eitaa logo
مجله‌ افکار بانوان‌ حوزوی
741 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
271 ویدیو
21 فایل
*مجله #افکار_بانوان_حوزوی به دغدغه‌ی #انسان امروز می‌اندیشد. * این مجله وابسته به تولید محتوای "هیأت تحریریه بانو مجتهده امین" و "کانون فرهنگی مدادالفضلا" ست. @AFKAREHOWZAVI 🔻ارتباط با ادمین و سردبیر: نجمه‌صالحی @salehi6
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🏴عظمت رسالت زینبی ✍آمنه عسکری منفرد ▪️حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) هم در حادثه‌ی عاشورا و آن‌همه سختی و محن و هم در هدایت مجموعه‌ی به جا مانده از مخدرات اسیر، به‌عنوان یک ولی الهی آن‌چنان درخشید که نظیری در طول تاریخ برایش متصور نیست، چنان‌که بعد از وقایع عاشورا و در حوادث پی‌درپی دوران اسارت زینب، در کوفه و شام تا اربعین اباعبدالله(علیه‌السلام) سرآغاز دیگری برای حرکت اسلامی و پیشرفت تفکر اسلامی و همچنین پیش بردن جامعه‌ی اسلامی را به‌عهده داشت. ▪️ «جوهر زنانه‌ی مؤمن» در وجود مبارک او در شرایط دشوار و سرشار از سختی بعد از عاشورا، در کنار «شور عاطفه‌ی زنانه‌ی زینب» این‌چنین رخ می‌نماید که عظمت و متانت قلب یک احضرحضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) هم در حادثه‌ی عاشورا و آن‌همه سختی و محن و هم در هدایت مجموعه‌ی به جا مانده از مخدرات اسیر، به‌عنوان یک ولی الهی آن‌چنان درخشید که نظیری در طول تاریخ برایش متصور نیست، چنان‌که بعد از وقایع عاشورا و در حوادث پی‌درپی دوران اسارت زینب، در کوفه و شام تا اربعین اباعبدالله(علیه‌السلام) سرآغاز دیگری برای حرکت اسلامی و پیشرفت تفکر اسلامی و همچنین پیش بردن جامعه‌ی اسلامی را به‌عهده داشت. ▪️«جوهر زنانه‌ی مؤمن» در وجود مبارک او در شرایط دشوار و سرشار از سختی بعد از عاشورا، در کنار «شور عاطفه‌ی زنانه‌ی زینب» این‌چنین رخ می‌نماید که عظمت و متانت قلب یک انسان مؤمن را در زبان صریح و روشن یک مجاهد فی‌سبیل‌الله نشان می‌دهد. زلال معرفتی که از زبان و دل او بیرون می‌تراود و شنوندگان و حاضران را مبهوت می‌کند و عظمت زنانه‌اش بزرگان دروغین ظاهری را در مقابل او حقیر و کوچک می‌کند. «عظمت زنانه» یعنی مخلوطی از شور و عاطفه انسانی که در هیچ مردی نمی‌توان این عاطفه‌ی شورانگیز را پیدا کرد. «متانت در شخصیت و استواری روح در زینب کبری» حوادث خطیر و بزرگ را آن‌چنان در او هضم می‌کند که بر روی آتش‌های گداخته‌ی حوادث شجاعانه قدم می‌گذارد، عبور می‌کند، آگاهی می‌بخشد و درس می‌دهد. امام زمان مظلومش، امام سجاد (علیه السلام) را همانند مادری مهربان آرام‌بخش و تسلای دل است و هم‌زمان برای کودکان برادر و پدر ازدست‌داده‌ی آن حادثه‌ی عظیم، همچون سدی مستحکم، امنیت و آرامش و تسلابخش است. ▪️او شخصیتی همه‌جانبه از یک زن را به تصویر می‌کشد، یعنی همین بانوی خبیر و بامعرفت و برجسته، هفت شبانه‌روز است که در داغ حسینش می‌سوزد. هفت شبانه‌روز است در فراق امامش، لحظات بحرانی و موقعیت‌های حساس را مدیریت می‌کند؛ پس گاه درمان جگر سوخته رباب می‌شود تا کمتر برای گهواره‌ی خالی روضه اصغر بخواند، گاه آرام قلب رقیه سه‌ساله می‌شود تا شب‌ها برای چند دقیقه هم که شده به خواب رود، شاید آغوش گرم پدر در عالم خواب، پای پر آبله و گوش بدون گوشواره و خونینش را التیام باشد. گاه آرام جان سکینه است تا یادآوری سخنان حکمت‌آمیز پدر، جانش را مرهم شود و گاه در کنار بستر امام تب‌دار و بیمار که بار رسالت امامت بر دوش دارد، چون مادری مهربان پرستار زخم‌های غل‌وزنجیر است و با کلام دل‌نشین امامش را آرام جان و روح می‌شود تا روح کلی اسلام و جامعه‌ی آن روز مسلمین را پرستاری کند. ▪️آری! عزت او از عزت اسلام است، عزت مجاهدان که به یک جهاد بزرگ تبدیل گشت و دشمن را که به‌ظاهر در کارزار نظامی پیروز شده بود، جلوی چشمان همه در مقر خود، با خطبه‌ای غراء، تحقیر و ذلیل کرد و داغ ننگ ابدی بر پیشانی‌اش نشاند و پیروزی ظاهری او را به یک شکست تبدیل کرد، تا جایی‌که مغروران و ستمگران زمان –یزید و عبیدالله‌بن‌زیاد– در مقابل این زن اسیر و دست‌ بسته، تحقیر و خوار شدند. زینب احیاگر دین محمد شد و با تحلیل عظیم وضع جامعه‌ی اسلامی آن دوره با بیان محکم و الفاظ فولاد گونه، دل‌ها را تکان داد و دشمن را تحقیر کرد، روی سیاه فتنه‌گران را سیاه‌تر کرد تا دیگر نتوانند با «ظاهر ایمان و دهان پر از ادعای انقلابی‌گری» اما «باطن پوک و بی‌مقدار»، درمقابل بادهای مخالف به خدعه و فریب مردم بی‌بصیرت ادامه دهند. ▪️این است مقام زینب کبری و این چنین است قدر عظمت رسالت زینبی که در طول زمان جاودانه گشته که امروز نیز بعد از گذشت ۱۴قرن از آن حادثه‌ی عظیم، همچنان ندای «هل من ناصر ینصرنی»حسین، در گوش تاریخ شنیده می‌شود و سربازان مدافع حرم، از گوشه گوشه‌ی دنیا برای دفاع از حریم حرم تا پای جان ایستاده‌اند که «ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة» @AFKAREHOWZAVI
. ✍️نجمه صالحی حضرت عباس علیه السلام یار با وفای امام زمانش بود و به مقام امامت و حق امام زمان خویش بصیرت داشت و بصیرت یعنی انتخاب درست در بزنگاه‌های سخت زندگی! امام‌صادق علیه السلام درباره ایشان فرمود:*《عمويمان بن على(ع)، بینشی ژرف و ايمانى استوار داشت. همراه ابا عبدالله(ع) جهاد کرد و آزمونى نيكو داد و به شهادت رسيد.》 شیخ صدوق در کتاب‌های "الأمالي" و "خصال" از امام سجاد علیه السلام روایت می‌کند که ایشان می‌فرمایند:《خدا حضرت عباس(ع) را رحمت كند! حقا كه امام حسين(ع) را بر خويشتن مقدم داشت و جان خود را فداى آن حضرت نمود تا اينكه دست‌هاى مباركش قطع شد. خداى مهربان در عوض دست‌هاى عباس‏(ع)دو بال‏ به وى عطا كرد تا به‌وسيله آن‌ها در بهشت با ملائكه پرواز نمايد. كما اينكه اين نعمت را نيز به جعفر بن ابى طالب(ع) عطا نمود.》 در بخشی از زیارتنامه قمر منیر بنی‌هاشم می‌خوانیم:《 وَلَعَنَ اللّٰهُ مَنْ جَهِلَ حَقَّكَ... لعنت خدا بر کسی که برحق تو جاهل است》 این فراز نشان می‌دهد که حضرت عباس بن علی بن ابیطالب (علیهماالسلام)، دارای مقام عظیمی بوده‌اند که هر کس به این مقام اذعان نداشته باشد و یا جاهل باشد، شایسته لعن است! حال، ادا کردن حق این بزرگوار، چگونه باشد نمی‌دانم ولی این نکته، جای تأمل دارد! پ.ن: تابلو " معرکه آب "، اثر حسن روح الامین، معاصر *عمده‌المطالب،ص۳۵۶ @AFKAREHOWZAVI
