eitaa logo
فرصت زندگی
212 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
873 ویدیو
12 فایل
فرصتی برای غرق شدن در دنیایی متفاوت🌺 اینجا تجربیات، یافته‌ها و آنچه لازمه بدونین به اشتراک میذارم. فقط به خاطر تو که لایقش هستی نویسنده‌ از نظرات و پیشنهادهای شما دوست عزیز استقبال می‌کنه. لینک نظرات: @zeinta_rah5960
مشاهده در ایتا
دانلود
فرصت زندگی
#رمان_حاشیه_پر_رنگ #پارت_118 🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 روی تخت نشسته بودم که مادر در اتاق
🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 روی تخت دراز کشیده بودم و نفهمیدم چه مدتی به سقف زل زدم. با صدای مادر از جا پریدم. _چته دختر رفتی توی هپروتا. می‌دونی چند بار صدات کردم؟ نمی‌شنوی؟ _ببخشید حواسم نبود. _اون که معلومه. هنوز به جوابی نرسیدی؟ نمی‌خوای بگی بیاد؟ _چی؟... آهان. نمی‌دونم گیج شدم. مغزم درد گرفت بس که فکر کردم. _خب گل دختر وقتی شک داری یعنی نصف راه حله. واسه بقیه‌ش بگو بیاد حرفاتونو بزنین. ببین می‌تونی به غلامی بپذیریش یا نه؟ _اِ مامان؟ ... میگم به نظرت من می‌تونم این جور آدمی رو تحمل کنم؟ _مادر جان، تحمل چرا؟ لااقل بگو می‌تونم دوسش داشته باشم یا نه؟ چرا که نه پسر خوبیه بی‌چاره. چشه مگه؟ _مگه گفتم چیزیشه؟ شرایطشو میگم. خب این شرایط تحمل می‌خواد دیگه. _عزیزم تحملش عشق می‌خواد. تو دختر با حیایی هستی. واسه همین هنوز اونقدر بهش توجه نکردی که عاشقش شده باشی. اینه که تصمیم‌گیریو سخت می‌کنه. اگه یه ذره حسی بهش داری و اعتماد به شخصیت و اخلاقش، بگو بیاد. حرف بزن. سوال کن و با ذهن باز تصمیم بگیر. این جوری، گیج و گنگ، خل میشی می‌مونی رو دستم. _مامان؟ "جانم"ی گفت و از اتاق رفت. به حرف‌هایش فکر کردم. این زن مشاور ویژه‌ای بود برای خودش. درست می‌گفت. با آنچه گفت و دو دو تا چهار تایی که کردم به این نتیجه رسیدم که شاید بتوانم به او فرصت ابراز وجود بدهم. سراغ عکس‌های بهاری‌اش رفتم. یادم آمد هنوز آن‌ها را ندیده و گلچین نکرده. با دیدنشان و یادآوری اخلاق و حرف‌هایش مطمئن شدم می‌توانم به او فرصت بدهم اما دلم همچنان استرس داشت. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/466 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
#رمان_قلب_ماه #پارت_118 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 -خب چون عجله دارین، سریع و صریح میگم. در
❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 به زحمت دکمه ضبط گوشی را متوقف کرد و به طرف شرکت رفت. محمودیان که مردی هم سن پدرش بود به یاد آورد تنها کسی که جرأت کرده بود با او این طور با جسارت حرف بزند پدر مریم بود که همین عصبانیتش را بیشتر می‌کرد. امید با دیدن حال مریم به طرف او دوید. دستانش که می‌لرزید را گرفت و او را اتاقش برد. دست دور کمرش گذاشت و کنارش نشست. تمام وجودش می‌لرزید. مریم در آغوش امید کمی آرام شد. امید به پدرش تلفن کرد و از او خواست به اتاق مریم برود. پدر از او خواست، بگوید چه اتفاقی افتاده. مریم فقط توانست صدایی که ضبط کرده بود را پخش کند. امید و پدرش با شنیدن حرف‌ها خیلی درهم شدند. امید به این طرف و آن طرف می‌رفت و تعادل نداشت. همین که خوست