eitaa logo
#کارتون و #فیلم های #قدیمی #نوستالژی
2.8هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
6.5هزار ویدیو
13 فایل
جهت پیام و تبادل با این آیدی در تماس باشید. 👇 @admin_ghadimiii « کپی برداری از مطالب و فیلم و کارتون ها، حرام است.»
مشاهده در ایتا
دانلود
بعضی از عکسا فقط یه نیست،📷 یادآور یه 📺 شده اس☎️ 🙈@cartoon_ghadimy🙊
روزگاری تمام ما همین بود... نه بود، نه ، نه ، نه ، نه ای دی نه دی! همهٔ در این نوارها و ضبط صوت خلاصه میشد... ولی دلهامون خوش بود... 🙈@cartoon_ghadimy🙊
من فکر میکنم وقتی میخواستن بسازن؛ اول یه جایی برای در نظر میگرفتن بعد دورِش یه محوطه بازِ چهارگوش که بشه یه گوشش تخت گذاشت، گوشه دیگش یه بندرخت آویزن کرد یه طرفش جای جست و خیز بچه ها..... خلاصه یه بود و یه دورش.... 🙈@cartoon_ghadimy🙊
📚 😇 (دوستي خاله خرسه) يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود . پيرمردي در دهي دور در باغ بزرگي زندگي مي كرد . اين پيرمرد از مال همه چيز داشت ولي خيلي تنها بود ،‌ چون در كودكي پدر و مادرش از دنيا رفته بود و و برادري نداشت . او به يك شهر دور كرد تا در آنجا كار كند . اوايل ، چون فقير بود كسي با او دوست نشد و هنگاميكه او وضع خوبي پيدا كرد حاضر نشد با آنها دوست شود ، چون مي دانست كه دوستي آنها براي پولش است يك روز كه دل پيرمرد از تنهائي گرفته بود به سمت رفت . در ميان راه يك خرس را ديد كه است . از او علت ناراحتيش را پرسيد . خرس جواب داد : ” ديگر پير شده ام ، بچه هايم بزرگ شده اند و مرا ترك كرده اند و حالا خيلي تنها هستم . “ وقتي پيرمرد داستان زندگيش را براي خرس گفت ، آنها تصميم گرفتند كه با هم دوست شوند . مدتها گذشت و بخاطر محبتهاي پيرمرد ، خرس او را خيلي دوست داشت . وقتي پيرمرد مي خوابيد خرس با يك مگسهاي او را مي پراند . يك روز كه پيرمرد خوابيده بود ، چند سمج از روي صورت پيرمرد دور نمي شدند و موجب آزار پيرمرد شدند . عاقبت خرس با وفا شد وبا خود گفت : ” الان بلائي سرتان بياورم كه ديگر دوست مرا اذيت نكنيد . “ و بعد يك سنگ را برداشت و مگسها را كه روي صورت پيرمرد نشسته بودند بشانه گرفت و را محكم پرت كرد . و بدين ترتيب جان خود را در راه دوستي با از دست داد . و از اون موقع در مورد دوستي با فرد ناداني كه از روي محبت موجب آزار دوست خود مي شود اين مثل معروف شده كه مي گويند ”‌دوستي فلاني مثل دوستي خاله خرسه است . 🙈@cartoon_ghadimy🙊
یادش به‌خیر سحرهای که خوابم می‌آمد و صدای دعای و برخورد و ، وسوسه‌ام می‌کرد از سفره‌ی سحر عقب نمانَم. چشم‌های خواب‌آلودم را تا نیمه وا می‌کردم و می‌دیدم کل خانواده در سکوتی نجیبانه، دارند از زمان کوتاه باقی مانده تا اذان صبح، نهایت استفاده‌ را می‌کنند و این من بودم که از قافله عقب بودم. همیشه هم چیزی تا نمانده، بیدار می‌شدم و کلی غر می‌زدم که "حالا من گفتم خوابم میاد، شما چرا بیدارم نکردید؟" و با همه‌شان تا قهر می‌کردم و عوضش موقع افطار اولین نفر سر سفره حاضر بودم. معمولا از سحری جا می‌ماندم و همیشه هم مامان دلش برای من می‌سوخت و می‌گفت "ولش کن، نگیر، سحری نخوردی ضعف می‌کنی سر کلاس" و خودش توی کیفم می‌گذاشت تا که شدم، یواشکی بخورم. کاری به فلسفه‌‌ی مناسبت‌ها ندارم، آن روزها همه چیز و بوی دیگری داشت، آن‌ روزها جور دیگری روی دلخوشی‌ آدم‌ها می‌تابید و قشنگ‌تر بود. یادِ تمام روزهای نابی که گذشته، یاد تمام دلخوشی‌هایی که بر نمی‌گردند، یاد صفا و صمیمیتی که دیگر نیست؛ به خیر به خیر 🙈@cartoon_ghadimy🙊
1.91M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صفای باغ‌های که صدای و بوی کاهگلش آدم رو سرمست میکنه و بیخیال ... 🙈@cartoon_ghadimy🙊
« برایم جایی است که در آن دوستم بدارند.» اگر تمام را هم بگردی باز باید جایی باشد دلتنگش شوی. حتی کسی چشم به راهت باشد. دوستت داشته باشد. فقط سقف بالاسر نیست و چهارتا تیر و تخته و اسباب و که از در و دیوار بالا رفته‌اند. جایی است که آدم در آن قرار و بگیرد. 🙈@cartoon_ghadimy🙊
بهترین گوشه ی دنیا خانه ایست که هایت میان باغچهٔ گل هایش نفس میکشد بهترین رو هم که برایت بسازند هیچ کجا خانهٔ پدریت نخواهد شد 🙈@cartoon_ghadimy🙊
اگه سهم هر آدم تو این یه ظرفیت محدود از باشه و بتونه ی گوشه دنج داشته باشه من قطعا اینجارو انتخاب میکنم 💗 🙈@cartoon_ghadimy🙊