12.41M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. 🍃پیشنهاد تماشا انتقاد به وزارت ارشاد در خصوص انتشار فیلمی که امربه‌معروف و نهی ازمنکر را زیر سوال می‌برد! آقایان بخاطر پاسداشت حرمت خون شهدای امربه‌معروف و نهی از منکر، بیدار شوید! @AFKAREHOWZAVI
«در ستایش اشک‌های کودکی‌هامان» ✍🏻 زهرا کبیری پور در تمام دوران مدرسه ساعت هفت صبح راهی مدرسه می‌شدم. هفت و نیم زنگ اول درسی‌مان زده می‌شد، یازده و نیم مهیای نماز می‌شدیم و دوازده‌و نیم هم رسیده بودیم خانه. نهارمان را چشم در چشم آقای حیاتی، بابان و خانم اصغری می‌خوردیم. خواب بعداز نهار در خانه‌ی ما جزو فعالیت‌های اجباری محسوب می‌شد. تا شب هر ساعتی برای‌مان یک مفهوم تکراری داشت. اما محرم که می‌آمد از ساعت هفت صبح مجالس روضه شروع می‌شد چه روزهای درسی که کلاس‌ها نیم ساعت دیرتر شروع می‌شد و معمولا مربی پرورشی هر روز صبح کمی روضه‌خوانی و مداحی برایمان تدارک می‌دید و چه روزهای تعطیل که مادر را در روضه‌های خانگی همراهی می‌کردیم. از صبح زود تا شب از این روضه به آن روضه آوراه و سرگشته بودیم. بعدها با هیئت محبین اهل‌بیت(ع) آشنا شدم که هر هفته جمعه شب‌ها برگزار می‌شد و در شب‌های ولادت و شهادت نیز برنامه‌ی فوق‌العاده می‌گرفت. اما روضه‌های اول صبح مدرسه با تمام روضه‌های دیگر فرق داشت «والصبح اذا تنفس» كه هوا ترتمیز بود و ته‌مانده‌ی انرژی‌های خوب سحر هنوز توی فضا باقی مانده بود. فرشته‌ها رزق بیدارها را بیشتر از سهم آدم‌های خواب کنار می‌گذاشتند. پرنده‌ها دل و دماغ خواندن داشتند. روضه‌های اول صبح مدرسه بی‌ریا بودند. چیتان پیتان روضه‌های عصر و شب را نداشتند. هیچ‌کس لباس مشکی مجلسی، کفش روفرشی و روسری برق برقی نمی‌پوشید. بچه‌های گیج از خواب، نمک آن روضه بودند. از دل‌انگیزترین خوشی‌های روزگار این بود که هر صبح با گلوی خشک می‌گفتیم: صلى الله علیک یا اباعبدالله @AFKAREHOWZAVI
بیا پناه مانجمه صالحی سخت می‌گذرد بی‌تو روزگار بی مستجار است، دست‌ مستجیر بی‌رنگ و روست، دیر می‌گذرد جمعه‌ها اصلا قرار بود جمعه بیایی امیر ما! سر بی‌پناه است بی‌تو، ای سر پناه @AFKAREHOWZAVI
«از درد» ✍زهرا نجاتی اقای محمدی از ما ناراحت نشو. ما که امروز دلسوخته این سبک مداحی هستیم، همانها هستیم که در مقابل کسانی که می‌گفتند: چرا بیعت را باآهنگ خوانده‌اند، سینه سپر کردیم و گفتیم؛ زمانه زمانه هنر است و موسیقی، زبان هنر. حلال خدا هم حرام نشده! اما آقای محمدی! این ره که شما چند نفر پیش گرفته‌اید به ترکستان هم نیست. مداح بودن و از اهل بیت خواندن، توفیق است، قبول. به روز بودن و جذب جوان امروز هم قبول.