فرصت زندگی
#رمان_حاشیه_پر_رنگ #پارت_122 🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 تقهای به سرش زدم و سراغ فنجانها
#رمان_حاشیه_پر_رنگ
#پارت_123
🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿
🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿
🎼❣🌿🎼❣🌿
🎼❣🌿
به محض نشستن شروع کرد.
_میشه بدونم چی اینقدر فکرتونو مشغول کرده که از اون روز تا حالا همش تو خودتونین؟
_مگه شما از اون روز منو دیدین؟
_اون روز و امشبو که دیدم. میشه حرف بزنین و بگین؟
_با خیلی چیزا در گیرم. نزدیکترینش همین برخورد مادر و خواهرتونه. مگه نگفتین راضیشون میکنین؟
_من گفتم مامانو راضی میکنم که کردم اون رفتارش همین طور سرد و خشکه اما عطیه دیگه مشکل خودشه. باید با این مساله کنار بیاد. اصلاً لزومی واسه راضی کردنش نمیبینم.
بیملاحظه او را به رگبار سوال گرفتم.
_اگه یه روز دخترداییتون برگرده، شما چیکار میکنین؟
کمی روی صندلی جابه جا شد و نگاهش را به گلهای باغچه داد.
_اون آدم واسه من مرده. کسی که احساسات منو نادیده گرفته و خودشو به ما ترجیح داد، کسی که به پدر و مادرشم رحم نکرد، فکر میکنین ازرش فکر کردن داره؟ نمیخوام حتی بهش فکر کنم.
_اگه یه وقت تویه جای شلوغ مشکلی برام پیش بیاد چیکار میکنید؟
به طرفم برگشت و ریز خندید.
_اوم. فکر کنم مجبور میشم جاتون بزارم و فرار کنم تا کسی نشناستم.
نگاهش کردم. بلندتر خندید.
_جدی باشین لطفاً. برام مهمه بدونم واسه همین پرسیدم.
_حالا چی میشه جدی نباشم؟ جلسهی بازجویی که نیست... از شوخی گذشته، شاید یه وقتایی نتونم جلو بیام و عزیزام اذیت بشن اما حتماً فهمیدین آدم بیغیرتی نیستم بشینم ببینم ناموسم توی دردسر باشه و من فقط به خراب نشدن شهرتم فکر کنم.
#ادامه_دارد
#کپی_در_شان_شما_نیست
#زینتا
رفتن به پارت اول:
https://eitaa.com/forsatezendegi/466
https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
#رمان_قلب_ماه #پارت_122 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 تا لباس پوشیدنِ مریم مش صابر شام را به ا
#رمان_قلب_ماه
#پارت_123
❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙
❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙
❤🌙❤🌙❤🌙
❤🌙❤🌙
❤🌙
_هر چی میخوای بگو. عزیز دلم.
_مریم یادته گفتی داستان مردایی که هر غلطی بخوان میکنن و واسه ازدواج میرن سراغ پاکترین دخترا، درست نیست؟
_امید.
_بزار بگم مریم جان. زندگی، زن زندگی میخواد. اینکه مردا دنبال زنای پاک میگردن اشتباه نیست. چون واسه زندگی باید کسی کنارت باشه که حتی با قویترین وعده و وعیدها پات بمونه و بهت وفادار باشه. تو علاوه بر این فداکاری، بزرگترین گذشتو هم کردی و بهم اعتماد کردی.
_امیدم، اگه من به خود تو فکر میکردم، جوابم همون بود که بار اول بهت گفتم ولی من به خدایی که تو باهاش قول و قرار گذاشته بودی اعتماد کردم و باور کردم که دیگه اون آدم قبل نیستی. خواهش میکنم دیگه در موردش حرف نزن. من دارم با الانِ تو زندگی میکنم. همین طور که پاکی و عاشقتم.
بعد از چند روز تصمیم گرفتند اگر خواستند دوباره مزاحم مریم شوند، امید و پدرش هر دو همراه او باشد.
*
در این حین کسی که مریم برای تحقیق فرستاده بود، خبر داد آزاده با پسری قرار داشته که با تعقیب او فهمیده پسری خلافکار است. توانسته بود فیلمی از او بگیرد که با دوستش صحبت میکرد. در مورد اینکه دختری پولدار پیدا کرده و میخواهد با او صمیمی شود تا بتواند از غفلت او استفاده کرده فیلم و عکسی بگیرد و خانوادهاش را مجبور کند برای پخش نکردن آن فیلم پول خوبی بدهند.
مریم همه مدارک را از او گرفت و به فکر بود که با آن پسر چه کار کند. در نهایت تصمیم گرفت با آزاده صحبت کند. اول آزاده نمیخواست زیر بار این مسأله برود. با مریم تندی کرد که چرا در کار او دخالت میکند و کارهایش به خودش مربوط است اما با دیدن فیلم و عکسها کمی نرم شد و شروع کرد به اشک ریختن.
