eitaa logo
فرصت زندگی
212 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
873 ویدیو
12 فایل
فرصتی برای غرق شدن در دنیایی متفاوت🌺 اینجا تجربیات، یافته‌ها و آنچه لازمه بدونین به اشتراک میذارم. فقط به خاطر تو که لایقش هستی نویسنده‌ از نظرات و پیشنهادهای شما دوست عزیز استقبال می‌کنه. لینک نظرات: @zeinta_rah5960
مشاهده در ایتا
دانلود
فرصت زندگی
#رمان_حاشیه_پر_رنگ #پارت_135 🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 لبخند زدم و به طرفش رفتم. _سلام هم
🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 دوباره به جایگاهم برگشتم. امیرحسین را هم صدا زدند که برای تحویل گرفتن تبریک‌ و کادوها کنارم باشد. از بزرگترها شروع شد و تا فرزانه تمام. هر کدام تبریک می‌گفتند، عکس می‌گرفتند و کادو می‌دادند. بماند که امینه و بهاره به خاطر چند دقیقه‌ی اتاق کلی سربه سرمان گذاشتند. بماند که زن‌دایی‌اش که برای اولین بار او را می‌دیدم، با چه حسرتی تبریک گفت و دلم به خاطر نگاهش سوخت. امیرحسین با گروهش سوپرایزی آماده کرده بود که زنده اجرا شد و مرا مثل دیگران شوکه کرد. 《روز من امروزه گلم روز تماشاته گلم امروز تو مال من شدی بانوی زیبای دلم آرامش قلبم تویی قانون بی نقض دلم امروز تویی خاتون من عمری بمون خاتون، گلم بی تو نفس درده برام همراه من بمون گلم روز و شبامو رنگی کن. با اون چشات معجزه کن منو ببر هفت آسمون. با اون نگات زلزله کن. اسیرتم جانان جان. باهام بمون خانوم من. دار و ندار من شدی. دوست دارم خانوم من...》 بهت زده فقط به شعر گوش می کردم. نمی‌توانستم حرفی بزنم اما کنایه‌های اطرافیان در مورد خوش شانس بودنم را شنیدم. آخر مراسم هم مردهای محرم کنارم ایستادند و با هم عکس گرفتیم تا عقد من و او که حالا ما شده بودیم، خاطره شود. بعد از خداحافظی از مهمان‌ها مادر و خواهرهای امیرحسین و رامین به اصرارِ مادر برای شام ماندند. عمو و عمه و همسرانشان هم به خاطر عجله‌ی عمو برگشته بودند. برای درست کردن سر و شکلم به اتاق رفتم. هنوز لباس مناسبی برای عوض کردن جور نکرده بودم که تقه‌ای به در خورد و سر امیرحسین به داخل اتاق کشیده شده. _اجازه هست؟ _نصفه‌شو که اومدی. بقیه‌شم خجالت نکش. بیا تو دم در بده. کامل وارد شد و در را پشت سرش بست. _مرسی گلم. می‌خوام یه عکس، بدون تصویرت، با هم داشته باشیم که خبر ازدواجمو تو صفحه‌م بذارم. می‌خوام امشب توی فضای مجازی طوفان کنم. فکرشو بکن خودم خبرشو بزارم. چه شود؟ _اوم. خب بیا بریم سر سفره عقد تا بهت بگم چه جوری بگیریم خوب بشه. توی این اتاق که نمیشه. برو لباسمو عوض می‌کنم میام. واسه عکس همون شنل باشه کافیه. _باز اسم عکس اومد خانوم رفت توی فاز حرفه‌ای. _با حرفه‌ای بودنم مشکل داری؟ رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/466 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
#رمان_قلب_ماه #پارت_135 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 بعد از جلسه، مریم از آقای پاکروان تقاضای
❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 اشک دیگر مجالی به مریم نداد. شانه‌های امید تکیه‌گاهش شده بود. مدتی اشک ریخت و امید سعی کرد به او دلداری دهد. صدای هق هق گریه او به جایی رسید که بقیه هم شنیدند و برایش غصه خوردند. وقتی آرام شد، بین جمع برگشتند. پدر برای این‌که حال مریم بهتر شود، پیشنهاد داد همگی به همراه مادر و برادر مریم به شمال بروند. مریم تذکر داد که اوضاع بورس مناسب نیست و تا آخر هفته صبر کنند. _بیخیال بورس. اونو که تو توی خونه هم که باشی مدیریتش می‌کنی اوناییم که باید کاری کنن سر کارشون هستن و انجام میدن. مادر و برادرتو دعوت کن و بگو فردا صبح آماده باشن تا بریم. مریم به مادرش خبر داد و گفت که وقت رفتن به دنبال آن‌ها خواهند رفت. مجالی برای مخالفت به مادر نداد. طی هفته قبل مادر