eitaa logo
فرصت زندگی
212 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
873 ویدیو
12 فایل
فرصتی برای غرق شدن در دنیایی متفاوت🌺 اینجا تجربیات، یافته‌ها و آنچه لازمه بدونین به اشتراک میذارم. فقط به خاطر تو که لایقش هستی نویسنده‌ از نظرات و پیشنهادهای شما دوست عزیز استقبال می‌کنه. لینک نظرات: @zeinta_rah5960
مشاهده در ایتا
دانلود
فرصت زندگی
#رمان_حاشیه_پر_رنگ #پارت_133 🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 به طرف ماشینش حرکت کردم. که دوید و
🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 تا رسیدن به خانه همان‌طور به حرفم می‌خندید و تکرارش می‌کرد. بماند که خودم هم خیلی خندیدم اما بی صدا و زیر شنل. با رسیدن ما صدای کف و هلهله بلند شد و من به جایگاهی که با پارتیشن سیار از قسمت آقایون جدا شده بود رفتم. امیرحسین از کنارم بلند نشد تا عاقد با پدر و پدربزرگم و داییِ امیرحسین آمدند و عقد بین من و او خوانده شد. او شد محرمم و پیوندی بینمان ایجاد شد دائمی. دعا کردم که کنارم بماند و بمانم کنارش پر از مهر و محبت. با رفتن عاقد و دایی، پدر و پدر بزرگ برای تبریک و در آغوش گرفتم آمدند. شیطنتم گل کرده بود و وقتی مجبور شدم سرم را برای آنها بالا کنم کمی به طرف مخالف امیرحسین برگشتم تا باز هم نتواند مرا ببیند. از فرزانه خواسته بودم مراسم حلقه و عسل را برای بعد بگذارد و باز هم طبق نقشه قبلی‌ام امیرحسین را بدون آنکه مرا دیده باشد به طرف آقایون فرستادند. بماند که حلما فحش بارانم کرد وقتی چهره‌ی مظلوم و دلخورش را دید. گوشی ام را گرفتم تا صبری برایش دست و پا کنم. _سلام آقای همسر. اگه میشه صبر کن. می‌خوام وقتی شنل رو برمی‌دارم اولین نگاه حلامون رو بدون هیچ پارازیتی حس کنم. سریع جوابش آمد. _سلام خانوم دلبر. سخته ولی به اون نگاه ویژه می‌ارزه. به روی چشم. چند دقیقه که گذشت، از جمع عذرخواهی کردم و به اتاقم رفتم. به امیر حسین پیام دادم که از حلما سراغ گیتارش را بگیرد. چون آن را برای اجرایی زنده آورده بود و وقتی دنبالم آمده بود در اتاقم گذاشته بودمش. حلما هم او را راهنمایی کرد که گیتار در اتاق من است. در زد و وارد شد. رو به در به میز آرایشم تکیه کرده بودم. در را که بست خیره تکیه به در داد. دهانش باز مانده بود و نمی‌توانست حرفی بزند. او مرا بدون حجاب ندیده بود چه برسد به آنکه میکاپ و شینیون هم اضافه شده باشد. لبخند زدم و به طرفش رفتم. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/466 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
#رمان_قلب_ماه #پارت_133 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 امید که خم شده بود و سرش را بین دست هایش
❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 امید فقط ایستاد و با غم به محمد نگاه کرد. مریم از جا بلند شد. دست محمد را کشید و با خود به اتاق برد. -محمد جان، من ساده نیستم. تمام اون اشک و غصه‌ها که دیدی واسه این بود که با وجود علاقه‌م به امید، می‌خواستم پا روی دلم بزارم و دیگه طرفش نرم. دیشب خوابی دیدم که نتونستم مقاومت کنم. درسته خواب حجت واسه تصمیم‌گیری نیست ولی وقتی شهیدی که اون بهش متوسل شده، بیاد تو خوابم و وساطتشو بکنه چی می‌تونم بگم؟ هنوزم دلم صاف نیست اما نمی‌تونم ردش کنم. داداشِ من درسته منو عاقل می‌دونی اما وقتی دلو به کسی دادی، یعنی دیگه درِ عقلو واسش بستی. در ضمن فیلمی که واسه اون فرستادن و کارام توی اون جمعو خودمم دیدم. اونقدر طبیعی بود که اگه تو هم بودی شاید باور می‌کردی. بهش حق بده. اون آدمیه که یه بار بهش خیانت شده بود. ناراحتی من این بود که چرا از خودم نپرسید، توضیح نخواست و اینکه صبر نکرد تا معلوم بشه ادعای من درسته یا غلط. حالا تو هم آروم باش. محمد ساکت رفت و صورتش را شست. مریم و محمد سر سفره نشستند. بی‌آنکه حرفی بزنند. تمام روز امید همان‌جا کنار مریم ماند. اما مریم همان‌طور کم‌حرف و آرام بود. امید جریان نذرش را تعریف کرد و از مریم قول گرفت تا کمکش کند. فردای آن روز، مریم و امید به شرکت رفتند. آقای پاکروان از برگشت دوباره عروسش ذوق زده شد اما با دیدن چهره او که در طول یک هفته چنین درهم و شکسته شده بود و چشمانش گود رفته بود، شرمنده و ناراحت شد. با اعلام آمادگی مریم جلسه‌ای تشکیل شد و گزارش داده شد که در طول هفته بعضی شاخص‌های بورس افت زیادی داشته. پیشنهاداتی داده شد اما مریم آن‌ها را رد کرد و توضیح داد عکس‌العمل شرکت‌هایی با سهام بالا در این مواقع تاثیر زیادی بر آینده و زندگی افرادی با سهام کم خواهد داشت؛ پس برای جلوگیری از ضرر نباید عده‌ای دیگر را نابود کرد. مریم جلسه را به این تصمیم ختم کرد که باید به تحلیل بازار بپردازد و اطمینان داد که به دلیل سود در بخش‌های دیگر سبد سهام، اوضاع نگران کننده نیست. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1037 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 #رمان_ترنم #پارت_133 بیرون دویدنم باعث شده بود لباس گر
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 روی تختش نشست. خیره به عکس‌های روی دیوار شد. لپش را که کشیدم، به خودش آمد و اخمی کرد. دست روی صورتش گذاشت. _ جای تنبیه شدن لپ منو می‌کَنی؟ خجالت نمی‌کشی؟ کنارش خودم را روی تخت ولو کردم. _نه بابا. من نقاشیم نمی‌کشم؛ چه برسه به خجالت. نگاه چپ چپی کرد. _بی‌خیال عمو. فکرشم نکن. خودم زیر زبونشو می‌کشم. جوری که نفهمه از کجا خورده. _خل شدی؟ می‌زنی همه چیو خراب می‌کنی. اصلاً نمی‌خوام تو کاری کنی. جلوی پایش روی دو زانو نشستم. _به جون خودم بلدم چی بگم. مستقیمم بهش نمیگم. ناگهان با یادآوریش جیغ آرامی زدم که عمو چشمش گرد شد. _وای عمو، یادم رفت بهت بگم. فاطمه دانشگاه تهران قبول شده الانم خوابگاهه. بعضی وقتا میاد پیشمون. عمو اخمی کرد و بعد لبخند زد. _ِآتیش پاره، از آخر صحبت می‌کنی؟ چرا نمیگی اینجاست؟ صدای عزیزجون را شنیدم که با سکوت ما نگران شده بود و صدایمان می‌زد. صورت عمو را بوسیدم و دستم را برای گرفتن کلید دراز کردم. _خب حالا گفتم دیگه. کلیدو بده بنده خدا داره صدا می‌زنه. به جون خودم جورش می‌کنم ببینیش. چشمکی همراه لبخند زدم. _مثلا اتفاقی. باشه؟ در را باز کرد و اشاره کرد بیرون بروم. _بیا برو. تو حیثیت ما رو به باد نده، کمک پیش‌کش. هنوز از در بیرون نرفته، سرم را به طرفش کج کردم. _همین جوری پیش بری، میشی پیر پسر می‌مونی رو دستم. فوری گوشم را کشید و دوباره جیغم را به هوا برد. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1924 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🌷 🌪🌷 🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
فرصت زندگی
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 #رمان_جذابیت_پنهان #پارت_133 کمی بعد پریچهر گوشی به دست، روی
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 _روانی، سرم شکست. متوجه نمیشی ممکنه چیزیم بشه؟ _نوچ. روانیم خودتی که یقه‌مو گرفتی میگی برو. حالا بگیر بخواب. پریچهر سرش را ماساژ می‌داد. _چه جوری بخوابم؟ سرمو داغون کردی. داریوش به طرف در رفت. _بسه بسه. خودتو لوس نکن. حنات رنگی ندار واسم. _بدجنس، سرم درد گرفت. داری میری؟ بیرون رفت. _چی کار کنم؟ کولت کنم ببرم دکتر؟ _نخواستم. تو سر منو نشکن، دکتر بردن پیش‌‌کش. برای برگشت پیمان و فهیمه خانم، پریچهر حال خوبی داشت. آن روز سر کار نرفت. با کمک توران خانم وسایل فهیمه خانم را به اتاق پیمان برد و گوشه‌ای چید تا خودش با سلیقه خودش مرتب کند. عصر برای استقبال به فرودگاه رفتند. خانواده فهیمه خانم هم آمده بودند. آن‌ها را برای شام دعوت کرده بود. عمو پیام و داوود به خاطر کار باغات عمو نتوانستند بیایند. وقتی پدر را دید، بی‌طاقت سمتش دوید و او را طولانی در آغوش گرفت. آخر هم با کنایه‌های داریوش از هم جدا شدند. در راه خانه، کنار پدر نشست و سر به شانه‌اش گذاشت. داریوش که رانندگی می‌کرد، از آینه نگاهی انداخت. _پریچهر، بسه دیگه اینقدر نچسب به بابات. قبلنا فرق می‌کرد. الان خانومش خوشش نمیاد هی آویزونش بشی. پیمان توبیخی اسم داریوش را صدا زد. پریچهر که در ماشین روبنده را بالا زده بود، برایش زبان درازی کرد. _تا چشاتم درآد. حسودی؟ به تو چه؟ _عمو، چه جوری اینو تربیت کردین که روز به روز لوس‌تر و بی ادب‌تر میشه؟ پریچهر جیغی زد. _این به درخت میگن. من بی‌ادبم؟ __الان بچه دو ساله می‌دونه زبون درآوردن بی‌ادبیه. پیمان سعی کرد ساکتشان کند. _باز شما شروع کردین؟ معلوم نیست این یه هفته چی به سر بی‌بی بیچاره آوردین. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/2347 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🦋 🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞
فرصت زندگی
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 #حصر_پنهان #پارت_133 و رفت. علی در اتاقش را باز کرد و داخل رفت.
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 دستم را به دسته کیفم تکیه داده و به طرف در می‌رفتم که گوشی در دستم لرزید و صدایش بلند شد. نگاهش کردم، پارسا بود. -سلام داداش! -سلام آبجی خوشگله! چه‌خبر؟ بالأخره امتحانات تموم شد؟ -آره خداروشکر! کلشو دادم رفت. -خب الحمدلله! پس بیا بیرون تا بریم! -کجا بریم؟ اصلا مگه تو کجایی؟ -من جلوی در دانشگاهتونم. اومدم بریم هرجا دوست داری! دیگر جلوی در دانشگاه بودم. کمی اطراف را نگاه کردم و جلوتر، ماشین پارسا را دیدم که داشت پیاده می‌شد. سریع برگشتم داخل و گفتم: -وای داداش دستت‌دردنکنه؛ اما من خوابگاهم! یکم کار دارم بعدش دوست داشتم برم خونه دایی؛ البته هنوز بهشون خبر ندادم. -خب میام خوابگاه سراغت، باهم بریم. خودمم بهشون خبر می‌دم. -نه داداش ممنون! تو برو من خودم میام، یه‌وقت کارام طول می‌کشه شرمنده‌ت میشم. -دشمنت شرمنده خانم هنرمند! شرمندگی نداره. -داداش جونم خسته‌ای، تو برو بعد من میام دیگه؛ اصلا شاید همزمان رسیدیم. اگه بیای سراغم بعد بریم خونه دایی خیلی راهت دور میشه. تهرانه ها، کلی باید تو ترافیک بمونی! برو اینطوری منم راحت‌ترم. -باشه! دوست داشتم زودتر ببینمت ولی خب هرجور راحتی! پس من میرم توهم زودتر بیا! -باشه! دستت‌دردنکنه داداشی! شاید اینطوری همو زودتر دیدیم. فقط یادت نره به دایی‌اینا خبر بدی! -خیالت تخت! خداحافظ آبجی! -خداحافظ داداش! گوشی را قطع کردم و نفسی آسوده کشیدم. خدا مرا ببخشد چقدر دروغ گفتم! مانتویم بلند و نسبتا خوب بود؛ اما به دلیل اینکه هنوز در مأموریت بودم و نقش تسنیم جدید را بازی می‌کردم، چادر نداشتم و نمی‌خواستم پارسا مرا بدون چادر ببیند. بازهم ′استغفرالله′ی زیرلب زمزمه کردم. کمی حساب کردم، اگر تا خوابگاه می‌رفتم و چادر برمی‌داشتم خیلی دیر میشد و واقعا خسته کننده بود. شاید اینطور من و پارسا تقریبا همزمان می‌رسیدیم اما شک برانگیز نبود چراکه خانه دایی به خوابگاه نزدیک‌تر بود تا دانشگاه، پس دربستی تاخانه دایی‌اینا گرفتم؛ البته باید در راه چادرهم می‌خریدم! *** ✍م.خوانساری 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ بازگشت به پارت اول👇 https://eitaa.com/forsatezendegi/4821 🦋 🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