eitaa logo
به وقت بهشت 🌱
6.3هزار دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.4هزار ویدیو
3 فایل
💠وَأُفَوِّضُ أَمْرِ‌ی إِلَی‌اللَّه إِنَّ‌اللهَ بَصِیرٌ‌ بِالْعِبَاد 🚫کپی یا انتشار حتی با ذکر نام نویسنده حرام است🚫 تبلیغات ارزان https://eitaa.com/tablighattarzan عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
🥀 یا امام صادق برای شماهم مثل مادر باید روضه کوچه بخوانیم... کلیپ احساسیِ «مثل مادر...» حاج‌محمود کریمی 🏴 شهادت امام صادق علیه‌السلام را تسلیت می‌گوییم.
۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۲
۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۲
۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۲
به وقت بهشت 🌱
💠💠💠✨ 💠💠✨ 💠✨                 ⚜بِسم‌ِالله‌ِالرَّحمَنِ‌الرَّحیم⚜ #رمان_بشری #به_قلم_م‌خلیلی #برگ427
💠💠💠✨ 💠💠✨ 💠✨                 ⚜بِسم‌ِالله‌ِالرَّحمَنِ‌الرَّحیم⚜ مهاجر کپی‌حرام🚫 به غیر از چند شب که با صمیمه هیئت رفته بودند، بقیه‌اش را در خانه مانده بود. روی زمین زانوهایش را جمع می‌کند و دل می‌دهد به صدای مداح. ای اهل حرم میر و علمدار نیامد... همراه مداح می‌خواند و سینه می‌زند. دلش هوای یاسین را می‌کند. می‌گرید و سینه می‌زند. با حوله‌ی سفید جدیدش اشک‌هایش را جمع می‌کند. بی‌تاب است. یاد محرم‌های آلمان می‌افتد که همه را در خانه سر می‌کرد و با سوفی روضه‌های دو نفره می‌گرفتند. آنقدر دلش گرفته است که هوای سوفی را هم می‌کند. روضه‌ی تلویزیون تمام می‌شود. سرش را به مبل تکیه می‌دهد و خانه‌ی سیاهپوش شده را از نظر می‌گذراند. بلند می‌شود و روی پرچم‌ها دست می‌کشد. پرچم‌ها را امیر نصب کرده است و بشری حالا در شب دلتنگی جای جای دست امیر روی پرچم‌ها را می‌بوسد. دلم تنگ شده امیر! من بی تو می‌پوسم تو تنهایی! فقط سیاهپوشون و دو شب اول محرم بودی. من تاب یه روز دوری‌ات رو هم ندارم و الآن یه هفته‌اس ندیمت! امیر از همکارش خداحافظی می‌کند. همکارش می‌گوید: -راهت میدن این وقته شب؟ قفل دیجیتال را با کارت باز می‌کند. خانه در سکوت فرو رفته است و تنها لامپ شب‌خواب به سالن هاله‌‌ای از نور بنفش بخشیده است. نگران است که بشری از دیدنش بترسد. یک لحظه پشیمان می‌شود که کاش امشب را در اداره مانده بودم. پاورچین خودش را به اتاق می‌رساند و لبخند روی لبش می‌نشیند از دیدن بشرایش. زیرپوش امیر را پهن کرده روی بالشش و به زیبایی ماه شب چهارده آرام گرفته است. کشو را می‌کشد و یک دست لباس راحتی برمی‌دارد. دلش می‌خواهد دوش بگیرد و باز هم می‌ترسد که بشری بترسد و بیدار شود. باز به خودش می‌گوید کاش نیومده بودم خونه! بین رفتن و ماندن در اتاق دو دل است، تازه به منبع آرامشش رسیده، تاب نمی‌آورد، جلو می‌رود و موهایش را می‌بوسد. می‌خواهد برگردد که چشم‌های بشری باز می‌شود. با اخم به مرد بالای سرش نگاه می‌کند و تا بخواهد متوجه بشود که مرد امیر است، دستش روی قلبش می‌رود