eitaa logo
فرصت زندگی
198 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
886 ویدیو
12 فایل
فرصتی برای غرق شدن در دنیایی متفاوت🌺 اینجا تجربیات، یافته‌ها و آنچه لازمه بدونین به اشتراک میذارم. فقط به خاطر تو که لایقش هستی نویسنده‌ از نظرات و پیشنهادهای شما دوست عزیز استقبال می‌کنه. لینک نظرات: @zeinta_rah5960
مشاهده در ایتا
دانلود
فرصت زندگی
#رمان_حاشیه_پر_رنگ #پارت_146 🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 _هلیا چی شده؟ حالت خوبه؟ سر بلند ک
🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 سوار شدند. _یه جوری خوابیده که آدم فکر می‌کنه... _رامین؟ _جونم. می‌خوای بگی ببند دیگه. من نمی‌دونم چرا امروز اسکل زدم و به عقلم نرسید باید ماشین بیارم تا مزاحم دو تا مرغ عشق نشم. زبانم را به کار گرفتم تا جوابش را بدهم. _شما که سر جهازی امیرحسین هستین. خودتونو اذیت نکنین. _اوهو؟ ممنون از این همه توجه. آقا اصلاً منو پیاده کن. پیاده برم بهتره. بهم برخورد. _خب می‌کشیدین کنار تا نخوره. _زنداداش قبلاً تا این حد نبودیا. کاری کردم؟ لابد از این که جات نشستم و مزاحمم، ناراحتی. اوهومی گفتم و از حرف هایش بی صدا خندیدم. امیرحسین ترمز کرد و گوشه‌ای نگه داشت. به عقب برگشت و نگاهم کرد. خنده‌ام را که دید. پس گردنی به رامین زد. _خنگه اسکلت کرده. او هم برگشت و نگاهم کرد. _واقعاً؟ چرا نفهمیدم پس. _رامین از دیشب تا حالا اینقدر سر کارم گذاشته که تا نگاش نکنم نمی‌فهمم داره شوخی می‌کنه. باز هم کوتاه نیامدم. _مطمئنی نگاه کنی می‌فهمی؟ _نه. اعتراف می‌کنم نمی‌تونم. رامین به خودش آمد و لب باز کرد. _نکنه اون موقعا هم که جدی بودی و باهامون دعوا می‌‌کردیم تو دلت بهمون می‌خندیدی؟ جلوی دهانم را گرفتم و رو به پنچره کردم تا خنده ام دیده نشود _اِ این چه حرفیه؟واسه چی این‌کارو بکنم؟ رامین تا پیاده شدن هچنان حرف می‌زد و مسخره بازی در می‌آورد. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/466 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
#رمان_قلب_ماه #پارت_146 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 -عزیزم معلومه که مشکل داشتم. البته با خ
❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 با صدای امید که دنبال او می‌گشت، در اتاق را باز کرد. به او اطلاع داد که با آزاده حرف می‌زده و در جواب اینکه آیا اتفاقی افتاده، با تکان دادن سرش، به او اطمینان داد که مشکلی وجود ندارد. امید از او خواست، آماده رفتن شود. وقتی جلوی ساختمان فرزاد رسیدند، مریم سعی می‌کرد، نگرانیش را بروز ندهد. به چشمان امید خیره شد. -امید جان اگه مشکلی داشتی، از اونجا بیا بیرون یا لااقل بهم زنگ بزن. خب؟ امید لبخندی زد و دلگرم به حضور او شد. -ممنون که اینجایی. پیاده که شد، مریم دوباره صدایش زد. کف دستش را بوسید و برای او فوت کرد. -امیدم، دوستت دارم. خیلی خیلی. مواظب خودت باش. امید پول‌ها را در پالتوی خود مخفی کرد و با وجود استرسی که داشت، لبخند زنان رفت. بعد از رفتنش مریم ماشینی را دید که از وضع ظاهرشان و جوان بلوند و متفاوت بینشان، فهمید این‌ها با دوستان امید در ارتباط هستند. حدود یک ساعتی معطل ماند. در این مدت برای اینکه امید مشکلی پیدا نکند، آیه‌الکرسی می‌خواند. با خارج شدن امید از ساختمان، مریم نفس راحتی کشید. -ببخش که معطل شدی. الکس بعد از من رسید. بهم اجازه نمی‌داد بیام. می‌گفت بمون حالا ولی خوب کاری کردی باهام اومدی. بقیه به نظرم واسم نقشه داشتن که نزارن از اونجا بیرون برم. شروع کرده بودن به بحث کردن که اگه همین جوری پیش برم، ممنکه اونا رو با اطلاعاتی که ازشون دارم لو بدم و گرفتارشون کنم. وقتی فهمیدن تنها نیومدم، تو توی ماشین هستی و می‌دونی کجا اومدم، گذاشتن بیام. -خدا رو شکر. اگه دوست داری بریم یه دوری بزنیم. اونجا شام خوردی؟ -اسرار کردن باهاشون شام بخورم. من به خاطر الکس سر میزشون نشستم ولی سعی کردم چیز خاصی نخورم. پیشنهاد بده شام کجا بریم که خیلی گشنمه. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1037 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 #رمان_ترنم #پارت_146 نیشم تا بناگوش باز شد. از دیدگاه
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 برای دیدن حال و هوای فاطمه به آشپزخانه رفتم. مشغول ریختن چای بود. مادر شیرینی‌ها را برداشت و بیرون رفت. هنوز متوجه من نبود. نفس عمیقی کشید و به کارش ادامه داد. اسمش را که صدا زدم، هول شد و چای روی دستش ریخت. هر دو جیغ زدیم. مادر سراسیمه خودش را رساند. با دیدن فاطمه که از درد بالا و پایین می‌پرید، ماجرا دستش آمد. سریع دستش را زیر شیر آب گرفت. صدای عمو کنار گوشم باعث شد از جا بپرم. _چی کارش کردی آتیش‌پاره؟ چشمم به صورت سرخ شده فاطمه افتاد. بغضش گرفته بود. آرام زیر گوشش گفتم. _به من چه؟ خانوم تو رو دید، رفت تو هپروت. حواسش پرت شد. به من ربطش می‌دی؟ صدای عزیزجون اجازه نداد به کل‌کل‌مان ادامه دهیم. _چی شدی مادر؟ مادر شیر آب را بست و به جای فاطمه که از خجالت نمی‌توانست سر بلند کند، جواب داد. _آب‌جوش ریخته رو دستش عزیزجون. خدا رو شکر سطحیه. عمو قدمی جلو رفت. _زن‌داداش، دارویی، درمانگاهی، چیزی لازم ندارن؟ فاطمه که انگار تازه متوجه حضور عمو شده بود، دستپاچه خودش را جمع و جور کرد و از حالت زار در آمد. _نه نه. چیزی نشده. خوب میشه الان. ممنون. مادر به طرف جعبه کمک‌های اولیه مخصوصش رفت. _دستت درد نکنه آقا حمید. پماد سوختگی داریم. الان می‌زنم. شما برین بشینین. ما هم الان میایم. صدای پدر از سالن درآمد. _فاطمه خانوم، چند درصد سوختگی بهت خورده که ملتو نگران کردی؟ همه خندیدند و فاطمه باز هم سرخ و سفید شد. مادر در حالی که پماد را به دست او می‌مالید، رو به سالن کرد. _حبیب‌ جان، طفلی کم آب نشده از خجالت. تو دیگه بیشترش نکن. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1924 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🌷 🌪🌷 🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
فرصت زندگی
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 #رمان_جذابیت_پنهان #پارت_146 _شما همه چیزو با شَمّ پلیسیتون
