eitaa logo
فرصت زندگی
212 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
873 ویدیو
12 فایل
فرصتی برای غرق شدن در دنیایی متفاوت🌺 اینجا تجربیات، یافته‌ها و آنچه لازمه بدونین به اشتراک میذارم. فقط به خاطر تو که لایقش هستی نویسنده‌ از نظرات و پیشنهادهای شما دوست عزیز استقبال می‌کنه. لینک نظرات: @zeinta_rah5960
مشاهده در ایتا
دانلود
فرصت زندگی
#رمان_حاشیه_پر_رنگ #پارت_110 🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 سری تکان داد و با امیر حسین برای ت
🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 با تعجب سرم را از دوربین بلند کردم و به او نگاه کردم متوجه نگاه نگران امیرحسین و رامین هم شدم. رو به من کرد و ادامه داد. _چیه دروغ میگم؟ الان که این چیزا مد شده. شما چادریام که کنسرت منسرت نمیرین. به هر حال باید یه جوری خودتونو آویزون کنین دیگه. با حرف امیرحسین که او را به اسم و توبیخی صدا زد، ادامه نداد اما به چشمم خیره شد. از حرص تند و پشت سر هم نفس می‌کشیدم تقریباً نفس نفس می‌زدم‌. با انگشتانم به صورت عصبی با پا ضرب گرفته بودم. کنترل عصبانیتم در آن حالت خیلی سخت بود. _ آقای محترم به خودم توهین کردین چیزی نگفتم اما حق ندارین به چادرم توهین کنین؟ _اون‌وقت چرا؟ لابد چون شماها معصوم هستین و غلط اضافه نمی‌کنین. اگر لحظه‌ای بیشتر می‌ایستادم حرمت صاحب خانه از بین می‌رفت. پس از جا بلند شدم و با ببخشیدی که به جمع گفتم از ساختمان خارج شدم. صدای رامین را شنیدم که وارد بحث با او شد. _آقا نادر احساس نمی‌کنی آدم خوبه هر چی عقده داره سر بقیه خالی نکنه؟ مشکلت با چادریا سر اینکه یکیشون تو رو پس زده واقعا مسخره‌ست. _نه خیر آقا. یکیشون باعث شده این‌جور آدما رو خوب بشناسم. تو کلاهتو سفت بچسب تا تورت نکردن. از در خارج شدم و بقیه بحث را نشنیدم. خودم را به ماشین رساندم. سر درد وحشتناکی سراغم آمد. مسکنی از کیفم برداشتم و خوردم. نباید بدتر می‌شد. سرم را بین دست‌هایم گرفتم و روی داشبورت گذاشتم. نفهمیدم چقدر گذشت اما وقتی سر بلند کردم، دیدم امیرحسین و رامین به ماشین کناری تکیه دادند و به من خیره شدند. نفس عمیقی کشیدم و پیاده شدم. امیرحسین کمی جلوتر آمد. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/466 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
#رمان_قلب_ماه #پارت_110 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 _خب از این که حرص می‌خوری و ناراحت میشم.
❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 در طول هفته بعد، مریم هر روز غذاهایی به عنوان نذری تهیه می‌کرد و با امید به مزار شهید پلارک می‌رفتند. روزهای اول امید به سختی این کار را انجام می‌داد. به عمرش چنین کاری نکرده بود. حتی با خودش فکر می‌کرد اگر به مریم قول نداده بود هرگز راضی به آن کار نمی‌شد. اما روزهای آخر حس خوبی داشت. پنج‌شنبه مریم به او خبر داد آخرین روز کارشان است. آن روز چند برابر روزهای قبل نذری آورده بودند اما سریع تمام شد. کنار قبر شهید شلوغ بود، به همین خاطر کمی عقب‌تر نشستند. -چه زود تموم شد امروز. چقدرم شلوغ بود. هیچ وقت فکرشو هم نمی‌کردم مجبور بشم بین این همه آدم نذری پخش کنم. ببین تو با من چه کردی مریم خانوم. -ممنون عزیزم. خدا قوت. خب حالا که تموم شد، میشه حستو از این کار بگی. -در مورد بوی عطری که از قبر شهید میاد، هیچ‌وقت این چیزا رو باور نمی‌کردم. می‌گفتم الکی میگن یا توهم می‌زنن. حالا توی این چند روز که عطر و رطوبت این قبرو می‌بینم، فهمیدم یه چیزایی هست که با عقل ما جور در نمیاد اما هست. وجود داره. در مورد نذری پخش کردنم، وقتی خجالت و غرورو کنار گذاشتم حس خوبی پیدا کردم. به خصوص این‌که برام جالب بود دیدم کسایی هستن که با یه ساندویچ یا یه غذای ساده برق خوشحالیو می‌شد تو چشاشون دید. یه پسر بچه دیدم که غذاشو نخورد. ازش پرسیدم چرا نمی‌خوری؟ گفت مادر و خواهرش تو خونه هستن. می‌خواد واسه اونا ببره. اصلاً شکم مادر و خواهرشو با همین نذری و خیرات سیر می‌کنه. به عمرم حال اونا رو نفهمیدم. مریم از خودم خجالت کشیدم. یادم اومد توی اون سالایی که اون همه پولو صرف خوش گذرونیام اونم خارج از کشور می‌کردم، کنار دستم، توی کشور خودم، آدمایی وجود داشتن که لنگ یه وعده غذا بودن و هستن. حال خوب خودمو می‌فهمم. اما دلیل این‌که این کارو شرط کردی نمی‌دونم. گفتی آخرش؛ پس بهم بگو. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1037 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 #رمان_ترنم #پارت_110 ماشین را نگه داشت اما نگاهش را از
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 لحن ناراحتم باعث شد یاسین با صدای بلندی بخندد. _پسر یه جوری حرف می‌زنی هر کی ندونه فکر می‌کنه عاشقمی و دچار شکست عشقی شدی. سرم را عقب کشیدم و صاف ایستادم. _حالا هی مسخره‌م کنین. اگه نرفتم سراغ خانومتون اون نصف راه رفته‌تونو برگردونم اول راه. _بچه پررو، تهدید می‌کنی؟ راست میگی با من طرف شو. چرا ضعیف کشی می‌کنی. به عکس‌العملش ‌خندیدم. او هم خندید. _شما بفرمایید دیرتون نشه. بعد با هم حرف می‌زنیم. رفت مرا با درگیری ذهنی‌ جدیدم تنها گذاشت. تا جمعه که یاسین مرا به همراه آقاجون و عزیزجون برای ناهار دعوت کرد، همچنان به درست و غلط کارش فکر می‌کردم. حتی آن دو شبی که با بچه‌ها بیرون رفته بودم هم سکوت و فکری بودنم همه را کلافه کرده بود. آن روز در خانه یاسین سر حرف را جلوی همسرش باز کردم. برایم قابل هضم نبود که زنی مثل او با همه عشق و رابطه خوبی که داشتند، راضی شود همسرش را از دست بدهد. _کوثر خانوم، شما چطور راضی شدین آقا یاسین مدافع حرم بشن؟ یاسین با چشمانی گرد شده به من خیره شد. نگاه همسرش به او افتاد. یاسین سعی کرد اوضاع را جمع و جور کند که آقاجون شروع کرد. _اِ؟ خیر باشه ان‌شاءالله. کی میرین؟ یاسین دستی بین موهایش کشید و نگاه چپ چپی به من کرد. رو به آقاجون جواب داد. _حالا هنوز آموزش ندیدم. تازه کوثر بانو تا رضایت قطعی ندن که نمیرم. کوثر لبخند مصنوعی به او زد و به آقاجون کرد. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1924 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🌷 🌪🌷 🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
فرصت زندگی
