eitaa logo
فرصت زندگی
212 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
873 ویدیو
12 فایل
فرصتی برای غرق شدن در دنیایی متفاوت🌺 اینجا تجربیات، یافته‌ها و آنچه لازمه بدونین به اشتراک میذارم. فقط به خاطر تو که لایقش هستی نویسنده‌ از نظرات و پیشنهادهای شما دوست عزیز استقبال می‌کنه. لینک نظرات: @zeinta_rah5960
مشاهده در ایتا
دانلود
فرصت زندگی
#رمان_حاشیه_پر_رنگ #پارت_130 🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 از او تشکر کردم و به طرف امیرحسین
🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 ناهار را با حفظ همان حیای دخترانه‌ام خوردیم و جواب مثبت آزمایش را که گرفتیم، برای خرید حلقه رفتیم. سلیقه‌هایمان نزدیک به هم بود به همین خاطر زیاد طول نکشید تا حلقه‌ی ساده‌ی تک نگینی را انتخاب کنیم. همان‌جا از یک نقره فروشی انگشترهای ست نقره زیبا و ظریف و خیلی شبیه حلقه‌های طلایمان را خریدم. در جواب تعجبش یک جواب دادم و لبخندش نصیبم شد. _طلا واسه مرد هم حرامه و هم ضرر داره. گرفتمشون که از اینا استفاده کنیم. خسته به خانه رسیدم و از او خداحافظی کردم. بماند که کل روز رامین بارها زنگ زد و ابراز وجود کرد تا جای خالیش پر شود. بماند که فرزانه هم تماس گرفت و مشکوک بودنم را گوشزد کرد اما من به تلافی ندادن خبر نامزدیش، چیزی بروز ندادم. امینه و خانواده اش برای آخر هفته خودشان را رساندند. قرار شده بود شب جمعه بله برون باشد و روز جمعه عقد در خانه‌ی ما با همان جمعیت. از امیرحسین خواستم صبر کنیم تا امینه هم برای خرید باشد. با مادر، امینه و عطیه خرید کردیم و بیشتر جاها امیرحسین را با خودمان نبردیم تا دردسر ساز نشود. وقتی با چشمانش التماس می‌کرد که با ما بیاید، دلم برایش سوخت اما رعایت حالمان را می‌کرد و نمی‌آمد. عطیه گویا از امینه حساب می‌برد. چون تا می‌خواست ساز مخالف بزند با چشم غره‌ی امینه ساکت می‌شد. به خانه که رسیدیم از خستگی روی تخت ولو شدم و باصدا داد و بیداد مادر از خواب پریدم. _حلما پاشو اون خواهرتو صدا کن الانه که مهمونا برسن اونوقت گرفته خوابیده. هنوز آماده نشده. چیزیم نخورده. از اتاق جوابش را دادم. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/466 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
#رمان_قلب_ماه #پارت_130 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 -داداش تو واقعاً در مورد مریم شک کرده بو
❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 مادر امید شروع کرد به عذرخواهی و توجیه رفتار پسرش که مریم چند جمله گفت و به اتاقش برگشت. -مادر جان آدما یه بار دنیا میان و یه بار می‌میرن. من همون موقع که امید به جای دلداری دادن آتیش به دلم زد و حتی حاضر نشد به حرفام گوش کنه مُردم. تموم شدم. حالا اومدین مرده زنده کنین؟ دم مسیحا دارین یا معجزه بلدین؟ مریم مُرد. ببینین قیافه منو چیزی جز یه جسد می‌بینین؟ -دخترم تو که مثل کوه مقاوم بودی. -کوه رو هم وقتی دینامیت بهش بزنن منفجر میشه. نابود میشه. از کوه که سخت‌تر نیستم. باور کنین منم آدمم. امید تا صبح نخوابید و فردای آن روز با وجود این‌که شنیده بود مریم چه چیزهایی گفته، به خانه او رفت. در زد. وارد اتاق شد. مریم فکر کرد مادرش در زده. جواب داد. اما وقتی از رختخواب بلند شد، امید را دید که روبروی او نشسته. خواست بیرون برود اما امید دست او را سفت گرفت و اجازه نداد. مریم رویش را برگرداند. امید با دیدن چهره مریم اشکش سرازیر شد. -از اون روزی که منو دیدی جز درد سر واست چیزی نداشتم. ادعا کردم هر وقت گیر افتادی بهم بگو من پشتتم اما یه بار که به دردسر افتادی پشتت که نبودم بهت پشت پا هم زدم. آدم بی‌لیاقتی بودم که خدا جواهر قسمتم کرد. آدم بی‌لیاقتو چه به جواهر. تو رو خدا بهم