فرصت زندگی
#رمان_حاشیه_پر_رنگ #پارت_120 🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 استرس از آیندهای که معلوم نبود. ب
#رمان_حاشیه_پر_رنگ
#پارت_121
🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿
🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿
🎼❣🌿🎼❣🌿
🎼❣🌿
دو روز سرشار از استرس و فکر و خیال گذشت و زمان آماده شدن برای خواستگاری رسید. پیراهن کرپ کلوش سورمهای رنگی که با نگین های آبی تزیین شده بود، پوشیدم و روسری سفید سورمهای ستش را هم مدلدار سرم کردم. مادر با دیدنم دعایی خواند و به رویم فوت کرد. هر سه عزیزم تحسینم کردند و من برای داشتنشان خدا را شکر کردم.
در حالی که من از شدت استرس گوشهی ناخنم را با دست دیگرم میکندم، رسیدند. برای استقبال جلوی در ایستاده بودیم ولی حلما جلوی ورودی آشپزخانه منتظر ماند. اول از همه مرد مسن و مهربانی که میشد حدس زد داییاش باشد، با مادرش که مثل دفعه قبل سرد و بی حس بود، وارد شد. بعد از آنها عطیه با مردی که از بازویش آویزان شده بود، آمدند. مطمئنا شوهرش بود. از همان برخورد اول میشد فهمید چقدر با آقا بهادر فرق دارد. عطیه با دیدن من جا خورد و به سرعت به طرف امیرحسین که با سبد گلی از رز سرخ در حال وارد شدن بود، برگشت. با غیض ولی زیر لبی گفت اما من شنیدم. حتما پدر و مادر هم شنیدند.
_عکاست؟ دیدی حق با من بود.
امیرحسین لبخند خجولی زد و سلام و احوالپرسی با پدر و مادر را بهانهای برای جواب ندادن به او کرد. به من که رسید، سبد گل را به طرفم گرفت. سرم را که بلند کردم با لبخند سلام متفاوتی داد و با بفرماییدش یادم آمد که باید گل را از دستش بگیرم. پدر و مادر با او وارد سالن شدند و من به طرف آشپزخانه رفتم. حلما هم که سلام و علیکی کرده بود، با من به آشپزخانه آمد. گل را از دستم گرفت مشغول عکس گرفتن از آن شد.
_دیوونهای؟ چی کار میکنی؟
_باید ثبت بشه. هر روز که امیرحسین آزاد واسه خواستگاری خونهی کسی نمیره.
#ادامه_دارد
#کپی_در_شان_شما_نیست
#زینتا
رفتن به پارت اول:
https://eitaa.com/forsatezendegi/466
https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
#رمان_قلب_ماه #پارت_120 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 _مریم گل نازم، نگفتی الان دوست داری کجا
#رمان_قلب_ماه
#پارت_121
❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙
❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙
❤🌙❤🌙❤🌙
❤🌙❤🌙
❤🌙
به سالن که رفتند، امید از او خواست لباسش را همانجا بگذارد به باغ بروند. مریم چادر، مانتو و روسری اش را در سالن گذاشت.
_امید یه چیز بپرسم ناراحت نمیشی؟
_تو بگو. سعی میکنم ناراحت نشم.
_توی گوش مش صابر در مورد فرق من با مهمونای قبلی گفتی؟
_اَه لعنت. تو چرا اینقدر تیزی. نمیشه هیچیو ازت مخفی کرد.
مریم با لبخند چشمکی زد.
_مگه میخوای چیزیو مخفی کنی؟
امید او را در آغوش گرفت.
_چرا منو اینقدر شرمنده میکنی؟ الان تو از چیزی که فهمیدی باید ناراحت باشی اونوقت نگران ناراحتی منی؟
_ببخشید. نمی خواستم شرمندهت کنم.
خودش را جدا کرد. موهایش را باز کرد و سریع خودش را به در سالن رساند.
_بیا تا ته باغ مسابقه بدیم. من رفتم.
شروع کرد به دویدن.
_اِ قبول نیست. وایستا ببینم.
مریم به دویدن ادامه داد. امید بعد از او نفس نفس زنان رسید. همین که رسید، مریم با شیطنت برگشت و به سمت استخر فرار کرد. چند قدم مانده به استخر، امید او را نگه داشت. از پشت مریم را گرفت و سرش را در موهای او فرو برد و نفسی تازه کرد.
_دختره آتیش پاره کُشتی منو.
صدای خنده مریم در حیاط پیچید.
_دو بار باختی.
_بدجنس، جلوی من میدویی و موهاتو میدی دست باد. انتظار داری دست و پام سست نشه.
_بهونه نیار باختی. باید جورشم بکشی.
_قبول هر چی بگی. حالا بگو شنا بلدی؟
_وای امید سردم میشه.
_هنوز هوا گرمه. آمادهای؟ سه دو یک.
