eitaa logo
فرصت زندگی
212 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
873 ویدیو
12 فایل
فرصتی برای غرق شدن در دنیایی متفاوت🌺 اینجا تجربیات، یافته‌ها و آنچه لازمه بدونین به اشتراک میذارم. فقط به خاطر تو که لایقش هستی نویسنده‌ از نظرات و پیشنهادهای شما دوست عزیز استقبال می‌کنه. لینک نظرات: @zeinta_rah5960
مشاهده در ایتا
دانلود
فرصت زندگی
#رمان_حاشیه_پر_رنگ #پارت_121 🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 دو روز سرشار از استرس و فکر و خیال
🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 تقه‌ای به سرش زدم و سراغ فنجان‌ها رفتم. مادر از رسم صدا زدن برای بردن چای خوشش نمی‌آمد. می‌گفت: بی‌احترامی به مهمان است که پذیرایی نشوند تا عروس خانم را صدا بزنند. چای را که ریختم، پدر را صدا زدم. این هم اعتقاد پدر بود که درست نیست یک خانم بین مردها خم و راست شود و پذیرایی کند. پشت سرش وارد سالن شدم و کنار مادر نشستم. امیرحسین خواست بلند شود و به جای پدر پذیرایی کند که پدر اجازه نداد. تعارفات و احوالپرسی‌ها و حتی پذیرایی کردن هم تمام شده بود که دایی‌اش سر بحث را باز کرد. چین ابروی مادر و خواهرش خبر از نارضایتی می‌داد و برخورد زیبا و منطقی دایی‌اش، زهر نگاه تلخ آن‌ها را کم می‌کرد. به آنجا رسیدند که دختر و پسر صحبت‌هایشان را بکنند. آنقدر غرق فکر کردن به رفتار آن دو نفرِ تلخ مجلس بودم که با افتادن سایه‌ای روی سرم، به خودم آمدم. امیرحسین روبرویم ایستاده بود. با گیجی نگاهش کردم. لبخندی زد. فهمید که در این دنیا سیر نمی‌کردم. _نمی‌خواین صحبت کنید؟ هول از گیج بازی‌ام سریع از جا بلند شدم. بفرماییدی گفتم و جلوتر به طرف حیاط به راه افتادم. من از جمله افرادی بوده‌ام که می‌گویند پشت سرشان هم چشم دارد. به همین خاطر نگاه متاسف و لب آویزان عطیه که مشغول درگوشی حرف زدن با مادرش شده بود، از چشمم دور نماند. در حیاط، کنار باغچه، همیشه دو صندلی بود که همراه خلوت دو نفره‌ی پدر و مادر می‌شدند. به محض نشستن شروع کرد. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/466 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
#رمان_قلب_ماه #پارت_121 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 به سالن که رفتند، امید از او خواست لباسش
❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 تا لباس پوشیدنِ مریم مش صابر شام را به امید رساند. مریم یک تیشرت و شلوار جذب که قبلاً امید آن را می‌پوشید، پیدا کرد و پوشید. لباس جذب امید برای اندام مریم در حد لباس‌های راحتی‌اش شده بود. همین که وارد سالن شد، امید شروع کرد به خندیدن. _چقدر بهت میان انگار الان رفتیم از ترکیه واست خریدم. _بی‌مزه. حالا خوبه اون موقع‌ها لباس جذب می‌پوشیدی وگرنه الان من باید لباسی می‌پوشیدم که توش گم می‌شدم. خنده امید از تصور مریم در لباس‌های گشادش، شدت گرفت. مریم خودش را در آینه دید. _اُه اُه چه خوش تیپ شدم. آهای پسر خوشگله پایه‌ای شام دو نفره‌مونو توی بالکن بخوریم؟ _آهای دختر خوش تیپه افتخار میدی نفسم باشی؟ همه کسم باشی؟ _باید فکر کنم. تا شام نخورمم فکرم خوب کار نمی‌کنه. بعد شام بهت جواب میدم. _پس بزار نماز که خوندیم بریم. یه وقت سرما نخوری؟ سردت نمیشه بریم بیرون؟ _با تو که باشم سردم نمیشه. شام را در بالکن خوردند. از وسط شام امید در افکارش غرق شد. مریم چند بار صدایش کرد. حواسش نبود. دستش را روی دست او گذاشت. به خودش آمد. مثل کسی که از خواب بیدار شده باشد. _امید جان حالت خوبه؟ _مریم تو خیلی خوبی. امروز با وجود وسوسه انگیز بودنِ پیشنهاد محمودیان حتی شک هم نکردی. داشتم فکر می‌کردم اگه به من این پیشنهاد می‌شد، من چی کار می‌کردم. _نفس جان، شامتو بخور اومدیم اینجا که در موردش حرف نزنیم. بزار با این فضای عاشقانه دو نفره زیر نور ماه کیف کنیم. _یه چیز بگم؟ _هر چی می‌خوای بگو. عزیز دلم. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1037 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 #رمان_ترنم #پارت_121 _چی زر میزنین واسه خودتون؟ من فک
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 حال بقیه خانواده‌اش که گفتنی نبود. روز مراسم سومش بیرون مسجد ایستادم و خواهش کردم تا کوثر و مادر یاسین را برای خداحافظی صدا بزنند. همین که فهمیدند راه یاسین را می‌روم، بی‌قرار شدند. زجه زدند و من از این خداحافظی پشمان شدم. از مسجد بیرون رفتم و تا مدتی دویدم. وقتی به خودم آمدم، تابلوی خیابان و پاهای پردردم می‌گفتند که خیلی وقت است در راهم. ورم پلک‌ها و سوزش چشم‌هایم هم می‌گفتند تمام مسیر را اشک ریختم. کمی صبر کردم تا حالت عادی پیدا کنم، بعد به خانه رفتم. عزیزجون بعد شهادت یاسین کم طاقت‌تر شده بود. با آنکه هر لحظه عطش بوسیدن و در آغوش گرفتنش را داشتم، رفتارم را معمولی کردم تا آشوبش نکنم. فردا روز موعود است و عزیزجون امشب همه را جمع کرده. البته پیشنهاد آقاجون بود تا دور عزیزجون را شلوغ کند. بی‌تابیش دلم را بی‌تاب می‌کرد. _عزیز دلم اگه من نرم، ما نریم، کی باید آرامش این مهمونیا رو واستون تامین کنه؟ میرم تا با امنیت و آرامش کنار هم بمونین و خوشبختی رو هر روز تجربه کنید.》 تمام شدن دفتر عمو همزمان شد با خورد زنگ کلاس. وقت رفتن با زهرا سلانه سلانه از سالن بیرون می‌رفتیم و به خاطر همهمه بقیه با صدای بلند حرف می‌زدیم. _ترنم، اگه عموت زنده باشه و برگرده خیلی خوب میشه. مگه نه؟ _آره. فکرشو بکن عزیزجون که هنوزم امید برگشتشو داره، چه حالی میشه. _راستی، دخترخاله‌تو بگو که دل عموت پیشش بوده و الان اومده تهران درس بخونه. با صدا خندید. "کوفت"ی بارش کردم. یکی از بچه‌ها که با سرعت می‌دوید، تنه محکمی زد و رفت. کوله‌ام از دوشم افتاد. دادم را به هوا برد. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1924 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🌷 🌪🌷 🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
فرصت زندگی
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 #رمان_جذابیت_پنهان #پارت_121 صبح سر میز صبحانه، شیطنت پریچهر
