eitaa logo
عشق‌دیرینه💞
11هزار دنبال‌کننده
4.8هزار عکس
3.7هزار ویدیو
2 فایل
تو، شدی همون زیباترین تجربه♥️🖇️ تبلیغاتمون😍👇🍬 https://eitaa.com/joinchat/1974599839C99e2002074 #هر‌گونه‌کپی‌برداری‌حرام‌است‌‌وپیگرد‌‌قانونی‌و‌‌الهی‌دارد‌حتی‌با‌ذکر‌نام‌نویسنده❌
مشاهده در ایتا
دانلود
عشق‌دیرینه💞
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 #امواج_عشق #155 به ویدیو چشم دوختم وقتی پریا با صمدی اونطوری رفتار کرد
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 پریا_ منو حیاط پشتی کارخونه برد تا توجای آرومی حرف بزنیم به نظرم خوب شد تونستیم بفهمیم که تو حیاط همچین انباری هست حالا نظرتون چیه؟ یا تحسین به پریا نگاه کردم اونم نگاهم کرد ناخودآگاه لبخندی زدم و گفتم: _باهات موافقم دقیقا مهران_خیلی احتمالش قویه که این اطلاعات اینجا باشه چون اینا با اینکه به من اعتماد دارن اما نگفتن همیچین جایی تو کارخونه هست فقط چطوری داخل این انبار بریم؟ _به نظرم باید یه کاری کنیم که صمدی فردا نیاد کارخونه یهو پریا با اخم گفت: _یعنی بنیتا بیاد وای این چرا حرص میخوره ؟ بزار یکم حرصش بدم امروز انقدر منو اذیت کرد یعنی من کاری نکنم؟ برای همین لبخندی زدم و گفتم: _آره بنیتا بیاد به نظرم خیلی به دردمون میخوره رمان آنلاین میباشد❌ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨@Sekans_Eshgh ✨ ✨✨✨✨✨✨✨ 🍀 🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀🌸🍀
عشق‌دیرینه💞
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_عشق_دیرینه #دویست_ونودوچهار _واسم مهم نیست اون آقا چی راجع به من فکرمیکنه.. س
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 قلبم دوباره خودشو لوس کرد وضربانش ریتم گرفت... آب دهنمو قورت دادم وباسلام کوتاهی خودمو عقب کشیدم... اونم زیرلب جواب داد وبدون اینکه بهم توجه کنه رفت داخل شرکت.. _اگه باآقا میثم کاری دارید ایشون یک ساعت پیش تشریف بردن! باتعجب برگشت سمتم وگفت: _رفت؟ اما ما ساعت 7 باهم قرار داشتیم! شونه ای بالا انداختم وزونکن دستمو بیشتر به خودم فشوردم وگفتم: _اطلاعی ندارم.. با اجازه! رفتم توی آسانسور ودکمه ی هم کف رو زدم.. قبل از بسته شدن در مهرادم اومد داخل اسانسور وکلید پارکینگ رو فشارداد! نگاهمو به کفش هام دوختم اما انگار تمام اجزای بدنم چشم شده بودن واسه نگاه کردن مهراد وتمام حواسم پیش اون بود... کتونی های دخترونه ام که توسی وصورتی بود حس خوبی بهم میداد اما مگه این عطر لعنتی که فضا رو پرکرده بود بهم اجازه ی تشخیص رنگ هارو میداد!! صداشو شنیدم که انگار بامیثم تماس گرفته بود! _مردحسابی منو تا اینجا کشوندی خودت رفتی؟ _چی؟ مگه تو واسم ایمیل نفرستادی؟؟؟ _مگه میشه؟ من ایمیلتو دارم! یه کم مکث کرد که کنجکاوی بیش ازحدم باعث شد سرمو بلند کنم وبهش نگاه کنم.. درحالی که نگاهم میکرد گفت: _پس تو نبودی؟ کارکی میتونه باشه؟ _اوکی فکرکنم یه چیزایی دستم اومد.. آسانسوربه هم کف رسید ودر باز شد.. نگاه مهراد اذیتم میکرد اخم کردم وبدون خداحافظی رفتم بیرون! بافکراینکه مهراد میره پارکینک منتظر بسته شدن در آسانسور شدم وباصدای حرکت ریل ها نفس حبس شده مو آزاد کردم وبرگشتم و به پشت سرم نگاه کردم... کسی نبود.. شکلکی درآوردم و واسه اینکه مطمئن بشم کسی ندیده نگاهی اجمالی به اطرافم انداختم وبه برگشتم... _دنبال کسی میگردی؟؟؟ بادیدن مهراد توی فاصله ی کم ازصورتم ترسیده جیغ کشیدم و تکون های عجیب وغریبی هم از خودم نشون دادم!! عصبی وباصدای بلند گفتم_تواینجا چیکارمیکنی؟ چرا مثل جن پشت سر آدم ظاهر میشی؟ سکته کردم ازترس!! _نمیخواستم بترسونمت! _پس دلیل دیگه ای داره بجای پارکینگ میای پشت سرمن قایم میشی؟؟ تک خنده ای کرد وگفت: _میخوای بریم یه جای بهتر راجع بهش حرف بزنیم؟؟ وا.. این چه مرگشه؟ مهرادوخنده؟ عجیبه والا.. تعجبم رو که دید گفت: _البته اگه دوست داری! به معنای واقعی کلمه هنگ کردم.. این چرا چشماش داره میخنده؟؟؟ _نه ممنون.. تمایلی به ادامه ی این موضوع ندارم... خدانگهدار.. و رفتم...! اوه اوه قلبم چه آهنگ بندری راه انداخته واسه خودش!! اگه امکانش بود خودمو پهن زمین میکردم ازبس بدنم سست وبی رمق شده بود!! @Sekans_Eshgh 😌😘😍❤️‍🔥
عشق‌دیرینه💞
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 #امواج_عشق #156 پریا_ منو حیاط پشتی کارخونه برد تا توجای آرومی حرف بزنیم به
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 پریا بیشتر حرصش گرفت اما چیزی نگفت با اخم ازم چشم چرخوند.... با لبخند ادامه دادم: _آره میگفتم فردا بریم من سر بنیتا رو گرم میکنم (به پریا نگاه کردم دیدم اخماش بیشتر شد) مهران دوربین ها رو چک کنه و دوربین های اون قسمت رو خاموش کنه پریا هم میره اون اتاق بعد من یه جوری بنیتا رو دست به سر میکنم میرم پیش پریا تا اتاق رو بگردیم.... مهران سری تکون داد و گفت : _فکر خوبیه موافقم بعد رو به پریا کرد و با خنده گفت: _چی شد یهو چرا اخم کردی پریا سریع خودش رو جمع کرد ، لبخند الکی زد و گفت : _نه به فردا فک میکردم... مهران زیر لب چیزی گفت و از روی کاناپه برخاست و گفت: _باشه فعلا من برم خونه. امروز به شدت خسته شدم رمان آنلاین میباشد❌ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨@Sekans_Eshgh ✨ ✨✨✨✨✨✨✨ 🍀 🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀🌸🍀
عشق‌دیرینه💞
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_عشق_دیرینه #دویست_ونودوپنج قلبم دوباره خودشو لوس کرد وضربانش ریتم گرفت... آب
