ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #481 کنجکاو گفتم : بپرس. با کمی صبر گفت : دلارام. هنوزم حاضری به
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#482
- به فکر فرو رفتی.
آیا نیاز بود فکر کنم بهش؟
- خب خیلی سوال سختیه.
گاهی تا توی موقعیت نباشی نمی تونی جواب درستی بدی
- یعنی عشقت در همین حده؟ !
تلنگر خوبی برام بود.
نه خیلی بیشتر بود. من مازیار رو وافعا می خواستم.
ذره ذره وجودم بود. با اون بزرگ شدم.
با اون تجربه کردم.
با اون عاشق شدم.
درس خوندم سر کار رفتم.
همه چی مون با هم بود.
- می پذیرمش.
هرجور که بیاد
سری تکون داد و لبخندی از سر رضایت زد.
- خوبه. همینو می خواستم بشنوم.
باید این باشه. این چه عشقیه که فقط توی راحتی و آسودگی بخوایش.
یکم با هم حرف زدیم.
حس بهتری داشتم.
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
هدایت شده از مسابقه گالری زرگارنت
💥مسابقه سین زنی گالری زرگارنت
کد شرکت کننده : #۱۳۲۲
جوایز نفیس 👇👇
🎁 نفر اول:انگشتر طلا
🎁نفر دوم: سکه پارسیان ۲۰۰سوت
🎁نفر سوم : سکه پارسیان۱۵۰سوت
🎁 نفر چهارم : سکه پارسیان۱۲۰سوت
🎁نفر پنجم: سکه پارسیان ۱۰۰سوت
🎁نفر ششم تادهم: سنگ عقیق خراسانی
مهلت شرکت در مسابقه :تا پایان تیر🍂
با گالری زرگارنت مثل یک نگین بدرخش
آدرس: مبارکه،خیابان منتظری،جنب کفش خاطره
جهت شرکت در مسابقه روی لینک زیر کلیک کنید.👇👇👇👇
گالری زرگارنت
https://eitaa.com/joinchat/3533570360Cbc1690e8b1
ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #482 - به فکر فرو رفتی. آیا نیاز بود فکر کنم بهش؟ - خب خیلی سوال
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#483
ولی دلتنگیم هم احساس می کردم بیشتر شده.
دلم داشت برای مازیار پر می زد
نگرانش هم بودم. امیدوار بودم صحیح و سالم برگرده.
دیگه دوریش داشت سخت می شد. شده بود.
ولی خب قابل تحمل داشت می شد.
*
اون یک هفته ده روزی که همکارش گفت هم گذشت.
ولی اندازه ده سال طول کشید تا بگذره.
خیلی سخت بود. مگه زمان جلو می رفت؟
روز دهم از استرس داشتم می مردم.
اگه دلداری های علی و حرفاش نبود جدا بیمارستانی می شدم.
دیگه نمی تونستم تحمل کنم.
بی خبری داشت دیوونم می کرد.
اگه اتفاقی براش میفتاد چی.
زنگ زدم به زن عمو که ببینم کسی بهشون زنگ زده.
یا خودشون با طرف تماس گرفتن.
ولی گفت هیچ خبری نیست
اون شماره هم دیگه جواب نمی ده.
اینو که گفت دلم هری ریخت. تا قطع کردم فوری اون شماره رو گرفتم.
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
**
ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #483 ولی دلتنگیم هم احساس می کردم بیشتر شده. دلم داشت برای مازیار
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#484
ولی جواب نمی داد.
شاید اگه نمی فهمیدم جواب نمی ده اونقدر حالم بد نمیشد.
دیگه طاقت نیاورد بدنم.
از حال رفتم.
و بردنم بیمارستان.
شانس آوردم جلوی مامانم حالم بد شد. وگرنه معلوم نبود از افت قند و فشار کارم به کجا می کشید.
اون لحظه که بوق خورد و جوابی نگرفتم، تصویر خیلی بدی جلوی چشمام نقش بست.
تصویری که اصلا نمی تونستم هضمش کنم و باعث شد اونجوری بشم.
مامانم خیلی نگران شده بود.
هی میگفت چی شده.
چرا یهو اینجوری شدم.
می خواست به زور نگهم داره و بفرسته آزمایش و این داستان ها.
ولی به زور منصرفش کردم.