#ادامه_دارد
#کپی_در_شان_شما_نیست
#زینتا
رفتن به پارت اول:
https://eitaa.com/forsatezendegi/1037
https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 #رمان_ترنم #پارت_122 حال بقیه خانوادهاش که گفتنی نبود
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌷🌪🌷🌪🌷
🌪🌷🌪
🌷
#رمان_ترنم
#پارت_123
_هوی. چه خبرته؟ سر میبری؟ اون بیرون خبریه؟
برگشت. زباندرازی کرد و رفت. خواستم دنبالش بروم و ادبش کنم که زهرا دستم را کشید و اجازه نداد.
_ولش کن ترنم. با همه نباید دعوا کرد. اصلا ارزششو داره؟
_خب ببین چی کار میکرد؟ تازه پرروگریم میکنه.
نگاه چپ چپی کرد. بیرون در مدرسه رسیدیم. گوشهای تکیه دادیم.
_چی میگفتیم؟ ... آهان. نمیدونم بهش بگم عمو میخواستش یا نه؟ از وقتی مامان اینا رفتن ندیدمش.
_خل شدی؟ از عموت که خبری نیست. اصلا ممکنه شهید شده باشه. اونوقت بهش بگی که چی بشه؟
لبم را آویزان کردم.
_نمیدونم. فضولیه دیگه.
مادرش آمده بود و برای خداحافظی دست داد.
_بکش پایین فیتیله فضولیتو. گفتنش بیچارهرو اذیت میکنه. بیخیال شو.
روزی که پدر و مادر برگشتند، همه خانواده برای استقبال به فرودگاه آمده بودند. حتی فاطمه که در آن مدت ندیده بودمش. گله از بی معرفتیاش کردم و او از معذب بودنش برای آمدن به خانه آقاجون گفت.
طبق برنامه عزیزجون شام را همگی به خانهشان رفتیم. بین راه پدر و مادر از سفر و موفقیتهایشان گفتند و ما از دلتنگیهایمان. بعد از شام بار و بنه خود را از خانه عزیزجون جمع کردیم و به خانه خودمان برگشتیم. عزیزجون از عادت کردن به ما گفت و من حس عجیبی داشتم. نمیدانستم دلتنگ باشم از رفتن یا خوشحال از برگشت به خانه.
فاطمه شب را در خانه ما مانده بود و فقط خدا میدانست چقدر خودداری کردم تا در مورد دفتر خاطرات عمو و حسش به او چیزی نگویم. وقتی از ماجراهای آن مدت، به جز چاقو کشیام، برای پدر و مادر گفتم، هم تحسینم کردند، هم اخطار بابت دعواکردنها دادند و هم جدی شدند برای دعوت کردن از خانواده زهرا به رسم تشکر.
#ادامه_دارد
#کپی_در_شان_شما_نیست
#زینتا
رفتن به پارت اول:
https://eitaa.com/forsatezendegi/1924
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
🌷
🌪🌷
🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
فرصت زندگی
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 #رمان_جذابیت_پنهان #پارت_122 وارد اتاق کارش شد. خانمی را دید
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞
🦋💞🦋💞🦋💞
🦋💞🦋💞
🦋💞
🦋
#رمان_جذابیت_پنهان
#پارت_123
_از طرف شما مشکلی نیست. شما اقتضاء کارتون اینه. سرگرد یزدانی که میدونست نباید این کارو میکرد.
چند دقیقه بعد، سرهنگ به همراه یزدانی وارد شدند. نگاهی به دو طرف کردند. سرهنگ از دولتیان خواست تا به جای جدیدی که یزدانی معرفی میکند، برود. یزدانی هم با نگاه بدی به رضا راهش را گرفت و رفت. دولتیان هم به دنبالش. همین که رفتند، رضا لب به اعتراض باز کرد.
_سرهنگ، اون از حرفای اون روزش؛ اینم از این خودسریش. میخواد به کجا برسه؟
سرهنگ دستش را بالا برد و علامت ایست داد و بعد به پریچهر که نگاهشان میکرد، اشاره کرد.
_فکر کنم امروز به اندازه کافی اذیت شدن. بهتره بریم جای دیگه شکایت کنی.
پریچهر از درک سرهنگ خوشش آمد. رضا پشت سرش را خاراند. پریچهر لب باز کرد.
_ببخشید ولی از صبح هیچ کاری نتونستم انجام بدم. خیلی اوضاع بدی بود.
_خب از همون اول صبح میگفتی، نه حالا که کلافه شدی.
_فکر نمیکردم اینقدر پر سر و صدا باشه. ممنونم.