همان طور که دستش دور شکم مریم بود، او را به طرف استخر برد و هر دو داخل آب افتادند. کمی بعد، وقتی بیرون آمدند، مریم هینی کشید.
_چی شده خانومی؟
_من لباس ندارم الان با این لباس خیس چی کار کنم؟
_بزار واست حوله بیارم بعد ببین توی لباسایی که اینجا دارم چیزی پیدا میکنی؟
#ادامه_دارد
#کپی_در_شان_شما_نیست
#زینتا
رفتن به پارت اول:
https://eitaa.com/forsatezendegi/1037
https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 #رمان_ترنم #پارت_120 پیاده شدیم و طرف مسجد رفتیم. _به
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌷🌪🌷🌪🌷
🌪🌷🌪
🌷
#رمان_ترنم
#پارت_121
_چی زر میزنین واسه خودتون؟ من فکرام که هیچ کارامم کردم. هفته بعد رفتنیم. فقط خواستم خداحافظی کرده باشم. دیگه بدی ازم دیدین حقتون بود. خوبیم دیدین اشتباه شده.
از شوک در آمدند و به سرم ریختند. شوخی شوخی کلی مشت و لگد نوش جان کردم و در آخر هم باورشان نشد.
روز بعد در فروشگاه بودم که گوشیام زنگ خورد. شماره کوثر بود. استرس گرفتم. وقتی صدای مردی رسید لبهایم را جوییدم و سریع پرسیدم کیست.
_برادر کوثرم. گفت خبری که از یاسین رسیده رو بهت بدم؛ چون دوستشی.
بغض صدایش زنگهای هشدار گوشم شده بود. به زحمت لب باز کردم.
_چی... چی شده؟ چه خبری؟ یاسین خوبه؟
صدای گریه آن طرف خط شکم را به یقین تبدیل کرد. تماس را قطع کردم و نفهمیدم چطور خودم را به خانه پدر یاسین رساندم. کوثر وقتهایی که یاسین نبود طبق سفارش همسرش به خانه پدر یا پدرشوهرش میرفت.
وقتی رسیدم، اشک و آه خانواده خبر شهادتش را تایید میکرد. چشمم به قاب عکس یاسین افتاد که قبل از اولین اعزامش برای مادرش برد و گفت عکس یادگاری آورده اما وقتی از آنجا بیرون رفتیم، لبخند شیرینی زد و توضیح داد.
_پسر این عکسو دادم که وقتی شهید شدم، عکس آبرومندمو بیارن بچرخونن. بدم میاد عکسای چپر چلاق از طرف چاپ میکنن. حیثت تازه مرحومو میبرن.
با یادآوری خاطراتش گوشهای کز کردم و اشک ریختم. پیکرش که رسید تازه عمق فاجعه بود. عمق فاجعه باور نبودن و رفتن بود. کوثر فقط اشک میریخت و زیر لب با او زمزمه میکرد. صدایی را کسی نمیشنید و او هم صدای کسی را نمیشنید. انگار در این دنیا نبود. فقط زمانی که یاسین را در خاک میگذاشتند، شیونی کرد و از هوش رفت. حال بقیه خانوادهاش که گفتنی نبود.
#ادامه_دارد
#کپی_در_شان_شما_نیست
#زینتا
رفتن به پارت اول:
https://eitaa.com/forsatezendegi/1924
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
🌷
🌪🌷
🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
فرصت زندگی
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 #رمان_جذابیت_پنهان #پارت_120 _مثل بابا هزارتا بهونه جور نکن.
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞
🦋💞🦋💞🦋💞
🦋💞🦋💞
🦋💞
🦋
#رمان_جذابیت_پنهان
#پارت_121
صبح سر میز صبحانه، شیطنت پریچهر گل کرده بود.
_وای نمیدونی بابا. دیشب واست بله گرفتم. یادت باشه واسه آخر هفته وقت محضر بگیریا. کارای قبلشم یادت نره.
فهیمه خانم از سر میز بلند شد. دستش را شست و خواست بیرون برود.
_کجا صبحونهت نصفه موند.
صدای پیمان نگذاشت ادامه دهد.
_پریچهر، این مسخره بازیا چیه در آوردی؟ من هنوز نمیدونم طرف به کیه، هنوز سر اصل قضیه حرف دارم، بهم میگی قرار محضر بذار؟
پریچهر رو به فهیمه خانم کرد و اشاره کرد بنشیند. همین که نشست، دست بیبی را که صبحانهاش را تمام کرده بود گرفت و ایستادند.
_پدر من نمیدونی کیه؟ میخوای حرف بزنی؟ میخوای سنگاتونو وا بکنین؟ بسم الله.
به فهیمه خانم اشاره کرد.
_اینم طرفتون. حی و حاضر. حرف بزنین و تصمیم بگیرین. این هفته نشد، هفته بعد.