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 ازشرکت زدم بیرون وبه سمت ایستگاه تاکسی ها که تقریبا 300 متر از شرکت فاصله داشت حرکت کردم.. هنوز چند قدم راه نرفته بودم که هیوندای آشنایی کنارم ایستاد.. به راننده نگاه کردم وتعجبم هزاربرابر شد.. آرشا اینجا چیکار میکرد.. _خانم برسونمتون؟ _اینجا چیکارمیکنی؟ _اومدم مخ زنی بپربالا بریم صفا! میدونستم داره مسخره بازی درمیاره.. اما من اونقدر از حضور مهراد ترسیده بودم که به حرف هاش نخندم.. باترس به عقب برگشتم ودعا کردم مهراد ندیده باشه اما بادیدن قیافه ی برزخیش ودست های مشت شدش که داشت به من نگاه میکرد غالب تهی کردم.. الان مهراد نسبتی بامن نداشت ودلیل این همه ترس رو نمیدونستم!! _صحرا؟ باتواما.. گیج برگشتم وبه آرشا نگاه کردم.. _کجایی تو هپروتی؟ بیا بالا زشته یکی می بینه فکربد میکنه! نگاه آخرمو به مهراد انداختم وبدون حرف سوار ماشین آرشا شدم وماشین ازجا کنده شد.. _هورااا بالاخره مخشو زدم.. خوب هستید شما؟ اسم من آرشاویره وشما؟ _مسخره بازی درنیار! _چته خو پاچه میگیری؟ ناراحتی یه امروز کارهای منو انجام دادی؟ _نه.. نگفتی اینجا چیکارمیکنی؟ _کارم زودتموم شد عذاب وجدان گرفتم اون همه کارو به تو سپردم اومدم خودم بقیه شو انجام بدم وتشکر کنم که دیدم داری میای بیرون از شرکت! زونکن رو گذاشتم روی داشبردشو گفتم: _تکمیل نشده اما کمش مونده.. منو سرهمین چهارراه پیاده کن خودم میرم ممنون! _چیزی شده صحرا؟ ازدست من ناراحتی؟ معذرت میخوام ظهرم بهت گفتم مجبورنیستی قبول کنی... _نه ارشا بخاطر اون نیست.. خودتو اذیت نکن.. مشکل خودمه! @Sekans_Eshgh 😌😘😍❤️‍🔥
عشق‌دیرینه💞
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 #امواج_عشق #157 پریا بیشتر حرصش گرفت اما چیزی نگفت با اخم ازم چشم چرخوند..
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 شما هم استراحت کنید.... به احتمال زیاد اینا شب باز یه جلسه داشته باشن آرشام تا اونجایی که من فهمیدم صمدی بهت نگفته تا یهو بهت بگه نتونی خودت رو برای جلسه آماده کنی من نمیدونم این مرتیکه چرا باهات لج کرده اخم کردم و گفتم: _من میدونم مشکلش با من چیه آخر عملیات حسابش رو میرسم نگران نباش باشه مهران مرسی که گفتی مهران سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت تا دم در اتاق باهاش رفتم مهران نامحسوس به پریا اشاره کرد و گفت: _حواست بهش باشه ها از خواهر بیشتر برام عزيزه لبخندی زدم و سری تکون دادم مهران رفت در رو بستم و به طرف پریا چرخیدم همچنان با اخم به زمین چشم دوخته بود رمان آنلاین میباشد❌ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨@Sekans_Eshgh ✨ ✨✨✨✨✨✨✨ 🍀 🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀🌸🍀
عشق‌دیرینه💞
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_عشق_دیرینه #دویست_ونودوشش ازشرکت زدم بیرون وبه سمت ایستگاه تاکسی ها که تقریبا
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 بی توجه به اسرارهای آرشا سراولین تقاطع پیاده شدم وبه سمت مسیری که حتم داشتم خونه نبود حرکت کردم و به زندگیم فکر کردم... قدم میزدم ومرور میکردم خاطراتی رو که جزای سنگینی داشت... "میتونم بپرسم این دفعه خانم واسه چی قهرکرده؟" "ولم کن مهراد اصلا دلم نمیخواد جوابتو بدم" "عشقم من کاراشتباهی کردم" "چه رویی هم داره ها!! معلومه که اشتباه