و هین بلندی می‌کشد. امیر پوفی می‌کشد از این‌که بیدارش کرده و بدتر از آن ترساندتش. بشری سیخ می‌نشیند. ناباور نگاهش می‌کند. امیر با خیال راحت شده کلید دیمر را می‌چرخاند تا اتاق روشن‌تر بشود. بشری با نگاهی مات می‌گوید: -به همون اندازه‌ای که ازت ترسیدم خوشحال هم شدم. -دلم برات تنگ شده بود. طاقت نمی‌آوردم تا صبح صبر کنم. -اینا چیه دستت؟! -می‌خواستم دوش بگیرم. تا امیر دوش بگیرد، بشری برایش قهوه درست می‌کند. امیر کنارش می‌نشیند و تنها فنجان روی میز را برمی‌دارد. -خودت چی پس؟ -کدوم دیوونه‌ای ساعت دو نصفه شب قهوه تلخ می‌خوره؟! به اتاق می‌رود و با شانه برمی‌گردد. پشت سر امیر می‌ایستد و موهای خیسی که به پیشانی‌اش چسبیده‌اند را به یک طرف مرتب می‌کند. -ولش کن خانم عاقل. می‌خوام برم بخوابم دوباره همین میشه. از جواب امیر می‌خندد. -کی گفته من عاقلم؟ انقدر دیوونه‌ام که وقتی از خدا می‌خوام تو رو برسونه خونه، می‌رسونه برام. -اون‌جور که تو زیرپوش من رو انداختی رو بالشت، دل منم کباب شده چه برسه به خدا. دست‌هایش را حفاظ صورتش می‌کند اما بشری با نیشگون‌های محکم ازش پذیرایی می‌کند. صورتش را تکان می‌دهد تا موهایش کنار بروند. -دلتنگیمم رفع شد. خیر پیش! -زن نیستی که مادر فولادزرهی! امیر فنجان را داخل سینک می‌گذارد و رویش آب باز می‌کند. تا به اتاق برسد، بشری خودش را به خواب می‌زند اما امیر کنارش دراز می‌کشد. -آرومم می‌کنی؟ بشری این را بلد است. این‌که چطور با دست‌هایش و حرف‌هایش جادوگری کند. انگشت‌هایش محاسن امیر را نوازش می‌کند و امیر خمار می‌شود. قبل از این‌که خوابش ببرد می‌گوید: -اذون بیدارم کن، بعد از نماز میریم شیراز.    ✍🏻 کپی یا انتشار به هر شکل است🚫 ╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮    @In_heaventime  ╰━━⊰⚜⚜⊱━━╯
۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۲
تحلیل زیبا و عالی 💎🌿 👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۲
عصمت السادات علوی: سلام الان نظرات دوستان رو خوندم. با اجازه از آخر پارت به بالا نظرم رو بنویسم، فقط محض تنوع آخر) کاملاً درک می‌کنم و طبیعیه به نظرم که امیر از راه رسیده و نرسیده بگه جمع کن بریم شیراز. اون وقت از سال که انگار حتماً حتماً حتماً باید تو شهر و روستای خودش باشه نه عید نوروزه و چهارشنبه سوریه، نه عید فطر یا غدیر، اما سه شب آخر دهه اول محرم باید محله‌ای باشی که یادت دادن محرم و سیاهی و دم و شور و نوحه و مرثیه و رجز چیه. غربت رو کسی می‌فهمه که تو اون شب‌ها از شهرش دوره. بشری و امیر هردو غربت کشیده هستند. و اگه امیر دو شب اول محرم رو بوده و یک هفته هم رفته ماموریت، دقیق الان باید راه بیفتند که شب برسن به مراسم شب هشتم به بعد شهرشون. آخر-۱) متاهل نیستم و نمی‌دونم چه انتظاری از صحنه عاشقانه و ابراز احساسات بعد از برگشت از سفر و رسیدن به هم بعد از یک هفته دوری باید داشت. اما وقتی با دختر ۱۸ ساله و پسر ۲۵ ساله طرف نیستیم، به نظرم بیدار شدن و بیدار موندن، توجه و رسیدگی به موهای پریشون درست کردن چای یا قهوه یا دمنوش خودش هزار بار قشنگ تر و گویا تر از دوستت دارم، دلم تنگ شده بود و آویزان شدن از سر و گردن طرف مقابله. آخر-۲) بشری قبلاً هم عادت داشت به پهن کردن زیرپوش یا تیشرت امیر و رفع دلتنگی با بوی امیر، اما امیر اون موقع‌ها نمی‌دید. یا نمی‌خواست که ببینه. الان می‌بینه، الان مهم نیست چه ساعتی از کار فارغ می‌شه، باید خودش رو به خونه برسونه. یه شعر آقای مهدی سیار در حضور رهبری خوندن (چگونه در خیابانهای تهران زنده می‌مانم/مرا در خانه قلبی هست با آن زنده می‌مانم) این شعر عجیب به حال و هوای امیر می‌خوره. هر چه مشغله، سختی، کوفتگی، با رسیدن به خونه و به بشری درمان می‌شه، پس جای دیگه قراری نداره. و اما اول) چرا کسی باید سعی کنه تحلیل و تفسیری بره روی ابیات (ای اهل حرم میر و علمدار نیامد .....) همه‌ی حال و هوای محرم و محرمی یه ور، ای ابیات هم یه ور، می‌شه با این زبان حال، از زبان گوینده و ۸۶ شنونده این ابیات تو اون بعد از ظهر عاشورا گفت و شنید و ضجه زد! و تو هر داغی یه ذره، فقط یه ذره خود رو جای یکی از اون ۸۶ نفر دید و فهمید چقدر داغ خود در کنار اون داغ کوچیکه. و این انتهای قدرت من برای تجسم و تخیل داغ اون ظهر گرمه. از اون ساعت به بعد، نگاه من برمی‌گرده و پشت به میدان رو به فرات می‌شینم و فقط می‌شنوم صحنه‌ها رو. یه جایی وقت فرار یه پسربچه از دست عمه به سمت یک گودال دیگه کر می‌شم. برای من اوج تعریف بی‌پناهی و درد همون نیومدن علمدارهاست. بعد از اون دیگه حسی نمی‌مونه. بعد از اون رو حس کردن ظرفیت قلبی زینبِ علی مرتضی رو می‌خواد.
۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۲
۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۲
به وقت بهشت 🌱
💠💠💠✨ 💠💠✨ 💠✨                 ⚜بِسم‌ِالله‌ِالرَّحمَنِ‌الرَّحیم⚜ #رمان_بشری #به_قلم_م‌خلیلی مهاجر #ب
💠💠💠✨ 💠💠✨ 💠✨                 ⚜بِسم‌ِالله‌ِالرَّحمَنِ‌الرَّحیم کپی‌حرام🚫 شب اول خانه‌ی حاج‌سعادت ماندند. خسته بود. دلش استراحت می‌خواست ولی لباس‌هایش را عوض کرد تا پیش نسرین‌خانم و حاج‌سعادت برود.‌ توی پله‌ها پچ‌پچ نسرین‌، گوش‌هایش را تیز کرد. کنجکاو شد. صدای دلخور امیر را شنید: مــــــامــــــان! برگشت بالا. چیزی مثل خوره مغزش را می‌خورد که از اوضاع باخبر شود. به خودش نهیب زد: همینت مونده اون دنیا از گوش آویزونت کنن! به تو چه که اونا چی میگن. مادر و پسرن... ولی دلش آرام نشد. برایش عجیب بود. با خودش کلنجار می‌رفت. چرا آروم حرف می‌زد؟ شاید در مورد من می‌گفت! می‌خواست من نشنوم! از خودش بدش آمد. ماند بالا و پایین نرفت. صدای قدم‌های امیر آمد. توی قاب در ایستاد: اینجا نشستی! تغییر صورت امیر را دید. ناراحتی‌اش داد می‌زد‌! دوباره کنجکاو شد اما سوال امیر مانعی شد برای ادامه‌ی افکارش: نمی‌خوای جایی ببرمت؟ دلش بیرون رفتن می‌خواست. جدیدا جان امیر شده پدر و مادرش. دلش نیامد این رفت و آمدهای کوتاه را خلاصه‌تر کند. لبخند کنج لبش نشست: بمونیم پیش مامان. رفت توی آشپزخانه: کاری هست کمک کنم؟ نسرین از یخچال ظرف درداری بیرون آورد: مسقطی که دوست داشتی با شیره انگور برات درست کردم. بشری در ظرف را باز کرد. لوزی‌های منظم کنار هم چیده بودند. چشم‌هایش برق زد. نه از دیدن مسقطی‌ها، از محبت‌های مادرانه‌ای که نسرین برایش خرج می‌کرد. چندتا مسقطی توی بشقاب گذاشت. از خودش خجالت می‌کشید. از افکاری که جدیدا به سراغش می‌آمد. نسرین‌خانم رفت طرف میز. نگاهی به سالن کرد. امیر را ندید. آهسته گفت: اینا رو بخور بچتون پسر شه. مخصوصا به امیر زیاد گرمی بده. بشری دهان بازمانده‌اش را بست. نسرین بی‌خبر از حال و روز بشری، ادامه داد: چند تا بسته برات اماده کردم بدم ببری ولی نمی‌تونم یعنی... دوباره به چپ و راست سالن گردن کشید: می‌ترسم بدم ببری. امیر ناراحت شه. برات لیست می‌کنم خودت بخر. -حالا چند سال دیگه به فکر این چیزا باشید. -چی میگی دختر؟ همین الآن وقتشه. همی به قابلمه‌اش زد: دو تا بچه بیار دیگه راحت بشین. خواست چیزی بگوید. کار را بهانه کند یا نبودن امیر را اما دهانش بسته شد. وقتی امیر آمد و نگاه مشکوکی به مادرش می‌کرد. نسرین‌خانم این‌بار ظرف لبو را بیرون آورد: بیا امیر بشین کنار زنت. امیر بالا سر بشری ایستاد: حتما اینم گرمه. بخوریم بچه پسر می‌شه؟! بشری خجالت کشید. نکند بحث از این جلوتر برود. نسرین‌خانم ابروهایش را چین داد: چی میگی؟ لبو خونسازه. زنا باید بخورن. بشری خجالت را کنار گذاشت: مامان! دل و جیگر که بهتره. نسرین قابلمه‌ی برنج را توی آبکش خالی کرد: اون‌و بگو شوهرت کباب کنه من بلد نیستم. بشری خندید. بین مادر و پسر نگاه چرخاند. متوجه‌ی دست و پا زدن امیر شد. ابروها را بالا فرستاد و سبابه‌اش را روی دهان گذاشت. دلیل پچ‌پچ‌ها و اعتراض امیر دستش آمد. نسرین دم‌کنی را روی قابلمه گذاشت. تیر آخر را زد: بهار وقت خوبیه. تا او موقع خودت‌و تقویت کن. انقدم کار نکن. واسه کار همیشه وقت هست. به حرف امیرم نرو که میگه زوده، خیلیم دیر شده! ✍🏻 مـہاجـر کپی یا انتشار به هر شکل است🚫 ╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮    @In_heaventime  ╰━━⊰⚜⚜⊱━━╯
۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۲
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔶محبت امام‌ زمان (عجل الله) را در دلها ایجاد و شکوفا کنیم..... ♥️ 🌱 الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌ 🤲🏻 ✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۲
‏خبر خوب اینکه محققان ایرانی تونستن "نخ بخیه لنگری" تولید کنند که تو جراحی های ارتوپدی پرکاربرده و به وسیله اتصال پیچ گوشتی مخصوص، پیچ و نخ تاندون رو به استخون متصل کنه. این یه افتخار بزرگه و چون برای غربگداها صرف نمیکنه بایکوت میشه! 🍏🍏🍏
۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۲