eitaa logo
فرصت زندگی
212 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
873 ویدیو
12 فایل
فرصتی برای غرق شدن در دنیایی متفاوت🌺 اینجا تجربیات، یافته‌ها و آنچه لازمه بدونین به اشتراک میذارم. فقط به خاطر تو که لایقش هستی نویسنده‌ از نظرات و پیشنهادهای شما دوست عزیز استقبال می‌کنه. لینک نظرات: @zeinta_rah5960
مشاهده در ایتا
دانلود
فرصت زندگی
#رمان_حاشیه_پر_رنگ #پارت_125 🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 می‌تونین تحمل کنین یا نه؟ دیدین که
🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 ایستادم و به طرف سالن با او همراهی کردم و در دل پررویی نثارش کردم. وارد سالن که شدیم دایی‌اش سوال معمول بعد از صحبت را پرسید و من با کلی خجالت جواب دادم. _خب عروس خانوم دهنمونو شیرین کنیم؟ _با اجازه‌تون یه کم وقت می‌خوام واسه فکر کردن. _سه روز دیگه خوبه که آبجی ما واسه جواب تماس بگیره؟ _بله. کمی بعد، آن‌ها رفتند و من ماندم با دلی آشوب و سردرگم. سه روز وقت داشتم تا تکلیفم را با دلم روشن کنم و تصمیم مهمی برای زندگیم بگیرم. بماند که اولین بار بود به یک خواستگار به طور جدی فکر می‌کردم. بقیه را نیامده رد می‌کردم. من همیشه از زندگی پرهیجان و خاص استقبال می‌کردم اما این زندگی که در حال تصمیم‌گیری برای تشکیل شدن یا نشدنش بودم، لبه‌ی تیغ بود و زیادی عمومی. ممکن بود خیلی از رفتارهای عادی بقیه زندگی‌ها برایم آرزو شود. ممکن بود نتوانم مثل بقیه دست در دست او به هر کجا سر بزنم و برای زندگی‌ام برنامه‌ریزی کنم. به این فکر کردم که اگر من و او از آدم‌هایی بودیم که از پخش شدن لحظه‌ی آب خوردنشان در فضای مجازی استقبال می‌کنند، شاید پذیرفتن این نوع زندگی جذاب هم بود. به این هم فکر کردم که اصلاً چرا باید به چنین زندگی پر چالشی فکر کنم. به خودم منصفانه جواب دادم. امیرحسین برایم خاص بود. خودش به شخصه، نه امیرحسین آزاد مشهور. شاید تعریف حسم نسبت به او هنوز دوست داشتن به حساب نمی‌آمد اما اخلاق و اعتقاداتش را دوست داشتم. آن شخصیتش که جدای از خوانندگی و هوادارانش دیده بودم، برایم قابل احترام بود‌. روز سوم بود و من از صبح کلافه در سالن راه می‌رفتم. مادر سفره‌ی ناهار را آماده کرد و به سالن آمد. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/466 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
#رمان_قلب_ماه #پارت_125 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 -این دخترا فقط ساده هستن که گرگ زیر پوست
❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 شب شد مادر که دید هنوز مریم به خانه برنگشته و تلفنش را جواب نمی‌دهد نگران شد، به امید زنگ زد. -امید جان مریم پیش توئه؟ تلفنشو جواب نمیده تا حالا نشده بود که جواب نده. قرار بود بیاد خونه. -مادر می‌خوای بگی هنوز خونه نیومده؟ بعدازظهر به من گفت محمد رفته شمال باید برم خونه. مامان تنهاست. -نیومده مادر همین نگرانم کرد اگه قرار نبود بیاد خونه که زنگ بهش نمی‌زدم. فکر می‌کردم با تو رفته. - الان میام اونجا. ما باهم از شرکت اومدیم بیرون. امید یکی دو ساعتی کنار مادر مریم ماند به چند جا زنگ زد و بارها شماره مریم را گرفت اما خبری نشد. تصمیم گرفت به کلانتری برود و گزارش کند. مادر را هم با خود برد. بعد به بیمارستان‌های مسیرش سر زدند. تا صبح هیچ کدام نتوانستند بخوابند. صبح امید گفت باید به شرکت برود و از پدرش کمک بگیرد و از مادر خواست اگر خبری شد به او اطلاع دهد. همین که امید به شرکت رسید، جلوی در، مردی جوان خودش را به او رساند. کمی با او حرف زد. امید گوشی خود را از جیبش درآورد. چیزهایی را دید که باعث شد روی زمین بنشیند. آن مرد از این فرصت استفاده کرده و پا به فرار گذاشت. امید نمی‌خواست چیزهایی را که می‌دید باور کند اما چطور می‌توانست فیلم‌ها و عکس‌هایی آن‌چنان واضح را انکار کند؟ مریم صبح آن روز از یک ماشین به بیرون پرت شد. حال خیلی بدی داشت کمی که راه رفت با سرگیجه شدید از هوش رفت. مردم او را به بیمارستان رساندند. وقتی به هوش آمد، پرستار برخورد تندی با او داشت. در حالی که سرم را عوض می‌کرد، غر زد. -معلوم نیست چه کار می‌کردی. کمتر عیاشی کنین تا این جوری نشین. مریم که چیزی از حرفش نمی‌فهمید و سردرد شدیدی داشت، ترجیح داد چیزی نگوید. -می‌تونم یه تماس بگیرم. پرستار گوشی مریم را که با او آورده بودند به او داد. مریم شماره مادر را گرفت. به زحمت فقط توانست اسم بیمارستان را که از پرستار پرسیده بود، به او بگوید. چند بار شماره امید را گرفت اما خاموش بود. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1037 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 #رمان_ترنم #پارت_125 سرش را نزدیک تر آورد و در گوشم ح
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 هنوز کسی جواب نداده بود که عمو حسن و خانواده‌اش هم رسیدند. عزیزجون دیگر بی‌قرار شده بود. عمو ترجیح داد زودتر از آنکه استرس و حدس و گمان او را از پا در آورد، خبر را بدهد. روبه‌روی مادرش نشست و دستش را گرفت. _عزیزجون، می‌خوام یه خبر خیلی خوب بهت بدم. مژدگونی چی بهم میدی؟ بین صورت عمو چشم گرداند و نگاهی به آقاجون که کنارش بود، انداخت. _چه خبر خوبیه که همه واسه دادنش جمع شدین و رنگ و روتون پریده؟ _مادر من مژدگونیمو بده تا بگم. _اونم محفوظه. خبرتو بگو که دقم دادی. _چشمت روشن. حمیدو پیدا کردن. زنده‌ست. اسیرم نشده. عزیزجون خیره خیره نگاهش کرد. توان هضم حرف شنیده را نداشت. چند لحظه که گذشت با اشاره پدر عمو جایش را به او داد. پدر معاینه‌ کرد و فشارش گرفت. از ظرف داروهایش قرصی زیر زبان عزیزجون گذاشت. عمه حمیده پشتش نشست و شانه‌های را می‌مالید. چند دقیقه بعد عزیزجون به خودش آمد و اشکش جاری شد. لبخندی هم به لبش نشست. رو به آقاجون کرد. _تو رو خدا بگو. اینا راست میگن؟ آقاجون هم لبخند زد و با سر مهر تاییدی به حرف بقیه زد. عمه حمید زبان باز کرد. _آره عزیزم حقیقت داره. ته‌تغاری لوست داره بر‌می‌گرده. دیگه ماهارو تحویل نمی‌گیری. اعتراضی کرد اما سریع از جا بلند شد. دور اتاقی چرخی زد و رو به همه کرد. _پاشین دیگه. چرا نشستین؟ خونه باید تمیز بشه... وای اتاقش گردگیری می‌خواد‌. تا حالا دل نداشتم برم توش. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1924 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🌷 🌪🌷 🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
فرصت زندگی
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 #رمان_جذابیت_پنهان #پارت_125 غروب بود که پیمان برگشت. بی‌بی ب
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 با نشستن فهیمه خانم، پیمان رو به او کرد. _ببخشید اگه رفتن امروزم باعث سوء تفاهم شد. دستپاچه مِن مِن کرد. _نه. خواهش می‌کنم. مساله‌ای نیست. پریچهر خواست به معذب بودنشان بخندد اما از پیمان می‌ترسید. بی‌بی رو به پیمان کرد. _پیمان جان، من امروز با دخترای فهیمه خانم صحبت کردم. حرفاشونو شنیدم و بعدش قانعشون کردم و حل شد. پیمان سر به زیر انداخت و تشکر کرد. _می‌مونه تاریخش که فکر کنم آخر هفته دیگه بهتر باشه. به آقا پیام اینام می‌خوام بگم بیان. وقت داشته‌باشن. شمام وقت واسه خرید و کارای محضر و اینا داشته باشین. پیمان این بار سر بلند کرد. _بی‌بی، نمی‌خواد کسیو خبر کنی. من همین طوریشم فکر خبردار شدنشونو می‌کنم؛ اون‌وقت... _تو نمی‌خواد فکرشو بکنی. خودم میگم. تو کارای مربوط به خودتو انجام بده. پریچهر دستش را به علامت اجازه گرفتن بالا برد. _با اجازه. مدارکتونو بدین به من. میدم آقای قربانی کارارو انجام بده. تا بعد از شام پریچهر هیچ حرف دیگری نزد. سکوتش برای بقیه که عادت به شیطنتش داشتند، به چشم می‌آمد. _پریچهر، چرا حرف نمی‌زنی؟ ساکت شدی؟ هی با اون گوشی ور میری که چی؟ پریچهر آهی کشید و نگاهی به آن‌ها کرد. _چی بگم؟ همین شما باعث شدین این طوری بشم. با خودم عهد کردم دیگه توی هیچ کاری دخالت نکنم و در ضمن وقتی همه‌تون باهام دعوا می‌کنین یا منو مقصر هر چیزی می‌دونین، دیگه چه حرفی بزنم. اصلاً من دیگه غلط می‌کنم حرف بزنم. از جا بلند شد. بغض صدایش حالش را بروز داد. شب به خیری گفت و به طرف پله‌ها رفت. هنوز دستش را به نرده نگرفته بود که پیمان شانه‌هایش را گرفت و او را برگردند. سرش را به آغوش گرفت. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/2347 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🦋 🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞
فرصت زندگی
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 #حصر_پنهان #پارت_125 صفحه آخر دفترم که درآن برنامه درسی‌ام را نو
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 لبخند دندان‌نمایی زد و جواب داد: -همین‌که تو و فاطره رفتید انگار من رفتم! والا! این چندروز رو اگه درست‌وحسابی نخونم که میوفتم. به تخت تکیه زد و پاهایش را دراز کرد: -زنگ زدم بهشونو ازشون معذرت‌خواهی کردم؛ اوناهم بزرگوارانه گفتند که با خیال راحت بشینم سر درسام. ان‌شاءالله بعدا براشون جبران می‌کنم. بلند شد و جهید روی تخت بالای سر من که تختش بود و ادامه داد: -به فاطره‌هم گفتم که بهشون سربزنه و چیزایی که براشون خریدمو به دستشون برسونه؛ دوست خوب و بامعرفتیه، خدا خیرش بده! لبخند کم‌جانی زدم. چقدر بامعرفت بود، آفرین! حالا من چه؟ بنده‌خدا شادی، فکر می‌کرد من رفتم شیراز؛ اما چه‌می‌داند که من از بعد عید، دیگر خانواده‌ام را ندیدم! هرچندکه همان عیدهم آنقدر درگیری ذهنی داشتم که اصلا هیچ‌چیز از آن نفهمیدم! نکند دلیل ناراحتی پارساهم همین کم رفتن‌ها و کم احوال گرفتن‌ها بود! دفترم را باز کردم و فکرم را نوشتم. این ثبت افکار و خاطرات را دوست داشتم! اینطور همه‌چیز یادم می‌ماند و من از ریحانه بابت این‌روشی که به من معرفی کرد، واقعا ممنون بودم. *** از پله‌های مرمری بالا رفتم. به تابلوی کوچک طلایی کنار در نگاه کردم: "زیباسرای آوا!" کلید زنگ را فشار دادم. چیزی نگذشت که در باز شد و آناهید به استقبالم آمد. -سلااام عزیزم! خوش‌اومدی! همانطور که وارد می‌شدم، با لبخندی جواب دادم: -سلام، ممنونم! چقدر قشنگ و دلبازه اینجا! مبارک باشه! -مرسی عشقم، چشمای خوشگلت قشنگ می‌بینه! بیش‌تر چشم گرداندم؛ سالنی بزرگ با تم سفید و طلایی. یک‌طرف سالن سه‌آینه بزرگ به دیوار نصب و دور آن گچبری شده‌بود. روبه‌روی هرآینه، صندلی مخصوص آرایشگری بود. در عرض سالن‌هم دو آینه کوچک‌تر بود و جلوی آن‌ها صندلی کوتاهی مو. به‌سمت مبل‌های طلایی پیش رفته و روی آن‌ها نشستم و مشغول تماشای تصاویر انواع مدل مو و آرایش زنانه که برروی دیوار با چینش باسلیقه‌ای چسبانده شده‌بود، شدم. -بفرمایید! ✍م.خوانساری 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ بازگشت به پارت اول👇 https://eitaa.com/forsatezendegi/4821 🦋 🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