اما اقای محمدی؛ نه راه دادن و رو منبرنشاندن شراب‌خوار هنر است، نه تعریف از لاک عزای زنها،به جای میلیونها زن چادری که با حرف و تمسخر و گرما، حجاب می‌گیرند؛نه این‌گونه جارزدن ازعشق اباعبدلله، که تمام جان و هستی‌اش را فداکرد تا از اسلام، فقط پوسته‌اش نماند! اقای محمدی! اباعبدلله شأن دارد، اباعبدلله گفتن ادب دارد این را از پیرغلامها بیاموز! این را از کسانی که اگر اشکشان موقع سلام برحسین، نیاید، خودشان را لایق حضور نمی‌دانند، بپرس. اصلا چرا راه دور؟ از همین زیارت عاشورا بپرس؛ این خداست که ترجیع بند کلامش را یااباعبدلله در یک دعای سرشار از عشق و ادب و حرمت، قرار داده! اقای محمدی! ما شما را دوست داریم همانطور که پویانفر را. همانطور که هلالی را. ما دوست نداریم فکر کنیم شما برای تغییر ذائقه هیاتی مردم، این سبک‌ها را می‌خوانید! اصلا دوست نداریم فکر کنیم هلالی و پویانفر خواسته‌اندمردم را ببرند سمت اسلام توخالی. همان که رقاصه‌های مکه ومدینه، پایبندش بودند! یاچیزی شبیه آنچه راغب درمهلا می‌گفت! جناب! خوانندگی با شرافت خیلی بهتر از مداحی با بی‌حرمتی است. تکلیف خودت را روشن کن. @AFKAREHOWZAVI
«اشک های ناموسی» ✍طیبه فرید _از من نپرس.... من اصلا دوس ندارم درموردش فک کنم. اصرار می‌کنم، اصلا خوشش نمی‌آید، تحویلم نمی‌گیرد. حرفم غیرتش را تحریک میکند.می دانم اصلا تصورش را هم نمی‌کند.بعضی مردها این شکلی اند. از این طرف خیابان که میروم آن طرف،نگاهش را از من بر نمی داردکه مبادا توی شلوغی و سرعت ماشین‌ها بی‌احتیاطی کنم یا مبادا کسی مزاحمم بشود. تابرسم مقصد ده بار زنگ می‌زند که رسیدی؟ اذیت نشدی!!!! وقتی ما توی عالم زنانه خودمان غرقیم مردها به چه چیزهایی فکر میکنند!به هیچ صراطی مستقیم نیست!می گوید من از این سوال ها بدم می آید. می‌روم ویراستی سوالم را می‌گذارم توی پست جدیدم: «یه سوال از آقایون: فرض کنید با خانوم بچه‌ها رفتید سفر، یهو یه جایی یه نامرد دور از جونتون چاقوشو میذاره زیر گلوی شما.همراههای اون نامرد میرن سمت خانوم بچه های شما، می‌تونید اون لحظه که تیزی رو فشار میده روی گردنتون و شما چشمتون سمت خانواده ست حستونو توصیف کنید؟» چند دقیقه بعد پیام‌های مردانه یکی یکی می‌رسند.یکیشان اصلا سوژه نوشتن است. _اومد خفت گیری کنه ماشینو ببره باخودش،گفتم بذار زنم پیاده بشه، گفت جلوتر پیادش می‌کنم. طاقت نیاووردم،پای خونش وایسادم.مجبور شدم دیه بدم،اونم مجبوره یه عمر رو ویلچر بشینه.همه وجودم نفرت بود اون لحظه.... چشم‌هایم داغ می‌شود.دیه، خون، چاقو..... نقل ناموس است، ناموس برای مردها مسئله مهمیست.اسم ناموس بیاید سرعت خون توی رگهایشان شدت می‌گیرد و اخلاقشان تلخ می‌شود. می‌شوند یکپارچه برزخ!!! آن قدر ناموس مسئله مهمیست که بخاطرش هم خون می‌دهند هم خون می ریزند!!!! عمق بعضی چیزها را فقط مردها درک می‌کنند.چاقو و خفت‌گیر و سفر و ناموس وخون و این ها بهانه بود.تازه ما آدم‌های معمولی ای هستیم! یکنفر اما تمام وجودش یکپارچه درد بود و زخم و تیرهایی که تا نیمه فرو رفته بود توی جانش.اصلا شبیه ما آدم های معمولی نبود.... عین سنگ نشسته بود روی سینه‌اش که حمله کردند سمت خیمه‌ها.