کردی واسه چی با اون زنه حرف زدی هان؟" خنده ی بلندی سرداد و باقشنگ ترین تن صدا گفت: "حسودخانم آدرس پرسید بنده خدا منم جوابشو داد" "من حسود نیستم فقط اون چشمایی که تورو نگاه میکنه از کاسه درمیارم فهمیدی" ادای ترسیدن درآورد ووحشت زده گفت: "چشم خانمم دیگه تکرار نمیشه" خنده کنان دستامو محکم دور گردنش حلقه کردم وواسش خوندم: "مال منی.. نبینم هیچکسی دورت بیاد.. آخه دوست دارم تورو خیلی زیاد.. اگه بامن بیای... دلم تورومیخواد.. دوست دارمت.. خودت میدونی که من میخوامت... اگه بامن بمونی دارم آرامش آخه دوست دارمت.. چه خوبه دارمت" عاشقانه نگاهم کرد وخندید "عادت داری شعر مردمو خراب کنی؟" چشمامو چپ کردم وگفتم "واسه تو ساختمش.. خیلی زحمت داشت ولی میدونی بخاطر تو من هرکاری میکنم" سرمو کشید و روی موهامو بوسید "تو همه ی قانون های دنیارو نقض میکنی" سریع خودمو عقب کشیدم وگفتم: "عشقم توماشینیما..یکی می بینه زشته " که یک دفعه محکم خوردم به تیربرق وچشمام سیاهی رفت... آخ آرومی گفتم وکنار تیره برق نشستم وشروع کردم به بیصدا گریه کردن.. هنوز چندثانیه نشده بود که صدای مهرادو شنیدم.. _صحرا؟ خوبی؟ نفهمیدم چی شد که کنترلمو ازدست دادم وبا جیغ گفتم: _چرا دنبالم میوفتی؟ چرا هرجا میرم پیدات میشه؟ بعد از یک سال پیدات شده؟ چه خبرشده هان؟ عشقت ولت کرده تنها شدی دوباره سروکله ات پیدا شد؟ واسه چی دست از سرم برنمیداری؟؟ اومدی بازم زندگیمو از هم بپاشی؟ چرا اومدی مهراد چرا؟ لعنتی چرا دنبالم میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟ @Sekans_Eshgh 😌😘😍❤️‍🔥
عشق‌دیرینه💞
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 #امواج_عشق #158 شما هم استراحت کنید.... به احتمال زیاد اینا شب باز یه جلسه
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 یکم تو اتاق خودم رو مشغول کردم نمیخواستم برم بیرون و چشام به آرشام بیوفته نمیدونم چرا وقتی میبینمش تپش قلب میگیرم برای همین ترجیه میدم ازش فرار کنم نمیدونم چند دقیقه گذشته بود که از اتاق لباس ها بیرون اومدم که یهو آرشام رو دیدم که با همان لباس های بیرون رو تخت خواب خوابیده بود باز قلبم دیوونه وار شروع به تپیدن کرد دستم رو روی قلبم گذاشتم و با خودم گفتم: _چت شده ؟چرا اینطوری میکنی ؟ تا حالا همچین حس لعنتی نداشتم از یه چیزی خیلی میترسم،میترسم این حس همون چیزی باشه که همه ازش حرف میزنن من از این حس متنفرم ،پریا تو که تا حالا از این حس فرار کردی پس چرا الان خودتو باختی ؟ نه امکان نداره ، نه حتما به خاطر دوری از خانوادته محاله که تو درگیر این حس بشی رمان آنلاین میباشد❌ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨@Sekans_Eshgh ✨ ✨✨✨✨✨✨✨ 🍀 🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀🌸🍀
عشق‌دیرینه💞
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_عشق_دیرینه #دویست_ونوددهفت بی توجه به اسرارهای آرشا سراولین تقاطع پیاده شدم و