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 وارد اتاق کارش شد. خانمی را دید که روی میز مقابلش نشسته. تعجب کرد. زن ایستاد و با مهربانی دست دراز کرد. _سروان دولتیان هستم. از امروز اینجا هستم. پریچهر دست داد و ابراز خوشوقتی کرد. مانیتورش طوری بود که وقتی می‌نشست، به فرد روبه‌رویش دید نداشت. از این وضعیت استفاده کرد تا مجبور نباشد پرده برداری کند. حدس می‌زد آمدن آن زن به حرف‌های آن افسر با رضا ربط دارد. _تو همیشه روبنده می‌زنی؟ سخت نیست؟ پریچهر وسایل روزانه‌اش را در فایل کنارش جا داد سیستم را به راه انداخت. _بله همیشه می‌بندم. سختم هست ولی خب به خاطر چشمای مرداست که می‌بندمش. _چه جالب! الان که مردی نیست پس چرا بازش نمی‌کنی؟ _آخه از شما پلیسا احتیاط کردنو یاد گرفتم. _یعنی چی؟ منظورت چیه؟ _هیچی به کارت برس. مشغول کار شد. گوشی دولتیان مدام زنگ می‌خورد و او مشغول صحبت می‌شد. در مورد پرونده‌های مختلف حرف می‌زد. طی چند ساعت ماندنش در اتاق، علاوه بر تماس‌ها، زیاد با پریچهر حرف می‌زد و دو مراجعه کننده هم داشت. پریچهر به رضا پیام داد تا به اتاقش برود. در که زده شد، آماده شد و بفرمایید گفت. رضا با دیدن آن افسر در اتاق اخم کرد. _جناب سروان، شما اینجا چی کار می‌کنین؟ زن بی‌خبر از همه جا بود. _جناب سرگرد یزدانی گفتن از امروز باید اینجا کار کنم. رضا مشتی به پیشانی‌اش زد و پوفی کرد. گوشی‌اش را برداشت. به سرهنگ زنگ زد. _جناب سرهنگ، کار خانوم کوثریان تمرکز می‌خواد. چرا باید سرگرد یزدانی سرخود کسیو که کارش تعاملاته و پر رفت و آمده رو بیاره توی این اتاق؟ کمی که حرف زدند، قطع کرد. _جناب سرگرد، باور کنین من نمی‌دونستم ایشون کارشون تمرکز می‌خواد. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/2347 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🦋 🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞
فرصت زندگی
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 #حصر_پنهان #پارت_121 -موقع پوست کندن بوش بهم خورد میلم پرید!
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 دستم را کشیدم و با فاصله پیشش نشستم. حوصله جلب نگاه دیگران را نداشتم؛ البته ته دلم‌هم کنجکاو شدم که چه می‌خواهد بگوید؟ -بیش‌ترین دلیلی که به آقاارمیا التماس کردم تا تو این‌مأموریت شرکت کنم دیدن و حلالیت از تو بود! پس اینطور! حلالیت می‌خواست! کاش زودتر برود من که دیگر حوصله بلند شدن ندارم! -من حتی فکرشم نمی‌کردم کسی مثل تو... -اونروز خونه بردیا شنیدم! -من حالم خوب نبود... -اینم شنیدم! تموم شد؟ خودش را جابه‌جا کرد و کامل به سمتم برگشت. صورتم را به یک‌سمت دیگر برگرداندم. -تسنیم خواهش‌می... اخمم عمیق شد و صورتم را به‌ضرب به‌طرفش برگرداندم: -من تسنیم نیستم، تو نیستم، چه‌کارمی که هی مفرد خطابم میکنی؟ لبخند کمرنگی زد و لحنش عوض شد: -خب شما چرا مفرد خطابم می‌کنید؟! شما و می‌کنید را در جمله‌اش کمی محکم‌تر گفت. این چه حرفی بود که زد؟ شوخی‌اش گرفته‌بود؟! دندان‌قروچه‌ای کردم و باحرص لب‌بازکردم: -چون حتی به‌اندازه ارزنی واسم محترم نیستی! دیگر طاقت نداشتم. بلافاصله ایستادم و راه افتادم. دنبالم آمد و جلویم را گرفت. -برو کنار! الان نگاهشون اینور میوفته! -پس بهم گوش بدید! ببخشید منظوری نداشتم! پلک و دندان‌هایم را روی هم فشردم و خواستم ازکنارش رد شوم که اجازه نداد: -تسنیم... خانوم! من فقط می‌خوام که حلالم کنید همین! -همین؟! فقط همین؟! به‌همین سادگی؟! شرفمو به باد دادی حالا از من چی می‌خوای؟! ✍م.خوانساری 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ بازگشت به پارت اول👇 https://eitaa.com/forsatezendegi/4821 🦋 🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