داد تا منو آدم کنه اما من قدر ندونستم. مریم جان می‌دونم توقع خیلی زیادیه که بخوام منو ببخشی اما خواهش می‌کنم لااقل غمگین نباش این جور خودتو داغون نکن. من اینجا می‌شینم هرچی خوستی فحشم بده، بزن زیر گوشم؛ اصلاً هر کاری خواستی باهام بکن اما غصه نخور. امید با این حرف دست‌های مریم را رها کرد و نشست وسط اتاق و به پهنای صورت اشک می‌ریخت. مریم همین که دستش آزاد شد، از جا بلند شد و به اتاق مادر رفت و درِ آنجا را قفل کرد. محمد تازه از سر کار آمده بود وقتی فهمید امید آمده، خواست او را از خانه بیرون کند اما مادر اجازه نداد و از او خواست دخالتی نکند. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1037 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 #رمان_ترنم #پارت_130 _خب نگفت چی شد؟ این همه مدت کجا ب
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 حامد کنار آقاجون و من کنار عمو نشستم. عمو رو به من کرد. _اینجا چی کار می‌کردی؟ زود بگو چرا اینجا زندگی می‌کردی؟ خندیدم و ماجرای سفر پدر و مادر و نقل مکان من و حامد را برایش توضیح دادم. آهانی گفت و از درس و رشته‌ام پرسید. _عمو می‌خوای درستو ادامه بدی؟ _نه پس. میشینم مدرک خودش محترمانه بیاد بشینه بغلم. _قبول می‌کنن؟ _نمی‌دونم. یه سال خونده بودم. اگه قبول نکنن باید از اول شروع کنم. عزیزجون به آشپزخانه رفت و بین راه صدایم زد. _مادر جان زنگ بزن به مادرت اینا بگو شام اینجایین. منتظرشون می‌مونیم. از خدا خواسته تماس گرفتم. آقاجون با حامد به حیاط رفت تا به باغچه آب بدهد. _عزیزجون خودتو خسته نکن. الان خودم میام کمک. عمو چشمانش را گرد کرد و چپ چپ نگاهم کرد. _چیه چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟ لبش را به جلو پیچی داد. _نمی‌دونم. شاید خوابم. یعنی تو اینقدر بزرگ شدی که می‌خوای واسه شام کمک کنی؟ چیزیم بلدی؟ _اِ؟ چرا منو دست کم می‌گیری؟ خونه فقط در حد غذا گرم کردنم اما اینجا خب عزیزجون گناه داره پاهاش اذیت میشه دیگه. یه کم کمک می‌کنم اگه خدا قبول کنه. _نه واقعاً باورم شد بزرگ شدی. یادم باشه به داداش بگم زود شوهرت بده که وقتشه. جیغی کشیدم و اسمش را صدا زدم که باعث شد عزیز جون از آشپزخانه بیرون بیاید. _چی کارش داری حمید جان؟ بچم اونقدر خانوم شده که حبیب حامدو سپرد بهش ولی دلیل نمیشه واسش نقشه بکشی و جیغشو در بیاری. دسته‌ای از موهایم که روی صورتم بود را کشید. _هی هی هی. فندق خانوم، نبینم جای منِ ته‌تغاری رو پیش عزیزجون پر کرده باشیا. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1924 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🌷 🌪🌷 🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
فرصت زندگی
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 #رمان_جذابیت_پنهان #پارت_130 _می‌خوام بدونم، عمو که بود هم ای
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 سلامی کرد و راهِ اتاقش را در پیش گرفت. داریوش از جا بلند شد و به طرفش رفت. _کجا به سلامتی؟ تشریف داشتی حالا. به راهش ادامه داد. _می‌خوام لباس عوض کنم. داریوش خودش را به او رساند. دورش چرخی زد. _همیشه این طور بی‌‌خیال دیر وقت میای؟ عمو چیزی بهت نمیگه؟ دور بعدی را هم چرخید. _اون یارو، واسه چی باهات بود؟ چطور صدای منو شنید که واسه من سخنرانی کنه؟ هان؟ صدای هان گفتنش بلند بود و باعث شد پریچهر از جا بپرد. سکسکه‌اش گرفت. داریوش رو بنده‌اش را بالا زد. با دیدن چشم‌های قرمز و ورم کرده پریچهر بیشتر عصبی شد. داد زد. _چی به سرت اومده که اینقدر گریه کردی؟ دِ بگو کجا بودی؟ دادش طاقت پریچهر را تمام کرد با صدا شروع به گریه کرد. با سرعت از پله ها بالا رفت‌. صدای بی‌بی در آمد. _پدر صلواتی چرا داد می‌زنی سرش؟ این همه سال پیمان این طوری سرش داد نزده. اون‌وقت تو، چی کار داری می‌کنی؟ بهت گفتم قرارشونه بعضی روزا کارش طول می‌کشه اما تو داری به چی متهمش می‌کنی، یعنی چی که کجا بود، وقتی آب خوردنشم به ما خبر میده.؟ _آخه این چه کار کوفتیه که تا این موقع با یه مرد غریبه بمونه و الان این شکلی برگرده خونه؟ پریچهر به اتاق که رسید، در اتاق را قفل کرد. حتی با در زدن‌های داریوش هم در را باز نکرد. صبح، بعد از نماز به تنهایی صبحانه خورد و آماده شد. بی‌بی از وقتی مسکن می‌خورد، نمی‌توانست صبح زود بیدار شود. خواست تاکسی خبر کند که پیامی برایش آمد. _توی کوچه منتظرتونم. سریع و بی‌‌صدا بیرون رفت. ماشین کمی جلوتر پارک شده بود. سوار شد. سلامی کردند. _ببخشید به زحمت افتادین. _زحمتی نبود. شما دیشب لطف کردین و ماشینو دادین که ببرم. نمی‌شد که صبح بی‌ماشین بمونین. در اداره با پیمان صحبت کرد. دل‌تنگش بود و با برخورد داریوش و تفاوت رفتار آن‌ها بیشتر دلتنگی کرد. هنوز دو روز تا آمدنشان مانده بود. عصر که به خانه رفت، داریوش برای خرید بیرون رفته بود. سراغ بی‌بی رفت و در مورد شب قبل با او درد دل کرد. تا شب از اتاقش بیرون نیامد. در اتاق زده شد و داریوش در را باز کرد. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/2347 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🦋 🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞
فرصت زندگی
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 #حصر_پنهان #پارت_130 در آن‌مدت در آرایشگاه، گاهی جلساتی در اتاق
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 نگاهی به پیام ارمیا انداختم. کارشان تمام شده‌بود و می‌توانستیم برگردیم! لیوان یکبارمصرف را برداشتم و بقیه دلسترم را سر کشیدم. -ممنون تسنیم جان! واقعا پیشنهاد به‌جایی بود. آناهیدهم بطری نوشابه خالی را روی میز گذاشت و دنباله حرف پریسا را گرفت: -آره خیلی چسبید تسنیم جونم! لبخندی به هردویشان زده و "نوش‌جان"ی گفتم. -خب بریم دیگه به کارمون برسیم. به پیروی از حرف پریسا از رستوران بیرون رفتیم. جلوی در آپارتمان مردی جوان سوار موتور شد. نگاه خاصی به من انداخت و قبل‌از آن‌که پریسا و آناهید حواسشان به او جمع شود کلاه کاسکتش را گذاشت و گاز داد و رفت. خیلی چهره‌اش برایم آشنا بود. داخل آپارتمان شدیم. سعی کردم کمی بیش‌تر فکر کنم تا یادم بیاید. چشمانی قهوه‌ای، پوستی گندمگون و ابروهای پیوسته و موهای لخت مشکی. او مرا می‌شناخت! به‌راحتی می‌شد این موضوع را از نگاهش فهمید. تیشرت لش مشکی با لی زاپ‌دار طوسی به تن داشت با صورتی سه‌تیغه... نه این‌آدم نمی‌توانست از آن‌ها باشد! به خود که آمدم، خودم را جلوی در واحد آرایشگاه دیدم. آن‌روز را استثنائا از ساعت سه به مشتری‌ها نوبت داده‌بودند. شاید می‌خواستند مرا مشغول کنند! حدود سه‌ونیم بود که گویا تمام اعضای جلسه آمده‌بودند. مثل اکثر اوقات آناهید پیشم ماند و پریسا وارد اتاق جلسه شد. خوشحال بودم، بالأخره معلوم می‌شد در آن‌اتاق چه‌خبر است! حصارامن6 -چه‌خبر جواد؟ جواد همانطور که هدفون در گوشش بود جواب داد: -مثل همیشه آقا! برنامه‌ریزی برای رخنه بین مردم و تبلیغ آیینشون؛ البته اول دین مردمو میگیرن بعد آیینشونو هدیه میدن، قبول کردن که چه بهتر، نکردن که باز همون دینیم که گرفتن خودش موفقیت بزرگیه! یه‌گزارش کامل براتون نوشتم آقا؛ گویا قراره روی برخی جوونا کار کنن تا ذهنیتشون به بهانه اعتراض به‌سمت اغتشاش بره. بردیا متفکر سری تکان داد: -حالا الان گزارشتو می‌خونم. وحید اومده؟ -بله آقا اومده. -خوبه! ✍م.خوانساری 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ بازگشت به پارت اول👇 https://eitaa.com/forsatezendegi/4821 🦋 🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