به دستش رسیده و ثبت شده است. بی شک به دست آوردن این فهرست از کتابخانه های شخصی و اجازه از علما و... با توجه به شرایط آن روزگار کار سختی بوده است.
همچنین نجاشی با این عبارت مثل نگارش چکیده امروزی، عمل کرده است و این عبارت را آخر کار نوشته است و اذعان داشته که نهایت تلاش خود را کرده است.
✍️نجمه صالحی
#تحلیل
#تاریخ_حدیث
#ماه_شعبان
ــــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
روشن ترین نور
همه جا تاریک بود، از بین تاریکی شب،به سختی روشنی نور شکار می شد و چشم دلخوش به کمترین روشنایی.
آرام از رختخواب برخاستم و به سمت پنجره چوبی بزرگی که در اتاق بود حرکت کردم.دستم را نزدیک پنجره بردم تا آن را باز کنم. ناله پنجره چوبی که معلوم بود حداقل چهل سال از ساختش می گذرد موجب شد چشمانم را چند بار باز و بسته کنم ، مورمورم شد.
نور داخل حیاط بیشتر بود، از بین چین و چروک های قدیمی پنجره میتوانستم تمام حیاط خانه را ببینم .همه چیز همانطور بود مثل روزهایی که در کودکی به همراه پدر و مادر به آن خانه قدیمی در روستا می رفتیم .هیچ چیز تغییری نکرده بود .
درشب ، موسیقی صدای جیرجیرک ها گوش را نوازش می داد و درصبح، صدای گنجشکها و رقص آنها بین شاخه ها بیدارت می کرد.
به سختی تخت خواب را جلوی پنجره کشیدم تا دیدار ماه در وسط حوض حیاط و درختان زیبا و بلند، بهانه ای شود برای بی خوابیم. نگاه به این مناظر با چشمانم بازی و دلم را آرام می کرد.
نور ستارگان، جیر جیر جیرجیرک ها، هوهوی باد، گربه ای که خرامان خرامان از لبه دیوار عبور می کرد.
تک تک چیزهایی که میدیدم برایم دلگرمی بود و خوشحال بودم که خدای مهربانم خالق آنهاست و نشانه هایش را به ما ثابت میکند .
درخت زیبایی که زینتبخش بهار و تابستان و پاییز و زمستان شده است.
ماه و ستاره هایی که لباس سیاه شب را پر از نقش و نگار کرده یا همین جیرجیرک های بلا و بازیگوش که سکوت ترسناک شب را پر از شادی کرده اند.
چشمم دور اتاق چرخی زد، باد دور پرده های حریر شیری رنگ میچرخید و پرده به طاقچه ی تازه رنگ شده می خورد.
نگاهم به قرآن جلد طلایی روی طاقچه افتاد. با خودم گفتم بزرگترین راهنمایی خدای بزرگ برای بندگانش همین قرآن بوده تا خالق خود و وظیفه شان را بشناسند، روشن ترین نور در دل تاریکی های جهان که آن هم توسط بهترین خلق عالم به دست ما رسیده است.
از جایم بلند شدم و قرآن را برداشتم همانطور که زیر لب آیات را می خواندم کم کم پرده ی بیداری چشمانم پایین آمد. تفکر به زیبایی ها و خالق این زیبایی ها موجب به خواب رفتنم در یکی از بهترین شب های تابستان در روستا شد.
✍️فاطمه خانی حسینی
#خاطره
#دخترم_فاطمه_۱۵ساله
#ماه_شعبان
ــــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
سال نو
اهل دلی میگفت:
تاریخ تولدت مهم نیست
تاریخ تحولت مهم است
اهل کجا بودنت مهم نیست
اهل و به جا بودنت مهم است
منطقه زندگی ات مهم نیست
منطق زندگی ات مهم است
❇️پ.ن: الهی که امسال سال پرتحول و اهل و به جا موندن و منطقی عمل کردن ما باشه.
✍️نجمه صالحی
#عید_نوروز
#کیش
#ماه_شعبان
ــــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
نه به سفیدی ها دلخوش کن
نه به سیاهی ها نا امید شو
ترکیب هر دوی اینهاست که
زندگی را می سازد
زندگی را زندگی کن!
✍️نجمه صالحی
#ماه_شعبان
#کیش
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#صلی_الله_علیک_یا_اباعبدالله
@zemzemh60