و گفتم علتش رو می دونم و چیزی نیست.
با هر بدبختی ای بود راضیش کردم وقتی سرمم تموم شد بریم خونه.
وقتی رسیدم به علی زنگ زدم و گفتم چی شده.
یکم سرزنشم کرد و گفت باید خیلی قوی تر از این حرفا باشم.
و وقتی هم که اتفاقی نیفتاده برای خودم سناریو نچینم
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #484 ولی جواب نمی داد. شاید اگه نمی فهمیدم جواب نمی ده اونقدر حالم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#485
راست هم می گفت .هنوز خبری نبود .نباید خودمرو الکی آزار می دادم .
امیدوار بودم زودتر خبری از مازیار بشه.
*
چند روز دیگه هم گذشت و همچنان خبری از مازیار نبود .
طاقت نیاوردم و بر خلاف گفته علی باز به اون شماره زنگ زدم ولی جوابی نگرفتم.
این حالمو بدتر هم کرد و مورد سرزنش علی قرار گرفتم .
استرس کل وجودم رو گرفته بود .
تد همون حال و هوا با خودم عهد بستم که اگه برگرده بی چون و چرا قبولش کنم .
چون حسم و عشقم بهش خیلی بیشتر از این حرفا بود .
توی خونه نشستم بودم .داشتم دنبال کار می گشتم که گوشیم زنگ خورد .
از بس منتظر بودم وقتی گوشی زنگ می خورد سریع می پریدم سرش.
با دیدن اسم زن عمو هم دلشوره گرفتم هم خوشحال شدم که شاید خبری از مازیار شده باشه
فوری جواب دادم .
- الو زن عمو ؟سلام
صداش کمی گرفته بود .
-سلام عزیزم خوبی؟
استرسم با شنیدن صداش بیشتر شد .
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
**
ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #485 راست هم می گفت .هنوز خبری نبود .نباید خودمرو الکی آزار می دادم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#486
-ممنون دخترم.
-چیزی شده زن عمو ؟
- کجایی دلارام ؟
بلند شدم شروع کردم به راه رفتن .
-من خونه .زن عمو اتفاقی افتاده ؟
- آروم باش خب ؟
مازیار برگشته .
چنان خوشحال شدم که از شدت شادی بغض گلوم رو گرفت .
دست گرفتم جلوی دهنم و ناباور گفتم:
- جدی میگید زن عمو ؟
وای خدایا شکرت
- آره. الان تو اتاق داره استراحت می کنه.
- وای خدا باورم نمیشه.خداروشکر
چشمتون روشن
-ممنون دخترم .فقط یه مشکلی هست
متعجب گفتم :
چی؟
-می تونی بیای اینجا ؟
صداش می لرزید.
هول گفتم : اره آره الان میام
زن عمو مازیار چیزیش شده ؟
- بیا اینجا حرف می زنیم .نگران نشو .
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #486 -ممنون دخترم. -چیزی شده زن عمو ؟ - کجایی دلارام ؟ بلند شدم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#487
- به کسی هم چیزی،نگو
-باشه چشم .من الان راه میفتم میام .
تا خدافظی کردم مامان درو باز کرد و اومد داخل .
-کجا به سلامتی ؟
زن عمو گفت چیزی نگم .به من من افتادم.
- ام ...چیزه .
یهو چشمم به روزنامه خورد و گفتم :
آها. برا کار زنگ زدم گفتن بیا
-چه کاری؟
-مشاور دیگه. من رشتم چیه مامان.
شروع کردم به آماده شدن .
- برا مشاوره اینجوری دنبال کار می گردن ؟
- نه این یه کار دیگس .
-چه کاری؟
-مامان طرف گفت زود بیا .من برم میام تعریف می کنم دورت بگردم .
باشه؟
با عصبانیت داشت نگاهم می کرد .
فوری شالم رو سر کردم .کیف و گوشیم رو برداشتم.
گونش رو بوسیدم و از اتاق رفتم بیرون
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #487 - به کسی هم چیزی،نگو -باشه چشم .من الان راه میفتم میام . تا
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#488
صدای غرغرش رو از پشت سرم شنیدم .
ولی سریع زدم بیرون که بهم گیر نده.
حال عجیب غریبی داشتم .
شدیدا خوشحال بودم که برگشته .
از طرفی هم مول حرف زدن زن عمو نگرانم کرد .