حرفی بزند، با اشاره پدر ساکت شد. وقتی دید نمی‌تو اند خودش را کنترل کند، از اتاق بیرون رفت. پدر هم دنبال او رفت و جلوی او را گرفت. _هیچ کاری نمی‌کنی. جاییم نمیری. چرا نمی‌فهمی الان فقط باید به فکر آروم کردن زنت باشی. بعد که حالش خوب شد یه فکری می‌کنیم. امید به اتاق برگشت تا مریم آرام شود. _مریم جان پاشو بریم. باید حالت خوب بشه. _امیدم من ترسیدم. می‌ترسم یه وقت بلایی سر تو یا خانواده‌م بیارن. اونوقت من چی کار کنم؟ من... امید باز هم کنارش نشست و دست‌های یخ کرده‌اش را بین دست‌های خود گرفت. _عزیز من اینقدر خودتو عذاب نده. دعا کن کسی چیزیش نشه. بعد از آرامشِ مریم از شرکت خارج شدند. در ماشین مریم سکوت کرده بود و امید همه تلاشش را برای عوض کردن حال و هوایش می‌کرد. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1037 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 گوشی را برداشتم و در حال تماس غر هم زدم. _یه جور میگین انگار رفته سر کار خسته شده. دل‌تنگی که شاخ و دم نداشت. فقط بزرگ‌تر بودم و اجازه بروزش را نداشتم. دلم بدجور برای پدر و مادرن تنگ شده بود. تا شنبه به خاطر تکالیف زیادم سراغ دفتر نرفتم اما شنبه با زهرا خواندنش را شروع کردیم و از هر فرصتی برای ادامه دادنش استفاده کردیم. 《برای ثبت نام رفتم اما موافقت نمی‌کردند. کمی که پرس و جو کردم فهمیدم می‌توانم به استان دیگر متوسل شوم و از آنجا اعزام شوم. با هزار ترفند توانستم با استان مازندران ثبت‌نام کنم و خودم را بین آن‌ها جا کنم. دفعه بعد که یاسین برگشت، وقتی فهمید ثبت‌نام کردم، شوکه شد و تا یک ساعتی حرف نمی‌زد. در راه رفتن به مسجد محله‌شان بودیم تا کمک‌های مردم برای خانواده‌های نیازمند را بسته‌بندی کنیم. خیلی که پیگیرش شدم، دم مسجد بالاخره به حرف آمد. به جای پیاده شدن رو به من کرد. _ببین حمید، هنوز از تصمیمت شوکه‌ام؛ چون فکر می‌کنم تو تحت تاثیر من داری این راهو میری. یعنی خواستی مدافع بشی چون من این کارو کردم. به نگرانیش لبخند عمیقی زدم. _این چه حرفیه آقا یاسین؟ من از اون موقع تا حالا چند ماهه دارم فکر می‌کنم و سبک و سنگین می‌کنم. پدرمم تصمیممو تایید کرده. درسته به شما نگاه کردم ولی خداییش جوگیر نشدم. صحبت جونه. آدم که مفت از جونش نمی‌گذره. باید یه دلیل محکم واسه رفتن داشته باشه خب. _ببین. ممکنه یه عده بگن واسه پول رفتی؛ اونوقت چی جواب میدی؟ _ای بابا. آدما وقتی جونشون به خطر می‌افته، حاضرن همه ثروتشونو بدن تا زنده بمونن. کی حاضر میشه جونشو بده تا یه پولی، نه به خودش، که به خانواده‌ش برسه؟ بی‌عقلی نیست؟ چه‌جوری همچین چیزی به فکرشون می‌رسه؟ پیاده شدیم و طرف مسجد رفتیم. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1924 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🌷 🌪🌷 🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
فرصت زندگی
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 #رمان_جذابیت_پنهان #پارت_118 پریچهر "چشم"ی گفت. رضا برگشت تا