تیزی خنجر روی گلویش بود،چشمه خون از همه جای تنش می‌جوشید، مثل دلش که عین سیر و سرکه می‌جوشید! چشم‌هایش رد پای آن‌ها را می دید که می‌روند سمت خیمه زن‌ها و بچه‌ها.... چشم‌هایش شروع کردند جوشیدن. گفت شرف داشته باشید من هنوز زنده ام..... نرفتند،اما منتظر بودند. نگران بود وقتی گلویش را بریدند. نفس‌های آدم نگران با نفس‌های آدمهای معمولی فرق دارد. کی گفته مردها گریه نمی‌کنند.... خودم دیدم سرش را که جدا کرد چشم هایش خیس اشک بود. اشک‌های ناموسی.... «لایوم کیومک یا ابا عبدالله» @AFKAREHOWZAVI
«جراحی دماغ فیل» ✍س.غلامرضاپور توی صف انتظار نشسته ام باید صبر کنم تا منشی با همه ی سرشلوغی اش از روی کارت ملی صدایم کند. حواسم به ادمهایی که در حال رفت و آمد هستند ، پرت می شود. صندلیهای انتظار در دوضلع دیوار روبروی هم چیده شده اند. پسر بچه ای با مادرش درست روبرویم نشسته و با همه چیز ور میرود. نمیتواند روی صندلی ارام بگیرد مدام بالا و پایین میرود و خودش را برای مادرش که حالا دیگر عکس رادیولوژی دندانهایش را توی کیفش گذاشته و دارد با گوشی اش شماره ای را می گیرد ، لوس می کند. کنارشان مرد جوان قد بلندی که نشستن روی صندلی هم بلندی قدش را پنهان نمی کند نشسته است . عمیقا توی فکر است . شاید دارد هزینه های درمان دندانهایش را چرتکه می اندازد. کمی آن طرف تر پیرمرد عینکی و نسبتا چاقی نشسته است که بیشتر حواسش به سمت ماست. خود خود ما که نه .... کنار ما . پیرزن سفید و خوش برو رویی، رو گرفته و کنارمان نشسته است. مادرانه های صورتش از پشت قاب چادر هم براحتی دیده می شود. یک آن خط سیر زندگی پیرمرد از کودکی تا جوانی و پیری از جلوی چشمهایم گذشت. زندگی چه بازیها که با آدمها نمی کند... دلم برای پسرک سوخت. یک روزی قرار است بدون مادرش بیاید و روی صندلیها بنشیند. خدا کند همسفر زندگی اش به مهربانی پیرزن کناریِمان باشد... صدای خانم منشی پرده افکار ذهنم را کنار زد. رفتم تا ببینم قرار است چه نسخه ای برای دندانهایم بپیچند. مرد جوانی جلوی شیشه ی پیشخوان منشی ایستاده بود و به داخل نگاه میکرد. تازه چشمم افتاد به منشی دوم ، که پشت مانیتور ایستاده بود انگار مانتو و شلوار فرمش را دوسایز کوچکتر برداشته بود. مچ پاهایش به قاعده یک کف دست از پوشش شلوار محروم بود. جورابهای کوتاهش هم نتوانسته بودند خودشان را از پاشنه ی پا بالاتر بیاورند. زلم زیمبوهایش از پایین آستینی که تا وسط ساعدش آمده بود خودنمایی میکردند. با ناخونهای جدیدش که ادم را بیشتر یاد ناخون جادوگرهای افسانه های قدیمی می انداخت ، افتاده بود به جان صفحه کلید و تند تند تایپ میکرد. نتوانستم چهره اش را از پشت رنگ و لعاب کرم پودر و رژ لب به درستی ببینم . انگار همین حالا از نوک دماغ فیل افتاده بود. حتی رنگِ موهایش حواس خیلی ها را پرت می کرد . مردجوان کلافه از آنهمه جلوه گری رفت در صف انتظار نشست تا نوبتش برسد. "خانم بفرمایید اتاق ۵ طبقه دوم". قبض را گرفتم و تا طبقه ی دوم فکر میکردم که برای اختلال از دماغ فیل افتادگی پیش کدام دکتر باید نوبت گرفت؟ @AFKAREHOWZAVI
