eitaa logo
فرصت زندگی
198 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
886 ویدیو
12 فایل
فرصتی برای غرق شدن در دنیایی متفاوت🌺 اینجا تجربیات، یافته‌ها و آنچه لازمه بدونین به اشتراک میذارم. فقط به خاطر تو که لایقش هستی نویسنده‌ از نظرات و پیشنهادهای شما دوست عزیز استقبال می‌کنه. لینک نظرات: @zeinta_rah5960
مشاهده در ایتا
دانلود
فرصت زندگی
#رمان_حاشیه_پر_رنگ #پارت_141 🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 حالش را فهمیدم. کمی هم دلم به حالش
🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 _یعنی حرفمو پس بگیرم که گفتم دوسِت دارم؟ _اونو که میذارم روی سرم. خدا رو شکر که تو خانومم شدی. از جا پریدم و چراغ را خاموش کردم. _اِ چرا خاموش کردی؟ من هنوز لباس عوض نکردم. _ها؟ می‌خوای جلوی من لباس عوض کنی؟ _خب چیه مگه؟ نامحرمی؟ تازه بگو کجا عوض کنم. من که جرات ندارم از اتاق برم بیرون. می‌ترسم درو روم ببندی. با نور کم حیاط به طرفش رفتم و روی تشک نشستم. _بیا تو همین تاریکی عوض کن. خیلی خسته‌م حتی حس پاشدنم ندارم چه برسه بخوام اذیتت کنم. برای پوشیدن لباس راحتی‌اش از جا بلند شد و من بالش و پتوی روی تخت را برداشتم. روی تشک دراز کشیدم. کنارم دراز کشید و شروع به نوازش صورتم کرد. با گرمای دستش خوابم برد. گوشی برای نماز صبح زنگ خورد‌. خواستم خاموشش کنم اما نتوانستم حرکتی کنم. نگاهم به دست و پایش خورد که روی من افتاده بود. مرا با بالش اشتباه گرفته بود. با خودم گفتم مگر تنها روی تخت خوابیدن چه عیبی داشت که خودم را اسیر دست‌ و پای شوهر کردم. به فکرم خندیم و دست و پایش را از روی خودم کنار زدم. بعد از نماز آرام و زمزمه‌وار صدایش زدم. نمی‌دانستم می‌خواهد برای نماز بیدارش کنم یا نه. دستم را طوری کشید که روی بالشم پرت شدم. دستش را دورم حلقه کرد و دوباره چشمش را بست. کمی تقلا کردم تا بنشینم اما نشد. _کم وول بخور دختر نصفه شبی چته نشستی بالای سرم. می‌خوای یه لقمه‌ی چپت کنم شیطنت یادت بره؟ _ولم کن بابا. نصفه شب چیه؟ اصلاً اشتباه کردم واسه نماز صدات کردم. بگیر بخواب. از جا پرید و سیخ نشست. اما چشم باز نکرد. نشستم و به حالت خنده‌دارش خندیدم. بعد از صدای خنده‌ام، با چشمان نیمه باز نگاهم کرد. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/466 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
#رمان_قلب_ماه #پارت_141 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 روز پنج‌شنبه به بهشت زهرا رفتند. پسری حد
❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 -الان یه مبلغی به حسابتون واریز کردم. این پاداشه به خاطر این که از بین بقیه با تفاوت بالایی انتخاب شدین. البته من زیاد دست و دل باز نسیتم و همیشه از این کار ها نمی‌کنم. برین با این پول لباس مناسبی بخرین که این‌جا رفت و آمد می‌کنین واستون بد نباشه. -دستتون درد نکنه خانم. همین خودش دست و دلبازی شما رو نشون میده وگرنه این رقابت واسه گرفتن این شغل بود ولی شما تشویقی دادید. فقط اگه میشه لباسو وقتی حقوق گرفتم بخرم. -چرا؟ مشکلی دارین؟ -ببخشید ولی چند وقتیه درست و حسابی کار نکردم به خاطر همین خانواده چیزایی می‌خواستن که نتونستم تهیه کنم. اگه اجازه بدین اول به اونا برسم. -آفرین به این خانواده دوستی. از این طرز فکرتون خوشم اومد. یه پیشنهاد واستون دارم اگه موافقین این بار یه مساعده بهتون بدم و شما آخر ماه که حقوق گرفتین بهم برگردونین. نظرتون چیه؟ -این‌که واقعاً عالیه. یعنی این کارو انجام می‌دین؟ چند دقیقه بعد مریم به اندازه نصف حقوقش به حسابش واریز کرد. آقای نواب در پوست خود نمی‌گنجید. همین که خواست از اتاق خارج شود صدای مریم او را متوقف کرد. -آقای نواب جایی که واسه شما در نظر گرفتن، توی اتاق حسابداره. زودتر جاگیر بشین که کارای زیادی داریم. درو هم ببندین. وقتی از اتاق خارج شد، فکرش کاملاً درگیر شخصیت و حرف‌های مریم بود. - کم سن و ساله ولی آدم عجیبیه. از طرفی میگه خیلی سختگیرم و از طرفی این همه کمک مالی اول کار به من که هنوز معلوم نیست تا حقوق اول منو نگه داره می‌کنه. توی این کار اقتصادی و مردونه هم چادرشو حفظ کرده. تازه همین که وقتی رفتم پیشش نذاشت درو کامل ببندم و گفت لای در باز باشه، نشون میده خیلی چیزا رو برعکس یه عده رعایت می‌کنه. باید دقت کنم تا درست کار کنم و بتونم ازش کار یاد بگیرم. بعد از خروج آقای نواب، امید به اتاق مریم رفت. -در اتاقت باز بود. فهمیدم نواب اینجا بوده. رفتم کارت تموم شد بیام. لااقل درو می‌بستی. خط و نشون کشیدناتو هر کی رد می‌شد می‌تونست بشنوه. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1037 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 #رمان_ترنم #پارت_141 لبخندی زد و ماشین را به راه اندا
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 صدا را روی بلندگو گذاشتم. _سلام. چه عجب ترنم خانوم مارو تحویل گرفته. _فاطمه جون، من تحویلت نمی‌گیرم؟ واقعاً که. اصلاً یادت میاد چند وقته نیومدی خونه‌مون؟ _چته بابا؟ نکشی مارو. چند وقتی امتحان داشتم. ترم اولی هستم خب. این هفته‌م که شما درگیر بودین. عمو مدام چشم می‌چرخاند و نگاهم می‌کرد. بالاخره طاقت نیاورد و ماشین را نگه داشت. به گوشی که نزدیک او گرفته بودم، خیره شد. چهره‌اش جدی بود. معلوم بود در ذهنش غوغاست. _آره. درگیر اومدن عمو بودیم دیگه. امروزم باهاش رفتم جایی. خندید و با خنده ریزش لبخند به لب عمو آمد. _آتیش‌پاره، تو که چسبیدی به عموت. دیگه منو می‌خوای چی‌کار؟ _اِ؟ چرا تو هم مثل اون بهم میگی آتیش‌پاره؟ _چون واقعاً هستی. _حالا منو ول کن. آخر این هفته میای خونه‌مون دیگه. بهونه‌هم قبول نیست. _الان سوال پرسیدی یا زور گفتی؟ _معلوم نبود؟ خب شفاف‌تر میگم. یا میای خونه‌مون یا میای. _حالا که گزینه دوم ندادی بهت افتخار میدم و میام اما ترنم، از الان بگم، به خدا اگه سر جای خواب بحث کنی، پرتت می‌کنم توی سالن بخوابی. به عمو نگاه کردم و یک دل سیر خندیدم. عمو هم بی‌صدا می‌خندید. لپش را که کشیدم، یک ابرویش را بالا فرستاد. _وای چه خشن. ترسیدم. خدا به داد شوهرت برسه. _تو نگران اون نباش. می‌گردم یه با شعورشو پیدا می‌کنم که مثل تو باهاش توی سر و کله هم نزنیم. عمو بس که خودش را کنترل کرده بود به سرفه افتاد. از ماشین پیاده شد تا لو ندهد. قرار آخر هفته را با او بستم و خداحافظی کردم. تماسم که تمام شد، عمو برگشت و به راه افتاد. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1924 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🌷 🌪🌷 🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
فرصت زندگی
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 #رمان_جذابیت_پنهان #پارت_141 قالیچه‌اش هنوز گوشه باغ بود. آن
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 پریچهر پا به زمین کوبید. _داریوش غلط کرد. من لوسم؟ خب دخترم. احساس دارم. احساسم به بازی گرفته شده. حق دارم حالم بد بشه. _پریچهر فحش نده. احساس داری درسته. احساست به بازی گرفته شده هم درسته اما حق نداری همه رو با هم یکی ببینی و حالت بد بشه. گنه کرد در بلخ آهنگری. به شوشتر زدند گردن مس‌گری. یکی دیگه حالتو بد کرده؛ تو با خواسته این یکی بعد چهار سال حالت بد میشه؟ _ولش کن بابا. تموم شد. _فکر می‌کنی با این کارت اون بی‌خیال میشه؟ اونی که من دیدم، آدمی نیست که بی‌حساب کاری کنه و اونقدرم شل و ول نیست که بگی برو بگه باشه. _بابا؟ الان داری توی دل منو خالی می‌کنی یا ازش حمایت می‌کنی؟ _دارم با واقعیت رو‌به‌روت می‌کنم. چند روز از درخواست رضا گذشت و پریچهر از پیدا نشدن دوباره رضا راضی بود. بعد از شام، فهیمه خانم چای آورد و بعد از برداشتن همه کنار پیمان نشست. _وای فهیمه خانوم، نمی‌دونم چی توی چاییت می‌ریزی که اینقدر خوش طعمه. هیچی چایی شما نمیشه. فهیمه خانم "نوش جان"ی گفت. پیمان لبی از چای خورد و رو به پریچهر کرد. _امروز سرگرد اومده بود اینجا. چای به گلویش پرید. بعد از کمی سرفه به حرف آمد. _واسه چی اومده بود؟ _به نظرت؟ خب اومده بود با من حرف بزنه و اجازه بگیره. می‌گفت با برخورد اون روزت نتونسته دوباره به خودت بگه. گفتم باهات صحبت می‌کنم. _چه پررو. بهش بگین جوابم منفیه. لازم نکرده بیاد. پیمان استکان کمر باریکش را روی میز گذاشت و اخمی کرد. _مگه بچه بازیه؟ با کی داری لج می‌کنی؟ من خواستم بهت گفته باشم. واسه سه شب دیگه قرار خواستگاری رو میذازم. پریچهر از جا بلند شد. _بابا؟ این یعنی چی؟ _پریچهر، این همه خواستگارو بی‌دلیل و به هر بهونه‌ای رد می‌کنی چیزی بهت نگفتم. واسم یه دلیل بیار که چرا باید اینو رد کنم. اگه دلیلت درست بود، چشم. قرار نمیذارم. بی‌بی هم ادامه حرف پیمان را گرفت. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/2347 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🦋 🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞
فرصت زندگی
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 #حصر_پنهان #پارت_141 -خب پس پاشو ببرمت وسایلاتو جمع کن! -شایدم
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 -حالا نمی‌شد تا زمانی که خانواده‌ت کامل اسباب‌کشی کنند اینجا بمونی؟ روبه فاطره کرده و در جوابش گفتم: -آخه به امکان زیاد میرم شیراز کمک مامانم. اگه‌هم که نرم، دیگه به داییم‌اینا برمی‌خوره اینجا بمونم. با لبهایی آویزان گفت: -نمیدونم هرجور صلاحته! دوباره مشغول کارم شدم که شادی پرسید: -راستی از آناهید خبر داری؟ در دل پوزخندی زدم! دوست داشتم پته‌اش را روی آب بریزم؛ اما الان زمانش نبود! به‌جای واقعیت گفتم: -نه، فعلا که خبری ازش ندارم. واقعا دوروزی بود که ندیده بودمش، الانم که نمی‌دانستم دقیقا کجای شیراز است! زیپ چمدانم را بستم و بلند شدم. شادی محکم بغلم کرد و گفت که دلش تنگ می‌شود. فاطره‌هم که رد اشک روی صورتش بود جلو آمد و مرا در آغوش کشید. دوستشان داشتم! خیلی! آن‌ها خیلی برایم دلسوز بودند، چیزی نمی‌گفتند اما من نگرانی چشمانشان را می‌فهمیدم. همیشه با خنده‌هایم می‌خندیدند و پابه‌پای گریه‌هایم غصه می‌خوردند. دوست داشتند کنارشان باشم، من‌هم! اما وقتی خبر دادم که خانواده‌ام می‌آیند تهران و من دیگر خوابگاه نمی‌گیرم، می‌شد برق خوشحالی را در چشمانشان دید. خداحافظیمان کمی طولانی شد و درآخر با قول اینکه زودبه‌زود بهشان سرمی‌زنم، این بدرقه به‌پایان رسید. و من کم‌کم داشتم می‌رفتم به سراغ زندگی جدیدم! زندگی بدون آناهید و به‌همراه خانواده، زندگی پراز حال خوب و دور از انسان‌نماهای پرهوس، هوس پول، قدرت، مقام و...! درواقع داشتم برمی‌گشتم به زندگی و خانه پاک خودم! هرچندکه تا آرامش کامل خیالم هنوز یک‌پله مانده بود... بردیا در ماشین منتظر نشسته و سرش در گوشی بود. لبخندی روی لبم نشست. من این آزادی را مدیون ارمیا و بردیا و ریحانه بودم. و قطعا خدایی که این ناجی‌ها را برایم فرستاد و هوایم را همیشه داشت و دارد و خواهد داشت! *** سریع روی چمن‌ها قدم برمی‌داشتم تا زودتر به محل قرار برسم؛ هرچه باشد میزبان باید زودتراز مهمان برسد! لبخند کجی زدم؛ مخصوصا اگر آن‌مهمان‌ها، دوستانی مثل آناهید و مبینا باشند! ✍م.خوانساری 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ بازگشت به پارت اول👇 https://eitaa.com/forsatezendegi/4821 🦋 🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