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 اونقدر عصبی بود که شک نداشتم اگه واسش ممکن بود قیمه قیمه ام میکرد.. اومد نزدیکم وبازومو چنگ زد ومیون دندون های کلید شده اش گفت؛ _اول اینکه من تو محل آبرو دارم الکی ننه من غریبم بازی درنیار وصداتو بالا ثانیا یه ذره چشماتو باز کنی میفهمی اینجا خونه ی منه و من دنبال تونیومدم!!! اون منم که باید بپرسم اینجا چیکار میکنی و منظورت چیه ازاین کارها؟؟؟ باگیجی وچشمای گرد شده به اطرافم نگاه کردم.. خونمون .. یعنی خونه ی سابقمون.. من اینجا چه غلطی میکنم خدایا؟ فشار دست مهراد روی کتفم هرلحظه بیشتر میشد.. دستمو از دستش بیرون کشیدم و به روی خودم نیاوردم که چقدر جای انگشت هاش گزگز میکنه.. بدون حرف به صورت پرازخشمش نگاه کرد وعقب عقب رفتم ودرنهایت راه برگشتو پیشرفتم.. قدم هامو تند تر کردم که هرچه زودتر از اونجا دور بشم که مچ دستم ازپشت کشیده شد و بازهم صدای مهراد... _کجا؟ _ولم کن میخوام برم.. _ععع؟ همینطوری راحت میای ودادوبیداد راه میندازی وبعدشم بری؟؟ یه دفعه باغضب واخم بیشتری توی صورتم بران شد وادامه داد: _تانگی چی توسرت میگذره هیچ جا نمیری! ترسیده خودمو عقب کشیدم وبا بهت گفتم: _چی باید توسرم باشه؟ چی رو توضیح بدم؟ مثلا اگه بگم نمیدونم چطوری سراز اینجا درآوردم باور میکنی؟ _معلومه که نه! _پس بذاربرم وفکرکن واست خراب کردن زندگیتون نقشه کشیدم.. دستمو محکم ازدستش بیرون کشیدم ورفتم... آبروم رفت.. من چطور سراز خونه ی مهراد درآوردم؟؟؟ خدایا حواست به من هست؟ تاکی باید خورد بشم؟ کی میخواد این تلخی ها تموم بشه؟ نگو که شیرینی زندگی من فقط همون 2سال بوده که قلب شکسته ام ازاین همه بی عدالتی آتیش میگیره! خدایا یه راضی رو بگم بین خودمون میمونه؟ من دلم برای مهراد تنگه....... @Sekans_Eshgh 😌😘😍❤️‍🔥
عشق‌دیرینه💞
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 #امواج_عشق #159 یکم تو اتاق خودم رو مشغول کردم نمیخواستم برم بیرون و چشام
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 سرم رو به اینور و اونور چرخوندم و به طرف کاناپه رفتم گوشیم رو از کیف دستی ام بیرون کشیدم از وقتی اومدم ترکیه یه بار با مامان و بابام حرف زدم دلم برای همشون یه ذره شده بود به خصوص پرهام الان اگه پرهام پیشم بود باهاش حرف میزدم و خودم رو خلاص میکردم از این حس میگفتم مطمئن بودم پرهام کمکم میکرد تا بفهمم این حس لعنتی چیه ؟ از طرف دیگه میترسیدم زنگ بزنم خدایی نکرده شنود بشیم و همه چیز لو بره از وقتی پلیس شدم آرزو داشتم تو خارج از کشور به یه عملیاتی دعوت بشم اما الان از آرزوم پشیمون شدم دوری از خانواده بدترین اتفاق دنیا هست دلم براشون یه ذره شده .... به خصوص الان که تو یه کشور غریب به یه حس ناآشنا گرفتار شدم دلم بدجوری گرفته بود دلم آغوش مادرانه مامانم رو میخواست رمان آنلاین میباشد❌ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨@Sekans_Eshgh ✨ ✨✨✨✨✨✨✨ 🍀 🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀🌸🍀