به خاطر مریم غصه زیادی خورده بود. این سفر برای او هم خوب بود. صبح، بعد از صبحانه، به خانه رفت. لباس‌هایش را برداشت و با مادر و محمد سوار ماشین امید شدند. بقیه هم هم‌زمان حرکت کردند. به محض رسیدن، محمد که عاشق دریا بود، به طرف ساحل دوید پاهایش را به آب زد و مدتی دوید. وقتی خسته شد، روبروی ویلای خانواده پاکروان کمی روی ماسه‌های ساحل دراز کشید. همین لحظه آزاده را بالای سر خود دید. از جا بلند شد. آزاده گفت چون گوشی‌اش را با خود نبرده بود، آمده تا او را برای ناهار خبر کند.. محمد به خاطر این‌که به زحمت افتاد، از او عذرخواهی کرد و باهم به طرف ویلا رفتند. بعد از ناهار، مریم با اصرارِ امید همراه او به کنار دریا رفت. دریا آرام بود و با امواج کوتاهش به او آرامش می‌داد. ساعتی کنار دریا نشستند و قدم زدند. مریم مثل گذشته گرم و پرشور رفتار نمی‌کرد. با آنکه آفتاب تابیده بود، هوا خیلی گرم نبود اما امید برای عوض کردن حال مریم، دست او را کشید و کشان کشان به داخل دریا برد. شروع کرد به آب پاشیدن به او تا کامل خیس شد. محمد همین که این صحنه را از دور دید، به طرف آن‌ها دوید تا کِیف اذیت کردنشان را از دست ندهد. مدتی به این بازی در آب گذشت و با این کار توانستند دوباره خنده مریم را ببینند. اما هنوز هم خیلی زود ساکت و بی‌حرف می‌شد. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1037 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 #رمان_ترنم #پارت_135 فوری گوشم را کشید و دوباره جیغم
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 _اِ تو هم که اینجایی؟ _اِ آره. باید با تو هماهنگ می‌کردیم؟ _نفرمایین. شما کلا صاحب اختیارین. کلا خود مختارین‌. پوزخندش آزارم می‌داد. مشغول سرخ کردن پیاز‌هایی که عزیزجون ریز کرده بود، شدم تا جوابش را ندهم. بین چارچوب در ایستاده بود. رو به عمو کرد. _عمو، از تیر و ترکشای زبون ترنم خانوم چشیدی یا بی‌نصیب موندی؟ عمو خندید و جوابش را داد. _تا دلت بخواد چشیدم. ترکشاش بد آدمو از پا درمیاره. هر دو شروع به خنده کردند. طاقتم تمام شد. زیر اجاق گاز را خاموش کردم. روبروی ارشیا ایستادم. انگشت اشاره‌ام را به طرفش گرفتم. با تمام وجود سعی کردم جلوی روح سرکشم را بگیرم. چیزی نگفتم و از کنارش رد شدم. خودم را به اتاق عمو که نزدیک‌ترین جا بود، رساندم. صدای حامد را شنیدم. _دیدی میگم بدجنسه. بازم آبجیو ناراحت کرد. بدجنس بدجنسا. روی تخت نشستم. سرم را بین دست‌هایم گرفتم. چند لحظه بعد عمو کنارم نشسته بود و دستم را طرف خودش کشید. سر بلند کردم. ارشیا هم جلوی در ایستاده بود. ایستادم. به طرف در که رفتم، کمی عقب کشید. از فرصت استفاده کردم و در را به رویش بستم. عمو به کارم خندید. _ترنم؟ تو که خوب بودی، واقعاً با ارشیا مشکل داری؟ از عمو قول گرفتم تا در مورد صدای ضبط شده‌ای که شنیدم با کسی حرف نزند و بعد همه اتفاقات اخیر در مورد ارشیا را برایش گفتم. می‌دانستم گفتن آنچه شنیدم به پدر و مادرم، بین خانواده‌ها تنش درست می‌کند اما عمو گزینه خوبی برای سبک کردن ذهن آشفته‌ام بود. حرفم که تمام شد عمو بلند بلند می‌خندید. مشتی به بازویش زدم. _بس کن دیگه. واسه چی می‌خندی؟ جوک گفتم؟ _کار شما از جوکم گذشته. آخرِ دیوونه‌هاین. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1924 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🌷 🌪🌷 🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
فرصت زندگی
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 #رمان_جذابیت_پنهان #پارت_ 135 _بابا، من حاضرم صد دفعه بگم غلط