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 #رمان_جذابیت_پنهان #پارت_110 قبل از ظهر کارها تمام شد و همه د
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 نتیجه آزمون ارشد مطلوب پریچهر بود و قبولی‌اش همان طور بود که می‌خواست‌. با شروع کلاس‌ها در همان دانشگاه قبلی دوباره سرش گرم درس خواندن شد. هنوز شروع ترمش بود که سرگرد تماس گرفت. خواسته بود او را ببیند. پریچهر برای حساس نشدن پیمان، باز هم قرار را در خانه استاد گذاشت. وقتی رسید، با اهل خانه گرم گرفت. سرگرد سر ساعت با همان تیپ اسپرت همیشگیش وارد شد. این بار داخل سالن نشستند. فاطمه کنار پریچهر نشست اما طهورا خانم به آشپزخانه رفت. _یه کاری داریم که باید توی اداره انجام بشه. یه جورایی برنامه نویسیه اما با مدل شما. یعنی برنامه‌ای که بشه نفوذ کرد. جزئیات کارو توی اداره سرهنگ واستون توضیح میدن. استاد زودتر از پریچهر حرف زد. _این کار زمان‌بریه. چرا می‌خواین توی اداره باشه؟ خب این بچه اذیت میشه. تازه، این جور کارا وقت و بی‌وقت داره. ممکنه یه روز کارش طول بکشه و نتونه رهاش کنه. _با توجه به چیزایی که از خود شما و ایشون دیدیم، با همه موارد ممکن موافقت شده. پروژه طوریه که یه سری دسترسی‌ها لازم داره و خب اجازه نمیدن این دسترسی‌ها به بیرون از اداره داده بشه. برای ایشونم اتاق جدا در نظر گرفتن با هر امکاناتی که خودشون بخوان. کمی به سکوت گذشت. طهورا خانم با میوه وارد شد. استاد برای کمک ایستاد. پریچهر رو به سرگرد کرد. _باید بیام و کارتونو ببینم. نمی‌دونم از عهده‌ش برمیام یا نه. در ضمن باید بتونم از استاد کمک بگیرم. _همکارا بررسی کردن. این کار در برابر کارایی که قبلا انجام دادین و حتی آموزشایی که دیدین خیلی کار سختی نیست؛ پس می‌تونین. در مورد استاد هم که ایشون ناظر طرح هستن. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/2347 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🦋 🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞
فرصت زندگی
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 #حصر_پنهان #پارت_110 نگاهی به ویلای بزرگ و باشکوهی که بردیا درست
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 در باز شد و خواستیم وارد شویم که بردیا ایستاد و به پشت‌سرمان خیره شد. حسم می‌گفت ماشینی که چند لحظه پیش، صدای ترمز و باز شدن درش را شنیدم، ماشین یک‌آشناست. رویم را برگرداندم و با دیدن پرهام که از آژانسی پیاده شده‌بود، کپ کردم. او آنجا چه می‌کرد؟! حصار امن 5 -آقاارمیا خواهش می‌کنم، اصلا اون‌چیزی که شما فکر می‌کنید نیست! ارمیا همانطور که سرش در برگه‌های روی میزش بود، جواب داد: -نیاز به فکر کردن نیست وقتی نتیجه کارتو دیدم. -بابا به‌خدا حالم خوب نبود، اصلا تو حال خودم نبودم! سرش را بالا آورد و با اخم عمیقی پرسید: -چرا خوب نبود؟! دلیل خوب نبودن حالتم اشتباست! و دوباره نگاهش را برگرداند روی برگه‌های زیر دستش. -بابا باور کنید اعصابم ریخته‌بود به‌هم، خیلی فشار روم بود. خودکار را روی میز انداخت و تیز نگاهش کرد: -فشار زیاد، مجوزه بر خوردن اون نجاست؟! راه آروم کردن خودتم اشتباه رفتی! بی‌خیال شو پرهام! نمی‌تونم قبول کنم. قبل‌از اینکه ارمیا دوباره خودکارش را بردارد، پرسید: -آخه چرا؟ با همان اخمی که روی صورتش نشسته‌بود جواب داد: -به‌‌نظر خودت چرا؟! هان؟! دستانش را روی میز، جلوی خودش جمع کرد و ادامه داد: -چون اگه از همه‌چیزهم بگذرم، دیگه نمی‌تونم بهت اعتماد کنم! اومدیمو اون وسط لایعقل شدی بعدشم همه‌چیزو ریختی رو دایره! پرهام جلوتر آمد و همانطور که دستانش را بالا و پایین می‌کرد، با لحنی که خستگی و بی‌چارگی از آن می‌بارید، گفت: ✍م.خوانساری 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ بازگشت به پارت اول👇 https://eitaa.com/forsatezendegi/4821 🦋 🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