سعی کردم فقط سریع خودم رو بهشون برسونم.
سوار ماشین شدم و به سرعت به سمت خونشون روندم .
دست از پا نمی شناختم .
وقتی رسیدم زنگ زدم و در زود باز شد .
هرچی جلوتر می رفتم استرسم بیشتر می شد .
زن عمو رو که جلوی در دیدم ضربان قلبم دیگه رسید به هزار .
چهرش گرفته بود .
لبخندی خسته به روم زد .
-سلام دخترم خوش اومدی .
بغلش کردم و گفتم :
سلام زن عمو جان .چشمتون روشن .
-چشم تو هم روشن دخترم
ازش جدا شدم .دل تو دلم نبود که برم داخل .
قبلش گفتم :
زن عمو چرا اینقدر گرفته اید
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #488 صدای غرغرش رو از پشت سرم شنیدم . ولی سریع زدم بیرون که بهم گیر
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#489
- بیا داخل عزیزم .حرف می زنیم .
باهاش وارد خونه شدم .
توی پذیرایی مازیار رو ندیدم .
آروم خطاب به زن عمو گفتم:
- تو اتاقشه؟
- آره.
بیا بشین .
با هم رفتیم روی مبل نشستیم .
یکم این پا اون پا کرد .
منم دل تو دلم نبود که زودتر برم دیدنش.
ولی باید صبوری می کردم .
مشخص بود یه چیزی شده .
طاقت نیاوردم و گفتم:
- زن عمو میشه بگید چی شده ؟
نفس صدادار کشید و گفت :
- چی بگم دخترم . مازیار نرمال برنگشته.
دلم هری ریخت .چیزی که ازش می ترسیدم اتفاق افتاد.
- یعنی چی ؟ یعنی چی نرمال برنگشته ؟
- مازیار......
داشت جون به لبم می کرد .
- مازیار چی ؟
- مازیار فراموشی گرفته.
حس کردم زمان از حرکت ایستاد .
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #489 - بیا داخل عزیزم .حرف می زنیم . باهاش وارد خونه شدم . توی پذی
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#490
انتظار شنیدن هرچیزی رو داشتم الا اون .
- چی ؟فراموشی گرفته ؟
- آره. میگه هیچی یادش نمیاد.حتی خودش .
منو نمی شناسه،باباشو .تو رو .هیچی یادش نیست .
از اون بهتر نمیشد .حس کردم امیدم یهو ته کشید .
- آخه...یعنی چی ...
گیج بودم .نمی دونستم چی بگم .
زد زیر گریه
- از دیروز یه چشمم اشکه یه چشمم خون .
دکتر گفت معلوم نیست حافظش کی برگرده .
شاید اصلا برنگرده
امیدم بیشتر از قبل از بین رفت.حالم خیلی گرفته شد .
نمی دونستم چی بگم .
- عموت هم حالش گرفتس
نمی دونیم چی کار کنیم .
- دکتر دیگه چیزی نگفت؟دارو چی نداد؟
- دارو چرا داد .گفت براش صحنه هایی از گذشته تداعی کنید.
هی باهاش حرف بزنید .از خاطرات بگید
دوره روان کاوی هم براش نوشت
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #490 انتظار شنیدن هرچیزی رو داشتم الا اون . - چی ؟فراموشی گرفته ؟
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#491
با اینکه خودم حالم تعریفی نداشت ولی گفتم :
- خب زن عمو اینکه ناراحتی نداره .درست میشه.
خیلیا بودن حافظشون رو از دست دادن و بعد مدتی برگشته
خودمون اینقدر باهاش حرف می زنیم که درست شه و همه چی یادش بیا
غصه نخورید اینجوری .خداروشکر که برگشته.
- حتی به من نمیگه مامان دلارام .
می فهمیدم چقدر سخته.
منم تحمل اینکه به یاد نیارتم رو نداشتم .
- می دونم زن عمو اصلا راحت نیست. حتی برای من.
ولی چاره چیه ؟
باید خداروشکر کنیم که برگشته .
سر تکون داد .
- میگم خودش چه جوری اومد خونه وقتی حافظش رو از دست داده ؟
- دوستش آوردش. حتی همون دوستش هم نمی شناخت .
- خب مسلمه .الان هیچ کسو نمی شناسه
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