دلم یک #خانهٔ #قدیمی میخواهد ...
یک بوته ی یاس میخواهم که میان باغچه بکارمش؛ #تابستان که شد، نزدیک غروب کمی آب بپاشم کف حیاط؛ قالی پهن کنم روی سنگفرش های نم دار و همینطور که عطر یاس را نفس میکشم، از مسجد کوچک محل صدای #اذان بپیچد توی گوشم...
اصلا باغچه را پر میکنم از بوته های #گل محمدی و رز سرخ؛ هم جلوه دارد و هم خوش عطر است؛ چندتایی هم نرگس و زنبق میانشان میکارم ...
🙈@cartoon_ghadimy🙊
یادش بهخیر سحرهای
#ماه_رمضان
که خوابم میآمد و صدای دعای #سحر و برخورد #قاشق و #بشقاب، وسوسهام میکرد از سفرهی سحر عقب نمانَم. چشمهای خوابآلودم را تا نیمه وا میکردم و میدیدم کل خانواده در سکوتی نجیبانه، دارند از زمان کوتاه باقی مانده تا اذان صبح، نهایت استفاده را میکنند و این من بودم که از قافله عقب بودم. همیشه هم چیزی تا #اذان نمانده، بیدار میشدم و کلی غر میزدم که "حالا من گفتم خوابم میاد، شما چرا بیدارم نکردید؟" و با همهشان تا #افطار قهر میکردم و عوضش موقع افطار اولین نفر سر سفره حاضر بودم.
معمولا از سحری جا میماندم و همیشه هم مامان دلش برای من میسوخت و میگفت "ولش کن، #روزه نگیر، سحری نخوردی ضعف میکنی سر کلاس" و خودش #صبحانه توی کیفم میگذاشت تا #گرسنه که شدم، یواشکی بخورم.
کاری به فلسفهی مناسبتها ندارم، آن روزها همه چیز #رنگ و بوی دیگری داشت، #خورشید آن روزها جور دیگری روی دلخوشی آدمها میتابید و #دنیا قشنگتر بود.
یادِ تمام روزهای نابی که گذشته،
یاد تمام دلخوشیهایی که بر نمیگردند،
یاد صفا و صمیمیتی که دیگر نیست؛
به خیر
به خیر
#ماه_رمضان
#نوستالژی
🙈@cartoon_ghadimy🙊
یادش بخیر سفرههای افطاری که در #خانه #مادربزرگ پهن میشد. کاسههای #چینی گل قرمز با #آش و #پیازداغ که با #کشک غلیظی تزیین شدهبود. #نان #کنجدی و #پنیر و #سبزی و #گردو و #زولبیا و #بامیه، دل #آدم را میبرد. #هوش را از سر میپراند. لحظه شماری تا #اذان، چقدر برایمان سخت میگذشت. سخت اما #شیرین.
#نوستالژی
🙈@cartoon_ghadimy🙊