عشق‌دیرینه💞
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_عشق_دیرینه #دویست_ونودوهشت اونقدر عصبی بود که شک نداشتم اگه واسش ممکن بود قیم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 خسته وبی جون خودمو روی مبل انداختم وبه ساعت نگاه کردم.. ساعت 11شب بود.. چشمم ازشدت گریه میسوخت.. نمیدونم تا این ساعت تو خیابون چیکار میکردم اما میدونم مرور خاطرات آرومم کرده بود.. ازوقتی مهرادو دیدم انگار یه چیزی توی دلم دیگه برای من نیست.. دلتنگی هام یک دفعه ای ریختن بیرون ودارن نابودم میکنن! شاید دلیل این همه بی تابی بی توجهی مهراد بود.. انگار به عشقش عادت کردم و فکرکردن به اینکه دیگه دوستم نداره داره از پادرم میاره!! باهمین فکرها چایی درست کردم وبه مامان گلرخ زنگ زدم.. تنهابازمانده ی خانواده ام وبرعکس نفرتم نسبت به خانواده ام خیلی دوستش داشتم... _الو؟ _سلام مامانی خوبی؟ _علیک سلام. قادای آلیم (قربونت برم) مثل خودش ترکی حرف زدم میدونستم فارسی حرف زدن واسش سخته _چرانمیای بهم سربزنی مادر؟ _مامانی بخدا سرکار میرم مرخصی ندارم.. اما به زودی میام دلم خیلی برات تنگ شده!! _خوش اومدی قربونت برم منم دلم واست تنگ شده.. اتفاقا دیشب عماد زنگ زد حرف تورومیزدیم.. همه دلتنگت شدن مخصوصا عماد.. بچه ام دربه در دنبالت میگرده.. دخترم اونقدر از خانواده دوری نکن.. تنهایی فقط واسه خدا خوبه! _شما دیگه چرا؟ اونقدر راحت از بخشش حرف میزنی که انگارنه انگار تمام عمربابامو آق کردی.. وهنوزم نبخشیدی! _موضوع من فرق میکنه مادر.. تو جوونی.. تنهایی میخوای چیکارکنی توشهری به اون بزرگی؟ عماد دوستت داره یه فرصت به زندگیت بده... میون حرفش پریدم وگفتم: _مامان گلرخ هیچوقت دیگه این حرفو نزن.. هیچوقت.. من یه زن مطلقه ام.. هیچوقتم به عماد فکرنمیکنم خواهش میکنم دیگه حرفشو نزن خواهش میکنم لیوان چاییمو بلند کردم وبه لبم نزدیک کردم که زنگ خونه رو زدن.. ترسیده به ساعت نگاه کردم.. کی میتونه باشه؟؟ _مامانی من بعدا بهت زنگ میزنم فعلا خداحافظ.. رفتم پشت دروتوی چشمی رو نگاه کردم.. کسی معلوم نبود.. ترسم بیشترشد.. آب دهنمو قورت دادم وآروم پرسیدم: _کیه؟ _منم... مهراد؟؟؟؟؟؟ @Sekans_Eshgh 😌😘😍❤️‍🔥
عشق‌دیرینه💞
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 #امواج_عشق #160 سرم رو به اینور و اونور چرخوندم و به طرف کاناپه رفتم گوشیم ر
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 سرم رو تو آغوشش گم کنم و یه دل سیر گریه کنم دلم دستای با محبت بابام رو میخواست مثل همیشه وقتی ناراحت میشدم موهام رو نوازش بکنه و با حرفاش بهم آرامش بده بر روی پیشانی ام بوسه بزنه و محبت تکیه گاه ابدی ام رو با تمام وجودم لمس کنم دلم نگاه های برادرانه پرهام رو میخواد وقتی غم روی دلم مینشست نگام میکرد وبا خنده میگفت قیافه اش رو نگاه باز چت شده جوجه تیغی داداش با فکر کردن بهشون اشک از چشم هایم سرازیر میشد با حسرت به تلفن نگاه میکردم و اشک میریختم چرا نباید بهشون زنگ بزنم ؟