✍فاطمه میری‌طایفه‌فرد نور از لای آجر‌های فیروزه‌ای به زیرزمین می‌رسید و عباس از روزن زیرزمین نور را می‌پایید. نور مستقیم از صورت شبیه‌خوان‌ها گذر می‌کرد. عباس آمده بود از توی صندوقچه وسایل تعزیه، چیزی هم برای خودش بیابد. اما او کوچک بود. حتی لباس قاسم‌خوانی هم به تنش زار می‌زد. او در زیر زمین مانده بود تا مثلا قهرکند با پدرش که او را در تعزیه بازی نداده است. نور می‌تابید بر روی صندوقچه و عباس از مسیر انعکاس نور، هماورد طلبیدن حسین(ع) را می‌دید. شمر اما شمشیر می‌گرداند دور تا دور حوض‌ِخانه. حوض حالا به وسیله چند تخته چوب، میدان کارزار کربلا شده بود. شمر شمشیر می‌گرداند رجز می‌خواند. ▫️▫️▫️ امام حسین (هل من مبارز) می‌طلبید و شمشیر را، ذوالفقار گونه می‌چرخاند. شمر باید حالا خوب نقش بازی کند... عباس از زیرزمین شمر را می‌پایید که حالا سنگ‌دل‌ترین مرد محله‌ی سعدی قزوین شده‌بود. حسین را باتمام زور زمین می‌زند...صدای ناله زنان و مردان محل بلند می‌شود. این اما پایان کار شمر نیست. صدای طبل و شیپور گم می‌شود در حجم گریه‌ها. شمر می‌نشیند بر روی حسین...او باید بد باشد، قصی‌القلب باشد، خشن باشد، تا حق مطلب ادا شود. تا مظلومیت اربابش را در حد توانش نشان دهد. تا تولی و تبری را در بازی به نمایش گذارد. شمر می‌نشیند ...اما شانه‌هایش از او فرمان نمی‌برند. او می‌لرزد و لرزان شمشیر را بالا می‌آورد. حالا او با حسین می‌گرید. او با مردم محله می‌گرید. شیپور و طبل کار خود را می‌کنند و شمرِگریان نیز در میانه ،کار خود را... ▫️▫️▫️ عباس گریه‌های شمر را بارها دیده بود. و حتی نذری مردم را، وقتی که نذر شمر شیبه خوان می‌کردند تا حاجت بگیرند. مردم حال دل او را می‌دانستند. عباس شمر محله را خوب می‌شناخت. دیده بود وقتی از کوچه رد می‌شود، مردم لعنت‌گویان از کنارش رد می‌شوند. او دلخوش بود به ثواب همین لعن‌ها... ▫️▫️▫️ عباس بزرگ شد وتوانست شبیه خوان شود و تعزیه بخواند مانند پدرش.در همان محله‌ی پدری. خیابان سعدی. عباس هرجای دنیا بود خودش را به تعزیه ظهر عاشورا می‌رساند. می‌دانست که شبیه‌خوان حتی شمرش، باید برای مردم الگو باشد. برای همین در پادگان نیروی هوایی آمریکا برای رسیدن به خدای حسین(ع) و دوری از شیطانِ نفس، می‌دوید‌ و روضه ارباب می‌خواند‌. عباس از کودکی پای روضه‌ی ارباب قد کشید. به عشق کشورش حج نرفت و خدا قربانی اورا_که جانش بود_ در عید قربان پذیرفت.عباس حتی در آخرین لحظات عمرش داشت شبیه می‌خواند. اما در نقش مسلم... نقش یاری‌دهنده‌ی قیام... ۱۵مرداد سالروز شهادت عباس بابایی @AFKAREHOWZAVI
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✅ مؤسسه پژوهش و نشر مسجد مقدس جمکران برگزار می‌کند: ▪️حلقه کتابخوانی مدرسه 💠 با محوریت کتاب نوشته ⏰ سه شنبه‌ها ساعت 17:30 (شروع از 24 مردادماه) 📌قم، خیابان شهیدان فاطمی(دورشهر)، کوچه 28، پلاک 6 🔺ویژه بانوان🔺 جهت هماهنگی به آی‌دی زیر پیام دهید: @salehi6 ✅ کانال رسمی الهیات تاریخ و مهدویت: 🆔 @etm313