eitaa logo
فرصت زندگی
212 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
873 ویدیو
12 فایل
فرصتی برای غرق شدن در دنیایی متفاوت🌺 اینجا تجربیات، یافته‌ها و آنچه لازمه بدونین به اشتراک میذارم. فقط به خاطر تو که لایقش هستی نویسنده‌ از نظرات و پیشنهادهای شما دوست عزیز استقبال می‌کنه. لینک نظرات: @zeinta_rah5960
مشاهده در ایتا
دانلود
فرصت زندگی
#رمان_حاشیه_پر_رنگ #پارت_107 🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 مصطفی و امیرحسین بلند خندیدند. با
🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 صبح جمعه قبل از رفتن، لباس و اتاقم را آماده و مرتب کردم. قصد حرف زدن با خواستگاری که شرایطش را قبول نداشتم وجود نداشت اما ترسیدم پدر باز هم مرا به خاطر شرمندگی‌اش گیر بیاندازد. آمدنشان هم از سر رودربایستی با همسایه‌ی عزیزمان بود. وقتی به باغ رسیدم، در باز بود و چهار ماشین ابتدای باغ دیدم. کنار آنها پارک کردم. پسر نوجوانی در را بست. جلو آمد و بعد از سلام خودش را پسر خواهر رامین معرفی کرد. به ساختمان راهنمایی‌ام کرد. همین که وارد شدم با دیدن آن‌همه چشم که خیره به من بود، معذب شدم. خودم را جمع و جور کردم و سلام بلندی دادم. بقیه هم به خودشان آمدند و جوابم را دادند. تعارفات شروع شد و من هم جواب می‌دادم که خانم نسبتاً جوانی از آشپزخانه بیرون آمد. خودش را به من رساند. مرا در آغوش گرفت و خوش آمد گفت. با معرفی که از جمع کرد، فهمیدم او رامش، خواهر رامین است و علاوه بر آن پسر سیزده ساله‌اش، دو دختر هفت و نه ساله دارد. بقیه هم فامیل شوهر او بودند. دعوتم کرد تا بنشینم. دوباره سر چرخاندم. رامین و امیرحسین را ندیدم. خجالت می‌کشیدم در مورد آنها بپرسم. گوشی را برداشتم و به رامین پیام دادم تا بفهمم کجاست. چای که جلویم گذاشته شد، سر بلند کردم. خواهر شوهر رامش لبخند با نمکی به لب داشت و عجیب و غریب نگاهم می‌کرد. جواب پیام را که دریافت کردم، چای را سریع خوردم و از جا بلند شدم. رامش کنارم ایستاد. _کجا؟ یه کم می‌نشستی؟ _جای خاصی نمیرم. با اجازه‌تون میرم توی باغ. باید واسه کارم آماده بشم. مرد میانسالی که برادر شوهر رامش بود، پوزخندی زد و رو به نفر بغلی خود کرد. آرام حرف زد اما طوری که مطمئن باشد به گوشم می‌رسد. _چارتا عکس از دار و درخت گرفتن آماده شدنش چیه نمی‌فهمم. شایدم عکس گرفتن از یه پسر خوش تیپ مقدمات خاصی داره و ما نمی‌دونیم. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/466 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
#رمان_قلب_ماه #پارت_107 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 _واقعاً که آدم با تو هیچ وقت پیر نمیشه.
❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 در طول مسیر مریم به همسرش توضیح داد که این حق همیشه برای او وجود دارد و هر موقع که بخواهد، نه نخواهند گفت اما یادآوری کرد که در رابطه با قرارداد کاری که قبلاً با پدر او بسته تعهد دارد و رفتار دیروز او در راستای این تعهد بوده و باز هم قول داد کاری نکند امنیتش به خطر بیافتد البته از او برای وقت‌هایی که ممکن بود شرایطی پیش بیاید و نتواند به او خبر دهد، اجازه کلی گرفت. بعد از جلسه، مادر امید به گوشی مریم زنگ زد و خبر داد مادرش آن‌ها را برای شب به خانه‌اش دعوت کرده و مریم هم قول داد که شب حتماً به آنجا برود. بعد از اتمام ساعت کاری از امید خواست با هم به خانه بروند تا او آماده مهمانی شود. همین کار را کردند و سر راه یک گلدان طبیعی زیبا برای مادربزرگ خریدند. امید گفته بود که او عاشق گل است. خانواده آقای پاکروان آنجا مهمان بودند. بعد از تعارفات و چای، مهسا خانم به دنبال مادرش که رفته بود به غذا سر بزند، به آشپزخانه رفت. کمی بعد مریم که دید خواهر شوهرها به هلنا مشغولند و مردها با پدربزرگ گرم صحبت شدند، به امید گفت برای کمک به آشپز خانه می‌رود. وقتی به راهروی منتهی به آشپزخانه رسید، متوجه شد مادر و دختر بحث می‌کنند. مریم کمی مکث کرد تا میان بحث آن‌ها وارد نشود اما چیزهایی که دوست نداشت را شنید. _چرا نیره نموند واسه بقیه کارا کمک کنه. _بچه‌ش مریض شده بود غروب بهش گفتن. حالا تو چرا این دختره رو آوردی؟ مگه نگفتم تا خواهراتو راضی نکردی نمی‌خوام بیاریش. _منم که گفتم مشکل خودشونه. چند بار بگم این انتخاب پسرم بوده وگرنه خودت که دیدی هر کار کردم امید زیر بار ازدواج با مرجان نرفت. خب من چی‌کار کنم؟ به خدا مامان این دختره خیلی از مرجان بهتره. _تو خجالت نمی‌کشی؟ با این کار خواهراتو ناراحت کردی. حالا ازش حمایتم می‌کنی؟ اونا به خاطر آبروداری تحمل کردن و واسه عقد اومدن. _میگی چی کار کنم؟ برم التماسشون کنم. بگم ببخشید پسرم یکی دیگه رو دوست داشت و مرجانو تحویل نگرفته. مریم که دید بحث آن‌ها تمام نمی‌شود، بین جمع برگشت. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1037 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 #رمان_ترنم #پارت_107 _کجا موندی‌ پس؟ صاحب کارتم که تش
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 _چیه فکر کردی جات میذارم؟ _نه گفتم عجله دارین، معطل من نشین. سوار ماشین که شدیم، شروع کردم. _جایی میرین؟ _آره. چیزی شده؟ _اگه خصوصی نیست، منم بیام؟ با آرنجش به بازویم زد و چشم غره‌ای رفت. _همچین میگه خصوصی نیست که انگار جایی مونده باهام نیومده باشه. داداش تو که تا خونه خودم و پدرمم اومدی، کجا رو می‌خوای نیای؟ خندیدم و او بیشتر شیطنت می‌کرد. _آهان. راستی محل کارم نیومدی‌. _راستی شما کارتون چیه؟ نگاهش را از جاده گرفت و با چشمانی گرد شده نگاهم کرد _واقعا نمی‌دونی، مگه نگفتم بهت؟ _نه نگفتین. _خب حالا میگم. _من توی اداره برق کار می‌کنم. در ضمن دارم ارشد مخابرات می‌خونم. برایم جالب بود. رشته و شغلش نمی‌توانستم حدس بزنم. با صدایش حواسن جمع شد. _دوستات برنامه ندارن که چسبیدی به من؟ _نه دیگه کنسل شد. _آهان. پس بیخ ریش خودمی. کمی که گذشت، جایی ایستاد و خواست پیاده شوم که تعجب زیادی برایم داشت. با دهان باز نگاهش کردم. برگشت و نشست. _ببند دهنو مگس میره توش. _شما اینجا چی کار دارین؟ قیافه‌ای بامزه‌ای گرفت و با لحن خودم جوابم را داد. _اومدم خودمو تسلیم نیروهای اسلام کنم. بلند خندید و مشتی به بازویم زد. _جون من قیافه‌تو توی آینه نگاه کن... بابا برم بیام بهت میگم جریان چیه. گفت و رفت. پیاده شدم و به تابلوی سپاه قدس نگاه کردم. یک سوال بزرگ در ذهنم جولان می‌داد. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1924 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🌷 🌪🌷 🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
فرصت زندگی
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 #رمان_جذابیت_پنهان #پارت_107 چادر راحتی و روبنده را برداشت تا