با رفتنشان اوضاع به حالت عادی برگشت و او به کارش ادامه داد.
غروب که به خانه رفت، فهیمه خانم را در آشپزخانه دید. کس دیگری نبود. سلامی کرد.
_بقیه کجان؟ چه سوت و کوره. ماشین بابا هم نیست. جایی رفته؟
_بیبی مسکن خورده و خوابه. پدرتم از صبح رفته بیرون و برنگشته. حتی واسه ناهار که بیبی بهش زنگ زد، گفت نمیاد.
پریچهر دلخوری فهیمه خانم را احساس کرد.
_فهیمه خانم؟ چیزی شده؟ ناراحتی؟ بابا چیزی گفته؟
_نه اون که چیزی نگفت. ببین دخترم. من نمیخوام به کسی تحمیل شده باشم. من اصلا به این چیزا فکرم نمیکردم...
نگذاشت حرفش تمامش شود.
_چرا همچین فکری میکنی؟
_خب این رفتنش بعد از حرف زدن ...
#ادامه_دارد
#کپی_در_شان_شما_نیست
#زینتا
رفتن به پارت اول:
https://eitaa.com/forsatezendegi/2347
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
🦋
🦋💞
🦋💞🦋💞
🦋💞🦋💞🦋💞
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞
فرصت زندگی
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 #حصر_پنهان #پارت_122 دستم را کشیدم و با فاصله پیشش نشستم. حوصله
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋
🕸🦋🕸🦋🕸🦋
🦋🕸🦋🕸🦋
🕸🦋🕸🦋
🦋🕸🦋
🕸🦋
🦋
#حصر_پنهان
#پارت_123
همزمان با جمله آخر، تیرک دماغم سوخت. دیگر به نفسنفس زدن افتادهبودم و بغضهم شدهبود مزید بر حال خرابم. ناخودآگاه ادامه دادم:
-تو چه میفهمی چی کشیدم و میکشم؟! یهو یهمشت حیوون دورمو گرفتنو تو شدی سردستهشون، و آینده و آبروی منو
به باد دادید!
-میفهمم تسنیم بهخدا میفهمم! حالم خوب نبود، من نمیخواستم اینکار رو بکنم و بدون هیچ فکری فقط خوردم و اگه شبهی از پیامد کارمم تو ذهنم میومد، حتی یهدرصدم فکر نمیکردم کسی مثل تو اونجا باشه بهخاطر همین کلا بدون هیچحسابوکتابی، چیزیو که نباید خوردم؛ هرچندکه بعدش مثل چی پشیمون شدم!
-آخه مگه میشه؟ یعنی باخودت نگفتی شاید یه تازهوارد بین اینا باشه و من با این کار بلایی سرش بیارم؟ مگه خودت ایندوره رو نگذروندهبودی؟ مگه دوروبرت آدماییو با اینوضعیت ندیدهبودی؟
-نه! باور کن ندیدهبودم کسی تازهوارد باشه و توی امثال اونمهمونی انقدر بخوره که... مگر اینکه خودش تنش بخاره! من حتی یهدرصدم تو فکرم نبود که ممکنه کسیو چیزخور کرده باشن!
دستم را روی دهنم گذاشته و هق زدم. صورتم خیسخیس بود.
-خواهش میکنم منو ببخش تسنیم!
سرم را به دوطرف تکان دادم. محال بود!
-نه! زمانیکه مثل یهحیوون وقیح اومدی سراغ من باید فکر اینجاشوهم میکردی! آبی که ریخته، ریخته!
خواستم بروم که با حرفش متوقف شدم.
-اگه من مثل حیوون بودم، جام اونجا بود، بین حیوونا! تو چی؟!
با چشمهای گردشده به صورتش نگاه کردم.
-تو که جات اونجا نبود چرا اومدی؟
دهنم را باز کردم اما چیزی نگفتم، یعنی چیزی نداشتم که بگویم. با ناباوری سرم را تکان دادم؛ اصلا توقع چنین حرفی را نداشتم.
-میبینی؟ توهم اشتباه کردی! درسته آناهید فریبت داد و تو رو کشوند اونجا اما توهم عقل داشتی، نداشتی؟! تو اصلا برای چی باید بهجایی برسی که من این ضربه رو بهت بزنم؟ تو خودتم اشتباه کردی پس فقط بقیه رو مقصر نبین!
سرش را پایین انداخت و با صدایی آرامتر ادامه داد:
#ادامه_دارد
#کپی_در_شان_شما_نیست
✍م.خوانساری
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
بازگشت به پارت اول👇
https://eitaa.com/forsatezendegi/4821
🦋
🕸🦋
🦋🕸🦋
🕸🦋🕸🦋
🦋🕸🦋🕸🦋
🕸🦋🕸🦋🕸🦋