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 پریچهر ایستاد و در را باز کرد. _لطفا اجازه فکر کردن بدین. من هیچ تصمیمی واسه ازدواج نداشتم. با اصرار بابا این خواستگاری گذاشته شد. _پدرتون در مورد دلیل اعتماد نداشتنتون به مردا گفتن. با این‌که بهتون حق میدم خوش‌بین نباشین اما ازتون می‌خوام اعتماد کردن به منو امتحان کنین. قول میدم پیشمون نشین. از آن‌که رضا ماجرای شایان را می‌دانست، خوشش نیامد. از پله‌ها پایین رفتند. در برابر نگاه‌های منتظر بقیه، رضا اعلام کرد که قرار به فکر کردن گذاشته شده. مادرش پوفی کرد. _پس آخرشم قراره بهشتو ندیده بخری؟ آخه نمی‌دونم این چه مدلیه. رضا سعی کرد مادرش را به سکوت دعوت کند. پدرش دستور رفتن داد و تماس برای جواب به سه روز بعد موکول شد. در آن سه روز، پیمان از سرهنگ و تعدادی از همسایه‌ها در مورد اخلاق رضا پرسید و تایید گرفت. پریچهر در دو برزخ گیر کرده بود. برزخ بی‌اعتمادی و برزخ حرف دل. نمی‌دانست به کدام رو کند. پیمان دلش را قرص کرد که رضا می‌تواند ایده‌آل او باشد؛حتی اگر چهره پریچهر می‌دید. قرار بعدی برای ملاقات و حرف زدن گذاشته شد. این بار پریچهر سوالات جدی‌تری از دغدغه‌هایش را پرسید و جواب گرفت. اعتماد نداشته‌اش کمی‌ ترمیم شد. در آخر به خاطر دودلی‌اش جواب نهایی را به پیمان سپرد. می‌دانست این شک و زمینه بدبینی‌اش نسبت به مردها باعث می‌شود هیچ وقت در مورد ازدواج نتواند تصمیم درستی بگیرد. روز سوم، پیمان جواب مثبت داد و قرار بله برون گذاشت. توافق کردند که خودمانی برگزارش کنند و برای عقد فامیل را دعوت کنند. در مراسم، عمو پیام و همسرش، سیمین‌ خانم زن‌ِ عمو شاهرخ و خاله خانم، خاله پدرش، آمدند. پریچهر همان پرده‌پوشی را حفظ کرده بود و این مادر رضا را کلافه کرده بود. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/2347 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🦋 🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞
فرصت زندگی
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 #حصر_پنهان #پارت_146 -یادت باشه قبل‌از اینکه پیاده بشیم برات دوب
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 حصار امن 7 -امیر وضعیت! -هوایی پاک، کوچه‌های خلوت، مردمانی سرخوش! علی لبخند نامحسوسی زد: -خوبه تو همون بهشت بمون! -حسین؟ -هوا صافه! دست در جیبش کرد و همان‌طور که تصویر هوایی موقعیت و دوربین‌های کار گذاشته در اطراف آن را رصد میکرد، وحید را مخاطب قرار داد: -وحید اعلام وضعیت! وحید اطرافش را بیش‌تر نگاه کرد، دیگر مطمئن شده‌بود! نامحسوس لب‌زد: -آقا سوژه‌های شماره شیش، ده و یازده هنوز نیومدند. علی لب روی هم فشرد: -هادی صدامو داری؟ -بله آقا! -سوژه‌های شیش و ده و یازده؟ -شیش داره می‌رسه، یازده تازه سوار ماشین شد، ده دست محمده. دست به‌سمت هدفون در گوشش برد: -محمد کجایی؟ -آقا در موقعیت چهارم، سوژه ده هنوز بیرون نیومده! ✍م.خوانساری 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ بازگشت به پارت اول👇 https://eitaa.com/forsatezendegi/4821 🦋 🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