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 _ولم کن. باید جواب این بی‌نزاکتو بدم. صدای سهراب بلند شد. _دختر دایی تو که زاهد شدی، مگه پسر عمو نامحرم نیست؟ چطوره که اون می‌تونه بغلت کنه؟ اونم پسر عموی ناتنی. ما که نزدیک‌تریم. پریچهر با تقلایی از دست داوود جدا شد و به طرف او خیز برداشت. این بار پیمان جلوی او را گرفت‌. داریوش یقه سهراب را گرفت و او را به عقب هل داد. _گمشو بیرون. اینجا جای میدون دادن تو نیست اما واسه ذهن مریض و عقده‌ایت میگم که بدونی. ما برادرشیم. اونم نه به اسم، برادر شیری. محرمیم. یک کلمه دیگه به خواهرم توهین کنی، جنازه‌تو از در می‌فرستم بیرون. رضا جلو آمد و بین آن‌ها فاصله‌ای انداخت. سهراب را به طرف در هل داد و زیر گوشش آرام حرف زد. با رفتن او پریچهر روی پله نشست. خدا را شکر کرد که مهمان‌ها در حیاط پشتی بودند و به آن معرکه دید نداشتند. پیمان جلوی پریچهر ایستاد. _کاش صدات نکرده بودم. پاشو برو تو. الان یکی میاد زشته. سرگرد که برگشت، داوود مهمان‌ها را به داخل دعوت کرد. پریچهر ایستاد و رو به آن‌ها کرد. _ببخشید که این طوری شد. شرمنده. استاد لبخند زد. _تو چرا شرمنده‌ای دخترم؟ مگه تقصیر توئه که یه آدم بی‌شعور اومده؟ راستی این همون پسر عمه‌ته که از دستت کتک خورده؟ پریچهر به پیشانی‌اش زد. _وای امان از دست فاطمه و دهن لقیش. حسین با صدای بلند خندید. _پس بگو. میگم طرف چشه این طوری دل سوخته نیش می‌زنه. _خب خواستگاری که شب خواستگاری سیلی بخوره از مار زخمی‌ هم خطرناک‌تره. استاد گفت و حسین باز هم خندید. با تعارف پیمان مردها رفتند و پریچهر به سالن برگشت. تصمیم گرفت به خدمت فاطمه که همان موقع داخل رفته بود، برسد. مراسم به خوبی پیش رفت. روضه اول محرمی به دل پریچهر نشست و خدا را شکر کرد که یک سال دیگر هم توانست این مجلس را به پا کند. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/2347 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🦋 🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞
فرصت زندگی
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 #حصر_پنهان #پارت_107 -سلام تسنیم‌خانم خوش‌اومدید! لبخند کمرنگ
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 -شام برای صرفه‌جویی در وقت و میوه‌هم برای مهمونا... بالأخره باید یه‌بهانه‌ای برای گشتنمون باشه دیگه! محسن با لحن خاصی پرسید: -چی‌شد؟! همه‌جا سفید بود؟! همان‌خانم جواب داد: -اینطوری نگید! بالأخره ماهم باید به موقعیت اطرافمون یه‌تسلطی داشته باشیم؛ وگرنه که به کار درست بودن شما و بچه‌ها واقفیم. محسن ابرویی بالا انداخت و به‌طرف آشپزخانه رفت. خانم‌ها به‌طرف ما نگاه کردند و به سمتمان آمدند. پس‌از سلام و خوش‌آمد گویی کلی به هردوی ما، آن‌خانمی که جواب می‌داد دست مرا فشرد و با لبخندی خطاب به هردوی ما لب‌باز کرد: -سمائی هستم و ایشونم خانم شهریاری. و همزمان به خانم کنارش اشاره کرد. لبخندی زده و "خوشوقتم"ی گفتم. سری تکان و با حفظ همان لبخند ادامه داد: -امیدوارم همکاری خوبی داشته باشیم! -ان‌شاءالله که همینطوره! با جواب بردیا دست مرا رها کرد و با اشاره به اتاقی پشت‌سر ما، روبه من گفت: -شربتتو خوردی بیا اون اتاق برای استراحت! اونجا اتاق ماست! سری به نشانه فهمیدم تکان دادم و تشکر کردم. رفتند به سمت همان اتاق و ماهم نشستیم. لیوان شربتم را برداشتم. -منم برم بپرسم اتاق ما کجاست لباسمو عوض کنم و نماز بخونم. بردیا این را با خنده گفت و به سمت آشپزخانه رفت. شربتم را سرکشیده و عطر و طعم بهارنارنجش را به جان کشیدم. ایستادم و با برداشتن کیف‌دستی و چمدان کوچکم به‌طرف اتاق رفتم. دوتقه به در زدم، با شنیدن "بفرمایید" وارد اتاق شدم و زود در را پشت‌سرم بستم. شهریاری جلوی لب‌تابی نشسته و موهای بلندش را شانه میزد. نگاهم کرد با لبخند عمیقی گفت: -خوش‌اومدی! متقابلا تشکر گرمی تحویلش دادم و چمدان و کیفم را گوشه‌ای از اتاق گذاشتم. سمائی درحال نماز خواندن بود. روبه شهریاری پرسیدم: -کجا میتونم وضو بگیرم؟ با ابرو اشاره‌ای به طرف دیگر اتاق کرد و گفت: ✍م.خوانساری 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ بازگشت به پارت اول👇 https://eitaa.com/forsatezendegi/4821 🦋 🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