هر دو خشکشان زد. به پریچهر با تعجب نگاه میکردند. فهیمه خانم توقع نداشت که او را در چنین شرایطی قرار بدهد و پیمان هم توقع نداشت طرفش روبهرویش باشد و آن هم فهیمه خانم. پریچهر و بیبی با آرامش از آشپزخانه رفتند اما صدایش میرسید.
_مدیونین اگه فحشم بدین. حرفاتونو بزنین که باید واسه مراسم آماده بشیم.
وقتی آماده رفتن شد، از سالن صدا زد.
_من دارم میرم. مزاحم کسیم نمیشم. غروب که برگشتم، یه تاریخ میخوام.
پدر اسمش را صدا زد. او هم برای بازخواست نشدن توجه نکرد و تا در سالن رفت.
_بابا، من دیرم میشه. اومدم حرف میزنیم.
گفت و رفت. در راه به کاری که کرده بود، میخندید. میدانست پدر حسابی توبیخش میکند اما با خودش فکر میکرد که میارزید.
#ادامه_دارد
#کپی_در_شان_شما_نیست
#زینتا
رفتن به پارت اول:
https://eitaa.com/forsatezendegi/2347
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
🦋
🦋💞
🦋💞🦋💞
🦋💞🦋💞🦋💞
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞
فرصت زندگی
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 #حصر_پنهان #پارت_120 -نه خوبه مثل تو باشه، ولو در همهجا! میخ
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋
🕸🦋🕸🦋🕸🦋
🦋🕸🦋🕸🦋
🕸🦋🕸🦋
🦋🕸🦋
🕸🦋
🦋
#حصر_پنهان
#پارت_121
-موقع پوست کندن بوش بهم خورد میلم پرید!
آناهید لبخندی زد و با پذیرش پرتقالها، تشکری کرد. منهم بهعنوان خداحافظی لبخندی بهرویش زدم و اوهم پساز جواب به لبخندم، با قدمهایی موزون از ما دور شد.
باز جای شکرش باقی بود که بردیا از اول از او خوشش نمیآمد و خود آناهیدهم این.موضوع را میدانست؛ اگرنه در اینمواقع معلوم نبود چطور میتوانستیم دستبهسرش کنیم که ضایع نباشد و لو نرویم.
نگاهی به مبلهای طرف آن گچبری کردم. با تعدادی آدمهای شیک پرشدهبود. چهره سهنفر برایم جدید بود.
-بردیا اونجاهم چیزی کار گذاشتی؟
بردیا اشاره چشمم را دنبال کرد و به مکان مورد نظرم رسید.
-آره! زیر میزشون یهمیکروفون کار گذاشتم، کنار اون پرندههای عاشقهم یهدوربین. الانم از اون سهچهره جدید عکس گرفتم؛ نگران نباش!
سرم را تکانی دادم و بهآن دوپرنده نگاه کردم. کاش زودتر همهچیز تمام میشد و برمیگشتم به روال عادی زندگیم؛ هرچندکه شاید دیگر آنتسنیم قبل نمیشدم. دیگر خسته شدهبودم؛ مخصوصا اینکه روحیهام با اینکارها سازگار نبود، بهقول پارسا روح من با هنر گره خورده؛ و منِ تمام هنری را چه به مأموربازی!
***
امواج آب میآمدند و برمیگشتند. نزدیکشان بودم و اجازه میدادم کفشهایم را خیس کنند. روی شنهای گرم نشسته و غرق تماشای افق دریا شدهبودم.
نگاه به بیکرانه دریا میتوانست ذهنم را از دنیای اطرافم آزاد کند و این برایم آرامبخش بود.
درحال خود و افکارم بودم که حس کردم کسی کنارم نشست. از کتونیهای فسفری و شلوارلی نیلیاش فهمیدم چهکسی است. اخمهایم را درهم کردم و ایستادم.
-میشه بشینی؟ خواهشمیکنم!
خواستم راه بیوفتم که پایین مانتویم را گرفت:
-گفتم خواهشمیکنم! فقط چند دقیقه... بشین تا توجهشون به ما جلب نشده!
نگاهی به افراد حاضر در ساحل کردم. آنهایی که دیشب تا امروز در ویلا ماندند، برنامه دریا را ریختند و ماهم همراهشان شدیم که مبادا از اطلاعاتی جا بمانیم.
خداراشکر آناهید دیشب نماند و رفت، همینکه یکمزاحم کم شدهبود باعث آرامش اعصابمان میشد.
از زمانی که آمدیم، بردیا میانشان است و همینطور پرهام؛ فقط من اینمدتی که مشغول شنا و تفریحاند آمدم که کمی خلوت کنم، خلوت خوبیهم بود اگر پرهام آن را برهم نمیزد!
#ادامه_دارد
#کپی_در_شان_شما_نیست
✍م.خوانساری
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
بازگشت به پارت اول👇
https://eitaa.com/forsatezendegi/4821
🦋
🕸🦋
🦋🕸🦋
🕸🦋🕸🦋
🦋🕸🦋🕸🦋
🕸🦋🕸🦋🕸🦋