وقتی دلم گرفته چرا باید به خاطر یه عملیات از حرف زدن با عزیز ترین افراد زندگیم دوریم کنم؟ بی صدا اشک میریختم .... که یهو با شنیدن صدای آرشام سریع اشکام رو پاک کردم و به طرفش چرخیدم با چشم هایی اندوهگین نگام کرد و گفت: _چرا گریه میکنی لبخند کمرنگی زدم و گفتم: _هیچی همینطوری رمان آنلاین میباشد❌ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨@Sekans_Eshgh ✨ ✨✨✨✨✨✨✨ 🍀 🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀🌸🍀
عشق‌دیرینه💞
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_عشق_دیرینه #دویست_ونودونه خسته وبی جون خودمو روی مبل انداختم وبه ساعت نگاه کر
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 ضربان قلبم اونقدر بالا بود واسترس گرفتم که فراموش کردم چی تنمه وفقط موهامو پشت گوشم زدم وباکشیدن نفس عمیق در روباز کردم... مهراد با قیافه ای بهم ریخته وچشمای سرخ روبه روم استاده بود.. بدون حرف فقط به هم نگاه کردیم.. _میتونم بیام تو؟ _چرا اومدی؟ _این سوالت سوال من وعلت اومدنمه! همونطور هنگ کرده ازجلوی در کنار کشیدم واونم بدون تعارف اومد داخل... نگاهی به خونه ام انداخت و گفت: _برعکس خونه ی من اینجا پره آرامشه!! _پرسیدم واسه چی اومدی اینجا؟ برگشت سمتم و با جدیت گفت: _تو واسه چی اومدی؟ نتونستم واسه سوالم جوابی پیدا کنم.. اومدم ازخودت بپرسم.. امروز جلوی خونه ی من چیکار میکردی صحرا؟ واسه اینکه صدا بیرون نره در رو بستم وگفتم: _بهت که گفتم... نمیدونم... اگه باور نمیکنی دیگه مشکل خودته! _یعنی چی؟ تاکی میخوای خودتو گول بزنی؟ مگه میشه کسی بدون هدف یا ناخواسته جایی بره؟ _خب نه! نمیشه.. محال بود بذارم بفهمه توی گذشته وخاطرات خوبمون غرق بودم که سراز اونجا درآوردم.. _خب؟ پس جلوی خونه ی من چیکار میکردی؟ _جوابی ندارم بهت بدم! چون جوابی واسه خودمم ندارم! میدونم به چی فکرمیکنی.. نگران نباش قصد فتنگری یاخراب کردن زندگیتونو نداشتم.. حالاهم اگه قانع شدی میتونی بری نمیخوام سوتفاهمی تو همسایه ها پیش بیاد! خیره نگاهم کرد و دست هاشو توی جیب شلوارش کرد وآروم اومد سمتم... اب دهنمو باصدا قورت دادم اما سرجام محکم ایستادم با جدیت نگاهش کردم.. شلوار کتان آبی سمانی که جذب پاهاش بود وتیشرت سفید که بازوهاشو ریخته بود بیرون وجلیقه ی جین کاغذی روشن توی مایه های شلوارش پوشیده بود روی تشیرتش.. مثل همیشه خوش تیپ وخوش لباس بود.. انگارنه انگار این آقا 31 سالشه و باید مردونه تر لباس بپوشه! توی یک قدمیم ایستاد و دستشو بلند کرد وطره ای ازموهامو گرفت وگفت: _همیشه جلوی نامحرم با این پوشش میگردی؟ به خودم اومدم.. به تیپم نگاه کردم.. شلوار جین یخی که ازصبح پام بود و تاپم که حلقه هاش دور گردنم بسته میشد وموهای باز!! خاک توسرم کنن اصلا معلوم نیست با چه رویی خودمو محکم استوار هم نشون میدم!!! @Sekans_Eshgh 😌😘😍❤️‍🔥