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 _آهان. راستی تا یادم نرفته، از این به بعد توران خانوم قراره کارای خونه رو انجام بده. هر کار بود، بهش بگو. _وای چرا این کارو کردی؟ من خودم به کارا می‌رسیدم. بی‌کار که نمی‌تونم بمونم. پیمان به طرف اتاق می‌رفت. پریچهر شانه‌ فهیمه خانم را گرفت و به طرف اتاق هل داد. _شما از این به بعد کارت اینه که ور دل بابام باشی و این همه سال تنهایی‌شو جبران کنی. فهیمه خانم هینی کشید. _نگو این طوری دختر. زشته. کمی کمرش را هل داد. _پاشو بیا برو. هیچم زشت نیست. طفلی بابام گناه داره خب. فهیمه خانم که رفت، رو به سالن کرد. داریوش روی مبل نشسته بود. چشم‌هایش بسته بود و سرش را به پشتی آن تکیه داده بود. بی‌صدا طرفش رفت و قبل از آنکه متوجه شود، گازی از صورتش گرفت. که داد داریوش را به هوا برد. اهل خانه به این وضع عادت داشتند. داریوش از جا بلند شد و پریچهر هم خودش را به پله‌ها رساند. _وحشی شدی؟ چرا صورتمو داغون کردی؟ _دوست داشتم. می‌خواستی باهام سر سنگین نشی. _بزرگ شو بچه. من فردا برم خونه نمیگن این چه وضعیه؟ پریچهر بلند خندید. _چیه می‌ترسی زن‌عمو بگه داشتی اونجا چه غلطی می‌کردی و با کیا می‌گشتی؟ _وایستا تا بهت بگم چی میگه. پریچهر با جیغ فرار کرد و در اتاق را قفل کرد. تا دو هفته اوضاع عادی بود. کلاس‌ها، کار برنامه‌نویسی و شرایط خانه با آرامش پیش می‌رفت. در مرحله‌ای از کار گیر کرده بود. با استاد تماس گرفت و از او خواست برای کمک برود. استاد آن روز را کنارش ماند و راهنماییش کرد. وقت رفتن، استاد صدایش زد. _راستی می‌دونستی واسه فاطمه یه خواستگار خوب اومده و ممکنه عروسش کنیم؟ پریچهر هیجان زده ایستاد. _وای راست میگین؟ پس چرا فاطمه نامرد بهم نگفت؟ دارم براش. _خب حالا بذار جدی بشه، لابد خودش میگه. از ذوق آن‌که ممکن است فاطمه ازدواج کند، در فکر بود و حواسش نبود کی به خانه رسیده است. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/2347 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🦋 🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞
فرصت زندگی
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 #حصر_پنهان #پارت_135 -خیلی خوش‌اومدید بچه‌ها! خیلی‌خوب کردید اوم
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 -الهی‌آمین! پارسا رو به من برگشت و زمزمه کرد: -ما که تقریبا همزمان رسیدیم، خب میومدم دنبالت! -دستت‌دردنکنه! کارامو زودتر تموم کردم، خوابگاهم به خونه دایی نزدیکه؛ الان اگه میومدی دنبالم شاید همو دیرتر می‌دیدیم چون خوابگاه نسبت به خونه دایی از دانشگاه دورتره. خسته‌هم بودی، دیگه خیلی به‌زحمت میوفتادی! لبخندی زد و دستش را با ضربه‌ای گذاشت روی دستم و فشرد. -حسابی دلتون تنگه ها! قشنگ معلومه! آهی کشید و ادامه داد: -راه دور خیلی سخته! پارسا سرش را به تأیید تکان داد و آرام گفت: -آره خیلی! صدای زنگ آیفون آمد و زندایی بلند شد تا در را باز کند. دست برادرم را که هنوز روی دستم بود، با دست آزادم گرفتم و گفتم: -واقعا خیلی دلم برات تنگ شده‌بود پارسا، برای مامان‌اینا که دیگه دلم پر می‌زنه! چقدر خوبه که امسال میاید. با لبخند مهربانی دستم را فشرد و لب‌بازکرد: -آره خیلی‌خوبه؛ البته من که نمیتونم بیام، کارم اونجاست! با حرفش انگار یک‌سطل آب یخ رویم خالی کردند! آخر مگر بدون پارساهم می‌شد؟! -آخه چرا داداش؟ خب بیا اینجا کار کن! -فعلا که نمیشه؛ تا ببینم بعدا می‌تونم کار موردنظرمو اینجا پیدا کنم یا نه؟ اگه پیدا کنم که حتما میام ان‌شاءالله! با لب‌هایی آویزان خیره‌اش بودم که خنده‌اش گرفت: -اوووو حالا انگار چی‌شده! نگران نباش بابا! زودبه‌زود میام بهتون سرمی‌زنم ان‌شاءالله. خواستم بگویم مگر چقدر می‌توانی بیایی و برگردی، که دایی وارد سالن شد و ماهم به احترامش ایستادیم. بعداز یک سلام گرم و پرمحبت، ابتدا مرا درآغوش گرفت و حسابی فشار داد: ✍م.خوانساری 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ بازگشت به پارت اول👇 https://eitaa.com/forsatezendegi/4821 🦋 🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