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 پریچهر لبی گزید و به صورتش زد. _وای ‌بی‌بی، از کجا فهمیدی؟ من که به کسی نگفته بودم. _من نگاه تو رو خوب می‌شناسم عزیزم. مدتیه داری بهش فکر می‌کنی. حق هم داری. خیلی خانومه. اگه شوهرش نمرده بود، الان تو خونه خودش زندگی آرومشو داشت. _بی‌بی، به بابا نگیا. هنوز نگفتم کیه. بذارین باهاش حرف بزنم و جواب بگیرم بعد. _باشه دخترم. تو کی اینقدر بزرگ شدی؟ پریچهر شب در اتاق فهیمه خانوم را زد. در که باز شد با تعارفش نشست و سر حرف را باز کرد. _فهیمه خانوم، شما بیشتر از سه ساله که با ما زندگی کردی و ما رو می‌شناسی. درسته؟ نگاه نگران زن روی پریچهر نشست. _بله دخترم. خب همه اخلاقاتون و عادتاتون دستمه. چیزی شده؟ _چیزی که نه. نظرت در مورد پدرم چیه؟ فهیمه خانم گیج نگاهش کرد. _منظورتون چیه؟ یعنی چی؟ _یعنی اونو چه جور آدمی می‌شناسی؟ _خب... خب آدم آروم، چشم پاک، خانواده دوست و در کل آدم خوبی هستن. _اگه ازت خواهش کنم با پدرم ازدواج کنی، قبول می‌کنی؟ فهیمه خانم به گونه‌اش زد و هینی کشید. پریچهر از حرکتش خندید. _خاک به سرم. این چه حرفیه؟ _وا؟ چرا این‌جوری میگی؟ چی گفتم مگه؟ _تو رو خدا دیگه نگین. من نیومدم اینجا بمونم که... _تو رو خدا قضیه رو سختش نکن. من دارم ازتون خواستگاری می‌کنم. رسمشو بلد نیستم. ببخش که مثل آدم نگفتم اما می‌دونم کار درستیه. به بابا نگفتم با کی حرف می‌زنم که سختتون نباشه. فکراتونو بکنین و جواب بدین. پریچهر ایستاد و او سرش را پایین گرفته بود. _عزیزم، من دو تا دختر دارم. سنی ازم گذشته... رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/2347 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🦋 🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞
فرصت زندگی
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 #حصر_پنهان #پارت_118 بردیا پوزخندی زد و ابرو بالا انداخت: -درگ
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 -جای دیگه‌ای خالی نیست تو بشینی؟ آناهید پشت چشم نازک کرد و جواب داد: -می‌خوام پیش رفیقم بشینم! از نظر شما اشکالی داره؟! -رفیقت الان با منه، منم ازت خوشم نمیاد؛ بنابراین اشکال داره! آناهید ابروهایش را بالا برد و با چشمان گردشده رو به من گفت: -وای این چقدر پرروعه! خنده‌ی کمرنگی که از حرف بردیا روی لبم نشسته بود را برای دلجویی از آناهید پررنگش کردم: -ناراحت نشو آناهیدجان! آناهید خندید و گفت: -نه مگه میشه من از بردیا ناراحت شم؟! و سپس رو به بردیا ادامه داد: -مگه‌نه جذاب؟! و همزمان چشمکی حواله بردیا کرد. بردیا چشم‌هایش را از آناهید برگرداند و لبش را کمی کج کرد. آناهید که بی‌اهمیتی بردیا برایش عادی بود، دوباره رو کرد به من و گفت: -ولش کن اینو! میگم چرا دیگه آرایشگاه نرفتی این چندوقته؟ پس رفته‌بود آمار گرفته‌بود! چرا می‌رفتم وقتی نبود؟! دیگر از آن‌جاهم بیزار بودم و فقط برای اینکه به وظیفه‌ی بودنم با آناهید، عمل کنم می‌رفتم. در جوابش بهانه آوردم: -به‌خاطر درسام وقت نکردم، گفتم بشینم بیش‌تر بخونم. دروغ‌هم نبود، هم این‌مدت درس دانشگاه را خواندم، هم درس اعتقاد و زندگی! -نچ، چقدر درس می‌خونی تو آخه؟!... بردیا در حرفش دوید: ✍م.خوانساری 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ بازگشت به پارت اول👇 https://eitaa.com/forsatezendegi/4821 🦋 🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